اَشو | Ashoo
1.36K subscribers
202 photos
113 videos
5 files
306 links
صدای مردم ایران در برابر ظلم و ستم جمهوری اسلامی. با حمایت مستقیم شاهزاده رضا پهلوی، مصمم‌تر از همیشه در راه آزادی ایران گام برمی‌دارم. همراه من باشید.
Download Telegram
🔹داستان دِه گرگ و آتش: روایتی از شوره‌زار زخم‌ها ( 2/1)

در دشتی خشک و سوزان، زیر آفتاب بی‌رحم، دِه در میان شن‌های روان و بادهای سرگردان نفس می‌کشید. نهالی سبز نمی‌شد، آبی در چاه نمی‌جوشید، و زندگی در رگ‌های خاک مرده بود. اما نه خشکی و نه فقر، هیچ‌کدام به اندازه سایه سنگین گرگ‌هایی که از کوهستان‌های دور سرازیر می‌شدند، دِه را نمی‌آزرد. این گرگ‌ها نه از جنس گوشت و خون، بلکه تجسم خشونت، بی‌عدالتی و قدرت بی‌مهار بودند. دندان‌هایشان نه فقط پوست، بلکه روح انسان‌ها را می‌درید.

صحرا، بستر سکوتِ سوزان بود و آفتاب، بی‌هیچ رحمتی، بر خاکِ خشک و ترک‌خورده‌اش تازیانه می‌زد. روز، مرگِ حرکت بود در این وادیِ عطش، و بادِ سرگردان، تنها غبارِ گذشته‌های تلخ را از گوشه‌ای به گوشه‌ی دیگر می‌راند. در این میانه، جماعتی از مردم، بی‌صدا و بی‌رمق، در انتظار فرمانِ پایانی ایستاده بودند؛ فرمانی که از دهانِ نامرئی‌ترین گرگ‌ها صادر می‌شد، گرگ‌هایی که در خونِ خود نیز تشنه می‌ماندند.

ناگهان، از میان زوزه‌های بلند و وحشت‌آورِ گرگ‌ها، زنی را کشیدند. خطِ خونش بر خاکِ تفتیده‌ی دشت، داستانی از رنج و بی‌عدالتی می‌نوشت، بویی آشنا برای هر ذره از این خاک. کلاغی سیاه، تنها شاهدِ این بی‌عدالتی، بر شاخ و برگ‌های خشکِ گَز جا خوش کرده بود، با چشمانی که نظاره‌گرِ بی‌پناهیِ انسان بود. سواری از راه رسید، بر اسبی خسته که ناله‌اش در صحرا می‌پیچید؛ گویی او نیز بارِ سنگینِ این درد را بر دوش می‌کشید. سنگ‌ها، انگار که جان داشتند، دست‌هایی را که به بی‌گناهی پرتاب می‌شدند، به سخره می‌گرفتند. زمینِ گرسنه، از تشنگی و خون، به خنده‌ی تلخی درآمد، خنده‌ای که به تمسخرِ این همه قربانی می‌مانست. زن را، با تمامِ مظلومیتش، به سوی مسلخ کشیدند و زمین، او را تا گردن در خود بلعید، گویی می‌خواست هرچه زودتر این صحنه را در کامِ خود پنهان کند.

همین که زن در دلِ خاک فرو رفت، سکوتی مرگبار همه‌جا را فرا گرفت. سکوتی که با فریادِ خشمگینِ یکی از میان جمعیت در هم شکست: "بکُشید این فاحشه رو!" و به دنبالش، اولین سنگ، با کینه و نفرتِ انباشته، به گونه‌ی زن اصابت کرد. کلاغ، با آهی از میانِ بوته‌های گَز، از جای خود برخاست. سنگِ دوم، با بی‌رحمی، شانه‌ی زن را در هم شکست و کلاغ، حالا دورِ بوته‌های گَز، چرخ‌زنان پرواز می‌کرد. سنگِ سوم، بی‌هیچ رحمی، دندان‌های زن را خرد کرد. و در همین لحظه، سوار، با مویه‌ی بلندِ اسبش، از زین به زمین افتاد؛ گویی تابِ دیدنِ این صحنه را نداشت.

در میان این صحنه‌ی هولناک، کودکی کوچک، در جمعِ تماشاچیان، از وحشت منجمد شده بود. چشمانش، گویی تمامِ این بیداد را در خود بلعیده بود. نظامی‌ای، با گام‌هایی بی‌تفاوت، به سمت کودک رفت و دندانی از زن را به دستش داد، با فریادی بی‌روح: "بزن حصار! جمع رفت کنار!" کودک، با تمامِ توانِ خردسالش، دندان را پرتاب کرد. دندان، چرخید و تاب خورد و درست مماس با گونه‌های زن، به زمین افتاد، نزدیک‌ترین شاهد به آخرین نفس‌هایش. لحظه‌ای آرامشِ ظاهری برقرار شد، تا اینکه سنگی دیگر، از میانِ جمعیت، با تمامِ قوا، مستقیم به چشمانِ زن اصابت کرد. زانوی کودک، بی‌اختیار، بر خاک نشست و سرِ زن، برای همیشه، روی شانه‌هایِ بی‌جانش، آرام گرفت.

سرمای زوزه‌ی گرگ‌ها، حالا از پسِ کوهستان‌ها می‌آمد، و نه از گلوی حیوان، بلکه از دهانِ خودِ دِه، از نفسِ مردمانش. گرگِ زخمی، با پوزه‌ای که بویِ خونِ تازه می‌داد، باز هم به سمتِ شکار آمد؛ گرگی که زخمش، نه از پیکار، که از رنجِ دیرینه‌ی این خاک بود. شرحِ حالِ مردم این دِه، نبردی بی‌امان با پوچی بود؛ نبردی که هر پیروزی‌اش، طعمِ تلخِ شکست می‌داد. و عجیب آنکه، با تمامِ این رنج‌ها، در فردای روزِ اتفاق، باز هم با هم می‌رقصیدند، رقصی تلخ بر گورِ امیدها. این سرمای زوزه، این گرگِ زخمی، این نبردِ پوچ، و این رقصِ بی‌معنی در فردای روزِ اتفاق، همگی حلقه‌هایِ چرخه‌ای بی‌کران و ازلی بودند.

جاده‌ها، پیش از این نیز، بارها و بارها، شاهدِ کشتار بوده‌اند. این بار نیز، مراسمی ساده و بی‌روح، به پایان رسید؛ اما ناگهان، صدایِ نوزادی نوپا در صحرا پیچید. جمع، بی‌هیچ رحمی، فریاد کشید: "چال کنید نوزاد و مادر رو!" پیشوا، در حالی که نگاهِ سردش را به افقِ بی‌رحم دوخته بود، گفت: "به دنیا می‌سپاریمش. شب دراز است و دندانِ گرگ‌ها تیز." جمع، با سکوتی تسلیم‌گونه، این فرمان را پذیرفت و کم‌کم، به سمتِ دهاتِ خود پیش گرفتند؛ دهاتی که هر کدام، داستانی مشابه از رنج و تسلیم را در دلِ خود پنهان داشتند. غروب، با شکوهی بی‌تفاوت، بر ظهرِ تابانِ دشت پخش شد؛ گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود. در پشتِ کوره راهِ دِه، تنها تصویری مبهم باقی ماند: سواری غریبه، کلاغی سیاه، نوزادی معصوم، و آینده‌ای که در هاله‌ای از ابهام گم بود.

#اشو

جوین شو کانال خودت هموطن👇❤️:

https://t.me/ASHOOZA
10💔5👏1😢1
🔹داستان دِه گرگ و آتش؛ سمفونی زوال- آوازی از بیابان خاموش(2/2)

در کویرِ تنهایی‌ها، خونِ زنِ بی‌گناه، به کفِ دمپایی‌هایِ مردم چسبیده بود. با پاهایی که از خون رنگین شده بودند، به سمتِ دِه خود بازگشتند، و در خیالشان، شبی آرام و بی‌دغدغه را ترسیم می‌کردند. شانه‌های یکدیگر را گرفتند و زمزمه کردند: "عاقبتِ زن چه سیاه بود!" غافل از آنکه یک جسد، برای این همه گرگ در این بیابانِ بی‌کران، هرگز کافی نبود.

گرگ‌ها، ردپاها را بو می‌کشیدند و با حس کردنِ بویِ خونِ تازه، جری‌تر می‌شدند. توله‌هایشان هنوز کوچک و گرسنه بودند، و گله‌ی گرگ‌ها، بزرگ، وحشی و درشت‌اندام، به دنبالِ شکارِ بعدی می‌رفتند. همه با هم، به راه افتادند؛ تصمیمی قطعی و مسیری روشن پیشِ رویشان بود. دِه معلوم بود، در انتهای جاده‌ای خاکی، و راه نیز چندان دور نبود؛ کمتر از یک ساعت دیگر، به مقصد می‌رسیدند.

بویی غریب، مشام‌ها را پر می‌کرد: بویِ گل و آهن. همه در خوابی عمیق فرو رفته بودند، پنجره‌ها باز، خانه‌ها کوچک، و هرکس در اتاقِ خود. این برای گرگ‌ها، شکاری آسان بود. پروانه‌ها، بی‌خبر از سرنوشت، دورِ چراغ‌ها می‌رقصیدند و جیرجیرک‌ها، آوازِ بیچارگان را می‌خواندند. گوشتِ نرمِ نوزادِ قبلی، هنوز مزه‌اش زیرِ دندانِ گرگ‌ها مانده بود. گرگ‌ها، بی‌هیچ توقفی، مستقیم به سمتِ گهواره‌ها رفتند.

مادران، پریشان از خواب پریدند. جیغ می‌کشیدند که گرگ‌ها شبیخون زده‌اند. مردانِ دِه، با سنگ‌هایی که از مراسمِ امروز در کفِ دستشان باقی مانده بود، به مقابله برخاستند. اما این بار، سنگ‌ها چقدر ضعیف بودند! با سنگ نمی‌شد این گرگ‌ها را بیرون کرد. چشمانِ سرخِ گرگ‌ها، در تاریکیِ شب برق می‌زد و تکه‌هایِ گوشتِ نوزاد، از لبانشان آویزان بود، گواهی بر وحشی‌گری‌شان.

وقتی وحشت، تمامِ وجودِ دِه را فرا گرفت، همه به اولین ایده‌هایی که به ذهنشان می‌رسید، چنگ زدند. یکی، سرِ چوبِ خود را آتش زد و با دستی لرزان، آن را بالا آورد. زمزمه کرد: "فقط با آتش می‌شود گرگ‌ها را ترساند." اما دست‌هایش از ترس یخ کرده بود و می‌لرزید. چوب از دستش افتاد و در همهمه‌ی زوزه‌های گرگ‌ها گم شد. شعله‌ها وحشی و سریع بودند و دیوارهایِ خانه‌ها، خشک و پوشالی، در برابرِ آتش، بی‌دفاع.

از دور، رقصِ بدن‌هایی دیده می‌شد که در میانِ شعله‌ها، به خود می‌پیچیدند. آتشِ عدالت، یا شاید بی‌عدالتی، فضا را در برگرفته بود. اشکِ شوقِ سوار، بر یالِ اسبش چکید، وقتی بویِ گوشتِ سوخته، هوا را پر کرد. منقارِ لاشه‌خوارِ کلاغ‌ها را دید. دلش برایِ مردمِ این دِه نسوخت، هیچ. او تنها آتشی کوچک روشن کرد و زیباییِ این انتها را تماشا کرد.


حالا برو موتور برق بخر هموطن ....

#اشو

میاد سرمای زوزه به صدات
گرگ زخمی بزن دوباره پوزه به شکار
شرح حال ما نبرد بود با پوچی
میرقصیم با هم فردای روز اتفاق



جوین شو کانال خودت هموطن👇❤️:

https://t.me/ASHOOZA
13😢8👍1👏1😭1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز، کیان ایران به واسطه تداوم جمهوری اسلامی، بیش از همیشه در خطر است. این رژیم، آب و خاک و هوا و آسمان و جان و مال ملت ایران را به پرتگاه نابودی کشانده است. رودهای ایران، خشک، خاک ایران در حال فرسایش، زمین ایران در حال فرونشست، هوای ایران آلوده،‌ آسمان ایران در اختیار نیروی خارجی،‌ اقتصاد ایران در حال سقوط آزاد،‌ خانه‌های ایرانیان بی‌ آب و برق، و جان‌شان بازیچه توهمات فرقه‌ای ضدایرانی و رهبر نابخردش است.


@OfficialRezaPahlavi
31👍2👏1🤮1
🔹 نورِ امید در گَندابِ بیابان: بازگشت به گوهرِ خویش


در این گذرگاهِ بی‌بازگشتِ تاریخِ پر فراز و نشیبِ ایران‌زمین، این سرزمینِ پاکِ اهورایی، با قدَمی به درازای خودِ زمان و تمدنی به عمقِ هزاره‌ها، اکنون در زیرِ سایه‌ی سنگین و هولناکِ "تداومِ جمهوری اسلامی"، نه تنها بر آستانه‌ی پرتگاهِ نیستی و فروپاشیِ کامل ایستاده، که گویی گام در وُرطه‌ای نهاده است که بازگشتی از آن، جز با اراده‌ای پولادین و رهبریِ الهی، ممکن نیست. گویی اهریمنی سیه‌دل و خونریز، با هیبتی مَخوف و نیرویی ویرانگر، چنگال‌های پلیدِ خود را بر گستره‌ی این آب و خاکِ فیروزه‌ای، از خلیجِ همیشه فارس تا دریایِ خزر، از ستیغِ البرز تا استوارهایِ زاگرس، گسترانده است. و هر آنچه حیات و هستی، فرهنگ و تمدن، شرف و آزادگی، و امید و آینده‌ی این ملتِ کهن و سرفراز را معنا می‌بخشید، با قساوتی بی‌بدیل و بی‌سابقه، ذره ذره به کامِ نیستی و فراموشیِ مطلق می‌کشد.


رودهای خروشان و پرآب، که زمانی شریان‌های زندگی‌بخش این پهنه گسترده بودند و با زمزمه‌شان، دشت‌ها را سیراب و دل‌ها را شاداب می‌ساختند، اکنون به جویبارهایی کم‌رمق یا بستر‌هایی خشک و ترک‌خورده بدل گشته‌اند. زاینده‌رود، کارون، و هیرمند، نام‌هایی که بوی زندگی و سرسبزی می‌دادند، حالا مترادف خشکی، زوال و حسرت شده‌اند. تالاب‌ها، آینه‌هایی که زمانی آسمان را در خود انعکاس می‌دادند، خشکیده‌اند و ریزگردهای برخاسته از دلشان، نفس مردمان را به شماره انداخته‌اند. خاک پربرکت ایران، که میراث هزاران سال کشت و کار و زندگی بود و یادگارهای تمدن‌های دیرین را در خود جای داده بود، اکنون در چنگال بی‌رحم فرسایش، ذره ذره به بیابان بدل می‌شود و در کام فرونشست‌های هولناک فرو می‌رود، گویی زمین نیز از این همه بی‌مهری و بی‌تدبیری به ستوه آمده و زیر پای فرزندانش خالی می‌شود. هوای پاک و زلال، آن نفس حیات‌بخش که روزی ریه‌ها را از عطر بهار پر می‌کرد، به غبار سمی و کشنده‌ای تبدیل شده که شهرها را در خود بلعیده، چشمان را می‌سوزاند و آرام آرام جان‌ها را می‌ستاند. و آسمان آبی و بی‌کران این دیار، که همواره نماد آزادی، وسعت اندیشه و آرزوهای بلند بود، اینک نه تنها در چنبره نیروهای بیگانه اسیر گشته و حریم هوایی‌اش مخدوش شده، بلکه با پرده‌ای از دود و سیاهی پوشانده شده است؛ دیگر نه آبی است و نه آزاد؛ تنها ابری از یأس و خفقان بر آن سایه افکنده است، گویی که نفس‌هایش به شماره افتاده است


اقتصادِ ایران، که روزگاری نبضِ تپنده‌یِ منطقه و مایه عزتِ ملت بود، اینک چون گنجشکی بی‌رمق، در تندبادِ سقوطِ آزاد، هر روز ضعیف‌تر و ناتوان‌تر می‌شود. ارزشِ پولِ ملی، چون برگِ خزانی زرد و پاییزی، در دستانِ بادِ بی‌تدبیری و فساد، از درختِ اعتبار فرو می‌ریزد و سفره‌هایِ خالیِ مردم، گواه تلخِ تورمِ افسارگسیخته، فقرِ عمیق و بیکاریِ فراگیر است. خانه‌هایِ ایرانیان، که روزگاری مأمنِ عشق، آرامش و پیوندِ خانوادگی بود، اینک در تاریکیِ بی‌برقی و خشکیِ بی‌آبی فرو رفته و زندگی را به تلاشی بیهوده و رنجی دائمی بدل ساخته است. و از ورایِ همه‌یِ این ویرانی‌ها و تباهی‌ها، جانِ مردمِ شریفِ ما، این وارثانِ راستینِ فرهنگِ غنی و تاریخِ پرافتخارِ ایران، در دستِ رهبرانی ناآگاه، بی‌کفایت و خودکامه، به بازی گرفته شده است. رهبرانی که نه تنها از درکِ نیازهایِ اساسیِ این ملت عاجزند، بلکه با توهماتِ باطل و اهدافِ پلیدِ خویش، هر آنچه را که از شکوه، عظمت و هویتِ ایران باقی مانده، هدفِ نابودی قرار داده‌اند. نسلی سوخته، با رؤیاهایی برباد رفته و آینده‌ای مبهم، محصولِ این دورانِ تیره و تاریک است.

اما در دلِ این شبِ دیجور، نوری از امید می‌تابد؛ نوری که از اعماقِ تاریخِ ایران برمی‌خیزد و نویدبخشِ فردایی روشن است. این نور، شاهزاده رضا پهلوی است. او که وارثِ برحقِ تاج و تختِ نیاکانِ خویش است؛ او که خونِ پاکِ پادشاهانِ خردورز و نیک‌سیرتِ ایران در رگ‌هایش جاری است. شاهزاده تنها کسی است که می‌تواند این کشتیِ طوفان‌زده را از گردابِ تباهی نجات داده و به ساحلِ امنِ نجات رهنمون سازد.



تنها راه نجات ایران شاهزاده رضا پهلوی است زیرا بدونِ او، این رؤیایِ تغییر، همچون سرابی بی‌آب و غوک، در کویرِ یأس گم خواهد شد.

❗️رک میگویم: هرکس که در این مسیر، جز مسیر شاهزاده، راهی دیگر برگزیند، هر کس که به جای پیوستن به این اقیانوس خروشان و اراده آهنین، به دنبال جزیره‌های کوچک و توهمات فردی باشد، تنها بر عمر این رژیم ویرانگر خواهد افزود و ایران را گامی دیگر به سوی تباهی ابدی خواهد کشاند.

این لحظه تاریخی، لحظه انتخاب میان بودن و نبودن است؛ میان عزت و ذلت؛ میان آزادی و اسارت. و تنها انتخاب درست، تنها راه چاره، تنها کورسوی امید، و تنها کشتی نجات، همانا "شاهزاده رضا پهلوی" است.


#اشو

#قدرت_قلم

جوین شو کانال خودت هموطن👇❤️:

https://t.me/ASHOOZA
👏14🔥92👎2👌1
Reza Pahlavi | رضا پهلوی
امروز، کیان ایران به واسطه تداوم جمهوری اسلامی، بیش از همیشه در خطر است. این رژیم، آب و خاک و هوا و آسمان و جان و مال ملت ایران را به پرتگاه نابودی کشانده است. رودهای ایران، خشک، خاک ایران در حال فرسایش، زمین ایران در حال فرونشست، هوای ایران آلوده،‌ آسمان…
از اونجایی که فتیش نویسنده گی دارم ، و حوصلمم سر رفته بود گفتم یه قلمی پشت دست شاهزاده بزنم . 👆

https://t.me/ASHOOZA/222

قلمم تک و تیز و تنده
ده ساله میچرخه هنوزم غلاف نشده
ابراهیمتون تبرش کنده
بگو من تنها بتی ام که خراب نشده
تلمبه ی کی کرده کله تو گنده؟
بگو هنوز قدر غبغب من باد نشده
هرکی میخواد بفهمه بره دوراشو بزنه
ولی آینده شو پیش من خراب نکنه
قلمم کلاشه جای گلوله ها واژه
بچکونم ماشه خون بدخواه پهلوی میپاشه


و در نهایت:

پرچم که تا ابد دست ماست ، شما فعلا با میلش بازی کنید.

روز خوبی داشته باشید❤️‍🔥
👏153👍1🔥1
️ گــارد شـــاهــنــشــاهــی ️
دیگه از این واضحتر؟ @gurd_shah
در بیتُ میکنه سیل جمعیت
تو بیسیما میگن بده وضعیت
شنیدیم با خشونت حل نمیشه قضیه
ولی گوشمون جا نداره دیگه واسه نصیحت
وحشیه ذات طبیعت
از اون آبادی مونده یه کویر محض
ولی امید همیشه هست
مثل نور تو سیانور، مثل گل توی گلوله
🔥12👍51
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جوری زدن که همشون گوزپیچ شدن نمیدونن چکار کنن😂😂

@gurd_shah
😁23
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🤣8
🔹داستان کوتاه سعدان: فریاد یک عمر درد در شبستان سیاه شهر

در دل شهری که نبض حیاتش با گرسنگی و وحشت می‌تپید، سعدان، تجسم بی‌پناهی مطلق، زندگی می‌کرد. زخم‌های کهنه بر چهره‌اش، فریادهای خاموشش را آشکار می‌کرد. دنیا سفره‌ای تهی پیش رویش نهاده بود، اما صورت‌حساب رنج، هر روز سنگین‌تر می‌شد. بالش او نیمکت‌های سرد پارک بود و تختش همان نیمکت‌های بی‌روح. هر روزش، خط‌خوردگی‌ای بود بر تقویم زندگی.

پول نداشت، در حالی که دیگران با فخر، ثروتشان را از استخوان گرسنگان می‌ساختند. باد خنک پارک، تمسخرآمیز بر چهره‌اش می‌وزید و آرزوهای بر باد رفته‌اش را نجوا می‌کرد. سعدان در گودال سیاه ناامیدی شیرجه می‌زد، در جهانی وحشی که او را له می‌کرد.

کوچه‌های شهر، فرعی‌های بی‌انتها، بازتاب ذهن مغشوش و زخمی او بودند. حتی باران هم با ترس می‌بارید. الکل، مرهمی موقت بر آتش درونش بود، اما شعله‌ها فروکش نمی‌کردند. قانون برای او نوشته نشده بود؛ از ابتدا محکوم بود. راه پس و پیش نداشت. قند بدنش کم بود، اما از "ماریجوناش" فروگذار نمی‌کرد، تنها مرهمش. خورشید، زخمی بر آسمان بود و سپیده، چرک از آن بیرون می‌زد.

چشم‌هایش را می‌بست، شاید در تاریکی، دنیا را بهتر ببیند، اما دروغ‌ها او را کور کرده بودند. او خریدار صلح بود، اما چه کسی برای این "تکه آشغال زندگی" قیمتی قائل بود؟ آدم‌ها چنان یکدیگر را می‌دردند که گویی نفرت، دینی بود برایشان. سعدان تا عمق کاسه توالت خزیده بود و خونابه بالا می‌آورد؛ استفراغ زندگی تلخ و نکبت‌بارش.از تظاهر و "رساله‌هایی با قلم گوساله" حالش دگرگون بود.

"آهن، آهن را میبُرد"، اما سعدان فولاد بود، نمی‌شکست. آدم، آدم را می‌خورد با قلپی نوشابه، درنده‌ای را هضم میکند. لب‌هایش فریاد دلیل بود؛ این بازی کثیف برایش معنایی نداشت.

اسبش را زین کرده بود، آماده بود تا "آخوند" را به زمین بکوبد؛ او پیش‌مرگ آزادی بود. تیغ را از غلاف می‌کشید؛ دیگر ترسی از مرگ نداشت. شیر از سگان نمی‌ترسد، و سعدان، شیری بود در این جنگل بی‌رحم. داشت خفه می‌شد، راز بقا به ریه‌هایش نمی‌رسید.

به دامن هیچ‌کس چنگ نمی‌زد، حتی پنج تن آل عبا؛ معجزه دیگر معنایی نداشت. خون، شیشه را می‌درید، در جام شراب نمی‌ماند؛ مستی فراموشی نمی‌خواست. این چرخه، "آلخون والاخون" بود. سعدان، باج نمی‌داد و خواهش و تمنا در قاموسش نبود.

سعدان، هم شاهد جرم بود و هم قربانی؛ هم لاله‌ی سرخ‌فام و هم شاهد جنایت. به او می‌گفتند ساکت شو، اما از راز درون ساکش بی‌خبر بودند. برایش سوال بود که این همه آزادی چه سودی دارد، اگر تنها چرندیات بشنود؟ او می‌خواند، رخ می‌گرفت، جفت می‌گرفت؛ اما از او جز خاکستر و شعله‌ای که دنیا را به آتش می‌کشید، چه باقی می‌ماند؟

چنار باغ می‌سوخت و سعدان به هلال ماه خیره می‌شد؛ شاهد خاموش ظلم بی‌انتها. چشم‌هایش از فشار خواب خط افتاده بود، اما خواب دیگر معنایی نداشت. سعدان می‌میرد، اما الهه‌های انتقام و آزادی زنده می‌مانند. تن لخته‌اش، کفنش تنها لایه‌ای خاک بود.

آدم‌های بی‌سر و ته، قصه‌های بی‌کس و کار؛ امیدی به این جنس آدم‌ها نبود. صدای بمب، بازتاب تف در چاه بود؛ این دنیا چاه ویل بود. یکی ساز می‌زد و مار دور سعدان می‌خزید؛ دنیا سیرکی بیش نبود. خار، زینت گل بود و آفتاب، زینت چشم؛ جهانی پر از تضادهای تلخ.

زمان، عادل‌ترین قاضی بود، هرچند اکنون خوابیده بود، ، دوقلو زاییده: عدل و انتقام. سعدان، عاشق ریاضیات بود، با خدا در زاویه، عصیانگر. ضامن را می‌کشید و چند قافیه می‌سرود؛ دنیا را به آتش می‌کشید. دست سران رو شده بود، خون را در جام طلا می‌نوشیدند؛ دنیا پر از ریاکاری.

آزادی، نقش بر آب بود و باتوم بسیجی بر فرق سرها فرود می‌آمد؛ جامعه پر از سرکوب. جامه‌ی تقوا دامن گشاده به تن بود؛ دنیا پر از دورویی. چهارچوب جامعه برای سعدان تنگ بود؛ او در این قفس نمی‌گنجید. خاکی بود، مانند لباس زائران؛ در اسید نگاه عابران حل می‌شد. روانش بیمار بود، تنها چون شب‌های کویر؛ این دنیا، کویری بی‌انتها بود.

کنار لاله‌ها، جنازه‌ها خفته بودند؛ این دنیا گورستان بود. باید کوبید و جهانی جدید ساخت؛ خانه‌به‌دوش، با دوبیتی در جیبش؛ شاعری آواره. دنیا را وحشی میدید، آدم‌ها را گوشت خورشتی؛ این دنیا، جنگلی درنده بود. زندگی کوتاه بود، نه دعای کمیل؛ وقتی دست‌ها بر آتش بود و هوا سردتر از نگاه خمینی؛ دیگر امیدی به این دنیا نبود.

این داستان، فریاد بلند روحی است که در تاریک‌ترین شب جامعه، زیر بار سنگین ظلم و گرسنگی، به دنبال معنای بقا و رهایی می‌گردد. تصویری است از انسانی که با وجود همه دردها، هنوز فولاد است و نمی‌شکند؛ مبارزی که در سکوت، شعله‌ی امید را زنده نگه می‌دارد، حتی اگر خود خاکستر شود.

#اشو

شبتون خوش ❤️
15👏3👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من نظرات خودم را در این ویدیو در مورد #دفترچه_اضطرار و یا #دفترچه_بیچارگی گفتم.
چرا؟ همانطور که شاه گفتند، بزرگ‌ترین خیانت بی‌تفاوتی ماست
امیدوارم اگر جایی اشتباه می‌کنم دوستان، دوستان اصلاح کنند
@PahlaviReza @amiretemadi @SGhasseminejad @NUFDIran @AmirTaheri4

#جاويدشاه‌
#پاينده_ایران
#مجیدرضا_رهنورد
#سارینا_اسماعیل_زاده

🔗 Ehsan Arjmand (@ehs_arj)


#اتحاد_ملی_ایران
🌐 خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇👇
@OmidIranAzad
👍232👎1
دوستان گپِ مون روهم داشته باشید جوین بدین دوره هم گفتگو کنیم❤️

https://t.me/HAFT_ASHOOZAA
16
❗️پیشگفتار❗️

این داستان، بازتابی از روایتِ بی قراریِ انسان در میان سایه های نظمِ زمینی است. شاعرانه بی قرارِ واژه ها، با تصویرسازی ها و استعاره هایی تودرتو و تیز، از مواجهه با قدرتِ ظلم و جست و جوی رهایی سخن می‌گوید. در این روایت، بوسه که نمادی از عشقِ تابنده و حقیقتِ لطف است، به دیوارِ شب می‌تازد تا نور حقیقت را از داخلِ قفسِ تاریخی بیرون بکشد. داستان پیش رو، به خواننده اجازه میدهد تا در لایه های مختلفِ معنا فرو رود و پرسش های بنیادیِ آزادی،عدالت و وجود را با خود به چالش بکشد .

🔹نقشِ بوسه بر دیوارِ شب: شرحِ تکرارِ ظلم و امید(۱/۲)

از حادثه‌ای آغاز شدیم، نه با میل، که با زنجیر انتقامی که بر ضربات فاجعه بسته شده بود. جایی در میانِ نگاه‌هایی که زیرِ یوغِ نظمی نامرئی، در حالِ تجزیه شدن بودند. نظمی که با فرمانی از بالا، آسمان را به بندِ قوانینِ زمینی می‌کشید و مانعِ تنفسِ حقیقت می‌شد. نسل‌ها در این حصار، جان می‌باختند و هر بار با تکرارِ سرنوشت، گویی در خوابِ دژاوو گم می‌شدند. من، زوزه‌ی سیاهِ شب بودم، سوزِ عاصی از شکافِ مرگ، که از دلِ خونِ اختیار روییده بود. لمسِ عشق در مرزِ ممنوعه، تجربه‌ی عمیق‌ترین بوسه‌های سیاسی، مرا از قفلِ نمادهایِ دیدنی، عریان کرد. بینِ زور و قانونِ شما، حفره‌ای به وسعتِ هوا بود. قراردادتان، ماری‌جوانا را به دستم داد؛ گویی نوشدارویی بود برای دردِ بی‌درمانی که از ابتدا به جانم افتاده بود. من، گوزنی وحشی بودم با حکمِ قوه قضائیه؛ که می‌خواست با بچه‌ها، با تمامِ کسانی که در این بازیِ تلخ قربانی شده بودند، تیمی بسازد تا در برابرِ "باباها" بایستد. اما "باباها" و بچه‌هایشان، با هم متحد شدند و مرا زیرِ پا له کردند. دنیایی از ستاره‌ها، پشتِ سرم دفن شد. عمق، در هیچ نگاهِ مختصری نماند؛ هر نگاه، دره‌ای عمیق شد، خالی از جادو، تبدیل به ارتفاعی ناچیز. از گناهِ سرودنِ شعرِ هرزگی، تا تثلیثِ مقدسِ عشق، جنون و برهنگی. مکشِ تقدیر، مرا به حافظه‌ی خالی برد. خلعِ وجودم، مرزِ من بود؛ فاصله‌ای تا آسیب. شرابِ شلاق، شراره‌هایِ شک در شامِ شیرینِ آخر بود؛ یک قابِ تلخِ آزاد. در آن قاب، خواستم حکام را به حضار لو بدهم، اما حضار، مرا به حکام لو دادند. مانندِ تنِ لختِ گلوله، ماموران، تنِ لختِ مرا، صدایم را از زوزه‌ی هیولا، فریاد می‌زدند. پیِ حقیقتی گشتم که شامِ آخر را دوباره بچیند. من، مسیحِ مجرمِ پشتِ بوسه‌ی یهودا بودم، اما بدونِ سرودِ مرگ. زل می‌زدم به چشمِ بی‌فروغِ تقدیر. تمامِ تعهداتم را کشتم، جز مبارزه. نمی‌توانستند مرا بخرند، پس مرا فروختند. مسیرِ بدونِ مقصد، پر از تب، علامتم را از مسیرم منحرف نکرد. فهمیدم از سلول‌هایِ آهنیِ آغوشِ دروغین، شکافِ مرز، پناهنده را له می‌کند.
بگو کجاست مرزِ رهایی؟

من، خارِ درزِ سیاست بودم. استعاره‌ها، شاهدانِ قتلِ رقصِ حقیقت بودند. من، عیان بودم در قلبِ ضیافتِ داستان؛ تجربه‌ای رسواتر از مرگ تا خرخره. با هشدار نترسیدم. من، سگِ نگهبانِ نگاهِ مُرده نبودم؛ پس مسیرِ محدود را نشخوار نکردم. گرم و گستاخ، سنت‌ها را شکستم تا بازارِ صورتِ تاریخ، رنگین شود. ما ستونِ انگِ وطن را زدیم؛ کنار برو تا آوارِ حقیقت بر تنت نریزد. خطرِ خاک، زخمِ تیغِ تراژدی در طبقه‌ها بود. رقص با ریتمِ تاریک، کمدیِ تبعیض، تف بر قانون. من بیرون از هر روندِ سیستماتیک بودم.

#اشو

ادامه داستان 👇:

🆔https://t.me/ASHOOZA
13
🔹نقشِ بوسه بر دیوارِ شب: شرحِ تکرارِ ظلم و امید(۲/۲)

کجای کاری؟ زدیم از بیخ به لاشیا.

با بت‌هایِ تاریخ، ما خودِ گناهِ بازی بودیم. حالا میلِ زهد را کجا بگذاریم؟

صدایِ سرخِ سینه، چون سازِ ما، فریاد میزد. خونِ بدنِ خیابان، صحنه‌ی جنایت بود. مرزِ رعشه‌ی صداقت، دروغِ کفتار و شیر بود. یعنی مکش تا تهِ بی‌حمایتی. حتی نعره‌ی جنازه‌ام، پاره میکرد. مرا اهلی نکن. مکشِ تقدیر، مرا به سرگذشتِ زور برد؛ افتادم در میانِ مردمانِ کور. نعمتی از آسمان می‌ریخت؛ تور را بسته بسته پر می‌کردند. این، قراردادی بود بینِ زمین و آسمان، برای نظم بخشیدن به آشوب. اما خدا مُرد، امنیت گسسته شد؛ تنها جمعی ترسو و فکرِ شعله‌هایِ جنگ باقی ماند. روزِ بعد، جمع، بارِ کینه را از فقر کشیدند به کاری بی‌پایان. عصرِ تراکتورهایِ دوپایِ بی‌قلب، با شخمِ امنیت و کشتِ مالکیت. سود، تولید و صدورِ بسته بسته نور بود و شلاقِ استبداد، کورسو را کور کرد.

نورِ خدا، به میله بسته شد و علم، این شکستِ نور را اثبات نکرد.( روحت در آرامش خدانور💔)

من، یک دوپایِ وحشی‌ام، فارغ از دکور، اندیشه‌ی ترور. مکانِ من، بی‌رحم و بی‌ثبات بود. مانندِ گلوله‌ای که از سینه کلت بیرون زد، اما بدونِ فرود آمدن در اولین هدف. پارگی را به سرزمین ترجیح دادم. مگر اینکه بوسه‌ی عشق، جایی برای وطن میبود. فاصله‌ای بینِ فرهنگ و مذابِ طبیعت؛ و هر دوگانگی، از جنسِ انتخاب و جبر. یهودایِ زمان، داستان را تسلیم کن. بوسه‌ی ما، هر مکان را پس میگرفت. تلو تلو بخور به خنده‌ات، مستم کن، مرا به ترس بسپار، اما دست از بوسه بر ندار در جمعِ حضار. شومیِ تفاوت‌هایم را به وحدت لو بده.

به نامِ محرومان، به نامِ دل‌شکستگان، به نامِ تن‌فروشان، به نامِ خستگان، به نامِ بی‌دستان، به نامِ ماری‌جوانا، به نامِ اعتیاد و زخم، صدایِ تروریسم.

تصویرِ قاصدک‌هایِ خاورمیانه، سرخیِ خبر. به نامِ دست‌بستگان، خشکیِ خطر بر پوستِ نازکِ زمین. خون، به سمتِ قبله میرفت و جز شمشیر، هیچ حادثه‌ای نبود. به نامِ زنجیرِ شکستگان، زخمِ هر جهش، مانندِ سینه‌ی من، قصه‌ای بی‌مقصد بود. به نامِ تو که تشنه میبندنت، در استعمار، استبداد و ظلم. هزار صلیب، هزار واژه بی‌سلاح .

#اشو

جوین شو کانال خودت هموطن👇❤️:

https://t.me/ASHOOZA
🔥65👏1
حذف‌شدگان، پوچی را نمی‌پذیرند. اتفاقاً هر روز می‌میرند و زنده می‌شوند. تهش، همین است.
👌24
Forwarded from FREE IRAN
جالب بودبرام اشوعزیزفرستادم برات خودت متن درخورش بنویسی
😁13😐2🕊1
اَشو | Ashoo
جالب بودبرام اشوعزیزفرستادم برات خودت متن درخورش بنویسی
موضوع مهمی نیست ، فقط نمایشی از توهم و جهالته ولی چشم . قلم میزنم.
👍23
اَشو | Ashoo
جالب بودبرام اشوعزیزفرستادم برات خودت متن درخورش بنویسی
خب قبل از هر چیز اسلام ایرانو گاییده پس کیر منم تو ه الله !
🔥15😁5👎1
اَشو | Ashoo
جالب بودبرام اشوعزیزفرستادم برات خودت متن درخورش بنویسی
🔹از نبشِ قبر تا قاچاقِ استخوان: دین، پوششی برایِ درنده‌خویی!

چه رسواییِ شرم‌آوری که در پوششِ زیارت و به نامِ عشق به خرافات، قانون شکسته و انسانیت را به سخره گرفته است! کشفِ استخوان در بارِ زائرِ ایرانی، نه تنها مشمئزکننده، بلکه فریادی است از عمقِ تباهی که در پسِ نقابِ دین و تقدس لانه کرده!

❗️این موجودِ متولدِ ۱۳۵۵، با کدام عقل، با کدام منطق، جسارتِ جسدستیزانه‌ی شکافتنِ قبرِ انسان، ربودنِ استخوان‌هایش و پنهان کردنش در کوله‌پشتی را یافته است؟

❗️مگر کربلا، جولانگاهِ سگانِ قاچاقچیِ استخوان و جنایتکارانِ از خدا بی‌خبر است که هر کس به میلِ پلیدِ خویش، حرمتِ مردگان را بدرد؟

این چه اندیشه‌ی تباهی است که تقدسِ مکانی را با چنگالِ پلیدی در هم می‌آمیزد؟

وصیتِ پدربزرگ؟ بهانه‌ی سخیف و تهی!

مگر وصیت‌نامه‌، مجوزِ قانون‌شکنی و حرمت‌ستیزی است؟

این فرد، نه تنها قانون را لگدمال کرده، بلکه انسانیت را به بند کشیده و شأنِ والایِ انسان را به تمسخر گرفته است. او با این گنده‌کاری، به تمامِ آنان که با خرد، در پیِ گسستنِ زنجیرِ جهالتند، خنجر زده است. او با این گناه، تصویری ددمنشانه از دین‌داران در اذهانِ اندیشمندانِ آزاده حک کرده است.

و اما شما زائران!

شما که با چشمانِ بسته و ذهنِ پوچ، گام در این ورطه‌ی جهالت نهاده‌اید، چه انتظارِ دیگری باید داشت؟ مگر نه اینکه دین، شما را به اطاعتِ کور و پذیرشِ بی‌چون و چرایِ خرافاتِ پوسیده فرا می‌خواند؟ مگر نه اینکه دین، اندیشه‌ی نقاد و پرسشگری را در نطفه خفه می‌کند؟

این جنایتِ هولناک، باید به اشدِ مجازاتِ تاریخ گرفتار آید تا زهرِ چشمی باشد برای هر که گمان برد با دستاویزِ تقدسِ دین، می‌توان دست به هر جنایتِ شنیعی زد. او باید تاوانِ این بی‌حرمتیِ سترگ را بپردازد تا دیگر هیچ سگی را یارایِ آن نباشد که قبور را بشکافد، استخوان‌ها را برباید، قاچاق کند و به نامِ زیارت، آبرویِ انسانیت ، ایران و ایرانی را به گل بنشاند.

کربلا، میعادگاهِ خرافات و جهالت است، نه تقدس. دین، افیونِ عوام و سلاحِ سرکوبِ انسان است، نه راهی به سویِ حقیقت. و شما زائران، طعمه‌هایِ این نمایشِ بزرگِ پوچی هستید!


#اشو

چرا چادر می‌کشن رو کعبه مگه خدا لخته؟
تو خاکی که شما بمیرین نمیدن گل‌ها غنچه
گرفتن با کتاب آسمونی خاکو
ما دو بیت حافظ بسه‌ مونه کاکو
دین یه ماشینه که با خون پر میکنه باکو...


جوین شو کانال خودت هموطن👇❤️:

https://t.me/ASHOOZA
🔥14👍6👏1🤬1
Forwarded from پویا بختیاری
درود اشو عزیز. سالهاست به تمام مدیران و ادمینهای چنلهای پادشاهی خواه عرض کردم، باید وقت زیادی برای آموزش های مبارزه میدانی بویژه تجمع و تسخیر اماکن مهم سیاسی و سپس نگهداری اماکن تسخیر شده، بگذاریم و چند کتابچه در این مورد هست که به سهم خودم در طول این سالها اونهارو منتشر کردم. امروز بویژه پس از فرخوان نتانیاهو و حمایت از تجمعات اعتراضی ملت ایران دقیقا زمان آن رسیده که مردم این اموزش هارو فرا گرفته باشن و اجرا کنن تا در کمترین زمان و با کمترین هزینه سرنگونی جمهوری اشغالگران اعدامی اسلامی رو عملی کنن. هر زمانی اگر قرار به پیروزی مردم باشه این مسیر باید طی بشه. چه بهتر که امروز این مهم به مرحله عمل برسه.
17