عصیانگر
41 subscribers
4 photos
من عصیان می کنم، پس هستم.
Download Telegram
to view and join the conversation
اگر انسان ها نمی توانند بدون هیج دولت و اقتداری به خوبی عمل کنند، چه طور می شود با وجود اقتدار و حکومت به درستی عمل آنها اعتماد کرد؟

یا، اگر طبیعت انسان قابل تغییر هست، چرا ما باید به دنبال این باشیم که انسان ها را بجای مسئولیت پذیر مطیع، به جای مستقل، وابسته و به جای شجاع ترسو کنیم؟

یا اگر تفکر این باشد که برخی از مردم همیشه نیاز به یک حکومت خواهند داشت، چگونه می توان اطمینان یافت که افراد درستی در حکومت خواهند بود از آنجایی که بهترین مردم بیشترین دوری را از به دست گرفتن قدرت می کنند در حالی که بدترین آنها بیشترین تشنگی برای قدرت را دارند؟
در میان آنارشیست ها افرادی هستند دوست دارند خود را کمونیست، کالکتویست، فردگرا، فمنیست و ... اغلب، این مسئله تفسیر های مختلفی از کلماتی هست که هویت بنیادی اهداف را مبهم و پنهان می کند؛ گاهی اوقات این فقط مسئله ی نظریه ها و فرضیه هایی است که هر فرد با روش ها مختلف نتایج عملی یکسانی را اثبات می کند.
آزادی انسان ها به اندازه ی دانش خواستن و شجاعت گرفتن آنهاست.
از من می پرسند که آیا فکر می کنم واقعا بتونم تغییری ایجاد کنم؟
نمی دانم، من نمی دانم اعمالم در آینده چه نتایجی خواهد داشت. من فقط با تلاش و امتحان کردن می توانم جواب این سوال را پیدا کنم.
شاید به نظر بیایید اطرافیان شما از وضعییت فعلی خود خوشنود هستند، یا حداقال تصمیم گرفتند که آن را به حال خود رها کنند تا بدتر نشه. اما وقتی راجب زندگی خودتان کاری کنید، حتی اگر به تنهایی، عمل شما در تصمیم گیری های دیگران راجب به زندگی خود تاثیر خواهد گذاشت. برای همین هست که برخی از اعمال افرادی گاهی فراگیر می شود.
این درسته که انقلاب های نسل های پیش موفق به ساخت قلمروی بهشتی بر روی زمین شوند، ولی فقط تصور دنیایی بدون آنها را برای یک لحظه کنید.
آزادی چیزی نیست که در افق دید ما و در آینده منتظر ما باشه؛ بلکه آزادی از تمام لحظه ها در طول تاریخ ساخته شده که مردم بر اساس وجدان خود عمل کردند.
اگه درک صحیحی از رقابت داشته باشیم به راحتی می توان پی برد که رقابت در انتها باید یک پیروز داشته باشد وگرنه هدف از رقابتی که نمی توان در آن رقیبان را شکست داد چیست؟ قضیه ی "رقابت آزاد" نظام سرمایه داری هم همین است. شاید این قضیه در نبود رکود اقتصادی تا حدی درست باشد اما اگر در حین رکود اقتصادی شما نتوانید با پایین آوردن قیمت کالا یا سرویس خود رقیبانتان را شکست دهید در صدد خریدن آنها می شوید. پس آیا این رقابت "آزاد" چیزی بجز بقای ثروتمند ترین است؟
هیچ دینی نباید از پیروانش و مخالفینش آزاد تر باشد.
چه طور می شود یک زن را شکنجه داد؟ باید بدنش را از ذهنش جدا کرد و یا برعکس. برای اینکار باید به صورت فیزیکی بدن او را تحقیر کنی. تجاوز راه سنتی این کار است ولی تنها روش نیست. می توان بدنش را تمسخر کرد، می توان مجبور کرد که سینه هایش را بپوشاند و یا از قاعدگی خود شرمنده شود. می توان او را از بلوغ ترساند از رابطه جنسی ترساند، از پیر شدن ترساند و یا حتی از خوردن و آشامیدن ترساند. به سادگی می توان او را با بدنش تهدید کنید و او خودش را شکنجه خواهد داد.
امروزه "فرهنگ" به عنوان یک اصطلاح لوکس دیده می شود، اصطلاحی که مردم تنها به عنوان یک تماشاگر در آن شرکت می کنند ما با شعار هایی مثل: ما کتاب می خوانیم، به موسقی گوش می دهیم، هنر های بقیه را مطالعه و نقد می کنیم، به تئاتر و سینما می رویم دیده هایمان را تحسین می کنیم و غیره خود را توجیح می کنیم. ولی چند نفر از ما تا به حال موسیقی ساختیم یا افکارمان را بر روی کاغذی نوشتیم؟ این سرمایه داری مدرن با علاقه شدیدش به بازدهی هست که افراد را نابود کرده و از آنها برای منافع خودش متخصص ساخته است.
ما در فرهنگی زندگی می کنیم که به تندرستی و پیشرفت در زندگی افراد احترام می گذارد. ولی استراتژی های فرهنگ سازی مدرن همواره به سوی سرکوب احساسات ما ختم یافته است. مدیریت وسواسی احساسات عموم موجب آشکار شدن دو حقیقت شده است. اولی آن است که چقدر زندگی مدرن مخرب، غیر قابل تحمل و عمیقا ترسناک است. سپس درک مورد اولی، شما را به حقیقت دوم، یعنی احتمال این که شاید نباید اینگونه می بود سوق می دهد.
تفاوت بین ایدئولوژی و فلسفه این است که اولی خود را نقد نمی کند. بنابراین نمی تواند با مسائلی که با تفکر ایدئولوژیکی او مخالفت می کنند رابطه ی سمپاتیکی داشته باشد. این مشکل در دین و سیاست حاد است، جایی که مردم با توجه به ماهییت تعهدات خود، خود را در عقاید خودشان حبس کردند و قادر به درک موقعیت های خارج از قفسی که برای خود ساخته اند نیستند.
انسان ها می دانند چه می کنند؛ و معمولا می‌دانند چرا آن را می کنند؛ اما چیزی که نمی دانند این است که چه می کند آنچه که آنها می کنند.
معمولا به ما گفته می شود که مهد دموکراسی، مانند علم و فلسفه، یونان باستان هستش. هیچ وقت به صورت کامل مشخص نیست که این یعنی چه. آیا ما باید بر این باور باشیم که قبل از یونانیان هیچ کسی در هیچ کجای دنیا نتوانسته اعضای جامعه ی خود برای یک تصمیم گیری در یکجا جمع‌ کرده و به هر کدام حق رای برابری دهد؟
وجود رئیسی در بهشت بهترین توجیه برای وجود رئیس بر روی زمین هست. پس اگر خدایی هم باشد باید نابود شود.

-باکونین
وقتی دامنه‌ی انتخاب‌ها بسیار گسترده است که به رفاهِ عموم آسیب برساند، مردم دیگر از آزادی‌ لذت نمی‌برند. چون یا باید به بی‌مسئولیتی، خام‌دستی و بی‌تفاوتی پناه ببرند – پناهگاهی که بیشترین چیزی که در آن پیدا می‌کنند ملال است – یا باید به خاطرِ ترس از آسیب رساندن به دیگران، مدام زیر بارِ مسئولیت شانه خم کنند. در چنین شرایطی، مردم که به اشتباه تصور می‌کنند آزادی دارند و در عین حال احساس می‌کنند از این آزادی هیچ لذتی نمی‌برند، در نهایت به این نتیجه می‌رسند که آزادی چیز خوبی نیست.
یک حق هیچگاه به خودی خود موثر نیست بلکه این تعهدی که جامعه نسبت به آن دارد آن را موثر می کند. بدین ترتیب لازمه ی حفظ حقوق یک فرد فقط در صورت رعایت این تعهد توسط بقیه افراد جامعه می باشد. وقتی که ماهیت همچنین تعهدی توسط افراد جامعه تشخیص داده و یا درک نشود این حق قدرت خودش را از دست می دهد و دیگر ارزشی ندارد.
در حال تزریق هروئین و خواندن کتاب "سرچشمه" بر روی کشتی کروز پلیسی شخصی خودم بودم که تلفن زنگ خورد، سکه ای داخلش انداختم و گوشی را برداشتم. پشت خط کسی نبود جز، کلانتر.

-کارآگاه خبر های بدی برایت دارم.

- چی شده؟ باز شهردار می خواهد چربی ترانس را ممنوع کند؟

-بدتر! یک نفر مقداری بیتکوین به ارزش ۴۴۷ میلیون دلار را دزدیده!

سرنگ هروئین از بازویم به زمین افتاد. گفتم: "چه جور هیولایی چنین کاری‌ را می کند؟ بیتکوین ارز برتر است: مجازی، ناشناس، بدون تابعیت. نمایانگر آزادی واقعی اقتصادی است و در معرض دستکاری های خود سرانه به توسط هیچ دولتی قرار ندارد. کلانتر، آیا سرنخی داریم؟"

-هنوز خیر، ولی بهت قول می دهم که ما این شخص را پیدا و دستگیر خواهیم کرد. البته، فقط درصورتی که شخصی نرخ مناسب و معقولی که توسط بازار تعیین شده است را به ما پرداخت...

حرفش را قطع کردم و گفتم: کلانتر، هر نرخی که بازار تعیین می کند اصلا اساسا مناسب و معقول است.

خندید و گفت: برای همین است که تو بهترین کارآگاه من هستی لیسوفسکی. حالا برو بیرون و آن بیتکوین هارو پیدا کن.

-نگران نباش، الان دنبالشان می افتم.

سکه ای داخل آژیر انداختم و بعد از ۱۰ دقیقه به محل جرم رسیدم. یک ساختمان اداری ساده بود و از هر طرف توسط پیاده رو های عمومی احاطه شده بود. از روی پیاده رو پریدم و مستقیما وارد ساختمان شدم.

در حالی که نشان پلیس، تپانچه و عکسی از ران پال را نشان می دادم بلند گفتم: "پلیس خصوصی! هیچکسی حرکت نکند مگر اینکه خودتان بخواهید حرکت کنید"

سپس ادامه دادم: "حالا بگید ببینم، کدام یکی از شما پانک ها می‌خواهد به من پول بدهد تا این جرم را برسی کنم؟" هیچ کسی جوابی نداد.

"شما ها واقعا متوجه نیستید که حفاظت از مالکییت خصوصی پایه و اساس آزادی شخصی است؟"
به نظر آمد که کسی متوجه نبود.

"دوستان، الان من بدون یک انگیزه ی اقتصادی قوی فقط می تونم اینجا وایستم و کار نکنم. پرداخت نقدی موردی نداره، ولی من ترجیح می دهم که دستمزدم به صورت شمش طلا و یا پوستر های امضا شده Penn Jilette باشه.

هیچ کسی واکنشی نسبت به قضیه نداد. انگار، هیچ‌ یک‌ از آنها به دزدیده شدن ارز دیجیتالی که در وحله اول برای دادستد موادمخدر اختراع شده بود ذره ای اهمیت نمی داد.

تصمیم‌ گرفتم در داخل اداره صبر کنم، چند تا سیگار روشن کردم. زنی حامله شروع به عطسه کردن کرد و به او گفتم که تاثیرات دود دست دوم ساختگی است. در همان هنگام مردی عینکی شروع به فرار کرد.

داد زدم همانجا که هستی وایستا! دنبال او شروع به دویدن کردم. او از من سریع تر بود چون من همیشه سعی به اجتناب از پیاده رو های عمومی می کنم. کشور ما به یک سیستم کوپن محور برای پیاده رو های خصوصی نیاز داره. اما به لطف تعامل فاحش بین دولت فاسد فدرال ما و لابی پیاده رو های عمومی، هرگز این اتفاق نخواهد افتاد.

داشت از دستم در می رفت که گفتم "گوش کن، بهت پول می دهم تا واستی." سپس فریاد زدم. "از نظر شما چه نرخی برای ایستادن شما مناسب است؟ می توانم ۱/۱۳ اونس طلا و یک تیشرت XL آستین بلند با طرح Bob Barr بدهم"

به سمت من چرخید و در دستش تپانچه ای بود که کاملا حق داشت که داشته باشد. به سویم شلیک کرد ولی تیر به خطا خورد. من هم تپانچه ی خودم را بیرون آوردم و سکه ای درون آن انداختم و شلیک کردم. تیرم به خطا رفت و به صندوق پستی دولتی که ۳۰ سانت فاصله با سرش داشت خورد. باری دیگر عمدا به صندوق پستی شلیک کردم.

مرد داد زد "باشه باشه، تسلیم می شوم." تفنگش را بر روی زمین گذاشت و گفت: "اعتراف می کنم، من بیتکوین هارو دزدیدم"

در حالی که دستبند به دستش می بستم پرسیدم "چرا این کار را کردی؟"

- چون نگران بودم!

-نگران چی؟

-نگران اقتصادی عاری از مداخلات خطرناک بانکداران مرکزی. زیرا من خود یک بانکدار مرکزی هستم.

در آن لحظه خواستم که مشت محکمی به صورتش بکوبم. سال ها پیش یکی از همکارانم را یک بانکدار مرکزی به قتل رسانده بود. ولی بجای آن فقط سرم را تکان دادم.

-بگذار این درس عبرتی برای تمامی رفقای بانکدار مرکزی تو باشد که بدانند که مهم نیست چقدر بیتکوین بدزدند چون هیچگاه نخواهند توانست جلوی آرزوی محقق شدن جامعه ای آزاد بر پایه و اساس آزادی شخصی و اقتصادی را بگیرند.
او سرش را به نشانه ی تائید تکان داد چون می‌دانست حق با من بود. سپس با استفاده از کارتخان دستمزد دستگیر شدنش را به من پرداخت کرد.
هدف من رقابت با کسی نیست. امیدوارم همه موفق بشویم.
اگر انسان مالکییت اعمال خود را در دست نداشته باشد، آیا اقدامات او ارادی تلقی می شوند؟ یا صرفا این اقدامات واکنش های فرد نسبت به فاکتور هایی هست که هیچ کنترلی بر روی آن ندارد؟
آیا می توان فردی را مسئول اعمالی دانست که بر اساس عقاید، اهداف و افکار دیگری باشد؟
هیچ پرچمی به قدری بزرگ نیست که شرمندگی کشتار بی گناهان را پوشش دهد.