𝔖ᦅ𝗆𝖻𝗋𝖺𝗌
416 subscribers
86 photos
19 videos
3 files
84 links
𝗍𝗈𝗑ı𝖼 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾 𝗐ı𝗅𝗅 𝖽𝖾𝗌𝗍𝗋𝗈𝗒 𝗒𝗈𝗎 𝗇𝖽 ı𝗅𝗅 𝖻𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗌𝗁ı𝗍 𝗐𝗁𝗈 𝖿*𝖼𝗄𝖾𝖽 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗅ı𝖿𝖾 𝖺𝗌 𝗐𝖾𝗅𝗅 𝖻!𝗍𝖼𝗁

𝖳𝖠𝖫𝖪 𝖳𝖮 𝖬𝖤 ;https://t.me/HidenChat_Bot?start=8094433206
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝖨 𝗍𝗁𝗂𝗋𝗌𝗍 𝖿𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖻𝗈𝖽𝗒.🤎
                            𝖯𝗅𝖾𝖺𝗌𝖾 𝗍𝗈𝗎𝖼𝗁 𝗆𝖾.⌛️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝑻𝒉𝒆 𝒘𝒉𝒊𝒕𝒆 𝒔𝒘𝒂𝒏 𝒇𝒓𝒐𝒎 𝒕𝒉𝒆 𝒅𝒂𝒓𝒌𝒏𝒆𝒔𝒔
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سیک جدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این پیام رو فور کنید؛
به برند جواهرات تشبیهتون کنم.
ظرفیت: 30 چنل.

𝐁𝖾 𝐉𝗈𝗂𝗇 : 𝐀𝗅𝗂𝗏𝖾 𝗂𝗇 𝐒𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝐍𝖺𝗆𝖾 : 𝚨𝗃𝗎𝗌𝗁𝗂 𝚱𝗂𝗆 💭💭
𝐂𝗈𝗎𝗉𝗅𝖾 : 𝐕k𝗈𝗈k, 𝐘𝗈𝗈nmin
– تو اینجایی که من بهت آموزش سوارکاری بدم خب؟ اینجوری ادامه بدی نمیتونم کمکت کنم.
– چرا بهم کمک نمی‌کنی سوارت بشم؟
𝚶𝗇𝗅𝗒 𝚶𝗇:🤩🤩 #𝟊𝖼 🎐 #𝐕k𝗈𝗈k🎐
🎐 بـرای خـوندن پـارت دوم کلیـک کنـید.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
греют, таю до утра Морозы, но твои глаза, Меня греют, греют, таю до утра.
بعضی قصه‌ها در تابستان تمام نمی‌شوند؛ در سردترین شب‌های زمستان میان سکوت برف و آخرین نفس‌های یک خاطره به پایان می‌رسند.
در آغوشش دنبال ذره‌ای گرما بود اما سردتر از چیزی بود که فکر می‌کرد؛
سرمای نگاهش تا استخوان‌ نفوذ می‌کرد؛ گویی خود زمستان در چشمان او جای داشت. آن‌قدر عمیق بود که سکوت هم از لرزیدن باز ایستاده بود؛ چیزی جز سرمایی که قادر بود خورشید را نابود کند نصیبش نشد.
با آغوش گرمش سعی در گرم کردن آن سردی بی‌نهایت بود اما فایده‌ای نداشت؛
روح کالبد بی‌جانش را بی‌آنکه بفهمد ترک کرده بود. تنها چیزی که مانده بود عطری سرد بود که در هوا می‌پیچید و مثل یادگاری از نبودش بر پوست زمان می‌نشست.
آغوش او سردتر از دریاچه‌ای یخی بود؛ و من در میانه‌ی آن یخ انعکاس خود را دیدم؛ انسانی که میان عشق و مرگ یخ بسته بود.
تنها می‌خواست با گرمای خود معشوقه‌اش را در ژرفای وجودش بگیرد؛
اما افسوس که تکه‌ای کبریت برای گرم کردن دریاچه کافی نیست.
برای آخرین بار به او خیره شدم؛ انگار سردترین یخچال‌های قطبی را در نگاهش، آغوشش، و تک‌تک حرکاتش می‌یافتم. در حال غرق شدن در دریاچه‌ی قو مانند نگاهش بودم؛ زیبایی‌اش فراتر از دریای پهناور و اقیانوس عظیم بود؛ اما در چهره‌ی فریبنده‌اش چیزی جز نفرت موج نمی‌زد؛ گویی روحی به مانند برف در کالبد دارد.
می‌خواستم برای آخرین بار آن چهره‌ی فریبنده را به یاد بیاورم و در چشمان تیله‌ای مانندش بمیرم؛ شاید مرگ تنها راه دیدار دوباره‌اش بود.
بیشتر از پیش در آغوش خود می‌فشردمش؛ اما گرمای من برای نگه داشتن پیکرش اندازه‌ی سر سوزنی هم کارساز نبود. من آتشی بودم که می‌خواست بر او شعله‌ور شود و به زندگی برگرداندش؛ اما تک تک سلول‌های بدنش در حال انجماد بود و هر لحظه رو به نابودی تمام می‌رفت.
با هر آغوش او را طلب می‌کردم؛ اما زمان، این کلمه‌‌ی زهرآلود مثل تیری بر قلبم روانه شد. تمام خیال‌هایی که در کنج ذهنم می‌پروراندم را مثل خور‌ه‌ای جوید و پودر کرد؛ آن ریسمان امید که تا لحظه‌ی آخر در حال ترمیمش بودم را با بی‌رحمی تمام برید و آخرین اتصال من به معشوق را قطع کرد.
در واپسین دم حیات مسافر من دیگر نایی نداشت؛ در چشمان برفی‌اش ذره‌ای نور نبود و تنها شاهد سیاهچاله‌ای تیره بودم؛ و ناگهان برای لحظه‌ای حس کردم زمان ایستاده؛ همان وقتی که میان بودن و نبودن گم می‌شوی.
کم کم به قاصدک‌های ریزی تبدیل می‌شد که مثل دانه‌های برف در هوا به رقص می‌آمدند؛ آرزوهای من هم به همراهش به پرواز در آمدند؛ گویی جهان در آن لحظه می‌خواست من را تسلیم و خود را چیره طلقی کند.
من ماندم و قاصدک‌هایی که در هوا معلق بودند؛ گویی طبیعت نیز در عزایش می‌گریست.
آخرین وداع در آن شب بی‌ستاره و برفی در کوهستانی تهی از هر چیز جز سفیدی مطلق بود. ماه نیز پشت ابرها پنهان مانده بود؛ گویی نمی‌خواست شاهد وداع غمناک ما باشد‌.
این نوشته در دامنه‌ی کوهستانی پوشیده از برف پیدا شد؛ برگه‌هایی نیمه خیس با جوهری پخش شده از اشک یا شاید برف. هیچ نامی از نویسنده در میان نبود و تنها یک جمله پایین صفحه به چشم می‌خورد:
قاصدک بهاری‌ام به پرواز در آمد؛ اما من هنوز در سرمایش نفس می‌کشم.