Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
گوگوش و عشقو باور کن زندگی را باور کن 🌺❤️
http://T.ME/AVAHA
http://T.ME/AVAHA
Forwarded from "' سخن آشنا "'
۹ نشانه عاشق شدن از دیدِ روانشناسان
عاشق شدن یکی از عجیبترین و حیرتانگیزترین تجربههای انسان است. هرکس به نحوی این احساس را تجربه میکند اما برخی افکار و احساسات عاشقی میان انسانها مشترکاند که دانستن آنها به ما کمک میکند بفهمیم کی دچار عشق میشویم.
شخص ممکن است دچار علائم بازر آن شود، مانند این که نتواند جز آن فرد به کس یا چیز دیگری فکر کند. ممکن هم هست که علائم پیچیدهتری در کار باشد.
هرچه باشد بیتردید عاشق شدن در هزارتوی پیچیده دوستیابیهای امروزی ساده نیست. ایندیپندنت برای اینکه کمی از این پیچیدگیها بکاهد با روانشناسانی صحبت کرده که برخی علائم واضحترِ عاشق شدن را با شما در میان میگذارند.
۱- از تماشای طرف سیر نمیشویم
یکی از علائم کلاسیک مجذوب کسی شدن این است که با تمام وجود غرق تماشای چشمان فردی میشویم که دوستش داریم. مارک هکستر روانشناس و مشاور میگوید این یکی از آشکارترین علائمی است که نشان میدهد داریم عاشق کسی میشویم. او میگوید: «چرا آدم نباید دلش بخواهد دائم به چشمان کسی که به نظرش زیباترین و جذابترین آدم دنیا میآید خیره شود؟»
موضوع این است که وقتی به کسی که دوستش داریم نگاه میکنیم فقط ظاهرش را نمیبینیم. ممکن است کل آینده خودمان را با او ببینیم، یا دست کم آن را تصور کنیم.
هکستر میگوید: «آدم در واقع دارد دنبال چیزی میگردد. اگر مادری را در حال تماشای نوزاد تازه متولدش دیده باشید یا در حالی که با علاقه به فرزندش نگاه میکند، این علاقه به خیره شدن را به معشوق در آن احساس میکنید.»
۲- فعالیتهای معمول خود را رها میکنیم
روانشناس دوستیابی مادلین میسون روانتری میگوید اگر از گذران وقت در کنار کسی لذت ببریم نظام پاداشدهی مغزمان انگیزه ما را برای اینکه بخواهیم «بیشتر» با او وقت بگذاریم افزایش میدهد و «آدم دائم هوس میکند پیش طرف باشد».
ممکن است آدم کمکم به راههایی فکر کند که بتواند بیشتر در کنار آن شخص باشد و درنتیجه به کارهایی که طرف دوست دارد متمایل میشود، به این امید که بتواند این پیوند تازه را بین خودش و او محکم کند.
میسون روانتری میگوید: «مثلاً ممکن است از رقص سالسا خوشمان نیاید ولی ناگهان ببینیم رفتهایم در کلاس رقص سالسا ثبت نام کردهایم با آن که حتی معشوقمان در آن کلاس نیست، فقط به این دلیل که بدین وسیله احساس میکنیم به او نزدیکتر شدهایم. علاوه بر این آدم موضوعی هم پیدا میکند که بتواند راجع به آن با معشوق صحبت کند و شاید از همین طریق او را به سمت خود بکشیم و به او نزدیکتر شویم.»
۳- کارهای ناخوشایندش به مذاقمان چندان بد نمیآید
هکستر میگوید: «قدرت عشق و مخصوصاً عشق تازه در وجود ما حالتی ازلی دارد.»
با این حساب وقتی معشوق کاری میکند که ممکن است به مذاقمان خوش نیاید؛ مثلاً شلخته است یا سرپوش توالت فرنگی را موقعی که کارش تمام شد باز میگذارد، اهمیتی نمیدهیم. در واقع ممکن است حتی متوجه این کارش هم نشویم.
هکستر میگوید: «عشق میتواند بسیار نیرومند باشد و همه مرزها و سدها را از میان بردارد. پدر و مادر را ببینید که چطور فرزند خود را دوست دارند و میگویند هرقدر هم که کثیف باشد یا نگذارد بخوابند باز هم او را دوست دارند.»
۴- وقتی با او هستیم متوجه گذر زمان نمیشویم
داریا کاس، روانشناس و مشاور، میگوید که وقتی عاشق کسی میشویم ممکن است احساس کنیم زمانی که در کنارش هستیم خیلی زود میگذرد.
معمولاً وقتی کاری را میکنیم که از آن لذت میبریم هم همین احساس را داریم. بودن در کنار کسی که داریم عاشقش میشویم هم از این قاعده مستثنی نیست.
او میگوید: «وقتی پیشش هستیم انگار خود را فراموش میکنیم به همین دلیل متوجه گذر ثانیهها نمیشویم.»
۵- معشوق به چشممان معصوم است
هکستر میگوید وقتی عاشق میشویم واقعنگریمان تا حدی مختل میشود.
او میافزاید: «وقتی عمیقاً دلداده کسی میشویم احتمال دارد نتوانیم از نظرگاهی واقعبینانه به شخصیت، گفتار و رفتارش نگاه کنیم.»
بدین ترتیب شاید گفتار و رفتار کس دیگری برایمان ناخوشایند باشد، اما همان رفتار یا گفتار را وقتی از دلبرمان ببینیم ممکن است باعث شود بیشتر هم دوستش بداریم چون او در چشم ما معصوم است.
او میگوید: «حتی اگر کفش تابستانی را با جوراب بپوشد به چشم ما خیلی هم خوشگل میآید، نه؟! معشوق را سراسر حسن و جمال بیچون و چرا میبینیم. در واقع تمام احساسات ما معطوف به تمام و کمال دیدن آن فرد شده است.»
👇👇👇
http://T.ME/KELKE_KHIYAL
عاشق شدن یکی از عجیبترین و حیرتانگیزترین تجربههای انسان است. هرکس به نحوی این احساس را تجربه میکند اما برخی افکار و احساسات عاشقی میان انسانها مشترکاند که دانستن آنها به ما کمک میکند بفهمیم کی دچار عشق میشویم.
شخص ممکن است دچار علائم بازر آن شود، مانند این که نتواند جز آن فرد به کس یا چیز دیگری فکر کند. ممکن هم هست که علائم پیچیدهتری در کار باشد.
هرچه باشد بیتردید عاشق شدن در هزارتوی پیچیده دوستیابیهای امروزی ساده نیست. ایندیپندنت برای اینکه کمی از این پیچیدگیها بکاهد با روانشناسانی صحبت کرده که برخی علائم واضحترِ عاشق شدن را با شما در میان میگذارند.
۱- از تماشای طرف سیر نمیشویم
یکی از علائم کلاسیک مجذوب کسی شدن این است که با تمام وجود غرق تماشای چشمان فردی میشویم که دوستش داریم. مارک هکستر روانشناس و مشاور میگوید این یکی از آشکارترین علائمی است که نشان میدهد داریم عاشق کسی میشویم. او میگوید: «چرا آدم نباید دلش بخواهد دائم به چشمان کسی که به نظرش زیباترین و جذابترین آدم دنیا میآید خیره شود؟»
موضوع این است که وقتی به کسی که دوستش داریم نگاه میکنیم فقط ظاهرش را نمیبینیم. ممکن است کل آینده خودمان را با او ببینیم، یا دست کم آن را تصور کنیم.
هکستر میگوید: «آدم در واقع دارد دنبال چیزی میگردد. اگر مادری را در حال تماشای نوزاد تازه متولدش دیده باشید یا در حالی که با علاقه به فرزندش نگاه میکند، این علاقه به خیره شدن را به معشوق در آن احساس میکنید.»
۲- فعالیتهای معمول خود را رها میکنیم
روانشناس دوستیابی مادلین میسون روانتری میگوید اگر از گذران وقت در کنار کسی لذت ببریم نظام پاداشدهی مغزمان انگیزه ما را برای اینکه بخواهیم «بیشتر» با او وقت بگذاریم افزایش میدهد و «آدم دائم هوس میکند پیش طرف باشد».
ممکن است آدم کمکم به راههایی فکر کند که بتواند بیشتر در کنار آن شخص باشد و درنتیجه به کارهایی که طرف دوست دارد متمایل میشود، به این امید که بتواند این پیوند تازه را بین خودش و او محکم کند.
میسون روانتری میگوید: «مثلاً ممکن است از رقص سالسا خوشمان نیاید ولی ناگهان ببینیم رفتهایم در کلاس رقص سالسا ثبت نام کردهایم با آن که حتی معشوقمان در آن کلاس نیست، فقط به این دلیل که بدین وسیله احساس میکنیم به او نزدیکتر شدهایم. علاوه بر این آدم موضوعی هم پیدا میکند که بتواند راجع به آن با معشوق صحبت کند و شاید از همین طریق او را به سمت خود بکشیم و به او نزدیکتر شویم.»
۳- کارهای ناخوشایندش به مذاقمان چندان بد نمیآید
هکستر میگوید: «قدرت عشق و مخصوصاً عشق تازه در وجود ما حالتی ازلی دارد.»
با این حساب وقتی معشوق کاری میکند که ممکن است به مذاقمان خوش نیاید؛ مثلاً شلخته است یا سرپوش توالت فرنگی را موقعی که کارش تمام شد باز میگذارد، اهمیتی نمیدهیم. در واقع ممکن است حتی متوجه این کارش هم نشویم.
هکستر میگوید: «عشق میتواند بسیار نیرومند باشد و همه مرزها و سدها را از میان بردارد. پدر و مادر را ببینید که چطور فرزند خود را دوست دارند و میگویند هرقدر هم که کثیف باشد یا نگذارد بخوابند باز هم او را دوست دارند.»
۴- وقتی با او هستیم متوجه گذر زمان نمیشویم
داریا کاس، روانشناس و مشاور، میگوید که وقتی عاشق کسی میشویم ممکن است احساس کنیم زمانی که در کنارش هستیم خیلی زود میگذرد.
معمولاً وقتی کاری را میکنیم که از آن لذت میبریم هم همین احساس را داریم. بودن در کنار کسی که داریم عاشقش میشویم هم از این قاعده مستثنی نیست.
او میگوید: «وقتی پیشش هستیم انگار خود را فراموش میکنیم به همین دلیل متوجه گذر ثانیهها نمیشویم.»
۵- معشوق به چشممان معصوم است
هکستر میگوید وقتی عاشق میشویم واقعنگریمان تا حدی مختل میشود.
او میافزاید: «وقتی عمیقاً دلداده کسی میشویم احتمال دارد نتوانیم از نظرگاهی واقعبینانه به شخصیت، گفتار و رفتارش نگاه کنیم.»
بدین ترتیب شاید گفتار و رفتار کس دیگری برایمان ناخوشایند باشد، اما همان رفتار یا گفتار را وقتی از دلبرمان ببینیم ممکن است باعث شود بیشتر هم دوستش بداریم چون او در چشم ما معصوم است.
او میگوید: «حتی اگر کفش تابستانی را با جوراب بپوشد به چشم ما خیلی هم خوشگل میآید، نه؟! معشوق را سراسر حسن و جمال بیچون و چرا میبینیم. در واقع تمام احساسات ما معطوف به تمام و کمال دیدن آن فرد شده است.»
👇👇👇
http://T.ME/KELKE_KHIYAL
Forwarded from "' سخن آشنا "'
۶- زیادی خوشبین میشویم
میسون روانتری میگوید عجیب است که وقتی داریم به کسی دل میبازیم همهچیز زندگی به چشممان زیبا و خارقالعاده میآید.
او میگوید: «ممکن است به دلایلی نامعلوم احساس کنیم کمی شادابتر از همیشهایم.
علت این احساس دوپامینی است که وقتی به یارمان فکر میکنیم، در کنارش هستیم یا مشغول کاری هستیم که ما را به یاد او می اندازد در بدنمان ترشح میشود.
چشمانتظاری امیدوارانه برای دیدارش اضطراب را در وجودمان کاهش میدهد، و باعث میشود حس بهتری به زندگی پیدا کنیم و از لحاظ روانی سالمتر باشیم.»
۷- دلمان میخواهد او را ببوسیم و نوازش کنیم
این هم ممکن است بسیار بدیهی به نظر بیاید. اما ریشه علاقهای که به بوسیدن و نوازش معشوق داریم ممکن است از آنچه در ذهن داشته باشید بسیار عمیقتر باشد.
وقتی دلبر را لمس میکنیم «هورمون عشق» یا همان اوکسیتوسین در بدنمان آزاد میشود.
کاس میگوید: «این هورمون باعث شادی میشود و پیوند ما را با یارمان محکم میکند.»
۸- همیشه به او فکر میکنیم
هکستر میگوید: «عاشق شدن باعث میشود از لحاظ احساسی تسلیم طرف مقابل شویم.»
هکستر میگوید در این تسلیم احساسات، به نحوی با او یکی میشویم و فکر و ذکرمان میشود او تا جایی که یک لحظه از ذهنمان بیرون نمیرود.
این هم باز به لطف اوکسیتوسینی رخ میدهد که هنگام همآغوشی در مغز ترشح میشود.
همستر میگوید: «این هورمون بر احساسات، شناخت و پیوندهای اجتماعی ما اثرگذار است و همه اینها میتواند باعث شود احساس نزدیکی بیشتری به او بکنیم و دوستش بداریم.»
۹- خوشحالیاش را میخواهیم
هکستر میگوید هنگامی که داریم عاشق کسی میشویم ممکن است از همیشه فداکارتر شویم.
او میگوید: «این ویژگی مختص دوست داشتنی است که پختهتر باشد و ممکن است نشانه عشقی عمیق و پایدار باشد.
خوشی و شادی را نه تنها برای خود بلکه به همان اندازه برای او نیز میخواهیم.»
http://T.ME/KELKE_KHIYAL
میسون روانتری میگوید عجیب است که وقتی داریم به کسی دل میبازیم همهچیز زندگی به چشممان زیبا و خارقالعاده میآید.
او میگوید: «ممکن است به دلایلی نامعلوم احساس کنیم کمی شادابتر از همیشهایم.
علت این احساس دوپامینی است که وقتی به یارمان فکر میکنیم، در کنارش هستیم یا مشغول کاری هستیم که ما را به یاد او می اندازد در بدنمان ترشح میشود.
چشمانتظاری امیدوارانه برای دیدارش اضطراب را در وجودمان کاهش میدهد، و باعث میشود حس بهتری به زندگی پیدا کنیم و از لحاظ روانی سالمتر باشیم.»
۷- دلمان میخواهد او را ببوسیم و نوازش کنیم
این هم ممکن است بسیار بدیهی به نظر بیاید. اما ریشه علاقهای که به بوسیدن و نوازش معشوق داریم ممکن است از آنچه در ذهن داشته باشید بسیار عمیقتر باشد.
وقتی دلبر را لمس میکنیم «هورمون عشق» یا همان اوکسیتوسین در بدنمان آزاد میشود.
کاس میگوید: «این هورمون باعث شادی میشود و پیوند ما را با یارمان محکم میکند.»
۸- همیشه به او فکر میکنیم
هکستر میگوید: «عاشق شدن باعث میشود از لحاظ احساسی تسلیم طرف مقابل شویم.»
هکستر میگوید در این تسلیم احساسات، به نحوی با او یکی میشویم و فکر و ذکرمان میشود او تا جایی که یک لحظه از ذهنمان بیرون نمیرود.
این هم باز به لطف اوکسیتوسینی رخ میدهد که هنگام همآغوشی در مغز ترشح میشود.
همستر میگوید: «این هورمون بر احساسات، شناخت و پیوندهای اجتماعی ما اثرگذار است و همه اینها میتواند باعث شود احساس نزدیکی بیشتری به او بکنیم و دوستش بداریم.»
۹- خوشحالیاش را میخواهیم
هکستر میگوید هنگامی که داریم عاشق کسی میشویم ممکن است از همیشه فداکارتر شویم.
او میگوید: «این ویژگی مختص دوست داشتنی است که پختهتر باشد و ممکن است نشانه عشقی عمیق و پایدار باشد.
خوشی و شادی را نه تنها برای خود بلکه به همان اندازه برای او نیز میخواهیم.»
http://T.ME/KELKE_KHIYAL
Forwarded from "' سخن آشنا "'
صدای فردا
صدایت را میشنوم
چه از پشت نقاب باشد
و چه از دهانی آزاد و مست
به هر زبانی که سخن گویی میفهمم
چه به زبان مادریام
چه به زبان قبایلی که در تاریخ گم شدهاند
*
با زبان فردا سخن میگویی
زبانی که عشق را ترجمه خواهد کرد
وانسان را،
و زمین را.
*
زبانی که با عینک پرندگان مهاجر
به آسمان نگاه میکند
و با عطر گیاهان وحشی
بر لبان آزادی بوسه میزند.
*
شکوه میرزادگی
T.ME/kelke_khiyal
صدایت را میشنوم
چه از پشت نقاب باشد
و چه از دهانی آزاد و مست
به هر زبانی که سخن گویی میفهمم
چه به زبان مادریام
چه به زبان قبایلی که در تاریخ گم شدهاند
*
با زبان فردا سخن میگویی
زبانی که عشق را ترجمه خواهد کرد
وانسان را،
و زمین را.
*
زبانی که با عینک پرندگان مهاجر
به آسمان نگاه میکند
و با عطر گیاهان وحشی
بر لبان آزادی بوسه میزند.
*
شکوه میرزادگی
T.ME/kelke_khiyal
Telegram
کلک خیال
انسان
محمدرضا شجریان،
نماد مقاومت فرهنگ ایرانی،
امیر بیگلری
در حوزههای گوناگون مرتبط با جامعه، افرادی هستند که بنا بر تواناییهای خود ممتاز میشوند و محبوبیت کسب میکنند، اما از بین این افراد انگشتشمارند آنان که این بخت را مییابند که از محدودههای آن حوزه فراتر روند و تبدیل به نماد شوند. برای قرارگرفتن در چنین جایگاهی، گرچه شخصیت و کنشها و واکنشهای فردی ضروری هستند، اما بدون وجود یک بستر اجتماعی-سیاسی ویژه چنین امری تحقق نمییابد.
استاد محمدرضا شجریان این بخت را یافت تا علاوه بر جایگاهی بیهمتا در حوزهٔ تخصصیاش، به عنوان یکی از جدیترین نمادهای فرهنگی دوران معاصر مطرح شود، چرا که در لحظات سخت تاریخی در کنار مردمش و در مقابل قدرتهای حاکمه ایستاد، صدای مردمش شد و جز از مردم و برای مردم نخواند. به همین دلیل است که علاقه به او مختص طرفداران پرشمار آوازهای او نیست، در میان کسانی که به لحاظ سلیقهٔ موسیقیایی چندان طرفدار آوازهای او نیستند نیز بسیارند کسانی که دلبستگی فراوان به این شخصیت استثنایی دارند.
کارنامهٔ هنری او به نحوی است که با مرور آن میتوان سیر تحولات اجتماعی-سیاسی نیم قرن اخیر از دریچهٔ نگاه مردم را ترسیم نمود. از «مرغ سحر ناله سر کن» (شعر از ملکالشعرای بهار) گرفته تا «از خون جوانان وطن لاله دمیده» (شعر از عارف قزوینی)، از «شب است و چهرهٔ میهن سیاهه» (شعر از اصلان اصلانیان) تا «ایران،ای سرای امید» (شعر از هوشنگ ابتهاج)، از «همراه شو عزیز» (شعر از برزین آذرمهر - نام مستعار) تا «تفنگت را زمین بگذار» (شعر از فریدون مشیری).
او با بینشی دقیق نقطهٔ ایدهآلی را که یک فرهنگورز، در مرز بس مهآلود و لغزندهٔ بین دنیای فرهنگ و دنیای سیاست، میتواند روی آن بایستد را تشخیص داد و قاطعانه بر آن پای فشرد، و از این روی به هنر متعهد عینیت بخشید و الگویی شد برای سایر هنرمندان.
محمدرضا شجریان نماد مقاومت جامعهٔ مدنی در برابر هجوم استبداد و نماد مقاومت فرهنگ اصیل ایرانی در برابر دشمنان این فرهنگ بود. هرچند جسم او بیش از این تاب نیاورد و ما را تنها گذاشت، اما تلألوی وجود او، فراتر از صدای بیبدیلش، برای همیشه در حافظهٔ تاریخی ایرانیان باقی خواهد ماند و ما را به پایداری برای محافظت از میراث ملیمان و بازیافت حقوق انسانیمان فرا خواهد خواند...
T.ME/AVAHA
نماد مقاومت فرهنگ ایرانی،
امیر بیگلری
در حوزههای گوناگون مرتبط با جامعه، افرادی هستند که بنا بر تواناییهای خود ممتاز میشوند و محبوبیت کسب میکنند، اما از بین این افراد انگشتشمارند آنان که این بخت را مییابند که از محدودههای آن حوزه فراتر روند و تبدیل به نماد شوند. برای قرارگرفتن در چنین جایگاهی، گرچه شخصیت و کنشها و واکنشهای فردی ضروری هستند، اما بدون وجود یک بستر اجتماعی-سیاسی ویژه چنین امری تحقق نمییابد.
استاد محمدرضا شجریان این بخت را یافت تا علاوه بر جایگاهی بیهمتا در حوزهٔ تخصصیاش، به عنوان یکی از جدیترین نمادهای فرهنگی دوران معاصر مطرح شود، چرا که در لحظات سخت تاریخی در کنار مردمش و در مقابل قدرتهای حاکمه ایستاد، صدای مردمش شد و جز از مردم و برای مردم نخواند. به همین دلیل است که علاقه به او مختص طرفداران پرشمار آوازهای او نیست، در میان کسانی که به لحاظ سلیقهٔ موسیقیایی چندان طرفدار آوازهای او نیستند نیز بسیارند کسانی که دلبستگی فراوان به این شخصیت استثنایی دارند.
کارنامهٔ هنری او به نحوی است که با مرور آن میتوان سیر تحولات اجتماعی-سیاسی نیم قرن اخیر از دریچهٔ نگاه مردم را ترسیم نمود. از «مرغ سحر ناله سر کن» (شعر از ملکالشعرای بهار) گرفته تا «از خون جوانان وطن لاله دمیده» (شعر از عارف قزوینی)، از «شب است و چهرهٔ میهن سیاهه» (شعر از اصلان اصلانیان) تا «ایران،ای سرای امید» (شعر از هوشنگ ابتهاج)، از «همراه شو عزیز» (شعر از برزین آذرمهر - نام مستعار) تا «تفنگت را زمین بگذار» (شعر از فریدون مشیری).
او با بینشی دقیق نقطهٔ ایدهآلی را که یک فرهنگورز، در مرز بس مهآلود و لغزندهٔ بین دنیای فرهنگ و دنیای سیاست، میتواند روی آن بایستد را تشخیص داد و قاطعانه بر آن پای فشرد، و از این روی به هنر متعهد عینیت بخشید و الگویی شد برای سایر هنرمندان.
محمدرضا شجریان نماد مقاومت جامعهٔ مدنی در برابر هجوم استبداد و نماد مقاومت فرهنگ اصیل ایرانی در برابر دشمنان این فرهنگ بود. هرچند جسم او بیش از این تاب نیاورد و ما را تنها گذاشت، اما تلألوی وجود او، فراتر از صدای بیبدیلش، برای همیشه در حافظهٔ تاریخی ایرانیان باقی خواهد ماند و ما را به پایداری برای محافظت از میراث ملیمان و بازیافت حقوق انسانیمان فرا خواهد خواند...
T.ME/AVAHA
Telegram
آواها و نواها
ویژه موسیقی اصیل ایرانی
Forwarded from "' سخن آشنا "'
روز حافظ پاسداشت فرهنگ و هنر و ادبیات ناب ایرانی میمون و فرخنده 🌺🌷❤️
به ضرس قاطع باده حافظ که به انحا مختلف در جای جای دیوان، ساری و جاری ست گذشته از نمود خارجی، که
صراحت لهجه و بی باکی خواجه راه را بر هر گونه رأی و تفسیرهای ناصواب می بندد، بالاترین نمود آن غنیمت شمار آنات و لحظه های ناب زندگی ست... سمیعی
T.me/KELKE_KHIYAL
به ضرس قاطع باده حافظ که به انحا مختلف در جای جای دیوان، ساری و جاری ست گذشته از نمود خارجی، که
صراحت لهجه و بی باکی خواجه راه را بر هر گونه رأی و تفسیرهای ناصواب می بندد، بالاترین نمود آن غنیمت شمار آنات و لحظه های ناب زندگی ست... سمیعی
T.me/KELKE_KHIYAL
VID-20201013-WA0002.mp4
16.1 MB
نوای همیشه مانا و جاودانی حافظ موسیقی اصیل ایرانی استاد شجریان در بخشی از کنسرت تاجیکستان
رِند و یکرنگم و
با شاهد و مِی همصحبت
نتوانم که دگر
حیله و تزویر کنـــــــــــــــم
دور شو از برم
ای واعظ و افسانه مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
T.ME/AVAHA
رِند و یکرنگم و
با شاهد و مِی همصحبت
نتوانم که دگر
حیله و تزویر کنـــــــــــــــم
دور شو از برم
ای واعظ و افسانه مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
T.ME/AVAHA
رامش و کهنالگوی پرهیز از نمایشگریِ همهپسند
برای صدای خانم رامش، خانم آذر محبی تهرانی، در میان بانوان خوانندۀ موسیقی پاپ ایران کمتر مشابهی میتوان یافت؛ همانگونه که تصمیم او برای پرهیز از ادامۀ کار مداوم در این همه سال پس از انقلاب، میان آنهایی که زمان وقوع انقلاب مشهور بودند، مشابهی ندارد.
اینجا فقط بحث بر سر ارزشگذاری نیست، که اگر چنین باشد نیز او در جایگاهی والا و بیتا مینشیند. اما فعلاً نکته در این است که وسعت صدای او و توانایی حنجرهاش از صدای شکنندۀ زنانۀ رایج در موسیقی پاپ ما جدا بود و رویکرد رفتاری منحصربهفردش در کمکاری دهههای پایانی نیز از سایرین جدا ماند.
رامش، زادۀ ۲۲ آبان ۱۳۲۵، دهم آذر ۹۹ اندکی بعد از ۷۵ ساله شدن، بر اثر ایست قلبی از دنیایی رفت که دارد از صداهای بیجایگزینی چون او تهی میشود.
او که از سال ۱۳۴۷ میخواند، در دوران فراگیری تلویزیون در خانههای ایرانی و همزمان با پخش برنامههای تلویزیونی پربینندهای همچون شوی رنگارنگ و برنامههای فریدون فرخزاد، شناخته و بسیار دیده شد. دورانی بود که شنیده شدن به دیده شدن آوازهخوان بستگی بسیار داشت.
حضور رامش در قاب تصویر، همچون صدایش، از شکنندگی دور بود؛ اما از ظرافت و کرشمه هیچ دور نبود. به آنچه با رقص و چرخشها و نرمی حرکات زنانه به سیاق رایج بر روی صحنه شکل میگرفت تمایلی نداشت، اما این هیچ به آن معنا نیست که حضورش بر صحنه از زنانگی بیبهره بوده است.
در اجرایی از ترانۀ «عروس نقرهپوش» در جشن سالگرد تأسیس تلویزیون ملی ایران در پاییز ۱۳۵۵، بعد از آن که گویندۀ این جشن، آزاده وزیری، صدای رامش را «نقرهای» وصف میکند، رامش روند خوشضربوریتم این قطعه را با حرکاتی همراه میکند که موزون به راه میافتند، اما در نیمهراهِ تبدیل به رقص، ترمز میگیرند.
جایی از همین اجرای تصویری، به حبابهای رنگی گرداگرد لامپهای تزئینی آویخته بر استودیو دست میکشد. آشکارا حرکتی خوشاطوار و برخوردار از ملاحت زنانه است، اما همزمان نامتعارف مینماید و شاید از هر خوانندۀ دیگری که احتمالاً قبل و بعد از این حرکت دستی بیفشاند و پایی بکوبد، ناپذیرفتنی جلوه کند.
تنوع ژانرها و سبکهایی که رامش در آنها خواند، همواره مشهور بوده و از جمله در مدخل ویکیپدیای ویژۀ او، به آن اشاره شده است؛ ژانرهایی چون جَز، راک، فانک یا پانکراک و حتی جاز-لاتین که بهندرت با ذائقۀ شنیداری ایرانی همسوست اما رامش با تکیه به جسارت خود و دانایی آهنگسازانی چون اسفندیار منفردزاده، واروژان، منوچهر و ناصر چشمآذر و دیگران به تجربهگری در آنها پرداخت.
اما منهای این، در آنچه بهعنوان ترانههای محبوب همگان میخواند و شهرت اصلی او به عنوان خوانندۀ پاپ را به ارمغان آورد نیز متعارف و معمولی نبود. عاشقانههایی چون «زائر» و «پیشواز» را با نوع صدایی که حتی در تمنای عاشقانه هم از وقار نمیافتاد، رنگی می بخشید که حس میکردیم این فقط یک ترانۀ عاشقانه نیست؛ انگار از چیزی ورای دلدادگی هم میگوید.
یکی از ترانههای زیبای شهیار قنبری، «خواب خوب من»، را که با معیار نشانهپردازیهای خاص خیلی ترانههای دیگر او ساده به گوش میآید، رامش خواند. ترجیعبند سادهای دارد که همه میشناسیم: «اگه خواب هم نباشه، دق میکنم/ این سراب هم نباشه، دق میکنم».
اما بعد که میرسد به تعبیری نغز همچون «وقتی شب خورشیدو از دروازه بیرون میکنه/ بیا رو مخمل شب خورشیدو گلدوزی کنیم»، آدمی تازه می فهمد چرا در آن ترجیعبند که داشت از بد روزگار مینالید، نوای رامش حس ناله در خود نداشت. تازه اینجا آن امید به رؤیا پرداختن و از تیرگی شب رهایی یافتن، معنای متانتی را که رامش در لحنش حفظ میکرد، میرساند.
این نمونهای است از آنچه همواره با تعبیر «دانستن قدر کلمات» بیان میکنم و رامش، بزرگ این کار بود.
وقتی بعد از انقلاب تصمیم گرفت نخواند و ۱۵ سال سکوت اختیار کرد، دربارۀ این پرهیزش گفت: «نخواندن من ابتدا اعتراض بود به صدای قدغن زنان در ایران، صدای قدغن خوانندگان زن در سرزمینم که حتی اجازه خواندن و فریاد درون خود را به گوشها رساندن هم نداشتند.»
وقتی او در همین دوران دو آلبوم کار کرد («جهان سوم» با آهنگسازی فرید زولاند و آرمیک، و «رومی: معشوق همینجاست» با اشعاری از مولوی، آهنگسازی فرزین فرهادی و همراهی داریوش اقبالی و فرامرز اصلانی ) شاید دیگر نتوان کمکاری دهههای اخیر او را به حساب کنشی صرفاً اعتراضی گذاشت.
همانطور که خود گفته بود: «بعد کمکم این اعتراض یک عادت شد و با من سالها ماند. حالا به نخواندن عادت دارم. ولی اگر روزی دوباره به ایران بازگشتیم، از ته دل برای همه مردم میخوانم.»
ادامه
👇👇👇
T.ME/AVAHA
برای صدای خانم رامش، خانم آذر محبی تهرانی، در میان بانوان خوانندۀ موسیقی پاپ ایران کمتر مشابهی میتوان یافت؛ همانگونه که تصمیم او برای پرهیز از ادامۀ کار مداوم در این همه سال پس از انقلاب، میان آنهایی که زمان وقوع انقلاب مشهور بودند، مشابهی ندارد.
اینجا فقط بحث بر سر ارزشگذاری نیست، که اگر چنین باشد نیز او در جایگاهی والا و بیتا مینشیند. اما فعلاً نکته در این است که وسعت صدای او و توانایی حنجرهاش از صدای شکنندۀ زنانۀ رایج در موسیقی پاپ ما جدا بود و رویکرد رفتاری منحصربهفردش در کمکاری دهههای پایانی نیز از سایرین جدا ماند.
رامش، زادۀ ۲۲ آبان ۱۳۲۵، دهم آذر ۹۹ اندکی بعد از ۷۵ ساله شدن، بر اثر ایست قلبی از دنیایی رفت که دارد از صداهای بیجایگزینی چون او تهی میشود.
او که از سال ۱۳۴۷ میخواند، در دوران فراگیری تلویزیون در خانههای ایرانی و همزمان با پخش برنامههای تلویزیونی پربینندهای همچون شوی رنگارنگ و برنامههای فریدون فرخزاد، شناخته و بسیار دیده شد. دورانی بود که شنیده شدن به دیده شدن آوازهخوان بستگی بسیار داشت.
حضور رامش در قاب تصویر، همچون صدایش، از شکنندگی دور بود؛ اما از ظرافت و کرشمه هیچ دور نبود. به آنچه با رقص و چرخشها و نرمی حرکات زنانه به سیاق رایج بر روی صحنه شکل میگرفت تمایلی نداشت، اما این هیچ به آن معنا نیست که حضورش بر صحنه از زنانگی بیبهره بوده است.
در اجرایی از ترانۀ «عروس نقرهپوش» در جشن سالگرد تأسیس تلویزیون ملی ایران در پاییز ۱۳۵۵، بعد از آن که گویندۀ این جشن، آزاده وزیری، صدای رامش را «نقرهای» وصف میکند، رامش روند خوشضربوریتم این قطعه را با حرکاتی همراه میکند که موزون به راه میافتند، اما در نیمهراهِ تبدیل به رقص، ترمز میگیرند.
جایی از همین اجرای تصویری، به حبابهای رنگی گرداگرد لامپهای تزئینی آویخته بر استودیو دست میکشد. آشکارا حرکتی خوشاطوار و برخوردار از ملاحت زنانه است، اما همزمان نامتعارف مینماید و شاید از هر خوانندۀ دیگری که احتمالاً قبل و بعد از این حرکت دستی بیفشاند و پایی بکوبد، ناپذیرفتنی جلوه کند.
تنوع ژانرها و سبکهایی که رامش در آنها خواند، همواره مشهور بوده و از جمله در مدخل ویکیپدیای ویژۀ او، به آن اشاره شده است؛ ژانرهایی چون جَز، راک، فانک یا پانکراک و حتی جاز-لاتین که بهندرت با ذائقۀ شنیداری ایرانی همسوست اما رامش با تکیه به جسارت خود و دانایی آهنگسازانی چون اسفندیار منفردزاده، واروژان، منوچهر و ناصر چشمآذر و دیگران به تجربهگری در آنها پرداخت.
اما منهای این، در آنچه بهعنوان ترانههای محبوب همگان میخواند و شهرت اصلی او به عنوان خوانندۀ پاپ را به ارمغان آورد نیز متعارف و معمولی نبود. عاشقانههایی چون «زائر» و «پیشواز» را با نوع صدایی که حتی در تمنای عاشقانه هم از وقار نمیافتاد، رنگی می بخشید که حس میکردیم این فقط یک ترانۀ عاشقانه نیست؛ انگار از چیزی ورای دلدادگی هم میگوید.
یکی از ترانههای زیبای شهیار قنبری، «خواب خوب من»، را که با معیار نشانهپردازیهای خاص خیلی ترانههای دیگر او ساده به گوش میآید، رامش خواند. ترجیعبند سادهای دارد که همه میشناسیم: «اگه خواب هم نباشه، دق میکنم/ این سراب هم نباشه، دق میکنم».
اما بعد که میرسد به تعبیری نغز همچون «وقتی شب خورشیدو از دروازه بیرون میکنه/ بیا رو مخمل شب خورشیدو گلدوزی کنیم»، آدمی تازه می فهمد چرا در آن ترجیعبند که داشت از بد روزگار مینالید، نوای رامش حس ناله در خود نداشت. تازه اینجا آن امید به رؤیا پرداختن و از تیرگی شب رهایی یافتن، معنای متانتی را که رامش در لحنش حفظ میکرد، میرساند.
این نمونهای است از آنچه همواره با تعبیر «دانستن قدر کلمات» بیان میکنم و رامش، بزرگ این کار بود.
وقتی بعد از انقلاب تصمیم گرفت نخواند و ۱۵ سال سکوت اختیار کرد، دربارۀ این پرهیزش گفت: «نخواندن من ابتدا اعتراض بود به صدای قدغن زنان در ایران، صدای قدغن خوانندگان زن در سرزمینم که حتی اجازه خواندن و فریاد درون خود را به گوشها رساندن هم نداشتند.»
وقتی او در همین دوران دو آلبوم کار کرد («جهان سوم» با آهنگسازی فرید زولاند و آرمیک، و «رومی: معشوق همینجاست» با اشعاری از مولوی، آهنگسازی فرزین فرهادی و همراهی داریوش اقبالی و فرامرز اصلانی ) شاید دیگر نتوان کمکاری دهههای اخیر او را به حساب کنشی صرفاً اعتراضی گذاشت.
همانطور که خود گفته بود: «بعد کمکم این اعتراض یک عادت شد و با من سالها ماند. حالا به نخواندن عادت دارم. ولی اگر روزی دوباره به ایران بازگشتیم، از ته دل برای همه مردم میخوانم.»
ادامه
👇👇👇
T.ME/AVAHA
Telegram
آواها و نواها
ویژه موسیقی اصیل ایرانی
از آن همراه نشدن با پسند عام در اجرای روی صحنه که اشاره شد تا نوع تجربههای متمایز، دلایل فراوانی وجود دارد برای اینکه رامش در جریان موسیقی پاپ ایرانی خارج از ایران در سالهای بعد از انقلاب حل نشد. میتوان حتی مناعت طبع و منش غرورآمیز او را نیز دلیل آورد که حاضر به هر نوع همراهی با خواست جریان تجاری نمیشد.
هر چه بود، رامش با وجود ممنوعیت صدای زن در ایران، در بیرون از ایران نیز تبدیل نشد به یکی از خوانندههای شناختهشده در موسیقی پاپی که در لسآنجلس ضبط و منتشر میشود و کنسرتهایش در ترکیه و دوبی پذیرای ایرانیان محروم در کشور خودشان است. هرچند در ایالت کالیفرنیا روزگار میگذراند و سرانجام همانجا چشم بر جهان بست.
منصور تهرانی همکار او در سالهای دور که ترانۀ دلنشین «زوج» او را رامش خوانده، از زبان او نقل میکند که میگفت: «اونقدر از خودت کار بکش که چیزی دست عزرائیل رو نگیره.
کسی با این نگرش، بعید است از سالها کار نکردن خود راضی و در آرامش یا - بهتر است بنویسم- در بیخیالی محض باشد. میتوان این احتمال را هم در نظر گرفت که رفتار و وسواس بهخصوص او و چارچوبی که برای کار در سطح مورد انتظارش قائل بود، مانع از پذیرش شرایط تهیهکنندگان گوناگون شد و در عمل او را از خواندن دور داشت.
زندهیاد فریدون فرخزاد در یکی از کاستهای مجموعۀ ترانههایی که همراه با خوانندهای دیگر، به اصطلاح دوصدایی اجرا کرده (موسوم به «خاطرهها ۱ و ۲») در توصیف رامش گفته است «شما میتوانید دربارۀ یک هنرمند هر جور که میخواهید، فکر کنید. ولی آدم دربارۀ همکارش عزیز و محترم فکر میکند». جملهای محترمانه که در عین حال خوددارانه است. در رویکردی انسانی، میخواهد از اشاره به اینکه رامش زن خاصی بود با گرایشهای خاص طفره رود، اما در عین حال گوشهای نشان دهد از اینکه مثل بقیه نیست و با هر فرد و حرفی نمیسازد.
به این اشارهها که میرسیم، میبینیم همچنان و همچون هر کنج پرنور دیگر آفرینش هنری، متفاوت بودن نمیتواند فقط از «کار» هنرمند آغاز شود. کسی که خود متفاوت نباشد و زیست متفاوت با عادات متعارف را از سر نگذراند، نمیتواند «تصمیم» به خلق اثر متفاوت با آنچه رایج و جاری است، بگیرد. اگر هم چنین کند، اداها منجر به متفاوتنمایی در کارش خواهد شد، نه منتهی به تفاوت واقعی و اصیل. پس حتماً خود او متفاوت با قالبهای معمول و آشناست که این تمایز در کارش جاری می شود و به ابداع میانجامد.
با بازخوانی کارنامۀ خانم رامش، بار دیگر باید توجه داشت که متفاوت «بودنی» است، نه «شدنی». با بیشتر شنیدن انبوه ترانههای مهجور او نیز باید دید پسند عمومی چگونه همان شمار کمتر از انگشتان دو دست را که به گوشش خوشتر میآید، میشناسد و قدر آنهمه که متمایزند را به جا نمیآورد.
در احوالی که متفاوت بودن را در حد حرف میستاییم، در عمل نیز جلوههای تمایز را در کار رامش بیشتر پی بگیریم و اینگونه زندهاش بداریم.
T.ME/AVAHA
هر چه بود، رامش با وجود ممنوعیت صدای زن در ایران، در بیرون از ایران نیز تبدیل نشد به یکی از خوانندههای شناختهشده در موسیقی پاپی که در لسآنجلس ضبط و منتشر میشود و کنسرتهایش در ترکیه و دوبی پذیرای ایرانیان محروم در کشور خودشان است. هرچند در ایالت کالیفرنیا روزگار میگذراند و سرانجام همانجا چشم بر جهان بست.
منصور تهرانی همکار او در سالهای دور که ترانۀ دلنشین «زوج» او را رامش خوانده، از زبان او نقل میکند که میگفت: «اونقدر از خودت کار بکش که چیزی دست عزرائیل رو نگیره.
کسی با این نگرش، بعید است از سالها کار نکردن خود راضی و در آرامش یا - بهتر است بنویسم- در بیخیالی محض باشد. میتوان این احتمال را هم در نظر گرفت که رفتار و وسواس بهخصوص او و چارچوبی که برای کار در سطح مورد انتظارش قائل بود، مانع از پذیرش شرایط تهیهکنندگان گوناگون شد و در عمل او را از خواندن دور داشت.
زندهیاد فریدون فرخزاد در یکی از کاستهای مجموعۀ ترانههایی که همراه با خوانندهای دیگر، به اصطلاح دوصدایی اجرا کرده (موسوم به «خاطرهها ۱ و ۲») در توصیف رامش گفته است «شما میتوانید دربارۀ یک هنرمند هر جور که میخواهید، فکر کنید. ولی آدم دربارۀ همکارش عزیز و محترم فکر میکند». جملهای محترمانه که در عین حال خوددارانه است. در رویکردی انسانی، میخواهد از اشاره به اینکه رامش زن خاصی بود با گرایشهای خاص طفره رود، اما در عین حال گوشهای نشان دهد از اینکه مثل بقیه نیست و با هر فرد و حرفی نمیسازد.
به این اشارهها که میرسیم، میبینیم همچنان و همچون هر کنج پرنور دیگر آفرینش هنری، متفاوت بودن نمیتواند فقط از «کار» هنرمند آغاز شود. کسی که خود متفاوت نباشد و زیست متفاوت با عادات متعارف را از سر نگذراند، نمیتواند «تصمیم» به خلق اثر متفاوت با آنچه رایج و جاری است، بگیرد. اگر هم چنین کند، اداها منجر به متفاوتنمایی در کارش خواهد شد، نه منتهی به تفاوت واقعی و اصیل. پس حتماً خود او متفاوت با قالبهای معمول و آشناست که این تمایز در کارش جاری می شود و به ابداع میانجامد.
با بازخوانی کارنامۀ خانم رامش، بار دیگر باید توجه داشت که متفاوت «بودنی» است، نه «شدنی». با بیشتر شنیدن انبوه ترانههای مهجور او نیز باید دید پسند عمومی چگونه همان شمار کمتر از انگشتان دو دست را که به گوشش خوشتر میآید، میشناسد و قدر آنهمه که متمایزند را به جا نمیآورد.
در احوالی که متفاوت بودن را در حد حرف میستاییم، در عمل نیز جلوههای تمایز را در کار رامش بیشتر پی بگیریم و اینگونه زندهاش بداریم.
T.ME/AVAHA
Telegram
آواها و نواها
ویژه موسیقی اصیل ایرانی
Iran_sonati_SHAHROKH_Shir_Ali_Mardan_شاهرخ_شیر_علی_مردان_144p.mp4
14.3 MB
پروین عالی پور خواننده خوش صدای بختیاری پروین عالی پور در گذشت.
دو کار زیبا ازشان : رقص شاهرخ مشکین قلم با ترانه علی مردان خان و یک اثر تلفیقی با هنرمند انگلیسی ژوسلین پوک.
یادش گرامی و پاینده...
T.ME/AVAHA
دو کار زیبا ازشان : رقص شاهرخ مشکین قلم با ترانه علی مردان خان و یک اثر تلفیقی با هنرمند انگلیسی ژوسلین پوک.
یادش گرامی و پاینده...
T.ME/AVAHA
VID-20210312-WA0000.mp4
15.5 MB
صبحدم ز مشرق
طلوعي در جهان كن
تير غمزه را در
كمان ابروان كن
بزم ما منور به
رويت يك زمان كن
ملك دل مسخر به
مويت ناگهان كن
صنم تو شاهي مرا
جانم فدايت
دلبر تو شاهي مرا
مردم برايت
حبيبم طبيبم
ماه خوشگل من
شمع محفل من
يار خوبانم تويي تو
ماه خوبانم تويي تو
اي صنم ز هجرت
نزارم زاريم بين
مايلم به رويت
نگارم خواريم بين
نگارم خواريم بين
حبيبم طبيبم
ماه خوشگل من
شمع محفل من
يار خوبانم تويي تو
ماه خوبانم تويي تو
T.ME/AVAHA
طلوعي در جهان كن
تير غمزه را در
كمان ابروان كن
بزم ما منور به
رويت يك زمان كن
ملك دل مسخر به
مويت ناگهان كن
صنم تو شاهي مرا
جانم فدايت
دلبر تو شاهي مرا
مردم برايت
حبيبم طبيبم
ماه خوشگل من
شمع محفل من
يار خوبانم تويي تو
ماه خوبانم تويي تو
اي صنم ز هجرت
نزارم زاريم بين
مايلم به رويت
نگارم خواريم بين
نگارم خواريم بين
حبيبم طبيبم
ماه خوشگل من
شمع محفل من
يار خوبانم تويي تو
ماه خوبانم تويي تو
T.ME/AVAHA
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چارشنبه سوری تان شاد و خجسته و فرخنده 🌺🌷❤️
T.ME/AVAHA
T.ME/AVAHA
Forwarded from "' سخن آشنا "'
شکر آنرا که دگربار
رسیدی به بهار،
بیخ نیکی بنشان و
ره تحقیق بجوی!
نوروزتان خجسته و فرخنده با آرزوی سالی خوش و خرم در کنار خانواده گرامی 🌹💐🌺💐🌿
رسیدی به بهار،
بیخ نیکی بنشان و
ره تحقیق بجوی!
نوروزتان خجسته و فرخنده با آرزوی سالی خوش و خرم در کنار خانواده گرامی 🌹💐🌺💐🌿
Forwarded from "' سخن آشنا "'
کوروش به چه کارمان میآید؟
گذشتههای طلایی برای فخرفروشی نیست؛ گذشتههای افتخارآفرین به کار سرپوشگذاشتن بر انحطاط امروز نمیآید؛ گذشتههای متعالی به کار تحقیر و تخفیف دیگرانی که از این گذشته نداشتهاند نیست؛ گذشتهی قابل قبول به کار لالایی خواب ِ امروز ِ نگونبختی ما نمیآید. گذشته حتا چراغ راه آینده هم نیست همیشه.
گذشتههای قابل دفاع و نیک به این کار میآید که به خود بگوییم که اگر دیروز ما شایستهی عشقورزی است، میتوانیم امروز شایستهای هم بیافرینیم.
مردمی که امروز از فقر و فلاکت به همسایگان پناه میبرند و افتخارشان این است که تعطیلات کریسمس پولی جور کردهاند و در امارات متحده عربی میگساری کردهاند و تن به آب زدهاند و از آسمانخراشهای آن دیدن کردهاند یا به آنتالیا رفتهاند و با شلوارک در خیابان چرخیدهاند، فخر به گذشته به چه کارشان میآید؟
گذشتهای که کوروش دارد به این کار میآید که پس ما میتوانیم امروزی بسازیم که همچنان سرآمد باشیم.
از آنطرف بام هم نیفتیم که بگوییم "کوروش پدر ما است" نژادپرستانه است و آن را تمسخر کنیم.
در آمریکا هم به پدران بنیانگذار خود میبالند. این بالیدن به پدران هیچ ایرادی ندارد. فقط اگر با آن پدر ِ "سرمایه"دار تو امروز در فقر و مصیبت و درماندگی روزگار میگذرانی، تاسفبار است.
کوروش به ما میگوید مردمی که در دوهزار و پانصدسال پیش کوروش داشته است شایسته نیست که امروز اینهمه بدبخت باشد.
این ملت باید با تکیه بر مبانی معرفتی آن گذشته طلایی و امروز جهان که عصر دانش و مدرنیته و عقل خودبنیاد نقاد است، ایرانی بسازد که شایستهی جهان امروز است.
صادق هدایت، فروغ، کوروش، حافظ، خیام و … همه و همه به کار ساختن امروزمان میآید به شرطی که از آنها بالشی برای خوابیدن و یا فخرفروشی نسازیم.
"پشت سر نيست فضايی زنده
پشت سر مرغ نمیخواند
پشت سر باد نمیآيد
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفرهها خاک نشسته است
پشت سر خستگی تاريخ است...
بهزاد مهرانی
روز کوروش بزرگ خجسته و فرخنده باد!
https://t.me/joinchat/O_GUaQ-qhGEoJI2s
گذشتههای طلایی برای فخرفروشی نیست؛ گذشتههای افتخارآفرین به کار سرپوشگذاشتن بر انحطاط امروز نمیآید؛ گذشتههای متعالی به کار تحقیر و تخفیف دیگرانی که از این گذشته نداشتهاند نیست؛ گذشتهی قابل قبول به کار لالایی خواب ِ امروز ِ نگونبختی ما نمیآید. گذشته حتا چراغ راه آینده هم نیست همیشه.
گذشتههای قابل دفاع و نیک به این کار میآید که به خود بگوییم که اگر دیروز ما شایستهی عشقورزی است، میتوانیم امروز شایستهای هم بیافرینیم.
مردمی که امروز از فقر و فلاکت به همسایگان پناه میبرند و افتخارشان این است که تعطیلات کریسمس پولی جور کردهاند و در امارات متحده عربی میگساری کردهاند و تن به آب زدهاند و از آسمانخراشهای آن دیدن کردهاند یا به آنتالیا رفتهاند و با شلوارک در خیابان چرخیدهاند، فخر به گذشته به چه کارشان میآید؟
گذشتهای که کوروش دارد به این کار میآید که پس ما میتوانیم امروزی بسازیم که همچنان سرآمد باشیم.
از آنطرف بام هم نیفتیم که بگوییم "کوروش پدر ما است" نژادپرستانه است و آن را تمسخر کنیم.
در آمریکا هم به پدران بنیانگذار خود میبالند. این بالیدن به پدران هیچ ایرادی ندارد. فقط اگر با آن پدر ِ "سرمایه"دار تو امروز در فقر و مصیبت و درماندگی روزگار میگذرانی، تاسفبار است.
کوروش به ما میگوید مردمی که در دوهزار و پانصدسال پیش کوروش داشته است شایسته نیست که امروز اینهمه بدبخت باشد.
این ملت باید با تکیه بر مبانی معرفتی آن گذشته طلایی و امروز جهان که عصر دانش و مدرنیته و عقل خودبنیاد نقاد است، ایرانی بسازد که شایستهی جهان امروز است.
صادق هدایت، فروغ، کوروش، حافظ، خیام و … همه و همه به کار ساختن امروزمان میآید به شرطی که از آنها بالشی برای خوابیدن و یا فخرفروشی نسازیم.
"پشت سر نيست فضايی زنده
پشت سر مرغ نمیخواند
پشت سر باد نمیآيد
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفرهها خاک نشسته است
پشت سر خستگی تاريخ است...
بهزاد مهرانی
روز کوروش بزرگ خجسته و فرخنده باد!
https://t.me/joinchat/O_GUaQ-qhGEoJI2s
Telegram
"' سخن آشنا "'
تازه ها و برگزیده های هنر،
ادبیات و موسیقی ⚘
به مقام پاسداشت آزادی نخواهی رسید،
مگر آنگاه که بت بت ها را شکسته باشی...
ادبیات و موسیقی ⚘
به مقام پاسداشت آزادی نخواهی رسید،
مگر آنگاه که بت بت ها را شکسته باشی...
Forwarded from "' سخن آشنا "'
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حسی خوب و حظی وافر از ( به سخن حافظ ) به سمع رضا شنیدن این نابآهنگ در نهایت سرزندگی و شادی اجرا شده با صدایی سراسر روحیه بخش را با همراهان خوب و همیشگی به اشتراک می گذارم و امید دارم دمانی خوش برایتان به ارمغان آورد... ❤️🌹🌿🌹❤️
https://t.me/kelke_khiyal
https://t.me/kelke_khiyal
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهار امید جاودان صداي صداها قمرالملوک وزيری شعر و آهنگ امیرجاهد تار امیر ارسلان درگاهی
در بهار اميد
بايد آنچه روييد
از دريچه دل
ديده چيد و بوييد
در کنار گلزار
از شراب گلنار
يک دو جامي و چند
بوسه از لب يار
جام باده ای چند
با نگار دلبند
نوش و زن به دنیا
پشت پا و لبخند
🌹
T.ME/AVAHA
در بهار اميد
بايد آنچه روييد
از دريچه دل
ديده چيد و بوييد
در کنار گلزار
از شراب گلنار
يک دو جامي و چند
بوسه از لب يار
جام باده ای چند
با نگار دلبند
نوش و زن به دنیا
پشت پا و لبخند
🌹
T.ME/AVAHA
❤3
Forwarded from "' سخن آشنا "'
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ساختم بتی دیشب ز تو
جاودانه ترانه ای با صدای مرضیه
جاودانه ترانه ای با صدای مرضیه
Forwarded from "' سخن آشنا "'
به هم زمینیهای اوکراینیام،
اوکراین زیبا،
ای سرزمین هزاران ساله
زخم خوردهای دوباره،
اما تمام نمیشوی
رودخانههای فراوانت
باز هم آبی میشود
گندم زارهای بی کرانت
دوباره نفس میکشند
و دوباره آبی و زرد
بر پرچمات خواهد درخشید
اوکراین زیبا
جنگلهای «راش»،
بناهای باستانی «کارپات»
باز هم میمانند،
باور کن میمانند
حتی وقتی پیروزی هم
نام اشغالگرانت را تف میکند
اوکراین زیبا،
باور کن تمام نمیشوی
تاریخ ما و شما
این را بارها دیده است
آن سرزمینی که ریشههای عمیقاش در خاک است
دوباره جوانه میزند،
و دوباره گل میدهد
شکوه میرزادگی
https://t.me/kelke_khiyal
اوکراین زیبا،
ای سرزمین هزاران ساله
زخم خوردهای دوباره،
اما تمام نمیشوی
رودخانههای فراوانت
باز هم آبی میشود
گندم زارهای بی کرانت
دوباره نفس میکشند
و دوباره آبی و زرد
بر پرچمات خواهد درخشید
اوکراین زیبا
جنگلهای «راش»،
بناهای باستانی «کارپات»
باز هم میمانند،
باور کن میمانند
حتی وقتی پیروزی هم
نام اشغالگرانت را تف میکند
اوکراین زیبا،
باور کن تمام نمیشوی
تاریخ ما و شما
این را بارها دیده است
آن سرزمینی که ریشههای عمیقاش در خاک است
دوباره جوانه میزند،
و دوباره گل میدهد
شکوه میرزادگی
https://t.me/kelke_khiyal
Telegram
کلک خیال
انسان
Forwarded from "' سخن آشنا "'
دیگر نمی توان گذشت
دیگر نمی توان نشست
در قصه ها وافسانه های مادر ومادر بزرگم ،اغلب دختری ماه پیشانی بود وپسری کاکل زری که سرانجام قصه را به رویایی شیرین می کشاند وگاه( ماه تی تی) هشیار وزرنگی که کسی حریف زبان وکارهایش نمی شد...اما در حرف های واقعی وروزمره مادرم گاه حرف های در گوشی و آهسته ای هم بود که از بین آنها میتوانستیم به راحتی تشخیص بدهیم که زن بودن ودختر بودن خیلی هم کار آسانی نیست...این را میشد از تشرهای مادربزرگ موقع خنده های بلند ویا دیر بیدار شدن از رختخواب ونصیحت های مکرر مادر وحتی زن های همسایه و...هم بخوبی فهمید.... اما گاه حکایتهای تلخ تری هم بود مثل قصه دخترانی که بخاطر تهمتهای ناروا با تبر به قتل می رسیدند وشبانه در جایی دوردست دفن می شدند وکسی نمیتوانست حتی نام آنها را به زبان بیاورد ....ودخترانی که پشت دارهای قالی وگلیم وجاجیم رنگ می باختند وپیر می شدند وکسی زمزمه های عاشقانه آنها را نمی شنید....دختر بس های بینوایی که همه را به نوا وزندگی می رساندند وکسی حال دلشان را نمی پرسید
در آن روزها هم بهای آبرو، خون وجان دخترانمان بود ویک قطره خون زفاف با تشتی از خون وسرهای بریده دخترانمان برابری می کرد.
در آن روزها هم ،بهای جان برادر وپدر وایل وعشیره را جوانی ها ودلبری های زنانه می پرداخت وزنانگی هایمان از ترس ودلهره چیزی بنام ( آبرو) هی پر وخالی می شد...
ما زن ها ،در پستوی خانه هایمان می گریستیم وکسی نمی دید....
دردهای زتانه را کسی نمی فهمید چون دیگران طالب بهترین حال واحوال ما بودند....طفل ما ،شیر می خواست ومراقبت ومردان فقط جویای نام بودند و کام ...
با خود قرار گذاشته بودیم که بسوزیم ودم نزنیم ،چون چیزی بنام عطوفت زنانه در دلهایمان می جوشید ومهر مادرانه ای که همه ی خواهشهای وجودمان را مغلوب کرده بودو همیشه بر سازگاریمان با هر کس وهرچیزی می افزود...
در همه ی آن روزها
مردانه تر از مردان زندگیمان جنگیدیم ودم نزدیم....بارهای سنگین زندگی را بردوش کشیدیم و آخ نگفتیم.....وهی گذشتیم وبخشیدیم.....
لذت ترانه را در گلویمان خشکاندند ودم نزدیم...
از گیسوانمان دار بافتند وهیچ نگفتیم....
به جرم زن بودن نشستیم وچشم دوختیم به روزهای نیامده... به روزهایی که دخترانمان در هوای بهتری نفس بکشند ودر حسرت عاشقانه هایشان نسوزند وخاکستر نشوند....اما دشنه های تیز جهالت، اینبار کارد بر گلوی نازک دخترانمان گذاشت....وخشونت عریان وافسار گسیخته حرامیان ناپاک رومینا ومونا وهزاران دختر بی نام ونشان مارا نشانه گرفت وبه خون کشید....
تا کی باید نشست و بر داغ دختران این سرزمین گریست؟؟
تا کی باید ببینیم ودم نزنیم؟
این بار ،غیرت زنانه من است که بجوش آمده، انگارحجم ناله های غم انگیز همه ی زنان و دختران مظلوم بخت برگشته در گلوی من است وفهم من از عمق فاجعه بر سینه ام سنگینی می کند و.....
دیگر نمی توان گذشت
دیگر نمی توان نشست.......
زلیخا داریا
https://t.me/kelke_khiyal
دیگر نمی توان نشست
در قصه ها وافسانه های مادر ومادر بزرگم ،اغلب دختری ماه پیشانی بود وپسری کاکل زری که سرانجام قصه را به رویایی شیرین می کشاند وگاه( ماه تی تی) هشیار وزرنگی که کسی حریف زبان وکارهایش نمی شد...اما در حرف های واقعی وروزمره مادرم گاه حرف های در گوشی و آهسته ای هم بود که از بین آنها میتوانستیم به راحتی تشخیص بدهیم که زن بودن ودختر بودن خیلی هم کار آسانی نیست...این را میشد از تشرهای مادربزرگ موقع خنده های بلند ویا دیر بیدار شدن از رختخواب ونصیحت های مکرر مادر وحتی زن های همسایه و...هم بخوبی فهمید.... اما گاه حکایتهای تلخ تری هم بود مثل قصه دخترانی که بخاطر تهمتهای ناروا با تبر به قتل می رسیدند وشبانه در جایی دوردست دفن می شدند وکسی نمیتوانست حتی نام آنها را به زبان بیاورد ....ودخترانی که پشت دارهای قالی وگلیم وجاجیم رنگ می باختند وپیر می شدند وکسی زمزمه های عاشقانه آنها را نمی شنید....دختر بس های بینوایی که همه را به نوا وزندگی می رساندند وکسی حال دلشان را نمی پرسید
در آن روزها هم بهای آبرو، خون وجان دخترانمان بود ویک قطره خون زفاف با تشتی از خون وسرهای بریده دخترانمان برابری می کرد.
در آن روزها هم ،بهای جان برادر وپدر وایل وعشیره را جوانی ها ودلبری های زنانه می پرداخت وزنانگی هایمان از ترس ودلهره چیزی بنام ( آبرو) هی پر وخالی می شد...
ما زن ها ،در پستوی خانه هایمان می گریستیم وکسی نمی دید....
دردهای زتانه را کسی نمی فهمید چون دیگران طالب بهترین حال واحوال ما بودند....طفل ما ،شیر می خواست ومراقبت ومردان فقط جویای نام بودند و کام ...
با خود قرار گذاشته بودیم که بسوزیم ودم نزنیم ،چون چیزی بنام عطوفت زنانه در دلهایمان می جوشید ومهر مادرانه ای که همه ی خواهشهای وجودمان را مغلوب کرده بودو همیشه بر سازگاریمان با هر کس وهرچیزی می افزود...
در همه ی آن روزها
مردانه تر از مردان زندگیمان جنگیدیم ودم نزدیم....بارهای سنگین زندگی را بردوش کشیدیم و آخ نگفتیم.....وهی گذشتیم وبخشیدیم.....
لذت ترانه را در گلویمان خشکاندند ودم نزدیم...
از گیسوانمان دار بافتند وهیچ نگفتیم....
به جرم زن بودن نشستیم وچشم دوختیم به روزهای نیامده... به روزهایی که دخترانمان در هوای بهتری نفس بکشند ودر حسرت عاشقانه هایشان نسوزند وخاکستر نشوند....اما دشنه های تیز جهالت، اینبار کارد بر گلوی نازک دخترانمان گذاشت....وخشونت عریان وافسار گسیخته حرامیان ناپاک رومینا ومونا وهزاران دختر بی نام ونشان مارا نشانه گرفت وبه خون کشید....
تا کی باید نشست و بر داغ دختران این سرزمین گریست؟؟
تا کی باید ببینیم ودم نزنیم؟
این بار ،غیرت زنانه من است که بجوش آمده، انگارحجم ناله های غم انگیز همه ی زنان و دختران مظلوم بخت برگشته در گلوی من است وفهم من از عمق فاجعه بر سینه ام سنگینی می کند و.....
دیگر نمی توان گذشت
دیگر نمی توان نشست.......
زلیخا داریا
https://t.me/kelke_khiyal
Telegram
کلک خیال
انسان
Forwarded from "' سخن آشنا "'
با اینهمه دردِ کهنه، نوروز! هنوز…
باز هم نوروز هزاران ساله از راه رسید. مانند همه نوروزهای چهل و اندی سال گذشته، شادی و اندوه در هم میآمیزد.
از فقدان جانهای پرشوری که برای آزادی و حقوق انسانی خود و دیگران توسط جمهوری اسلامی ستانده شدند؛ از غیبت آنها که به همین دلیل در زندانها محبوساند؛ از هزاران هزار ایرانی که به خاطر شرایط موجود مجبور به ترک میهن خود شدهاند و برخی از آنها تا مشخص شدن وضعیت پناهجویی سالها در کشورهای مختلف از جمله ترکیه بلاتکلیف هستند، و برخی توان و تخصص خود را در اختیار کشورهای دیگر قرار داده و برخی نیز برای لقمه نانی به کارگران مهاجر در کشورهای همسایه تبدیل شدهاند؛ از کولبران و سوختبرانی که جان را با نان تاخت میزنند و آنها که با ارگانهای بدن، سلامتی خود را میفروشند؛ از آموزگار و کارگر و کشاورز و کارمند و بازنشسته و بیکار و مالباخته که همگی نه تنها با مشکلات اقتصادی که با دهها ناهنجاری اجتماعی و فرهنگی و فشارهای روانی دست و پنجه نرم میکنند و با اینهمه ناگواری سرنوشت، بیماری کووید۱۹ نیز بیش از دو سال است بر زندگی همگان سایه افکنده و بسیاری را به کام مرگ فرستاده است.
هرچه نگاه میکنیم، در ترازوی بیعدالتی، کفهی اندوه بسیار سنگینتر از شادیست. با اینهمه و اتفاقا از همین رو، باید به ایرانیان داخل و خارج کشور نیز اشاره کرد که در تمام این سالها همچنان دل در گرو ملت و مملکت دارند و بار سنگین مسئولیت و وظیفهی انسان بودن را برای خود و دیگران حمل میکنند. از مادران و پدران و خانوادههای دادخواه تا همه شهروندانی که در صنفهای مختلف برای حقوق انسانی دست به اعتراض میزنند و همبستگی و همگرایی در دفاع از حقوق همدیگر را بالاتر از هرچیز قرار دادهاند. برای انسان، علاوه بر میهن، آزادی و عدالت و آینده نیز مفاهیمی مشترک هستند. همین اشتراک و تعلق است که نمیگذارد نسبت به آنچه در محله و شهر و کشور و منطقه و جهان روی میدهد، بیتفاوت بمانیم. عدم بیتفاوتی از خود و حقوق خویش آغاز میشود و به هر گوشهی جهان میرسد.
اینست که مگر میتوان از فرا رسیدن نوروز و رسیدن بهار و روزهای روشن و آیندهای که در راه است، احساس شادی نکرد؟
باز آمدن تو، باز دیدن دارد
سرسبزی لبریز تو، چیدن دارد
با اینهمه دردِ کهنه، نوروز! هنوز
آوازِ تو از دلم، شنیدن دارد
[رباعی از رضا مقصدی]
الاهه بقراط
https://t.me/kelke_khiyal
باز هم نوروز هزاران ساله از راه رسید. مانند همه نوروزهای چهل و اندی سال گذشته، شادی و اندوه در هم میآمیزد.
از فقدان جانهای پرشوری که برای آزادی و حقوق انسانی خود و دیگران توسط جمهوری اسلامی ستانده شدند؛ از غیبت آنها که به همین دلیل در زندانها محبوساند؛ از هزاران هزار ایرانی که به خاطر شرایط موجود مجبور به ترک میهن خود شدهاند و برخی از آنها تا مشخص شدن وضعیت پناهجویی سالها در کشورهای مختلف از جمله ترکیه بلاتکلیف هستند، و برخی توان و تخصص خود را در اختیار کشورهای دیگر قرار داده و برخی نیز برای لقمه نانی به کارگران مهاجر در کشورهای همسایه تبدیل شدهاند؛ از کولبران و سوختبرانی که جان را با نان تاخت میزنند و آنها که با ارگانهای بدن، سلامتی خود را میفروشند؛ از آموزگار و کارگر و کشاورز و کارمند و بازنشسته و بیکار و مالباخته که همگی نه تنها با مشکلات اقتصادی که با دهها ناهنجاری اجتماعی و فرهنگی و فشارهای روانی دست و پنجه نرم میکنند و با اینهمه ناگواری سرنوشت، بیماری کووید۱۹ نیز بیش از دو سال است بر زندگی همگان سایه افکنده و بسیاری را به کام مرگ فرستاده است.
هرچه نگاه میکنیم، در ترازوی بیعدالتی، کفهی اندوه بسیار سنگینتر از شادیست. با اینهمه و اتفاقا از همین رو، باید به ایرانیان داخل و خارج کشور نیز اشاره کرد که در تمام این سالها همچنان دل در گرو ملت و مملکت دارند و بار سنگین مسئولیت و وظیفهی انسان بودن را برای خود و دیگران حمل میکنند. از مادران و پدران و خانوادههای دادخواه تا همه شهروندانی که در صنفهای مختلف برای حقوق انسانی دست به اعتراض میزنند و همبستگی و همگرایی در دفاع از حقوق همدیگر را بالاتر از هرچیز قرار دادهاند. برای انسان، علاوه بر میهن، آزادی و عدالت و آینده نیز مفاهیمی مشترک هستند. همین اشتراک و تعلق است که نمیگذارد نسبت به آنچه در محله و شهر و کشور و منطقه و جهان روی میدهد، بیتفاوت بمانیم. عدم بیتفاوتی از خود و حقوق خویش آغاز میشود و به هر گوشهی جهان میرسد.
اینست که مگر میتوان از فرا رسیدن نوروز و رسیدن بهار و روزهای روشن و آیندهای که در راه است، احساس شادی نکرد؟
باز آمدن تو، باز دیدن دارد
سرسبزی لبریز تو، چیدن دارد
با اینهمه دردِ کهنه، نوروز! هنوز
آوازِ تو از دلم، شنیدن دارد
[رباعی از رضا مقصدی]
الاهه بقراط
https://t.me/kelke_khiyal
Telegram
کلک خیال
انسان