ادبیات سئونلر
3.12K subscribers
6.99K photos
2.46K videos
1.03K files
18.2K links
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
Download Telegram
ساعت 8 بود که رسیدیم منزل شاملو. حسابی شلوغ بود و از هر دست آدمی در حال برو و بیا بود. گوشه ی دنجی را پیدا کردیم و نشستیم. حق کاملا با کابلی بود. آیدا موافقِ مخاطبِ حاضر و مخالفِ غایب بود— حالا هرکه بود. در ضمن در مورد جای دفن مردد و بی تصمیم بودند. آن جا علاوه بر ما کانونیان، مسعود خیام و پسران شاملو، سیاووش و سیروس، هم با ما نشسته بودند. آیدا گفت :"اگر به من باشد دلم می خواهد احمد را در همین باغچه ی خانه مان خاک کنیم، من به اش نزدیک ام، همیشه می توانم باهاش حرف بزنم، ولی می گویند دولت نمی گذارد". مسعود خیام و پسرهای شاملو نظرشان به قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا بود. البته سیروس اغلب ساکت بود و چیزی نمی گفت. سیاوش، پسر دیگر شاملو، تنها در بند این بود که بهشت زهرا و «قطعه ی هنرمندان» مُفت تمام می شود. گفتند دکتر مهاجرانی تماس گرفته و گفته ترتیب همه ی کار ها داده شده است. گفتم: "کدام «قطعه ی هنرمندان»؟ یک مشت آدم را گزینشی برده اند آن جا برای نمایش و تبلیغ حکومتی و اسمش را گذاشته اند «قطعه ی هنرمندان». اگر شاملو زنده بود یقین دارم که دلش رضا نمی داد که در همچو جایی خاکش کنند. دلش می خواست در کنار رفقایش مختاری و پوینده و گلشیری خاکش کنند. در همین نزدیکی شما، در این گورستان امامزاده طاهر، بنانِ خواننده، غزاله علیزاده ی رفیق شاملو را هم خاک کرده اند. بگذارید این جا به مزار آدم های حسابی و نویسنده های مستقل و غیردولتی تبدیل شود". باز جنگ مغلوبه شد، با این تفاوت که این جا دولت آبادی نبود و غائله زودتر خوابید. سرانجام آیدا گفت: "من با حرف این آقا موافقم، حرفش به دلم نشست، به هر حال این ها کانون اند، کار را می سپارم به این ها. شاید اگر احمد هم بود...". گفتم :"آیدا خانم، تمام است ؟ اگر آره، بقیه اش را بسپارید به ما". آیدا گفت: "بله، تعارف که ندارم، بفرمایید، مختارید از جانب من". دیدم خیام هم که آدم خوش طینتی است موافق است، معطل نکردم و تر و چسب رفتم به صداقتی خیاط تلفن کردم. گفتم :"علی جان، دستم به دامنت، آب دستت هست بگذار زمین، یک قبر کنار پوینده و مختاری جور کن برای شاملو، معطلش نکن تورا به خدا". صداقتی با لهجه ی شیرین مشهدی گفت: "آی به چشم، سر و جان می دهم برای شاملو، هیچ نگران نباش بَبَم".

ساعت 5/9 شب از منزل شاملو آمدیم بیرون و راهی تهران شدیم (من توی ماشین کابلی بودم ). پس فردا در منزل رئیس دانا جلسه داشتیم، جلسه ی تدارک. فردا سه شنبه اعلامیه ی کانون و اطلاعیه ی مربوط به تشییع جنازه و اسامی تسلیت دهندگان آماده بود. همه را به مطبوعات داخلی و خبرگزاری های سراسر جهان مخابره کردیم .

در جلسه ی منزل رئیس دانا علاوه بر بچه های هیئت دبیران کانون (منهای سپانلو و بهبهانی ) مجابی و بعد از ساعتی اسپهبد هم بودند. اسپهبد پوستر های بزرگ شاملو را آورده بود. سازمان دهیِ کارها نقص نداشت، چنان دقیق و برنامه ریزی شده بود که امکان نداشت احدی بتواند بدون موافقت ما به جنازه دسترسی پیدا کند. از درویشیان خواستیم متن پیام کانون نویسندگان ایران را بخواند تا اگر احیانا کسی نظری دارد بدهد. علی اشرف متن را خواند. مجابی گفت :"این پیام که شبیه اعلامیه های حزبی است". دولت آبادی هم نظرش را تایید کرد. ما که اعتراض کردیم، مجابی کمی پس کشید و گفت: "البته محتوایش تند نیست، لحن اش فلان و بهمان است" که البته به ایشان ربطی نداشت، نه سر پیاز بود و نه ته پیاز، عضو هیئت دبیران که نبود، اگر هیئت دبیران موافق است معلوم نیست ایشان چه کاره اند. دست آخر هم گفت: "این متن فرهنگی نیست، سیاسی است" که کابلی حسابی از کوره در رفت که: "چه دارید می گویید آقای مجابی، از سیاست می گویید آن هم درباره ی شاعری که می گفت اگر می دانستم در تشییع جنازه ام مردم تلف نمی شوند و به دست ناکسان خون شان ریخته نمی شود، وصیت می کردم جسدم را در «لعنت آباد» خاک کنند، در کنار آن ها که با گلوهای سرخ از این جهان رفته اند، با همین لفظِ «لعنت آباد». دارید درباره ی این شاعر می گویید؟" و بغضش ترکید. سکوت شد. از احدی صدا در نمی آمد. اسپهبد سکوت را شکست و گفت: "می خواهید پوستر ها را ببینید ؟" و بعد پوستر ها را یکی یکی نمایش داد که باز کابلی بغضش ترکید و ما سر ها را زیر انداختیم.

سپس قرار شد بعد از ظهر زرافشان و رئیس دانا با بچه های تدارک در منزل رئیس دانا جلسه داشته باشند (گراناز موسوی، حافظ موسوی، علیرضا بابایی و...) و آخرین تمرین ها را بکنند. پیش از این که از هم جدا شویم زرافشان گفت: "بچه ها، همه روز تشییع جنازه کت وشلوار بپوشید و کراوات بزنید". گفتم: "نه تورا به خدا، من به عمرم کراوات نزده ام، آن وقت حالا تو مرداد ماه و کراوات و کت و شلوار؟"
پنج شنبه ساعت 7 صبح جلو بیمارستان ایران مهر. اول تا جمعیت جمع نشده ترتیب کارها را دادیم. به یک روزنامه نگار جوان و علاقه مند، سپیده زرین پناه، فهرست تسلیت دهندگان را که نزدیک به 800 نفر بود دادیم تا به خرج کانون در روزنامه شان چاپ کند. بعد از دولت آبادی خواستیم که بیاید و روی وانت حامل بلند گو آغاز تشییع جنازه را اعلام کند. گرداگرد آمبولانس را سه ردیف فشرده از بچه های جوان در محاصره گرفته بودند. سقف آمبولانس غرق گل بود. موجْ موجِ عکاس ها چنان بود که دیگر نگذاشتیم دولت آبادی از وانت پیاده شود. آن قدر دسته گل آورده بودند که حتی یک صدمش را نتوانستیم در وانت جا دهیم. دولت آبادی متن مُطنطن آشفته ای خواند که هیچ کس هیچی ازش نفهمید و بعد یک جلد کتاب شعر شاملو را طلب کرد و شعری از شاملو خواند که بی شک از بهترین شعر های شاملو نبود. انگار محمود با ما لج کرده بودکه هر کاری را وارونه انجام دهد که وانت راه افتاد و سیل جمعیت هم به دنبالش. وانت کمی تند می رفت که فریبرز به شاگرد راننده گفت :"اوهوی! مگر داری سر می بری؟ یواش تر". سیل جمعیت گُله به گُله دنبال وانت راه افتادند، گاه قدم تند می کردند و شعر می خواندند، سرود می خواندند، و وسط های مسیر از ما وانت سواران هم خواستند که شعر بخوانیم. دولت آبادی باز شعر نامربوطی خواند (و بسیار بد خواند). بعد یکی یکی، زرافشان، برزگر، چایچی، کابلی (گریان) و من هم شروع کردیم به خواندن شعر و جمعیت هم با ما دم گرفت. همه ی اعضای هیئت دبیران کراوات زده بودند، جز من. اولش قرارمان این بود که از جلو بیمارستان تا میر داماد برویم ولی مگر جمعیت رضا می داد. می گفتند: "نایستید، بروید، می خواهیم شعر بخوانیم". یکی از میان جمعیت متن بسیار زیبایی به دست زرافشان داد که در آن آمده بود "چه شتابی دارید برای رفتن، بگذارید آرام آرام با شاعرمان همراه شویم" که ناصر هم خیلی محکم و شمرده متن را خواند و گریه ی جمعیت اوج گرفت. مردم همین طور که شعر می خواندند، گریه می کردند، کف می زدند، سرود می خواندند و خلاصه قیامتی بود. از میرداماد گذشته بودیم که فریبرز مرا کشید گوشه ی وانت که: "این یارو امنیتیه میگه چی شد؟ مگه قرار نبود فقط تا میرداماد باشه؟ کجا دارید میرید؟" گفتم :"ولش کن، محلش نذار، داریم می رسیم بزرگراه همت، اتوبوس ها از همان جا مردم را سوار می کنند". دولت آبادی عصبی بود (به خصوص آن جا که جمعیت هی تقاضای خواندن"وارطان" را داشت و محمود اصلا زیر بار نمی رفت). سر(بزرگراه) همت ایستادیم. فریبرز انعام چربی به وانتی داد و گفت: "عمو معرفت داشته باش، ما را با غرغر هایت ذلّه کردی". وانتی گفت: "خدا از بزرگی کم تان نکند آقای دکتر، من سگ کی باشم که غرغر کنم". دولت آبادی خسته و از پا افتاده نشست توی وانت و سرش را میان دست هایش گرفت. من هی به چایچی می گفتم: "رضا، دسته گل کانون را بده بالا، مبادا خراب شود!" که دولت آبادی صدایش در آمد که :"اکبر تورا سر جدّت دست بردار، توی این هیر و ویر چه اهمیتی دارد که چه بلایی سر دسته گل کانون می آید، بابا دارم دیوانه می شوم، از این همه سروصدا سرسام گرفتم!" می دانستم که هم شاملو را خیلی دوست دارد و با مرگ شاملو احساس یتیمی می کند و هم فکر می کند امروز یک عده چپْ رو بالاخره کار دستش می دهند.

120 دستگاه اتوبوس گرفته بودیم و خوشبختانه برعکس ماجرای گلشیری جمعیتی که برای خاک سپاری تا مزار می آمد به مضیقه نمی افتاد. سر(بزرگراه) همت پیچیدیم و رفتیم طرف شهرک غرب تا کابلی هم وسایلی را بردارد و هم با ماشین کابلی تا امامزاده طاهر برویم. از شهرک غرب تا گورستان را بایک پراید رفتیم. در ماشین ما علیرضا اسپهبد هم بود که نقل های بانمکی از شیرین کاری های شاملو و شوخی های اش داشت. چند چشمه ای از ماجرا های شاملو را تعریف کرد که ما از خنده روده بر شدیم. علیرضا تعریف کرد که "یک روز داشتیم از میدان ونک می آمدیم پایین که {..}". به عوارضی کرج که رسیدیم کسی که در اتاقک عوارضی ایستاده بود و پول می گرفت رو کرد به ما و گفت:"دارید می روید برای آقای شاملو ؟ "کابلی با تعجب گفت: "آره". طرف گفت: "جای مارا هم خالی کنید". اسپهبد گفت: "آقا شما هم بیا با هم برویم خُب". مامور عوارضی گفت: "می بینید که ... " و به دم ودستگاه عوارضی اشاره کرد.

به گورستان که رسیدیم هنوز جنازه را از آمبولانس در نیاورده بودند. دقایقی بعد جنازه در دستان مردم بود (موجِ جوان و جوان وجوان ). کم و بیش همه ی برنامه ریزی ها جز سخنرانی ها و بخشی از پیام ها به هم ریخت. فقط مراقبت کردیم که دولت آبادی زیر دست و پای مردم تلف نشود. آیدا (مطابق برنامه ی ما!) فقط چند قدم توانست جلو تابوت حرکت کند و سپس همه ی ما بدون استثنا از فشار جمعیت هریک به سویی پرتاب شدیم. جمعیت تابوت را برد! سرود "ای ایران !" قطع نمی شد. حقیقتا که شورِ نُشور بود. بعد بالاخره سخنرانی ها شروع شد.
سخنرانی ها، جز یکی دوتا (مثلا مجابی) همه کوتاه بود و شور انگیز. گورستان از جمعیت موج می زد. بعضی ها از تیرهای چراغ برق آویزان شده بودند یا روی مخزن بزرگ آب گورستان بیتوته کرده بودند: تشییعی با شکوه برای شاعری با حشمت و بزرگ. تشییع جنازه نبود، جشنواره ی شعر و شادی و آزادی بود.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«ناصر داوران»

بیر مملکت نئفت
ده نیز - ده نیز چای!
بیر اوووج سو گه تیرسه نیز!
کارون ال آچیب گؤیه
خورما سوسوز
تورپاق خسته
اهوازین یاراسین باغلاماغا
اوره ییمین دریسی یئتمز.
نه بولود بورجونو بیلیر
نه قولاغیم
چای لارین بوغازی تیخانیب
گئجه لر مرمی ویییلتیسی داشیییر.
قارغیش اولسون تونئل لره
چای اؤزو یاخشی بیلیر هاردان آخسین
کیمین اوجاغیندا یانسین.
قویسالار
بولود مهربانلاشار
کؤچری قوش لار دؤنر کارونا
سوفرالار ایسه سوفرالیق ائدر.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوزل وئرلیش؛
قونو: کینایه‌لرین یارانیشی (14)
حیوانلارا عایید اولان کینایه‌لر
دوشنبه : 1400/5/4
ساعات: 22«ادبیات سئونلر کانالیندا»
اوزمان:«میرحسین دلدار بناب»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
کینایه‌لرین یارانیشی (۱۴)1400/5/4
حیوانلارا عایید اولان کینایه‌لردن؛ تولکو(۱) سؤزجویو ایله باغلی کینایه‌لر

اوزمان:«میرحسین دلداربناب»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
کینایه‌لرین یارانیشی (۱۴)1400/5/4
حیوانلارا عایید اولان کینایه‌لردن؛ تویوق( 2) سؤزجویو ایله باغلی کینایه‌لر

اوزمان:«میرحسین دلداربناب»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
کینایه‌لرین یارانیشی (۱۴)1400/5/4
حیوانلارا عایید اولان کینایه‌لردن؛ تازی (۳)سؤزجویو ایله باغلی کینایه‌لر

اوزمان:«میرحسین دلداربناب»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
کینایه‌لرین یارانیشی (۱۴)1400/5/4
حیوانلارا عایید اولان کینایه‌لردن؛ تکه (۴)سؤزجویو ایله باغلی کینایه‌لر

اوزمان:«میرحسین دلداربناب»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
کینایه‌لرین یارانیشی (۱۴)1400/5/4
حیوانلارا عایید اولان کینایه‌لردن؛ قارتال (۵) سؤزجویو ایله باغلی کینایه‌لر

اوزمان:«میرحسین دلداربناب»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
‏اوزل وئرلیش
رقیه کبیری ایله اوزاوزه دانیشیق.
بوگئجه: 1400/5/5
ساعات: 22 «ادبیات سئونلر کانالیندا»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
‏اوزل وئرلیش
رقیه کبیری ایله اوزاوزه دانیشیق.
«شریف مردی»
بیرینجی بولوم 1400/5/5

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
‌‏اوزل وئرلیش
رقیه کبیری ایله اوزاوزه دانیشیق.
«رقیه کبیری»
بیرینجی بولوم 1400/5/5

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
‏اوزل وئرلیش
رقیه کبیری ایله اوزاوزه دانیشیق.
«رقیه کبیری»
بیرینجی بولوم 1400/5/5

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
‏اوزل وئرلیش
رقیه کبیری ایله اوزاوزه دانیشیق.
«شریف مردی»
بیرینجی بولوم 1400/5/5

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
‏اوزل وئرلیش
رقیه کبیری ایله اوزاوزه دانیشیق.
«رقیه کبیری»
بیرینجی بولوم 1400/5/5

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
‏اوزل وئرلیش
رقیه کبیری ایله اوزاوزه دانیشیق.
«شریف مردی»
بیرینجی بولوم 1400/5/5

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
‏اوزل وئرلیش
رقیه کبیری ایله اوزاوزه دانیشیق.
«رقیه کبیری»
بیرینجی بولوم 1400/5/5

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
سایین کانالداشلاربو دانیشیغین آردینی(شریف مردیله،رقیه کبیری نین اوز اوزه دانیشیغینی) گلن هفته سه شنبه گئجه: 1400/5/12
ساعات: 22
ادبیات سئونلر کانالیندا دینله یین.