Forwarded from عُــمــقِ تـــاریــکی (ąs ārmān)
نامه
خاکستریِ دلم، این نامهی دل، نه وصیت است و نه تمنا؛ تنها بازماندهای است از جانی که در میانِ فاصلهها گم شده.
ببین چطور کلماتش مثل دود، در هوایِ نبودنت سنگین شدهاند و رگهایِ کاغذ را سیاه کردهاند.
هر واژه، قدمهایِ لرزانِ اوست که حالا دیگر جای پایی در این جهان ندارند، اما ردِ آنها بر تنِ تو باقی مانده.
خنده، گریه و آن نگاههایِ نافذی که گویی دنیا را در هم میکشیدند، حالا فقط در این خطوطِ کج و معوج زندهاند.
چقدر مضحک است؛ او رفته و تنها این جوهرِ بیجان مانده تا به تو یادآوری کند که چقدر بیپناهی.
این نوشتهها، مثلِ عطرِ یک گلِ خشکیده، هنوزهم بویِ آن حضورِ گرم و پرجنجال را میدهند.
او نیست، اما این کلمات، مثلِ شبحی در خانهی دلت، بیوقفه به دورِ تو میچرخند.
انگار میخواست بگوید: «من نبودم، اما این درد، من هستم.»
حالا تو بمان و این تکههایِ شکسته از یک قلبِ بزرگ، که هر کدام، قصهای برای گفتن دارند.
عجب بازیِ تلخی؛ او رفت تا این نامهها، تمامِ عمر، تو را به یک زندانِ شیرین و خاکستری گرفتار کنند.
و من، در این سکوت، فقط تماشاگرِ این اسارتِ باشکوه هستم.
شروین
Forwarded from 𝗌𝗂𝗅︎𝖾𝗇︎𝖼︎𝖾 (araı)