Audio
سسلی شعیر گئجه سی 1400/5/2
یئنه او باغ اولایدی
شعیر :موشفیق
سس:سالار موغانلی
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
یئنه او باغ اولایدی
شعیر :موشفیق
سس:سالار موغانلی
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
✅مجازی انجمن( سسلی شعیر گئجه سینه) قوشولان شاعیرلردن، دیکلمه گوندرن دوسلاردان اوره ک ائویندن تشکور ائدیریک.
ادبیات سئونلر
ادبیات سئونلر
«یعقوب نیکزاد»
گوره سن نه اولوب آخی؟
قه هر لنیب یئنه کوچه
ایاغینا اوراغ آلیب
زه هر لنیب یئنه کوچه
آجیغلارین اله آلیر
دیللره فیرتینا سالیر
دام - دووارین لئشی قالیر
نه حر لنیب یئنه کوچه ...
چیرکابلارین آخیشیلا
ساتقین لارین ناخیشیلا
اویناشلارین باخیشیلا
موهور لنیب یئنه کوچه
حق قازانیر نه ایسته یه
کوراوغلوندان دییه - دییه
ایاغین قوی اوزنگی یه !
یه هر لنیب یئنه کوچه...
قاییت بورا اوزلرینله
جان دولوسو گوزلرینله
نوبارجالیق سوزلرینله
سئحیر لنیب یئنه کوچه
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
گوره سن نه اولوب آخی؟
قه هر لنیب یئنه کوچه
ایاغینا اوراغ آلیب
زه هر لنیب یئنه کوچه
آجیغلارین اله آلیر
دیللره فیرتینا سالیر
دام - دووارین لئشی قالیر
نه حر لنیب یئنه کوچه ...
چیرکابلارین آخیشیلا
ساتقین لارین ناخیشیلا
اویناشلارین باخیشیلا
موهور لنیب یئنه کوچه
حق قازانیر نه ایسته یه
کوراوغلوندان دییه - دییه
ایاغین قوی اوزنگی یه !
یه هر لنیب یئنه کوچه...
قاییت بورا اوزلرینله
جان دولوسو گوزلرینله
نوبارجالیق سوزلرینله
سئحیر لنیب یئنه کوچه
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
اوزل وئرلیش
رقیه کبیری ایله اوزاوزه دانیشیق.
بوگئجه: 1400/5/5
ساعات: 22 «ادبیات سئونلر کانالیندا»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
رقیه کبیری ایله اوزاوزه دانیشیق.
بوگئجه: 1400/5/5
ساعات: 22 «ادبیات سئونلر کانالیندا»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوزل وئرلیش؛
قونو: کینایهلرین یارانیشی (14)
حیوانلارا عایید اولان کینایهلر
دوشنبه : 1400/5/4
ساعات: 22«ادبیات سئونلر کانالیندا»
اوزمان:«میرحسین دلدار بناب»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
قونو: کینایهلرین یارانیشی (14)
حیوانلارا عایید اولان کینایهلر
دوشنبه : 1400/5/4
ساعات: 22«ادبیات سئونلر کانالیندا»
اوزمان:«میرحسین دلدار بناب»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اکبر معصوم بیگی
برگی از دفتر ایام (پانزده)
یاد آن بزرگْ شاعر آزادی
دوستان! آن چه در پی می آید عین یادداشت های روزانه ی من است در آن روزهای تلخِ درگذشت شاعر آزادی. در این یادداشت ها هیچ دست نبرده ام و اگردر جایی چیزی افزوده ام یا به دلیل هایی جمله ای را حذف کرده ام از کروشه استفاده کرده ام . ظاهر و باطن هرچه را آن زمان نوشته ام آورده ام . شاید اگر امروز از روی حافظه می نوشتم، طور دیگری از آب در می آمد، اما سزاوار ندیدم که شخصیت و رفتار آن روزی ام را "رُتوش" کنم.
سال1379، 3 مرداد، ساعت یک ربع به 4 صبح تلفن زنگ زد. ازجاپریدم. منگِ خواب، حتی نمی دانستم کجا هستم. زنگ چهارم که خورد گوشی را برداشتم. محمد بهارلو بود. با هق هق گریه گفت: "اکبر ... شاملو ... شاملو رفت ... شاملو مُرد ... وای چه مصیبتی ... وای ...". گفت که دکتر پارسا به اش خبرداده . دلداری اش دادم و گوشی را گذاشتم. یخ زدم. تو دلم گفتم: "ممد جان، پدر آمرزیده، یعنی نمی شد این خبر را دو-سه ساعت بعد به من بدهی، در این ساعت که کاری از من ساخته نیست". در این فاصله نسترن هم از صدای تلفن و گفت و گوی ما از خواب پریده بود و گیج گیجی پرسید: "چه شده؟" گفتم "بگیر بخواب، شاملو رفت". مطمئن بودم خسته تر از آن بود که بفهمد چه گفته ام. سرش را گذاشت و خوابش برد. اما من تا صبح خوابم نبرد. از ساعت 5/7 برای اعلام خبر فوت دست به کار شدم و خبر را همراه متنی سردستی برای مطبوعات داخلی و خبرگزاری ها و رسانه های خارجی فکس کردم . بعد به (ایرج) کابلی زنگ زدم. خودش نبود. دختر خواهرش گفت که پیغامی برای شما گذاشته است که برایتان فکس می کنم. متن فکس خبر درگذشت و امضای آیدا و بچه های شاملو و ساعت تشییع جنازه بود. متن را همراه همان چند خطی که خودم نوشته بودم به روزنامه ی "بهار" فکس کردم برای چاپ در شماره ی فردا. تا ساعت 1 بعد از ظهر تقریبا هیچ خبرگزاری یا روزنامه ای نبود که از خبر در گذشتْ بی خبر مانده باشد. با بسیاری از این خبرگزاری ها درباره ی شخصیت و کار و بار شاملو گفت و گو کردم.
بعد از ظهر ساعت 2 در منزل (محمود) دولت آبادی جلسه ای تشکیل می شد، حوالی میدان محسنی. گفتند که قرار است تدارک مراسم تشییع پیکر شاملو را ببینند. وقتی به خانه ی دولت آبادی رسیدم علاوه بر چند تنی از از اعضای هیئت دبیران (رئیس دانا، سپانلو، درویشیان، کابلی منهای زرافشان که گویا برای رسیدگی به یک پرونده به لوشان رفته بود و تاشب برنمی گشت و نیز بهبهانی) چند نفر دیگر هم بودند: علی اکبر گودرزی طائمه،گوینده ی خوش صدای تلویزیون و گویا شاعر، جواد مجابی،که معمولا فقط این طور مواقع پیداش می شود، و علیرضا اسپهبدِ نقاش که در واقع حکمِ پسر معنوی شاملو را دارد. تجربه ی تشییع جنازه ی گلشیری که بسیار تلخ بود و به مصادره ی جنازه به دست" از ما بهتران" منجر شد، خیلی به کارمان آمد. قرار شد جنازه را تا خود گورستان به هیچ وجه از آمبولانس بیرون نیاوریم، قرار شد بگذاریم خود مردم جریان را هدایت کنند و... در همین اثنا دولت آبادی در آمد گفت: "بچه ها! آقای دکتر مهاجرانی وزیر ارشاد تماس گرفتند و پیشنهاد کردند که مراسم تشییع را از جلوِ درِ تالار وحدت شروع کنیم. در ضمن ایشان گفتند بزرگداشت را هم در همین تالار برگزار کنیم ودر آغاز مجلس هم دعای گلشیری را که برای هنرمندان نوشته بخوانیم". سکوتی سنگین افتاد. هیچ کس نه به موافقت و نه به مخالفت چیزی نگفت. دیدم جای سکوت نیست. دستم را بردم بالا و گفتم: "من مخالفم". دولت آبادی برافروخته گفت: "می شود بفرمایید چرا مخالف اید؟" گفتم: "تالار رودکی دولتی است، حتی اسمش هم مصادره ای است، رودکی، اسم به آن قشنگی را برداشته اند به جای اش گذاشته اند «وحدت»، بدتر از این هم می شود به ذات ادبیات توهین کرد؟ از این گذشته، مگر ما روضه خوان سر قبر آقا هستیم که برویم به دعا خوانی، این کارها با روح آن شاعر بیگانه است" که توفانی به پا شد. دولت آبادی کف به دهان آورده و خشمگین نعره کشید: "حضرت آقا، شما بفرمایید کجای این خراب شده دولتی نیست ؟" گفتم: "به هر حال اتحادیه ی ناشران دولتی نیست، من با هر طور تماس با دولت یا زیر بلیت دولت رفتن مخالفم" که دولت آبادی فحش کشید به جان هر چه ناشر است و مادر هر چه ناشر را صلوات داد که:"دیگر ازین مادر فلان فلان شده ها نگوکه من دلم از هرچه ناشر است خون است، گور پدر هر چه ناشر است کرده، تالار وحدت را بگذاریم و برویم توی پستوی یک مشت دزد ؟..." که جنگ مغلوبه شد. گفتم: "اتحادیه نه؟ باشد برویم توی فلان فرهنگسرا". دولت آبادی گفت:"یعنی می فرمایید فرهنگسراها دولتی نیستند؟" گفتم: "نه، دست کم این روز ها در خیلی جاها مردم به این ها نظارت دارند، فرهنگسراها پولشان را می گیرند، چه کار دارند در اول برنامه چه خوانده می شود، نگذارید جان آن آدم در گور بلرزد".
برگی از دفتر ایام (پانزده)
یاد آن بزرگْ شاعر آزادی
دوستان! آن چه در پی می آید عین یادداشت های روزانه ی من است در آن روزهای تلخِ درگذشت شاعر آزادی. در این یادداشت ها هیچ دست نبرده ام و اگردر جایی چیزی افزوده ام یا به دلیل هایی جمله ای را حذف کرده ام از کروشه استفاده کرده ام . ظاهر و باطن هرچه را آن زمان نوشته ام آورده ام . شاید اگر امروز از روی حافظه می نوشتم، طور دیگری از آب در می آمد، اما سزاوار ندیدم که شخصیت و رفتار آن روزی ام را "رُتوش" کنم.
سال1379، 3 مرداد، ساعت یک ربع به 4 صبح تلفن زنگ زد. ازجاپریدم. منگِ خواب، حتی نمی دانستم کجا هستم. زنگ چهارم که خورد گوشی را برداشتم. محمد بهارلو بود. با هق هق گریه گفت: "اکبر ... شاملو ... شاملو رفت ... شاملو مُرد ... وای چه مصیبتی ... وای ...". گفت که دکتر پارسا به اش خبرداده . دلداری اش دادم و گوشی را گذاشتم. یخ زدم. تو دلم گفتم: "ممد جان، پدر آمرزیده، یعنی نمی شد این خبر را دو-سه ساعت بعد به من بدهی، در این ساعت که کاری از من ساخته نیست". در این فاصله نسترن هم از صدای تلفن و گفت و گوی ما از خواب پریده بود و گیج گیجی پرسید: "چه شده؟" گفتم "بگیر بخواب، شاملو رفت". مطمئن بودم خسته تر از آن بود که بفهمد چه گفته ام. سرش را گذاشت و خوابش برد. اما من تا صبح خوابم نبرد. از ساعت 5/7 برای اعلام خبر فوت دست به کار شدم و خبر را همراه متنی سردستی برای مطبوعات داخلی و خبرگزاری ها و رسانه های خارجی فکس کردم . بعد به (ایرج) کابلی زنگ زدم. خودش نبود. دختر خواهرش گفت که پیغامی برای شما گذاشته است که برایتان فکس می کنم. متن فکس خبر درگذشت و امضای آیدا و بچه های شاملو و ساعت تشییع جنازه بود. متن را همراه همان چند خطی که خودم نوشته بودم به روزنامه ی "بهار" فکس کردم برای چاپ در شماره ی فردا. تا ساعت 1 بعد از ظهر تقریبا هیچ خبرگزاری یا روزنامه ای نبود که از خبر در گذشتْ بی خبر مانده باشد. با بسیاری از این خبرگزاری ها درباره ی شخصیت و کار و بار شاملو گفت و گو کردم.
بعد از ظهر ساعت 2 در منزل (محمود) دولت آبادی جلسه ای تشکیل می شد، حوالی میدان محسنی. گفتند که قرار است تدارک مراسم تشییع پیکر شاملو را ببینند. وقتی به خانه ی دولت آبادی رسیدم علاوه بر چند تنی از از اعضای هیئت دبیران (رئیس دانا، سپانلو، درویشیان، کابلی منهای زرافشان که گویا برای رسیدگی به یک پرونده به لوشان رفته بود و تاشب برنمی گشت و نیز بهبهانی) چند نفر دیگر هم بودند: علی اکبر گودرزی طائمه،گوینده ی خوش صدای تلویزیون و گویا شاعر، جواد مجابی،که معمولا فقط این طور مواقع پیداش می شود، و علیرضا اسپهبدِ نقاش که در واقع حکمِ پسر معنوی شاملو را دارد. تجربه ی تشییع جنازه ی گلشیری که بسیار تلخ بود و به مصادره ی جنازه به دست" از ما بهتران" منجر شد، خیلی به کارمان آمد. قرار شد جنازه را تا خود گورستان به هیچ وجه از آمبولانس بیرون نیاوریم، قرار شد بگذاریم خود مردم جریان را هدایت کنند و... در همین اثنا دولت آبادی در آمد گفت: "بچه ها! آقای دکتر مهاجرانی وزیر ارشاد تماس گرفتند و پیشنهاد کردند که مراسم تشییع را از جلوِ درِ تالار وحدت شروع کنیم. در ضمن ایشان گفتند بزرگداشت را هم در همین تالار برگزار کنیم ودر آغاز مجلس هم دعای گلشیری را که برای هنرمندان نوشته بخوانیم". سکوتی سنگین افتاد. هیچ کس نه به موافقت و نه به مخالفت چیزی نگفت. دیدم جای سکوت نیست. دستم را بردم بالا و گفتم: "من مخالفم". دولت آبادی برافروخته گفت: "می شود بفرمایید چرا مخالف اید؟" گفتم: "تالار رودکی دولتی است، حتی اسمش هم مصادره ای است، رودکی، اسم به آن قشنگی را برداشته اند به جای اش گذاشته اند «وحدت»، بدتر از این هم می شود به ذات ادبیات توهین کرد؟ از این گذشته، مگر ما روضه خوان سر قبر آقا هستیم که برویم به دعا خوانی، این کارها با روح آن شاعر بیگانه است" که توفانی به پا شد. دولت آبادی کف به دهان آورده و خشمگین نعره کشید: "حضرت آقا، شما بفرمایید کجای این خراب شده دولتی نیست ؟" گفتم: "به هر حال اتحادیه ی ناشران دولتی نیست، من با هر طور تماس با دولت یا زیر بلیت دولت رفتن مخالفم" که دولت آبادی فحش کشید به جان هر چه ناشر است و مادر هر چه ناشر را صلوات داد که:"دیگر ازین مادر فلان فلان شده ها نگوکه من دلم از هرچه ناشر است خون است، گور پدر هر چه ناشر است کرده، تالار وحدت را بگذاریم و برویم توی پستوی یک مشت دزد ؟..." که جنگ مغلوبه شد. گفتم: "اتحادیه نه؟ باشد برویم توی فلان فرهنگسرا". دولت آبادی گفت:"یعنی می فرمایید فرهنگسراها دولتی نیستند؟" گفتم: "نه، دست کم این روز ها در خیلی جاها مردم به این ها نظارت دارند، فرهنگسراها پولشان را می گیرند، چه کار دارند در اول برنامه چه خوانده می شود، نگذارید جان آن آدم در گور بلرزد".