ادبیات سئونلر
3.12K subscribers
6.98K photos
2.46K videos
1.03K files
18.2K links
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
Download Telegram
Audio
دیکلمه صنعتینین آتاسی
شاعیر، یازیچی اوستاد:«منوچهرعزیزی» هارایلا گوروش: 1400/8/18
ج: منوچهرعزیزی 6

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
دیکلمه صنعتینین آتاسی
شاعیر، یازیچی اوستاد:«منوچهرعزیزی» هارایلا گوروش: 1400/8/18
آپاریجی:« کریم قربانزاده»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
دیکلمه صنعتینین آتاسی
شاعیر، یازیچی اوستاد:«منوچهرعزیزی» هارایلا گوروش: 1400/8/18
ج: منوچهرعزیزی 7

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
دیکلمه صنعتینین آتاسی
شاعیر، یازیچی اوستاد:«منوچهرعزیزی» هارایلا گوروش: 1400/8/18
آپاریجی:« کریم قربانزاده»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
دیکلمه صنعتینین آتاسی
شاعیر، یازیچی اوستاد:«منوچهرعزیزی» هارایلا گوروش: 1400/8/18
ج: منوچهرعزیزی8

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
SAHANDIYEH
MANOCHEHR AZIZI
دیکلمه صنعتینین شاهکاری
شعیر:«اوستاد شهریار» سهندیه
سس: اوستاد« منوچهر عزیزی» هارای

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
صفرقهرمانیان «صفرخان» 1381-1300

صفرخان قهرمانیان 1381/8/19 حیاتا گؤز یومدو.
میلیونی جمعیت آذربایجانین اونودولماز، اؤلمز، قهرمان اوغلون مئهر خسته خاناسیندان، امامزاده طاهره جه چیینلرینده آپاردیلار...
عشق اولسون صفرخانین ابدی خاطیره سینه...

بو یازینین آردینی ادبیات سئونلر کانالیندا اوخویون.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
صفر قهرمانیان (صفرخان) ۱۳۰۰-۱۳۸۱



02 آبان

صفر قهرمانیان از زندان آزاد شد
در روز ۲ آبان ۱۳۵۷ صفر قهرمانیان مشهور به صفرخان، قدیمی‌ترین زندانی سیاسی دوران پهلوی، پس از ۳۰ سال از حبس رهایی یافت. آزادی وی و حدود ۱۰۰۰ زندانی سیاسی دیگر در پی حاکم شدن فضای باز سیاسی و در راستای سیاست‌های حکومت وقت به منظور آرام ساختن جو ملتهب آن روز‌ها انجام شد.
محمدجواد حجتی کرمانی، عزت شاهی، هادی حسینی خامنه‌ای، عبدالمجید معادیخواه، محمدمهدی ربانی، محمدحسین دانش آشتیانی، سیدعلی غیوری، محمدرضا مهدوی کنی، محمدتقی مروارید، محسن رشید، زرتشت فروهر، عباسعلی اختری، محمد بلوری، حسین شریعتمداری، بهرام تاج گردون، مهدی ممکن، اعظم سماواتی، فریدون شهبازی، اصغر سیف، فرج‌الله چراغی، ناصر کاخساز، بهروز گرانپایه، سیدمحمدکاظم موسوی، میرمحمود یگانلی، مهدی فیروزان، حسین علایی و... از دیگر چهره‌هایی بودند که آن روز‌ها نامشان در فهرست آزادشدگان بود و بعد‌ها به چهره‌های شناخته شده‌ای تبدیل شدند.
در این میان اما صفر قهرمانیان حکایتی متفاوت از دیگران داشت. او که در زمان آزادی ۵۷ سال داشت در سال ۱۳۰۰ شمسی در روستای شیشوان از توابع عجب‌شیر آذربایجان در خانواده‌ای کشاورز به دنیا آمد. در سال ۱۳۲۱ در جریان مبارزه با فئودال‌های منطقه شیشوان به فرقهٔ دموکرات آذربایجان پیوست و به عنوان افسر یا به قول خودش پارتیزان فرقه به فعالیت پرداخت. فرقه که شکست خورد، صفرخان هم متواری شد و به عراق رفت. در نیمهٔ دوم فروردین ۱۳۲۶ بود که در عراق بازداشت شد و تا اواخر ۱۳۲۷ را در زندان‌های عراق گذراند. پس از آزادی به ایران بازگشت و در اسفند ماه‌‌ همان سال، در یکی از روستاهای ارومیه دستگیر شد و پس از آن در دادگاه نظامی ابتدا او را به اعدام و سپس با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم کردند. او ۳۰ سال از بهترین سال‌های زندگی‌اش را در زندان گذراند. وقتی آزاد شد دختری ۳۰ ساله داشت که چندماهی پس از حبس او به دنیا آمده بود.
یک روز پس از آزادی صفر قهرمانیان، روزنامه اطلاعات در گزارشی با عنوان «صفر قهرمانیان: ۳۰ سال محروم از آزادی» ضمن توصیف موقعیت او در جامعه‌ای که پس از ۳۰ سال او را از بند رهانیده بود، نوشت: «در جمع زندانیان سیاسی که دیشب آزاد شدند چهره‌ای مشخص وجود داشت. چهره‌ای که گرد سالیان دراز زندان را بر چهره داشت با موهای سپید و حالی که حکایت از یک دگرگونی داشت. او می‌دانست که دارد پشت به ۳۰ سال زندان می‌کند. پشت به ۳۰ سال رفاقت با زندان و هم‌زنجیرهای دیگرش و رو به سویی داشت که هرچند پیوسته در آرزویش بود لکن برایش گنگ و ناآشنا و غریبه می‌نمود. او پشت به زندان می‌داشت و رو به آزادی، رو به شهر که اینک بعد از ۳۰ سال در زنجیر بودن، حق داشت که برایش بیگانه باشد. او با بچه‌های زندان خو گرفته بود، با زندان خو گرفته بود. بیش از یک ربع قرن بود که سیمای شهر را ندیده بود. گنگ و مات و مبهوت به گستره پیش چشمش نظر داشت، رفقا که هلهله‌کنان بدرقه‌اش می‌کردند و می‌گفتند این صفر است که می‌رود، این صفر است که درهای آزادی به رویش گشوده می‌شود.
حالا صفر حق داشت که بپرسد تهران چه شکلی شده است، این آپارتمانی که می‌گویند چه شکلی است؟ صفر از بند بند جانش سخن می‌گفت. ۱۵ سال حبس در زندان برازجان به او آموخته بود که آزادی چه معنای وسیعی دارد و ۱۵ سال حبس در زندان‌های دیگر، در بندهای دیگر به او فهمانده بود که از زنجیر گسستن چه معنایی می‌یابد. سی سال از عمر زندان او می‌گذشت و حالا که از زنجیر بیرون می‌آمد دختر سی ساله‌اش در انتظارش بود. دختری که وقتی او را به زندان بردند هنوز چشم به جهان نگشوده بود، اما حالا صفر با دختر سی ساله‌اش رودررو ایستاده بودند. اینکه نمی‌شود، مگر ممکن است صفر یک دختر سی‌ ساله داشته باشد و این چنین قد کشیده باشد، پدر را یک دیدار سیر ندیده باشد.
حالا بعد از سی سال حبس صفر می‌دانست که با چه پشتوانه‌ای از زندان‌‌ رها شده است. او با تکیه به نیروی لایزال ملت از زندان آزاد شده بود که خواهان آزادی‌اش شده بودند، خواهان آزادی او و هم‌زنجیرهای دیگرش. بی‌سبب نبود که صفر می‌گفت: من از ملت ایران سپاسگزارم و می‌دانم که این ملت ایران بود که درهای زندان را بر روی من و دیگر زندانیان سیاسی کشور گشود.
صفر قدیمی‌ترین زندانی سیاسی ایران است. او از یکپارچگی ملت ایران و از کوشش‌های گروه‌هایی که برای گشودن درهای زندان به عمل آوردند، ستایش کرد. صفر بعد از سی سال در زنجیر بودن هنوز احساس مسئولیت می‌کرد و می‌گفت بار بزرگی بر دوش من است و امیدوارم که جوابگوی محبت‌های بی‌دریغ ملت ایران باشم و این‌بار در کنار دیگر دوستان و همرزمان به سرمنزل مقصود برسانم.
صفر قهرمانیان که به صفرخان شهرت دارد و بسیاری او را صفر قهرمان می‌نامند در سال ۱۳۲۷ در پی مبارزه علیه بیدادگری به زندان افتاد و در اکثر زندان‌های کشور ۳۰ سال از بهترین روزهای عمر خود را سپری کرد. صفر حالا خیال دارد به زادگاهش برگردد. به زادگاهش شیشوان در آذربایجان. چه می‌داند مردم روستای شیشوان که وی در آن متولد شده است، تدارک استقبال باشکوهی را برای وی دیده‌اند.»
صفرخان سه روز پس از آزادی نیز در مصاحبه‌ای با خبرنگار روزنامه کیهان در خانه دخترش گفت: «بعد از ۳۰ سال این آزادی غیرمترقبه است. من مدیون مردم هستم. اگر مردم و مبارزات برحقشان نبود تا آخر عمر باید در زندان به سر می‌بردم. من این آزادی را که به کوشش مردم به دست آمده گرامی می‌دارم چرا که برای به دست آوردن آن چه خون‌ها که ریخته نشده و چه سینه‌ها که به گلوله سپرده نشده است.» او در ادامه گفت: «اعتراض‌های پیاپی من به زندانبان‌ها باعث شد تا به سلول سبز در زندان اوین تبعید شوم. و این زندانی است که در آن هرگز نمی‌توان شب و روز را تشخیص داد.» وی گفت: «هوایش را با پمپ عوض می‌کنند. مدت‌ها در این زندان بودم. سینه من دفتری است که با مرکب خون همه خاطرات ۳۰ سال اخیر را در آن نوشته‌اند.»
صفر قهرمانیان که بیش از ۳۰ سال از عمرش را در زندان‌های رژیم پهلوی گذرانده بود، پس از انقلاب فعالیت سیاسی خاصی نداشت و سرانجام در ۱۹ آبان ماه ۱۳۸۱ در بیمارستان ایران‌مهر تهران چشم از جهان فروبست و چند روز بعد در جوار امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.
تاریخ ایرانی
منابع:
آرشیو روزنامه کیهان و اطلاعات، آبان ۱۳۵۷
خاطرات صفرخان، (صفر قهرمانیان) در گفت‌وگو با علی‌اشرف درویشیان، نشر چشمه


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«حسن بابایی» عجبشئرلی

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«حسن بابایی» عجبشئرلی

گولو ننه مین بیزه دانیشدیغی ناغیل لاری.ایندیکی کیمی یادیمدادیر قیش گئجه لری بیزی ییغیب چئوره سینه باشیمیزی قاتسین دئیه بیزه تاپماجا ِناغیل دانیشاردی. گولو ننه آنامین آناسی ایدی. ایندیکی دیلده دئسک منه بویوک ننه ساییلیردی،دائی لاریمین آغزیندان اوءیرندییمی یادداشیما تاپشیریب اونلارکیمی ننه چاغیریردیم. . هر دوءنه شهردن کنده دوندوکده اوزون گئجه لری ننه مین ناغیل لاریلا قیسالدیب یوخویا گئدیب، ائرته دن آلا کوپگین سسی ساهات زنگی کیمی چالیناردی.
بوندان باشقا چیل تویوغون جیس یومورتاسیندان اولان آل خوروزدا اوءز بانینی اوزه چکیب قالخ آیاغا مارشینی چالاردی. یادداشیمدا ننه مین دئدییی تاپماجا لاریندان بیر نئچه سینی یادیگار کیمی ساخلامیشام. ‌‌،،آغ دیر پئندیر دئیل،قویروغو وار سیچان دئیل، ،.،، آغیر ِآغیر حال لانار، گوی دن یئره سال لانار، ،.،،آغری سیز _غمسیز آغلادار، ،.،،آدام اودار جانی یوخ، ،.،،گئجه خانیم _گوندوز کولفت. ،،بیر چووال اونوم وار _آغزی تیکیلی،.،دام اوسته دایلاق اوینار. بونلاردان باشقا ننه مین بیر ناغیلینی سیزه دانیشماق ایستردیم. گولو ننم گیل کوچری اولوبلار باشقا دیلده دئسک شاهسون ائلات لاریندان. کوچری اولدوقلاریندان گلیب اوچ _اب _شیرین، همن عجبشئرین رحمانلو آدلانان کندینی خوشلایب، مسکونلاشیب مال _داوار ساخلاماقلا گون _گوذران کئچیریب یاواش _یاواش یئر _یورد اییه لنیب لر.
ننه مین باشلی چوبوغو، توتونو، باسماسی، توتون قاِبیسی، چوبوق آلتیسی، شهریار دئمیشکن: بیر سینما پرده سیدیر گوزوم ده
هئی اوتوروب سئیر ائدرم اوءزوم ده
اونو دئیردیم گولو ننه م ناغیلا باشلایاندا بئله باشلایاردی: شاه عاباس جنت مکان، ترزی یه وئردی تکان، ایکی قوز بیر گیرده کان، سیندیرین یئیک ناغیلی دئیک دئیب کئچردی اصل موضوع یا بو دوءنه سن دئمه ایسته ییر اوزه ل ناغیلینی بیزه دانیشسین. ،کیچیک چاغلاریم ایدی، قارداشیم اولمادیغیندان ائوین ائشیک ایشلرینه آتاما کومک لیک ائدیب ال توتاردیم.
گلیب دوشموشدوک سویوق بولاغا ‌‌‌‌‌(ایندی آدینی دئیشیب ماهاباد سسله ییرلر )گئجه لری زیل قارانلیق ، سویوغو سومویه ایشله ییر، قوو ویراندا قولاق توتولور، آتام منی ده گوتوروب پئیه یه(۱)
گئتدیک داوارلارا باش چکک، من فانوسو توتموشدوم آتام ایسه ساغمال لارلا سوبای لاری آییریردی.بایرام آی ایدی قویون لارین دوغان چاغلاری اولدوقلاریندان پئیه ده آیاق قویماغا یئر تاپیلمیردی،هئچ اوءزومده بیلمه دیم نئجه اولدو ایاغیم سوروشوب یئره سریلدیم،دئملی یوموشاق بیر شئی ین اوستونده قالدیم
تله سیک آتام اوءزونویئتیریب الیم دن توتوب قالدیردی. سن دئمه آیاغیمین آلتیندا قالان تزه آنادان اولموش قوزو ایمیش. آتام گوزونو بره لتسه ده هئچ نه دئمه دی
کوپک ییمیز بیزنن ایدی، ندنسه بیردن سسینی باشینا آتیب بیزدن آرالاندی. ائوه قایداندان سونرا آتام آناما: آرواد یاخشی گئتدیک جاناوار عنقریب ایدی سورونو دارما _داغین ائله سین دئدی. گئجه آنامین قوینوندا قولاغینا پیچیلدادیم: آنا جاناوار یانی نه؟ آنام منه دوزلو یالان دانیشمیشدی، سونرالار باشا دوشدوم یوخوم پوزولماسین دئیه جاناواری منه قوزونون باشقا آدی دیر دئمیشدی. بیز شهر اوشاغی اولدوغوندان گولو ننه مین ساده لوح اولدوغونا اوشاق
چاغلاریندا گولوشدوک. گئجه نین قالانینی یورقان _دوشه گین آراسیندا یوخ کورسونون تووندا سحر ائله یب، او گونون آخشام چاغلاریندا کندین قوینوندان آیریلیب شهره دوندوک. آنام گئتمه میشدی، اواوزدن گولوننه نین سوز _صحبتینی آناما دانیشدیقدا گولومسه ییرک: ننم دی دا دئدی
_به یم ننه ن اولمامالیدی سوردوم.
یوخ قاداسی ائله دئمیرم، آخی آرواد سیزه دادلی _دوزلو یالان دانیشمیش دئدی
آی آنا بو ناغیلین هاراسی یالان دیر.
آنام بارماغینی دیشله یب: ننم دونیایا گلنده ننه سی حیاتدان الینی اوزموشدو دئدی. اوخوجولاریم منی باغیشلایارلار بو روایتی دئمک ادبی دیلده یازدیغیما سیناق دویدوم

۱۴۰۰_۷_۳
۱_قیشلاق دا قویون ساخلایان یئر


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«كهر آتلی»

«صفر خان» بیزیم قهرمان


حسن ریاضی ( ایلدیریم )

اويانيب

عصريلر رين داش يوخوسوندان

سييريليب چيخدی اوباسي نين قينيندان.

ياراقلاندی

آتلاندی

يول لارين سينه سينده

گونلری توزلويا توزلويا چاپدی

كهر آتلی

چاپدی:

باشينين اوستونده اولدوزلو،گونشلی گؤيلر

آياغينين آلتينداتوزلانيب ،اوزنان يولار.

چاپدی:

كچدی كئچيدلری ،گديك لری

قانلی قادالي يول لارين باغرينی چاتلاتدی
كهر آتلی.


چاپدی آتی نين ياليندا:

گون لر اييلدی ،دوزه لدی

كهر آتلی اييلمدی

يول لار جيغیرلاندی ، هاچالاندی

آتلی نين ايستگي،اوميدی پارچالانمادی


**

چاپدی:

باشي هاوالی ، اوره گي سئودالی

گؤزلر ينده آرزولاري گؤي قورشاغی

سؤزلرينده سحر شافاغی

اولو داغين اتگينه چاتدی

كهر آتلی.

داغلار داغی،اولوداغ

قار قاباقلی، قايا قوللو اولو داغ

قوجاق آچدی

قوجا آتلی كهری له وداع لاشدی

قارتال كيمی قايالارلا قوجاقلاشدی.

قي اوجالدی

كيشنرتيدن داش آغاندی

داغ ترپندی !

اولوداغين اتگينده قوشا ياتدی

آت سيز آتلی

آتلي سيز آت.

ائل لرين ده يولو دوشجك اولو داغين اتگينه

گؤردولركي، اولوداغين اتگينده:

يئر كيشنه دی

گؤی آغلادی

شيمشك چاخدی .

او آن

سييريليب چيخدی

كيشنرتيدن، چيغيرتيدان

اِِيل لرين اوره ك قينينا سيغينيب،

ياتدی
كهر آتلی!



https://t.me/Adabiyyatsevanlar
صفرخان
رسام: پرویز حبیب پور

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی
اوشاق ادبیاتی هر هفته پنجشنبه گونو ادبیات سئونلر کانالیندا .
اوشاق ادبیاتینا دایر یازیلارینیزی بیزه گوندرین .

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی


«سلمان عبدی زاده»

آی منیم یولداشلاریم
 
سئوگیلی دیلداشلاریم
تک گزیب دولانمایین
غم‌لره بولانمایین
گلین وئرک ال_اله
بورا سالاق ولوله
دئییب گولوب اوینایاق
هئچ کیمی تک قویمایاق
کوسن‌لرله باریشاق
آنا دیلده دانیشاق
بیزه جان‌دیر دیلیمیز
یاشاسین بو ائلیمیز

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی
مشکین شهر، خانیم« راضیه قربانزاده» نین داستان کارگاهینین اویرنجی سی «فاطمه حسین پورون» داستانی.

قلب من با تارا زیر خاک می ماند.

باتارا روی ایوان جلوی خانه می نشینیم. مامان فرشهارا جارو می کشد.به بابا چشم می دوزم؛هرچه
زور دارد خالی می کند تا با داس علف های هرز حیاط را بچیند. مامان جاروبرقی را خاموش
می کندو پنجره را باز می کند.
-چه خبرته مرد!یه ساعته چیکار میکنی؟!تموم نشد؟!
بابا نیم نگاهی به تارا می کند:-داسه دیگه!خوب با داس چیکار میکنن!هرزارو می چینن!!
پوزخندی می زندو دستش را روی تیزی داس می کشد.
-قدیما با این داسا آدم هم می کشتن!البته آدمای هرزرو! باور می کنی؟
مامان دررا می کوبدوبه جاروکشیدن  فرش ها ادامه می دهد.
تاراموهای بافته اش را تکان می دهد. اشکش آرام از گونه اش رد می شود و روی خال کوچک،
کنار لبش متوقف می شود. نزدیکش می شوم.دستمال کاغذی دستش می دهم.
-منو ببخش امیر دیروز به خاطر من از بابا...سرجایم می نشینم: مهم نیست!
-چرا مهمه لازم نیست به خاطر من خودتو به دردسر بندازی این زندگی منه ومن عادت کردم به
کتک خوردن!..سرم را بر می گردانم و عرق ریختن بابارا تماشا می کنم.
.باد شدت می گیرد؛موهای جلوی صورتش او را پریشان تر می کنند. پاهایش را روی زمین می
 گذارد
و دمپایی ها را می پوشد.سلانه سلانه به سمت صدایی می رود که از پشت در می شنود.
.بابا زیرگلویش را می خاراندو سرش را به سمت تارا می چرخاند.
-کجا به سلامتی!
تارا من من می کند:جایی نمیرم.فقط میخوام...
بابا داس را روی زمین پرت می کند: لازم نکرده...گم شو تو خونه تا نفلت نکردم.
تارا دستی به گونه اش می کشد؛ انگشتش روی گونه اش ثابت می ماند...
 شلنگ را از روی زمین برمی دارم. با برداشتنش یاد کتکت زدن های دیروز بابا
می افتم. روی زمین پرتش می کنم. مامان از پشت پنجره در حالی که مدام عرقش را پاک می کند
به تمیز کردن شیشه های ترک خورده خانه ادامه می دهد.
هوا رنگ سیاهی به خود گرفته؛ با باز شدن پنجره خانه و چشم چرخاندن تارا به آسمان میفهمم که چه
 خبر است. قطره ای باران به آرامی روی دستم می نشیند...صدای شیروانی خانه مان بلند می شود...
بابا از آنطرف صدایم می کند –امیر محمد،امیرمحمد...باعجله دمپایی هایم را می پوشم. .
وروبروی بابا می ایستم.
-مواظب آبجیت باش! اگه خطایی ازش سرزد ازادی هر کاری باهاش بکنی!
چشمانم گشادتر می شود.
-چه کاری؟!...بابا چشمان سرخ گود رفته اش را باز وبسته می کند...
-تودیگه بزرگ شدی! مرد شدی!
-مرد؟!...تا دیروز که بابا به من میگفت تو بچه ای و...
-میتونی یه کاری واسم  بکنی؟!.-ببین تو از همه ما به تارا نزدیکتری!.-من می خوام این...این
دستان چفت بسته اش را باز می کند...داخلش چیز سفید رنگی می بینم.
-فقط کافیه اینو بریزی تو غذاش یا چاییش! فرقی نمیکنه!
بابا جلوی چشمانم تار میشوند-چیزی نیست نترس یه داروییه واسه خوب کردن حال آبجیت!
نه! مطمئنم راست می گوید...راست می گوید...
-بگیرش!
نه!اول باید به مامان نشانش بدهم.یکبار شنیدم که به مامان می گفت:«مرگ موش داخل غذایش بریزد»..
مشتش را دردستانم خالی می کند.دستانم را فشار می دهد...
-اگه به مامانت بگی...-نه نمیگم.
دستم درد می گیرد.یک گوشه کز می کنم. نگاهم در نگاه بابا گره می خورد...معنی این نگاه را خوب
درک می کنم. وقتی تارا گفت عاشق شده است وبهمن را دوست دارد فهمیدم!
مامان موهای عرق کرده اش را کش می گیرد.
روبه رویش می ایستم  ودارو را دستش می دهم.بادیدنش سرم هوار می کشدکه از کی گرفتم؟
-مرتیکه عوضی!بابات اینو داده دستت؟دِ بگو آره یا نه؟!
تارا کنار در آشپزخانه می ایستد:«اون میخواد من بمیرم –پوزخندی میزند:می دونستم!...
بابا از بیرون برمی گردد.وحشت می کنم!مامان روبرویش می ایستد...
-به به آقا! نمی دونستیم آقا داره روی هرچی عربه سفید میکنه!!
بابا می نشیند وبه متکا تکیه می دهد:به زن جماعت نبایدرو داد وگرنه آبروتو میبرن!.مامان انگشت سبابه
را به بابا نشانه می رود:یه بار دیگه ببینم بشنوم با تارا-خفه شو زنیکه! واسم من خط ونشون میکشی!!
 
کمربند بابا دورتادور اتاق می چرخد وبه مامان می خورد.!تارا دادمی زند تمومش کن! به او هم رحم
 نمی کند.چرخش اول...دوم...
آسمان یک دست سیاه است وستاره ای ندارد...از آن شب هایی است که تارا زیر لحاف آرام نق می
 زند...
با صدای بابا به خود می آیم. تارا،تارا نیست!...بابا فکر می کند خودکشی کرده...با عجله به حیاط پشتی
می رود.نفسم را درسینه ام حبس می کنم.می شمارم:یک،دو،سه...
-دست خط تاراست.ببین مامان واسمون یادداشت گذاشته!نوشته را می خوانم:«بابا توکه میخوای من بمیرم!من میرم
توهم فکر کن من مُردم..!
 
                                                       ****
پلیس گفته بود که تارا را امروز برمی گردانند.مامان مدام دعا می کندبرای من برای سلامتی تارا وبرای
آرامش بابا... مامان مدام با بابا حرف می زند و آرامش می کند.
کنار مامان می نشینم. پوزخندی می زند:تا حالا نشد تارا رو کنار خودم بشونم و باهاش مثل یه دوست
حرف بزنم.بابات راست میگه تقصیر منم هست.!.
باصدای در بابا از سرجایش بلند می شود و به سمت در می رود...من و مامان پشت پنجره می ایستیم
و قدم زدن تارا را تماشا می کنیم.
رنگ به صورت ندارد. می لرزد و سعی می کند نزدیک بابا نباشد.قدم زدن هایش صدای خش خش
 برگ هارا در می آورد. می ایستدو  دستش را روی درختی که دوست دارد می کشد.
بابا نزدیک می شود. این درخت و خیلی دوست داری نه!
نگاه سردی به بابا می کند!
مامان از ترس به سمت حیاط می رود: بیاید تو هوا سرده...
بابا خنده وحشیانه ای میزند؛ با اره، درخت را به دو نصف میکند...
 
تارا خسته است. به سمتم می آید. – میشه تو اتاق تو بخوابم؟سرم را به نشانه تایید تکان می دهم.
می خندد؛ دستم را می گیرد و لبخند نصفه ای تحویلم می دهد.
تارا روی تخت من میخوابد و من روی زمین...چشمانم را می بندم...
صدای خرخر می شنوم؛ فکر نمیکنم تارا باشد. حتما خواب میبینم.صدای جیر جیر تخت بلند میشود بلند
می شوم تا به تارا بگویم:تمامش کن بزار بخوابم!...
چشمانم را باز می کنم دیگر صدایی نمی شنوم... تنها صدایی که می شنوم صدای فریاد زنی است
با صدای نفس زدن های مردی در نزدیکی ام !!بلند می شوم و چراغ را روشن می کنم...بر میگردم
تا تارا را هم صدا کنم...با دیدنش زبانم بند می آید؛ دست وپایم بی حس می شوند. بابا بالای سر تاراست
با خنده های احمقانه اش... پس آن صدا...صدای زار زدن مامان را می شنوم...صدای شکستن شیشه
حمام...دستان بابا را نگاه می کنم...
داس است؛داسی که باآن خارهای حیاط را با عصبانیت می کند!دست چپش را نگاه میکنم؛ چشمانم تار می
بینند.دستانم را مشت می کنم وآنها را می مالم.
-توپ فوتبال است؟...پس چرا ازآن خون می چکد؟...به سمت تخت می روم...دستان تارا را می گیرم
سرد، سرد است...
می ترسم، می ترسم از اینکه صورتش را تماشا کنم...سرم را بلند می
کنم و محکم فریاد می کشم...دستانم خونیست!...چیزی به سمتم پرتاب می شود. میان انگشتانم گیر می
 کند. سعی میکنم از خود دورش کنم...نگاهم در چشمان بازش گره میخورد...انگار تقلا می کند...
تقلای کمک...چشمانم سیاهی می رود...صدای بابا توی گوشم می پیچد.
 
 
                                                  ****
گل های سرخ را یکی یکی روی قبر می چینم.
راستش می دانم دوست نداری این جمله را بشنوی ولی باباچند ماه دیگر آزاد می شود.
مامان چادر خاکی اش را روی زمین می کشد.
زیر لب چیزی می گوید:تا ابد برایت سیاه
خواهم پوشید...
 
 
 https://t.me/Adabiyyatsevanlar
 
 
اوشاق ادبیاتی
تبریک لر اوغورلار
اوشاق ادبیاتینین تانینمیش امک داشی خانیم «فاطمه محمودی»قیرخ ناغیل دئیه‌ن "اوشاقلار و یئنی‌یئتمه‌لرین فیکیر تربیت اوجاغی‌نین" (کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان) ییرمی اوچونجو بین‌الخالق فستیوالیندا، بین‌الخالق حیصه‌سینه یول تاپدیلار.

راهیابی ۴۰ قصه‌گو به مرحله پایانی بخش بین‌الملل جشنواره قصه‌گویی.


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی
«پیترپن»
یازار: «جیمز متیو بری»
کؤچوروب اویغونلاشدیران «ویدا حشمتی»
سون بؤلوم


پیترپن اونلارین گئتدیگینه ائله اوزولوشدو کی، یولا دا سالمادی. تینکئربئل اونلاری آغاجین باشیندان گؤردو. گئدیب پیترپنه هر شئیی دانیشدی.
ظالیم اوره‌کلی دنیز اوغوروسو اوشاقلاری تیمساح اوچون یئم ائتمه‌یه حاضیرلاییردی. بئله‌لیکله تیمساح اوغرولاردان ال چکیب گئده‌جه‌یینی اینانیردی.
پیترپن همن گلیب، کاپیتان کانجانی تاپدی. اونلار قیلینجلارینی چکدیلر. کاپیتان کانجا ایله دویوشوب، قیلینجلاشدیلار. کاپیتان کانجانین پیترپنه گوجو چاتماییردی. بیردن آیاغی-آیاغینا دولاشدی. دنیزه دوشوب، جوموب گئتدی.
اوشاقلار پیترپنین قهرمانلیغینا حئیران قالدیلار. او دستانلارداکی قهرمانلار قدر وار ایدی. اونون حیکایه‌سینی هرکسه آنلاداجاغیدیلار.
اونلار بیرلیکده لندن شهرینه قاییتدیلار. اوشاقلارین آتا-آناسی اوشاقلارینا قوووشماقلارینا چوخ سئویندیلر. اونلاری قوجاقلاییب، اؤپدولر.
اونلار ایتن اوشاقلاردان ایسته‌دیلرکی بیرلیکده یاشاسینلار. اونون اوچون آتا-آنالاریندان ایزین...
بو یازینین آردینی ادبیات سئونلر کانالیندا اوخویون.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی
«پیترپن»
یازار: «جیمز متیو بری»
کؤچوروب اویغونلاشدیران «ویدا حشمتی»
سون بؤلوم


پیترپن اونلارین گئتدیگینه ائله اوزولوشدو کی، یولا دا سالمادی. تینکئربئل اونلاری آغاجین باشیندان گؤردو. گئدیب پیترپنه هر شئیی دانیشدی.
ظالیم اوره‌کلی دنیز اوغوروسو اوشاقلاری تیمساح اوچون یئم ائتمه‌یه حاضیرلاییردی. بئله‌لیکله تیمساح اوغرولاردان ال چکیب گئده‌جه‌یینی اینانیردی.
پیترپن همن گلیب، کاپیتان کانجانی تاپدی. اونلار قیلینجلارینی چکدیلر. کاپیتان کانجا ایله دویوشوب، قیلینجلاشدیلار. کاپیتان کانجانین پیترپنه گوجو چاتماییردی. بیردن آیاغی-آیاغینا دولاشدی. دنیزه دوشوب، جوموب گئتدی.
اوشاقلار پیترپنین قهرمانلیغینا حئیران قالدیلار. او دستانلارداکی قهرمانلار قدر وار ایدی. اونون حیکایه‌سینی هرکسه آنلاداجاغیدیلار.
اونلار بیرلیکده لندن شهرینه قاییتدیلار. اوشاقلارین آتا-آناسی اوشاقلارینا قوووشماقلارینا چوخ سئویندیلر. اونلاری قوجاقلاییب، اؤپدولر.
اونلار ایتن اوشاقلاردان ایسته‌دیلرکی بیرلیکده یاشاسینلار. اونون اوچون آتا-آنالاریندان ایزین ایسته‌دیلر.
اوشاقلارین آتا-آناسی ایتن اوشاقلاری اؤز اوشاقلاری کیمی باغرینا باسیب، اونلارلا یاشماغا چوخ سئویندیکلرینی دئدیلر. آما پیترپن دئدی:
- من اصلا بؤیومه‌یه‌جم. اونون اوچون خیالی اؤلکه‌یه قاییدیب، اوردا یاشایاجاغام.
تینکئربئل ده پیترپن‌له بیرلیکده گئده‌جه‌یینی دئدی.
وئندی تینکئربئلی آووجلارینا آلیب، اؤپدو.
اونلار اوشاقلارلا وداعلاشیب، خیالی اؤلکه‌یه دوغرو یولا دوشدولر.
اوشاقلار پیترپن له تینکئربئلی هئچ زامان اونودمایاجاقلارینی دئدیلر و اونلارا ال ترپه‌دیب، گئنه ده گؤروشمک‌لرینی آرزیلادیلار.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی
قایناق:«بئش داش»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar