اَشو | Ashoo
🔹اعتمادی و وارونگیِ منطق: وقتی نقشِ کاغذ از انتخاب مردم مهمتر میشود! اجازه بدهید به کلام امیرحسین اعتمادی بپردازیم و ببینیم چرا استدلال او در مورد آینده ایران، نه تنها اشتباه، بلکه به شدت مضر و مخرب است. وقتی پای منافع ملی و آینده ایران در میان باشد، نباید…
عوض کرده مزهی خاک و خون
عدالت اعدام شد، طناب قانون
جلو میره زمان آروم
انگار خورده وسط کله ی جهان باتوم....
شب خوش
عدالت اعدام شد، طناب قانون
جلو میره زمان آروم
انگار خورده وسط کله ی جهان باتوم....
شب خوش
👏20
Forwarded from ارتا
هفت سنگ اَشو
درود عشقوم. چ شده
پستهای ارسالی ز چک کن
سربازان و وطنپرستان که در سال 57 اعدام شدند از جمله امثال بهترین خلبان و جهانبین خلبان ...
و دیگر نیاز نیست دیگر حرفی بزنیم
سربازان و وطنپرستان که در سال 57 اعدام شدند از جمله امثال بهترین خلبان و جهانبین خلبان ...
و دیگر نیاز نیست دیگر حرفی بزنیم
💔6👍2
Forwarded from هفت سنگ اَشو
هفت سنگ اَشو
Voice message
حرف یکی از مدیران یکی دیگ بزگترین کانال پادشاهی خواه رو کپی میکنم میارم :
همونطور که در متن به اون اشاره کردی نیاز به همکاری مشترک مدیران کانالها هست که متاسفانه کانالهای شناخته شده همکاری های لازم رو ندارند و اغلب دور شان خود میدونند که بخوان حول محوری جریانی قرار بگیرند که مبتکرش خودشون نبوده باشند!.
همونطور که در متن به اون اشاره کردی نیاز به همکاری مشترک مدیران کانالها هست که متاسفانه کانالهای شناخته شده همکاری های لازم رو ندارند و اغلب دور شان خود میدونند که بخوان حول محوری جریانی قرار بگیرند که مبتکرش خودشون نبوده باشند!.
👍13❤1
Forwarded from هفت سنگ اَشو
تریبون که نداریم هیچ ، خودمون هم ب خودمون کمک نمیکنیم . چرا ؟ چون ادعامون زیاده منطقمون نا پیدا .
👍21❤3
میپرسن چرا در مورد دفترچه مدیریت دوران اضطرار و اون بند قانون اساسی نظری ندادی !
من خب میدونم هدفشون چیه از این پرسش ها.
چون عشقم کشید نظر ندم ، هرکی مشکلی با این مسئله داره گوشی دستش باکیرم صحبت کنه.
من خب میدونم هدفشون چیه از این پرسش ها.
چون عشقم کشید نظر ندم ، هرکی مشکلی با این مسئله داره گوشی دستش با
🔥8👏5😁1
اَشو | Ashoo
میپرسن چرا در مورد دفترچه مدیریت دوران اضطرار و اون بند قانون اساسی نظری ندادی ! من خب میدونم هدفشون چیه از این پرسش ها. چون عشقم کشید نظر ندم ، هرکی مشکلی با این مسئله داره گوشی دستش با کیرم صحبت کنه.
من فقط وظیفه مبارزاتیم رو انجام میدم: یعنی اینکه یک مشت مقاله میپاشم توی صورت مزدورا و تخریب گرا و اونا تر و تازه میخونن، و دیگر هیچ نخواهم گفت .
🔥12👏5
Forwarded from کمپین بازگشت شاهزاده
🔹ویترین اپوزيسيون شیشه ایه، مشت رژیم فلزی- بخش پنجم؛ از امام زمان ترامپ (جی) تا امام زمان مهدی (عج) ! (۴/۳)
بر این نقائص فرهنگی و تاریخی باید عادت ها و عناصر دیگر فرهنگی مثل انتظار و توکل را هم اضافه کرد.
بسیاری هنوز هم نمی توانیم خود را از فرهنگ توکل انشاالله و ماشاالله برهانیم و می کنیم که با امیدواری بی دلیل و خواندن ورد انشالله میتوانیم بدون آن که کاری انجام دهیم، به خواسته های مان برسیم.
جمع بزرگی هم هنوز پائی در فرهنگ رایج ظهور و نجات امام زمان عالم ترامپ ( جی علیه) داریم و عمر خود را صرف چشم به راهی نجات داده شدن می کنیم.
بعضی از ما مردم هم که اهل اعتقاد دینی فرقه ای هستند، انتظار ظهور و نجات "امام زمان یا این و آن سید و ملای نایب امام را می کشیم.
در پای رادیوها و تلویزیونهای برون مرزی مینشینیم و به ادعاهای عوامفریبان در مورد معجزات آن چه روحانیت مبارز خوانده می شود، گوش فرا داده و دعای امیدواری می خوانیم.
اگر هم به این حرف ها و قصه های ظهور و نجات باور نداشته باشیم چشم انتظارمان را می دوزیم به نجات از سوی این یا آن ابر قدرت جهانی یا اتفاقات غیر منتظره غیبی.
جمعی حتی از درس خواهنده های بر خاسته از فرهنگ مذهبی استعماری ایران در انتظار نجات دادن شدن از سوی آمریکا و این و آن ابرقدرت جهانی اند؛ جمع دیگری امیدشان را به مفهوم وارونه تئوری "جبر تاریخی" دوخته و فکر کنند که جامعه ما هم به حکم این تئوری خود به خود تغییر یافته و اصلاح خواهد شد.
و جمعی هم در انتظار اتوپیائی به نام "انقلاب" اند و به این امید زنده اند که گویا بالاخره روزی طوفان انقلابی رهائی بخش از جهان غیبی بلند خواهد شد و این پس مانده های دوره های تاریکی جهالت را به زباله دانی تاریخ خواهد ریخت.
می بینیم که این ها همه اتوپیا و همه مدینه فاضله و همه خواب و خیال اند یا حداقل تا زمانی که ما نخواهیم و نتوانیم کاری برای رهائی خود انجام دهیم، خواب و خیال اند.
چرا که هر کس نجات دهنده خود است و بدون مبارزۀ ما مردم نه نجاتی ممکن است و نه نجات دهنده ای ظهور می کند.
نه آبی از آب تکان می خورد، و نه تاریخ، فردای متفاوتی برای تماشاگران حوادث به ارمغان می آورد.
✍ #اشو
من شک دارم به معجزه موسی!
حس میکنم سررفته حوصلهی بودا!
تو گوش گرگ نمیره روضهی یه روباه!
یه کبریت روشنم ولی زیر کاه!
خود محمدم ولی بیکتاب!
بزار اشو مهمونت کنه یه جمله دبش ، خایه مالی نکن واسه سه دنگ بهشت!
اگه جهنم جا نباشه بهشت نمیرم
میخوابم رو پل صراط...!
@C_B_SHAHZADEH
بر این نقائص فرهنگی و تاریخی باید عادت ها و عناصر دیگر فرهنگی مثل انتظار و توکل را هم اضافه کرد.
بسیاری هنوز هم نمی توانیم خود را از فرهنگ توکل انشاالله و ماشاالله برهانیم و می کنیم که با امیدواری بی دلیل و خواندن ورد انشالله میتوانیم بدون آن که کاری انجام دهیم، به خواسته های مان برسیم.
جمع بزرگی هم هنوز پائی در فرهنگ رایج ظهور و نجات امام زمان عالم ترامپ ( جی علیه) داریم و عمر خود را صرف چشم به راهی نجات داده شدن می کنیم.
بعضی از ما مردم هم که اهل اعتقاد دینی فرقه ای هستند، انتظار ظهور و نجات "امام زمان یا این و آن سید و ملای نایب امام را می کشیم.
در پای رادیوها و تلویزیونهای برون مرزی مینشینیم و به ادعاهای عوامفریبان در مورد معجزات آن چه روحانیت مبارز خوانده می شود، گوش فرا داده و دعای امیدواری می خوانیم.
اگر هم به این حرف ها و قصه های ظهور و نجات باور نداشته باشیم چشم انتظارمان را می دوزیم به نجات از سوی این یا آن ابر قدرت جهانی یا اتفاقات غیر منتظره غیبی.
جمعی حتی از درس خواهنده های بر خاسته از فرهنگ مذهبی استعماری ایران در انتظار نجات دادن شدن از سوی آمریکا و این و آن ابرقدرت جهانی اند؛ جمع دیگری امیدشان را به مفهوم وارونه تئوری "جبر تاریخی" دوخته و فکر کنند که جامعه ما هم به حکم این تئوری خود به خود تغییر یافته و اصلاح خواهد شد.
و جمعی هم در انتظار اتوپیائی به نام "انقلاب" اند و به این امید زنده اند که گویا بالاخره روزی طوفان انقلابی رهائی بخش از جهان غیبی بلند خواهد شد و این پس مانده های دوره های تاریکی جهالت را به زباله دانی تاریخ خواهد ریخت.
می بینیم که این ها همه اتوپیا و همه مدینه فاضله و همه خواب و خیال اند یا حداقل تا زمانی که ما نخواهیم و نتوانیم کاری برای رهائی خود انجام دهیم، خواب و خیال اند.
چرا که هر کس نجات دهنده خود است و بدون مبارزۀ ما مردم نه نجاتی ممکن است و نه نجات دهنده ای ظهور می کند.
نه آبی از آب تکان می خورد، و نه تاریخ، فردای متفاوتی برای تماشاگران حوادث به ارمغان می آورد.
✍ #اشو
من شک دارم به معجزه موسی!
حس میکنم سررفته حوصلهی بودا!
تو گوش گرگ نمیره روضهی یه روباه!
یه کبریت روشنم ولی زیر کاه!
خود محمدم ولی بیکتاب!
بزار اشو مهمونت کنه یه جمله دبش ، خایه مالی نکن واسه سه دنگ بهشت!
اگه جهنم جا نباشه بهشت نمیرم
میخوابم رو پل صراط...!
@C_B_SHAHZADEH
👏13🔥5
Forwarded from کمپین بازگشت شاهزاده
🔹ویترین اپوزيسيون شیشه ایه، مشت رژیم فلزی-بخش پنجم؛ این قافله تا به حشر لنگ است، زمان انتخاب! (۴/۴)
بدیهی است که وقتی انسان ها به اینگونه ذهنیت های جبری و اتوپیائی ایمان آورده و وابسته شوند، نه می توانند به منطق و عقلانیت زمانه مراجعه کنند و نه قادرند جا و مکان خود را در پروسه تحولات تاریخی آزادی خواهی پیدا بکنند این است که باید با تأسف یادآوری کرد که تا چنین باورها و ذهنیت ها حاکم اند و تا زمانی که مردم و قبل از همه انسان ها و نهادهای پیشاهنگ ایران نتوانسته اند تکان مهمی در ذهنیت و ساخت فرهنگی خود و نهادهایشان به وجود آورند، این قافله تا به حشر لنگ است و لنگ خواهد ماند.
این است که مبارزۀ سیاسی بدون مبارزه فرهنگی پیش نمی رود.
بدون اصلاح و رنسانس ،فرهنگی، بدون رها کردن خود از گذشته و بازمانده هایش و بدون گذر به مدنیت امروز و فردا ممکن نیست.
تذکر: از دردهای تاریخی و فرهنگی بسیار بحث کردیم این اما به این معنی نیست که فرهنگ و تاریخ و گذشته ما، ما را محکوم به شکست و تحمل این شرایط و دیکتاتوری کرده است.
ما انسان ها برده و اسیر فرهنگ ها و عادت های فرهنگی کهنه نیستیم.
ما تغییر میکنیم و قابل تغییر ایم و فرهنگ ما هم تغییر می کند و قابل تغییر است.
فرهنگ امری متغیر و سیال است.
کافی است آثار فرهنگی و تاریخی ناسالمی را که زندگی و مناسبات امروزی ما را مختل میکنند بشناسیم و برای رهایی از آنها بکوشیم.
از این رو، مطرح کردن فرهنگ سنت و عادت های فرهنگی به معنی انداختن تقصيرات وضع موجودمان به گردن این عناصر نیست.
مقصود این هم نیست که مثلاً چون فرهنگ ایرانی مان پدر سالار، دیکتاتور طلب و فرقه گراست پس برای ما ایرانیان راهی جز وضع موجود و اسیر شدن به دست رژیم هایی این چنینی وجود ندارد.
در واقع این فرهنگ و تاریخ گذشته ما نیست که ما را به وضع موجود محکوم کرده بلکه این ناتوانانی های امروزین ما و نهادهای سیاسی و اجتماعی ماست که جلو تغییر و تحول آثار و ارثیه های باقیمانده گذشته ها را گرفته و آنها را بر سرنوشت امروز ما مستولی ساخته اند.
از این رو هیچ کس نمیتواند با مراجعه به تأثیرات منفی بازمانده های فرهنگی و تاریخی ادعا کند که مثلا ما اینیم و کاریش هم نمیشود کرد یا مثلا مسئول این اوضاع رو به زوال ما نه ما بلکه فرهنگ پدرسالار و ملاپرست ماست.
بدین معنی، اگر دردی وجود دارد و این درد جمعی است همۀ ما کم و بیش در به وجود آوردنش سهیم هستیم و همه نیز برای درمان آن مسئولیت داریم
در نتیجه، چه ما به عنوان تک تک مردم ایران یا نهادها و رهبران سیاسی مان راهی نداریم جز آن که یا از عهده رفع و رجوع این مشکلات فرهنگی تاریخی و ساختاری بر می آئیم، یا می گذاریم تا وضع رو به زوال موجود ادامه یابد و این پروسه وارونه تاریخی تا گم شدن ما و ایده آل های رهانی و آزادی ایران و ایرانی ادامه یابد.
یادمان باشد که ما هر که هستیم یا با عقل و منطق عصر جدید برای نجات خود بر می خیزیم یا راهی جز فرمانبری از عادات و عناصر فرهنگی گذشته های تاریک و نمایندگان گوناگونش نمی یابیم، انتخاب با ماست !
✍ #اشو
اونجا که به پیر می خونه میگن مست عرق خور سرکش باش از بدو تولد...
سربلند راه برو جر بده سقف محلو!
@C_B_SHAHZADEH
بدیهی است که وقتی انسان ها به اینگونه ذهنیت های جبری و اتوپیائی ایمان آورده و وابسته شوند، نه می توانند به منطق و عقلانیت زمانه مراجعه کنند و نه قادرند جا و مکان خود را در پروسه تحولات تاریخی آزادی خواهی پیدا بکنند این است که باید با تأسف یادآوری کرد که تا چنین باورها و ذهنیت ها حاکم اند و تا زمانی که مردم و قبل از همه انسان ها و نهادهای پیشاهنگ ایران نتوانسته اند تکان مهمی در ذهنیت و ساخت فرهنگی خود و نهادهایشان به وجود آورند، این قافله تا به حشر لنگ است و لنگ خواهد ماند.
این است که مبارزۀ سیاسی بدون مبارزه فرهنگی پیش نمی رود.
بدون اصلاح و رنسانس ،فرهنگی، بدون رها کردن خود از گذشته و بازمانده هایش و بدون گذر به مدنیت امروز و فردا ممکن نیست.
تذکر: از دردهای تاریخی و فرهنگی بسیار بحث کردیم این اما به این معنی نیست که فرهنگ و تاریخ و گذشته ما، ما را محکوم به شکست و تحمل این شرایط و دیکتاتوری کرده است.
ما انسان ها برده و اسیر فرهنگ ها و عادت های فرهنگی کهنه نیستیم.
ما تغییر میکنیم و قابل تغییر ایم و فرهنگ ما هم تغییر می کند و قابل تغییر است.
فرهنگ امری متغیر و سیال است.
کافی است آثار فرهنگی و تاریخی ناسالمی را که زندگی و مناسبات امروزی ما را مختل میکنند بشناسیم و برای رهایی از آنها بکوشیم.
از این رو، مطرح کردن فرهنگ سنت و عادت های فرهنگی به معنی انداختن تقصيرات وضع موجودمان به گردن این عناصر نیست.
مقصود این هم نیست که مثلاً چون فرهنگ ایرانی مان پدر سالار، دیکتاتور طلب و فرقه گراست پس برای ما ایرانیان راهی جز وضع موجود و اسیر شدن به دست رژیم هایی این چنینی وجود ندارد.
در واقع این فرهنگ و تاریخ گذشته ما نیست که ما را به وضع موجود محکوم کرده بلکه این ناتوانانی های امروزین ما و نهادهای سیاسی و اجتماعی ماست که جلو تغییر و تحول آثار و ارثیه های باقیمانده گذشته ها را گرفته و آنها را بر سرنوشت امروز ما مستولی ساخته اند.
از این رو هیچ کس نمیتواند با مراجعه به تأثیرات منفی بازمانده های فرهنگی و تاریخی ادعا کند که مثلا ما اینیم و کاریش هم نمیشود کرد یا مثلا مسئول این اوضاع رو به زوال ما نه ما بلکه فرهنگ پدرسالار و ملاپرست ماست.
بدین معنی، اگر دردی وجود دارد و این درد جمعی است همۀ ما کم و بیش در به وجود آوردنش سهیم هستیم و همه نیز برای درمان آن مسئولیت داریم
در نتیجه، چه ما به عنوان تک تک مردم ایران یا نهادها و رهبران سیاسی مان راهی نداریم جز آن که یا از عهده رفع و رجوع این مشکلات فرهنگی تاریخی و ساختاری بر می آئیم، یا می گذاریم تا وضع رو به زوال موجود ادامه یابد و این پروسه وارونه تاریخی تا گم شدن ما و ایده آل های رهانی و آزادی ایران و ایرانی ادامه یابد.
یادمان باشد که ما هر که هستیم یا با عقل و منطق عصر جدید برای نجات خود بر می خیزیم یا راهی جز فرمانبری از عادات و عناصر فرهنگی گذشته های تاریک و نمایندگان گوناگونش نمی یابیم، انتخاب با ماست !
✍ #اشو
اونجا که به پیر می خونه میگن مست عرق خور سرکش باش از بدو تولد...
سربلند راه برو جر بده سقف محلو!
@C_B_SHAHZADEH
❤15🔥1👏1🙏1
Forwarded from ️ گــارد شـــاهــنــشــاهــی ️
پاسپورت ایران شاهنشاهی اونقدر معتبر بود
که همه چپ های بیناموس ساکن آمریکا بودن !!!
#ننگ_بر_شورش۵۷
🔗 عبدالله موسولچی (@Mosolchi)
@gurd_shah
که همه چپ های بیناموس ساکن آمریکا بودن !!!
#ننگ_بر_شورش۵۷
🔗 عبدالله موسولچی (@Mosolchi)
@gurd_shah
👍23
Forwarded from اتحاد ملی ایران
👑روزگاری که سازمان شیر و خورشید ایران برای
" دبی " که امروزه خیلی ها حسرت زندگی در آن را دارند، بیمارستان می ساخت!!
#دوران_پهلوی
#قضاوت_تاریخ
#اتحاد_ملی_ایران
🌐 خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇👇
@OmidIranAzad
" دبی " که امروزه خیلی ها حسرت زندگی در آن را دارند، بیمارستان می ساخت!!
#دوران_پهلوی
#قضاوت_تاریخ
#اتحاد_ملی_ایران
🌐 خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇👇
@OmidIranAzad
❤23
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاهزاده فرزند پسر نداره، پس طبق قانون اساسی مشروطه شاهدخت نور نمیتونه ولیعهد بشه! حالا این وسط افرادی که تحت هدایت این شخص دارن رو مشروطه مانور میدن میخوان سلسله کلاشیونو بنیانگذاری کنن!
دوستان بسیاری مشروطهخواهن و البته که حقشونه نظر خودشونو داشته باشن، اما بد نیست بدونید این شارلاتان و باندش هدفشون از بازگشت به مشروطه چیه:
🔗 Persian God (@RealPersianGod)
#اتحاد_ملی_ایران
🌐 خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇👇
@OmidIranAzad
دوستان بسیاری مشروطهخواهن و البته که حقشونه نظر خودشونو داشته باشن، اما بد نیست بدونید این شارلاتان و باندش هدفشون از بازگشت به مشروطه چیه:
🔗 Persian God (@RealPersianGod)
#اتحاد_ملی_ایران
🌐 خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇👇
@OmidIranAzad
🖕14🤡5👍3
🔹داستان دِه گرگ و آتش: روایتی از شورهزار زخمها ( 2/1)
در دشتی خشک و سوزان، زیر آفتاب بیرحم، دِه در میان شنهای روان و بادهای سرگردان نفس میکشید. نهالی سبز نمیشد، آبی در چاه نمیجوشید، و زندگی در رگهای خاک مرده بود. اما نه خشکی و نه فقر، هیچکدام به اندازه سایه سنگین گرگهایی که از کوهستانهای دور سرازیر میشدند، دِه را نمیآزرد. این گرگها نه از جنس گوشت و خون، بلکه تجسم خشونت، بیعدالتی و قدرت بیمهار بودند. دندانهایشان نه فقط پوست، بلکه روح انسانها را میدرید.
صحرا، بستر سکوتِ سوزان بود و آفتاب، بیهیچ رحمتی، بر خاکِ خشک و ترکخوردهاش تازیانه میزد. روز، مرگِ حرکت بود در این وادیِ عطش، و بادِ سرگردان، تنها غبارِ گذشتههای تلخ را از گوشهای به گوشهی دیگر میراند. در این میانه، جماعتی از مردم، بیصدا و بیرمق، در انتظار فرمانِ پایانی ایستاده بودند؛ فرمانی که از دهانِ نامرئیترین گرگها صادر میشد، گرگهایی که در خونِ خود نیز تشنه میماندند.
ناگهان، از میان زوزههای بلند و وحشتآورِ گرگها، زنی را کشیدند. خطِ خونش بر خاکِ تفتیدهی دشت، داستانی از رنج و بیعدالتی مینوشت، بویی آشنا برای هر ذره از این خاک. کلاغی سیاه، تنها شاهدِ این بیعدالتی، بر شاخ و برگهای خشکِ گَز جا خوش کرده بود، با چشمانی که نظارهگرِ بیپناهیِ انسان بود. سواری از راه رسید، بر اسبی خسته که نالهاش در صحرا میپیچید؛ گویی او نیز بارِ سنگینِ این درد را بر دوش میکشید. سنگها، انگار که جان داشتند، دستهایی را که به بیگناهی پرتاب میشدند، به سخره میگرفتند. زمینِ گرسنه، از تشنگی و خون، به خندهی تلخی درآمد، خندهای که به تمسخرِ این همه قربانی میمانست. زن را، با تمامِ مظلومیتش، به سوی مسلخ کشیدند و زمین، او را تا گردن در خود بلعید، گویی میخواست هرچه زودتر این صحنه را در کامِ خود پنهان کند.
همین که زن در دلِ خاک فرو رفت، سکوتی مرگبار همهجا را فرا گرفت. سکوتی که با فریادِ خشمگینِ یکی از میان جمعیت در هم شکست: "بکُشید این فاحشه رو!" و به دنبالش، اولین سنگ، با کینه و نفرتِ انباشته، به گونهی زن اصابت کرد. کلاغ، با آهی از میانِ بوتههای گَز، از جای خود برخاست. سنگِ دوم، با بیرحمی، شانهی زن را در هم شکست و کلاغ، حالا دورِ بوتههای گَز، چرخزنان پرواز میکرد. سنگِ سوم، بیهیچ رحمی، دندانهای زن را خرد کرد. و در همین لحظه، سوار، با مویهی بلندِ اسبش، از زین به زمین افتاد؛ گویی تابِ دیدنِ این صحنه را نداشت.
در میان این صحنهی هولناک، کودکی کوچک، در جمعِ تماشاچیان، از وحشت منجمد شده بود. چشمانش، گویی تمامِ این بیداد را در خود بلعیده بود. نظامیای، با گامهایی بیتفاوت، به سمت کودک رفت و دندانی از زن را به دستش داد، با فریادی بیروح: "بزن حصار! جمع رفت کنار!" کودک، با تمامِ توانِ خردسالش، دندان را پرتاب کرد. دندان، چرخید و تاب خورد و درست مماس با گونههای زن، به زمین افتاد، نزدیکترین شاهد به آخرین نفسهایش. لحظهای آرامشِ ظاهری برقرار شد، تا اینکه سنگی دیگر، از میانِ جمعیت، با تمامِ قوا، مستقیم به چشمانِ زن اصابت کرد. زانوی کودک، بیاختیار، بر خاک نشست و سرِ زن، برای همیشه، روی شانههایِ بیجانش، آرام گرفت.
سرمای زوزهی گرگها، حالا از پسِ کوهستانها میآمد، و نه از گلوی حیوان، بلکه از دهانِ خودِ دِه، از نفسِ مردمانش. گرگِ زخمی، با پوزهای که بویِ خونِ تازه میداد، باز هم به سمتِ شکار آمد؛ گرگی که زخمش، نه از پیکار، که از رنجِ دیرینهی این خاک بود. شرحِ حالِ مردم این دِه، نبردی بیامان با پوچی بود؛ نبردی که هر پیروزیاش، طعمِ تلخِ شکست میداد. و عجیب آنکه، با تمامِ این رنجها، در فردای روزِ اتفاق، باز هم با هم میرقصیدند، رقصی تلخ بر گورِ امیدها. این سرمای زوزه، این گرگِ زخمی، این نبردِ پوچ، و این رقصِ بیمعنی در فردای روزِ اتفاق، همگی حلقههایِ چرخهای بیکران و ازلی بودند.
جادهها، پیش از این نیز، بارها و بارها، شاهدِ کشتار بودهاند. این بار نیز، مراسمی ساده و بیروح، به پایان رسید؛ اما ناگهان، صدایِ نوزادی نوپا در صحرا پیچید. جمع، بیهیچ رحمی، فریاد کشید: "چال کنید نوزاد و مادر رو!" پیشوا، در حالی که نگاهِ سردش را به افقِ بیرحم دوخته بود، گفت: "به دنیا میسپاریمش. شب دراز است و دندانِ گرگها تیز." جمع، با سکوتی تسلیمگونه، این فرمان را پذیرفت و کمکم، به سمتِ دهاتِ خود پیش گرفتند؛ دهاتی که هر کدام، داستانی مشابه از رنج و تسلیم را در دلِ خود پنهان داشتند. غروب، با شکوهی بیتفاوت، بر ظهرِ تابانِ دشت پخش شد؛ گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود. در پشتِ کوره راهِ دِه، تنها تصویری مبهم باقی ماند: سواری غریبه، کلاغی سیاه، نوزادی معصوم، و آیندهای که در هالهای از ابهام گم بود.
✍ #اشو
جوین شو کانال خودت هموطن👇❤️:
https://t.me/ASHOOZA
در دشتی خشک و سوزان، زیر آفتاب بیرحم، دِه در میان شنهای روان و بادهای سرگردان نفس میکشید. نهالی سبز نمیشد، آبی در چاه نمیجوشید، و زندگی در رگهای خاک مرده بود. اما نه خشکی و نه فقر، هیچکدام به اندازه سایه سنگین گرگهایی که از کوهستانهای دور سرازیر میشدند، دِه را نمیآزرد. این گرگها نه از جنس گوشت و خون، بلکه تجسم خشونت، بیعدالتی و قدرت بیمهار بودند. دندانهایشان نه فقط پوست، بلکه روح انسانها را میدرید.
صحرا، بستر سکوتِ سوزان بود و آفتاب، بیهیچ رحمتی، بر خاکِ خشک و ترکخوردهاش تازیانه میزد. روز، مرگِ حرکت بود در این وادیِ عطش، و بادِ سرگردان، تنها غبارِ گذشتههای تلخ را از گوشهای به گوشهی دیگر میراند. در این میانه، جماعتی از مردم، بیصدا و بیرمق، در انتظار فرمانِ پایانی ایستاده بودند؛ فرمانی که از دهانِ نامرئیترین گرگها صادر میشد، گرگهایی که در خونِ خود نیز تشنه میماندند.
ناگهان، از میان زوزههای بلند و وحشتآورِ گرگها، زنی را کشیدند. خطِ خونش بر خاکِ تفتیدهی دشت، داستانی از رنج و بیعدالتی مینوشت، بویی آشنا برای هر ذره از این خاک. کلاغی سیاه، تنها شاهدِ این بیعدالتی، بر شاخ و برگهای خشکِ گَز جا خوش کرده بود، با چشمانی که نظارهگرِ بیپناهیِ انسان بود. سواری از راه رسید، بر اسبی خسته که نالهاش در صحرا میپیچید؛ گویی او نیز بارِ سنگینِ این درد را بر دوش میکشید. سنگها، انگار که جان داشتند، دستهایی را که به بیگناهی پرتاب میشدند، به سخره میگرفتند. زمینِ گرسنه، از تشنگی و خون، به خندهی تلخی درآمد، خندهای که به تمسخرِ این همه قربانی میمانست. زن را، با تمامِ مظلومیتش، به سوی مسلخ کشیدند و زمین، او را تا گردن در خود بلعید، گویی میخواست هرچه زودتر این صحنه را در کامِ خود پنهان کند.
همین که زن در دلِ خاک فرو رفت، سکوتی مرگبار همهجا را فرا گرفت. سکوتی که با فریادِ خشمگینِ یکی از میان جمعیت در هم شکست: "بکُشید این فاحشه رو!" و به دنبالش، اولین سنگ، با کینه و نفرتِ انباشته، به گونهی زن اصابت کرد. کلاغ، با آهی از میانِ بوتههای گَز، از جای خود برخاست. سنگِ دوم، با بیرحمی، شانهی زن را در هم شکست و کلاغ، حالا دورِ بوتههای گَز، چرخزنان پرواز میکرد. سنگِ سوم، بیهیچ رحمی، دندانهای زن را خرد کرد. و در همین لحظه، سوار، با مویهی بلندِ اسبش، از زین به زمین افتاد؛ گویی تابِ دیدنِ این صحنه را نداشت.
در میان این صحنهی هولناک، کودکی کوچک، در جمعِ تماشاچیان، از وحشت منجمد شده بود. چشمانش، گویی تمامِ این بیداد را در خود بلعیده بود. نظامیای، با گامهایی بیتفاوت، به سمت کودک رفت و دندانی از زن را به دستش داد، با فریادی بیروح: "بزن حصار! جمع رفت کنار!" کودک، با تمامِ توانِ خردسالش، دندان را پرتاب کرد. دندان، چرخید و تاب خورد و درست مماس با گونههای زن، به زمین افتاد، نزدیکترین شاهد به آخرین نفسهایش. لحظهای آرامشِ ظاهری برقرار شد، تا اینکه سنگی دیگر، از میانِ جمعیت، با تمامِ قوا، مستقیم به چشمانِ زن اصابت کرد. زانوی کودک، بیاختیار، بر خاک نشست و سرِ زن، برای همیشه، روی شانههایِ بیجانش، آرام گرفت.
سرمای زوزهی گرگها، حالا از پسِ کوهستانها میآمد، و نه از گلوی حیوان، بلکه از دهانِ خودِ دِه، از نفسِ مردمانش. گرگِ زخمی، با پوزهای که بویِ خونِ تازه میداد، باز هم به سمتِ شکار آمد؛ گرگی که زخمش، نه از پیکار، که از رنجِ دیرینهی این خاک بود. شرحِ حالِ مردم این دِه، نبردی بیامان با پوچی بود؛ نبردی که هر پیروزیاش، طعمِ تلخِ شکست میداد. و عجیب آنکه، با تمامِ این رنجها، در فردای روزِ اتفاق، باز هم با هم میرقصیدند، رقصی تلخ بر گورِ امیدها. این سرمای زوزه، این گرگِ زخمی، این نبردِ پوچ، و این رقصِ بیمعنی در فردای روزِ اتفاق، همگی حلقههایِ چرخهای بیکران و ازلی بودند.
جادهها، پیش از این نیز، بارها و بارها، شاهدِ کشتار بودهاند. این بار نیز، مراسمی ساده و بیروح، به پایان رسید؛ اما ناگهان، صدایِ نوزادی نوپا در صحرا پیچید. جمع، بیهیچ رحمی، فریاد کشید: "چال کنید نوزاد و مادر رو!" پیشوا، در حالی که نگاهِ سردش را به افقِ بیرحم دوخته بود، گفت: "به دنیا میسپاریمش. شب دراز است و دندانِ گرگها تیز." جمع، با سکوتی تسلیمگونه، این فرمان را پذیرفت و کمکم، به سمتِ دهاتِ خود پیش گرفتند؛ دهاتی که هر کدام، داستانی مشابه از رنج و تسلیم را در دلِ خود پنهان داشتند. غروب، با شکوهی بیتفاوت، بر ظهرِ تابانِ دشت پخش شد؛ گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود. در پشتِ کوره راهِ دِه، تنها تصویری مبهم باقی ماند: سواری غریبه، کلاغی سیاه، نوزادی معصوم، و آیندهای که در هالهای از ابهام گم بود.
✍ #اشو
جوین شو کانال خودت هموطن👇❤️:
https://t.me/ASHOOZA
Telegram
اَشو | Ashoo
صدای مردم ایران در برابر ظلم و ستم جمهوری اسلامی. با حمایت مستقیم شاهزاده رضا پهلوی، مصممتر از همیشه در راه آزادی ایران گام برمیدارم. همراه من باشید.
❤10💔5👏1😢1
🔹داستان دِه گرگ و آتش؛ سمفونی زوال- آوازی از بیابان خاموش(2/2)
در کویرِ تنهاییها، خونِ زنِ بیگناه، به کفِ دمپاییهایِ مردم چسبیده بود. با پاهایی که از خون رنگین شده بودند، به سمتِ دِه خود بازگشتند، و در خیالشان، شبی آرام و بیدغدغه را ترسیم میکردند. شانههای یکدیگر را گرفتند و زمزمه کردند: "عاقبتِ زن چه سیاه بود!" غافل از آنکه یک جسد، برای این همه گرگ در این بیابانِ بیکران، هرگز کافی نبود.
گرگها، ردپاها را بو میکشیدند و با حس کردنِ بویِ خونِ تازه، جریتر میشدند. تولههایشان هنوز کوچک و گرسنه بودند، و گلهی گرگها، بزرگ، وحشی و درشتاندام، به دنبالِ شکارِ بعدی میرفتند. همه با هم، به راه افتادند؛ تصمیمی قطعی و مسیری روشن پیشِ رویشان بود. دِه معلوم بود، در انتهای جادهای خاکی، و راه نیز چندان دور نبود؛ کمتر از یک ساعت دیگر، به مقصد میرسیدند.
بویی غریب، مشامها را پر میکرد: بویِ گل و آهن. همه در خوابی عمیق فرو رفته بودند، پنجرهها باز، خانهها کوچک، و هرکس در اتاقِ خود. این برای گرگها، شکاری آسان بود. پروانهها، بیخبر از سرنوشت، دورِ چراغها میرقصیدند و جیرجیرکها، آوازِ بیچارگان را میخواندند. گوشتِ نرمِ نوزادِ قبلی، هنوز مزهاش زیرِ دندانِ گرگها مانده بود. گرگها، بیهیچ توقفی، مستقیم به سمتِ گهوارهها رفتند.
مادران، پریشان از خواب پریدند. جیغ میکشیدند که گرگها شبیخون زدهاند. مردانِ دِه، با سنگهایی که از مراسمِ امروز در کفِ دستشان باقی مانده بود، به مقابله برخاستند. اما این بار، سنگها چقدر ضعیف بودند! با سنگ نمیشد این گرگها را بیرون کرد. چشمانِ سرخِ گرگها، در تاریکیِ شب برق میزد و تکههایِ گوشتِ نوزاد، از لبانشان آویزان بود، گواهی بر وحشیگریشان.
وقتی وحشت، تمامِ وجودِ دِه را فرا گرفت، همه به اولین ایدههایی که به ذهنشان میرسید، چنگ زدند. یکی، سرِ چوبِ خود را آتش زد و با دستی لرزان، آن را بالا آورد. زمزمه کرد: "فقط با آتش میشود گرگها را ترساند." اما دستهایش از ترس یخ کرده بود و میلرزید. چوب از دستش افتاد و در همهمهی زوزههای گرگها گم شد. شعلهها وحشی و سریع بودند و دیوارهایِ خانهها، خشک و پوشالی، در برابرِ آتش، بیدفاع.
از دور، رقصِ بدنهایی دیده میشد که در میانِ شعلهها، به خود میپیچیدند. آتشِ عدالت، یا شاید بیعدالتی، فضا را در برگرفته بود. اشکِ شوقِ سوار، بر یالِ اسبش چکید، وقتی بویِ گوشتِ سوخته، هوا را پر کرد. منقارِ لاشهخوارِ کلاغها را دید. دلش برایِ مردمِ این دِه نسوخت، هیچ. او تنها آتشی کوچک روشن کرد و زیباییِ این انتها را تماشا کرد.
حالا برو موتور برق بخر هموطن ....
✍ #اشو
میاد سرمای زوزه به صدات
گرگ زخمی بزن دوباره پوزه به شکار
شرح حال ما نبرد بود با پوچی
میرقصیم با هم فردای روز اتفاق
جوین شو کانال خودت هموطن👇❤️:
https://t.me/ASHOOZA
در کویرِ تنهاییها، خونِ زنِ بیگناه، به کفِ دمپاییهایِ مردم چسبیده بود. با پاهایی که از خون رنگین شده بودند، به سمتِ دِه خود بازگشتند، و در خیالشان، شبی آرام و بیدغدغه را ترسیم میکردند. شانههای یکدیگر را گرفتند و زمزمه کردند: "عاقبتِ زن چه سیاه بود!" غافل از آنکه یک جسد، برای این همه گرگ در این بیابانِ بیکران، هرگز کافی نبود.
گرگها، ردپاها را بو میکشیدند و با حس کردنِ بویِ خونِ تازه، جریتر میشدند. تولههایشان هنوز کوچک و گرسنه بودند، و گلهی گرگها، بزرگ، وحشی و درشتاندام، به دنبالِ شکارِ بعدی میرفتند. همه با هم، به راه افتادند؛ تصمیمی قطعی و مسیری روشن پیشِ رویشان بود. دِه معلوم بود، در انتهای جادهای خاکی، و راه نیز چندان دور نبود؛ کمتر از یک ساعت دیگر، به مقصد میرسیدند.
بویی غریب، مشامها را پر میکرد: بویِ گل و آهن. همه در خوابی عمیق فرو رفته بودند، پنجرهها باز، خانهها کوچک، و هرکس در اتاقِ خود. این برای گرگها، شکاری آسان بود. پروانهها، بیخبر از سرنوشت، دورِ چراغها میرقصیدند و جیرجیرکها، آوازِ بیچارگان را میخواندند. گوشتِ نرمِ نوزادِ قبلی، هنوز مزهاش زیرِ دندانِ گرگها مانده بود. گرگها، بیهیچ توقفی، مستقیم به سمتِ گهوارهها رفتند.
مادران، پریشان از خواب پریدند. جیغ میکشیدند که گرگها شبیخون زدهاند. مردانِ دِه، با سنگهایی که از مراسمِ امروز در کفِ دستشان باقی مانده بود، به مقابله برخاستند. اما این بار، سنگها چقدر ضعیف بودند! با سنگ نمیشد این گرگها را بیرون کرد. چشمانِ سرخِ گرگها، در تاریکیِ شب برق میزد و تکههایِ گوشتِ نوزاد، از لبانشان آویزان بود، گواهی بر وحشیگریشان.
وقتی وحشت، تمامِ وجودِ دِه را فرا گرفت، همه به اولین ایدههایی که به ذهنشان میرسید، چنگ زدند. یکی، سرِ چوبِ خود را آتش زد و با دستی لرزان، آن را بالا آورد. زمزمه کرد: "فقط با آتش میشود گرگها را ترساند." اما دستهایش از ترس یخ کرده بود و میلرزید. چوب از دستش افتاد و در همهمهی زوزههای گرگها گم شد. شعلهها وحشی و سریع بودند و دیوارهایِ خانهها، خشک و پوشالی، در برابرِ آتش، بیدفاع.
از دور، رقصِ بدنهایی دیده میشد که در میانِ شعلهها، به خود میپیچیدند. آتشِ عدالت، یا شاید بیعدالتی، فضا را در برگرفته بود. اشکِ شوقِ سوار، بر یالِ اسبش چکید، وقتی بویِ گوشتِ سوخته، هوا را پر کرد. منقارِ لاشهخوارِ کلاغها را دید. دلش برایِ مردمِ این دِه نسوخت، هیچ. او تنها آتشی کوچک روشن کرد و زیباییِ این انتها را تماشا کرد.
حالا برو موتور برق بخر هموطن ....
✍ #اشو
میاد سرمای زوزه به صدات
گرگ زخمی بزن دوباره پوزه به شکار
شرح حال ما نبرد بود با پوچی
میرقصیم با هم فردای روز اتفاق
جوین شو کانال خودت هموطن👇❤️:
https://t.me/ASHOOZA
Telegram
اَشو | Ashoo
صدای مردم ایران در برابر ظلم و ستم جمهوری اسلامی. با حمایت مستقیم شاهزاده رضا پهلوی، مصممتر از همیشه در راه آزادی ایران گام برمیدارم. همراه من باشید.
❤13😢8👍1👏1😭1
Forwarded from Reza Pahlavi | رضا پهلوی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز، کیان ایران به واسطه تداوم جمهوری اسلامی، بیش از همیشه در خطر است. این رژیم، آب و خاک و هوا و آسمان و جان و مال ملت ایران را به پرتگاه نابودی کشانده است. رودهای ایران، خشک، خاک ایران در حال فرسایش، زمین ایران در حال فرونشست، هوای ایران آلوده، آسمان ایران در اختیار نیروی خارجی، اقتصاد ایران در حال سقوط آزاد، خانههای ایرانیان بی آب و برق، و جانشان بازیچه توهمات فرقهای ضدایرانی و رهبر نابخردش است.
@OfficialRezaPahlavi
@OfficialRezaPahlavi
❤31👍2👏1🤮1