تا حالا نیومده بودم دانشکدهی پزشکی. چون خارج شهره و داخل بیمارستان هم هست. امروز چون یکی دوتا از دوستام دفاع داشتن اومدم و برام جالب بود. هرچند ساختار بیمارستان و مسیریابی برام دشوار و گیجکننده بود. برام جالب و جدید بود که هیچ کنترلی روی ورود و خروج افراد به و از بیمارستان نبود.
ولی جلسهی دفاعشون طولانیتر از مهندسیها بود چون تعداد بیشتری فارغالتحصیل رو دربرمیگرفت. و چون دوست من نفر اول بود، صبر کردن تا آخرش برای شروع جشن و خوردن خوراکیها خیلی سختتر بود!
ولی جلسهی دفاعشون طولانیتر از مهندسیها بود چون تعداد بیشتری فارغالتحصیل رو دربرمیگرفت. و چون دوست من نفر اول بود، صبر کردن تا آخرش برای شروع جشن و خوردن خوراکیها خیلی سختتر بود!
🤣11❤6🔥2
ASHK | اشک
تا حالا نیومده بودم دانشکدهی پزشکی. چون خارج شهره و داخل بیمارستان هم هست. امروز چون یکی دوتا از دوستام دفاع داشتن اومدم و برام جالب بود. هرچند ساختار بیمارستان و مسیریابی برام دشوار و گیجکننده بود. برام جالب و جدید بود که هیچ کنترلی روی ورود و خروج افراد…
شارژم تموم شد، نشد ادامهشو بنویسم.
یه چیزی که برام غمانگیز بود این بود که همهشون کلی مهمون و مدعو داشتن و یا خانوادهشون از کشورای دیگه اومده بودن اکثراً. و کلی هم کادو میگرفتن از مهموناشون. شاید رسم دانشکدهی پزشکیه چون من ندیده بودم برای مهندسی.
مثلاً من برای خودم ۱۳ نفرو دعوت کرده بودم و تدارک دیده بودم، اما فقط ۵ نفر اومدن و همونا هم دستخالی، که این باعث شد خیلی احساس تنهایی و بیکسی کنم اونجا.
یه چیزی که برام غمانگیز بود این بود که همهشون کلی مهمون و مدعو داشتن و یا خانوادهشون از کشورای دیگه اومده بودن اکثراً. و کلی هم کادو میگرفتن از مهموناشون. شاید رسم دانشکدهی پزشکیه چون من ندیده بودم برای مهندسی.
مثلاً من برای خودم ۱۳ نفرو دعوت کرده بودم و تدارک دیده بودم، اما فقط ۵ نفر اومدن و همونا هم دستخالی، که این باعث شد خیلی احساس تنهایی و بیکسی کنم اونجا.
💔14❤5💋1😭1
مقداری هم عکس نود گرفتم از ماشینها:
1, 2, 3 - Dallara Stradale
4 - Pininfarina B95 Gotham
5 - Kimera Evo 38
6 - Alfaromeo 2uettottanta
7 - Ferrari Testarossa
8 - Ferrari Sergio
9 - Lamborghini Murciélago
10 - IED Rapida
#عکاسی
1, 2, 3 - Dallara Stradale
4 - Pininfarina B95 Gotham
5 - Kimera Evo 38
6 - Alfaromeo 2uettottanta
7 - Ferrari Testarossa
8 - Ferrari Sergio
9 - Lamborghini Murciélago
10 - IED Rapida
#عکاسی
🔥24❤4🫡1
ASHK | اشک
خیلی جالب و باحاله که تو یه کشور دیگه فیلم به زبان فارسی ببینی تو سینما. امروز رفتم این فیلم پناهی رو دوباره بعد از دو سال دیدم که تازه رایگان هم بود. سالنش اونقد پر نشده بود، ولی بازم خوش گذشت. موقع بیرون اومدن یه پیرمرده ازم پرسید ایرانی هستی؟ گفتم آره.…
این شانس رو داشتم که دیشب در سینما #فیلم جدید جعفر پناهی، یک تصادف ساده رو ببینم. برندهی نخل طلای کن، و شاید اسکار.
انتظار داشتم سالن بزرگش پر بشه، ولی شاید نصفش هم نبودن. اولش یه مصاحبه با کارگردان پخش کردن که فکر کنم در رم ضبط شده بود. اونم جالب بود، و ویدیو گرفتم ازش (اگه کسی خواستش پیام بده بفرستم). تقریباً هر هفته میره یه جشنواره و یه کشور دیگه و هرروز مصاحبه میکنه این روزها. بعدش فیلم شروع شد و به مرور داستان و شخصیتها شکل گرفتن، تا در پایان که اوج حساسیت و تعلیقش بود.
اینقد نفسم رو حبس کرده بودم که تا یه ربع بعد از فیلم هنوز تنفسم به حالت عادی برنگشته بود و سینهم فشرده بود. تیتراژ پایان اومد و رفت، و اغلب مردم همچنان نشسته بودن و خشکشون زده بود. سکوت سنگینی فضا رو دربرگرفته بود.
این همون چیزیه که از سینما میخوام. اون تاثیرگذاری و درگیر کردن احساسات مخاطب. این برام مهمتره از چیزای دیگه، چون حتی فیلم پرفکتی هم نبود. انگار یه جوری چیده شده بود که کارگردان بتونه حرفهای خودش رو جا بده داخل فیلم. بعضی دیالوگهاش مصنوعی و شعاری بود، و خب کل ایدهی فیلم سیاسیطور بود که من خوشم نمیاد از اینجور بیانیه دادن. ولی به قول خودش سعی کرده بود به همهی شخصیتها منصفانه بپردازه.
نسبت به فیلمهای قبلی خودش متفاوت بود. بیشتر درام داستانی بود تا شبهمستند. خیلی شبیه فیلم پارسالیه بود، دانهی انجیر معابد و همینطور شبیه فروشندهی اصغر فرهادی. اما خب همچنان خوب و تاثیرگذار. دیگه وقتی آقای اسکورسزی اینقد خوشش اومده، ما چی بگیم؟!
انتظار داشتم سالن بزرگش پر بشه، ولی شاید نصفش هم نبودن. اولش یه مصاحبه با کارگردان پخش کردن که فکر کنم در رم ضبط شده بود. اونم جالب بود، و ویدیو گرفتم ازش (اگه کسی خواستش پیام بده بفرستم). تقریباً هر هفته میره یه جشنواره و یه کشور دیگه و هرروز مصاحبه میکنه این روزها. بعدش فیلم شروع شد و به مرور داستان و شخصیتها شکل گرفتن، تا در پایان که اوج حساسیت و تعلیقش بود.
اینقد نفسم رو حبس کرده بودم که تا یه ربع بعد از فیلم هنوز تنفسم به حالت عادی برنگشته بود و سینهم فشرده بود. تیتراژ پایان اومد و رفت، و اغلب مردم همچنان نشسته بودن و خشکشون زده بود. سکوت سنگینی فضا رو دربرگرفته بود.
این همون چیزیه که از سینما میخوام. اون تاثیرگذاری و درگیر کردن احساسات مخاطب. این برام مهمتره از چیزای دیگه، چون حتی فیلم پرفکتی هم نبود. انگار یه جوری چیده شده بود که کارگردان بتونه حرفهای خودش رو جا بده داخل فیلم. بعضی دیالوگهاش مصنوعی و شعاری بود، و خب کل ایدهی فیلم سیاسیطور بود که من خوشم نمیاد از اینجور بیانیه دادن. ولی به قول خودش سعی کرده بود به همهی شخصیتها منصفانه بپردازه.
نسبت به فیلمهای قبلی خودش متفاوت بود. بیشتر درام داستانی بود تا شبهمستند. خیلی شبیه فیلم پارسالیه بود، دانهی انجیر معابد و همینطور شبیه فروشندهی اصغر فرهادی. اما خب همچنان خوب و تاثیرگذار. دیگه وقتی آقای اسکورسزی اینقد خوشش اومده، ما چی بگیم؟!
🔥14❤1🤝1
دیروز یه کارگاه آموزشی بود تو دانشگاه که یه اصطلاح جدید و جالب ازش یاد گرفتم به نام Climate Justice.
خلاصهش میشه این که تاثیرات تغییرات اقلیمی به طور متوازن تقسیم نشده. کشورهای پیشرفته عاملان اصلی ایجاد این مشکلن، درحالی که بیشترین تاوان رو کشورهای ضعیف و در حال توسعه میدن. و این قضیه سعی میکنه تعادل رو برقرار کنه یا حداقل آگاهسازی کنه.
از طرفی کشورهای صنعتی و پیشرفته، منابع و سرمایهگذاری بیشتری روی تحقیقات و مطالعهی محیط زیست دارن، برعکس کشورهای کمبضاعت. بنابراین اطلاعات دقیقتر و بیشتری میتونن جمعآوری کنن درمورد همهچی. درحالی که مثلاً اطلاعات آماری که از ایران درمیاد معلوم نیست چقدر قابلاعتماد باشه.
در سمت مقابل امروز یه ویدیو دیدم که میگفت هیچ ارتباطی بین تغییرات اقلیمی با حوادث طبیعی و تغییرات عجیب آبوهوایی وجود نداره. الان موندم دیگه چیو باور کنم.
خلاصهش میشه این که تاثیرات تغییرات اقلیمی به طور متوازن تقسیم نشده. کشورهای پیشرفته عاملان اصلی ایجاد این مشکلن، درحالی که بیشترین تاوان رو کشورهای ضعیف و در حال توسعه میدن. و این قضیه سعی میکنه تعادل رو برقرار کنه یا حداقل آگاهسازی کنه.
از طرفی کشورهای صنعتی و پیشرفته، منابع و سرمایهگذاری بیشتری روی تحقیقات و مطالعهی محیط زیست دارن، برعکس کشورهای کمبضاعت. بنابراین اطلاعات دقیقتر و بیشتری میتونن جمعآوری کنن درمورد همهچی. درحالی که مثلاً اطلاعات آماری که از ایران درمیاد معلوم نیست چقدر قابلاعتماد باشه.
در سمت مقابل امروز یه ویدیو دیدم که میگفت هیچ ارتباطی بین تغییرات اقلیمی با حوادث طبیعی و تغییرات عجیب آبوهوایی وجود نداره. الان موندم دیگه چیو باور کنم.
👍9❤3
سه هفته پیش یه شب مهمونی داشتم که اهل کلمبیا بود ولی پاریس زندگی و تحصیل میکرد. به صورت هیچهایک رفته بود چند روز بولونیا و داشت برمیگشت پاریس. چون ماشین گیرش نیومده بود مجبور بود شب بمونه و دست به دامن غریبههایی مث من بشه.
تعریف میکرد سه روز قبلش تو بولونیا از کسی دوچرخه قرض گرفته و یه جا وقتی تو سراشیبی بوده میفهمه دوچرخههه ترمزش کار نمیکنه! و بدجوری سقوط کرده بود، طوری که تمام دست و پاهاش کبود شده بود. فقط سرش سالم بود، و کلاً یه جوری شاد بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده! میگفت حتی اورژانس هم نرفته چون میترسیده خرج بندازه رو دستش، و سه روز همینطوری زندگی کرده بود. بعد گفت دیگه فردا باید برم بیمارستان چون پام ورم کرده. ولی آخرشم نرفت! و همهی اینا درحالی که یه هفته بعدش دفاع مقطع ارشدش در دانشگاه سوربن بود.
میگفت کنار عوارضی اتوبان که میخواسته ماشین بگیره، پلیس اومده و ازش پرسیده اینجا چکار میکنی و مدارکشو چک کرده. بعد که دیدن همهچیش درسته، خیلی باهاش خوب برخورد کردن و سوارش کردن تا شهر رسوندنش.
تعریف میکرد سه روز قبلش تو بولونیا از کسی دوچرخه قرض گرفته و یه جا وقتی تو سراشیبی بوده میفهمه دوچرخههه ترمزش کار نمیکنه! و بدجوری سقوط کرده بود، طوری که تمام دست و پاهاش کبود شده بود. فقط سرش سالم بود، و کلاً یه جوری شاد بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده! میگفت حتی اورژانس هم نرفته چون میترسیده خرج بندازه رو دستش، و سه روز همینطوری زندگی کرده بود. بعد گفت دیگه فردا باید برم بیمارستان چون پام ورم کرده. ولی آخرشم نرفت! و همهی اینا درحالی که یه هفته بعدش دفاع مقطع ارشدش در دانشگاه سوربن بود.
میگفت کنار عوارضی اتوبان که میخواسته ماشین بگیره، پلیس اومده و ازش پرسیده اینجا چکار میکنی و مدارکشو چک کرده. بعد که دیدن همهچیش درسته، خیلی باهاش خوب برخورد کردن و سوارش کردن تا شهر رسوندنش.
❤15
ASHK | اشک
سه هفته پیش یه شب مهمونی داشتم که اهل کلمبیا بود ولی پاریس زندگی و تحصیل میکرد. به صورت هیچهایک رفته بود چند روز بولونیا و داشت برمیگشت پاریس. چون ماشین گیرش نیومده بود مجبور بود شب بمونه و دست به دامن غریبههایی مث من بشه. تعریف میکرد سه روز قبلش تو…
میگفت مقصدش رو روی یه تیکه کارتن مینویسه و کنار جاده یا توی پمپ بنزینها میایسته که سوارش کنن. و در تمام مدت هم پادکست و این چیزا گوش میده که بیکار نباشه. دیگه کلی از زندگیش و ماجرهاش تعریف کرد، و این جاکلیدی کلمبیایی رو هم به عنوان یادگاری/سوغاتی به من داد. و صبح موقع رفتن هم اجازه گرفت یکی از عطرامو زد، گفت چون از عطرای مردونه بیشتر خوشم میاد!
❤15
امروز به مناسبت هالووین، موزهی سینما یه اتاق فرار با تم «هری پاتر و زندانی آزکابان» تدارک دیده بود. منم از چند وقت پیش با بدبختی تونسته بودم یه نوبت رزرو کنم که اونم ده صبح بود.
پا شدم رفتم و دیدم تو سالن انتظارش یه پسره که ظاهراً ایرانیه تنها نشسته. منم چون تنها بودم رفتم پیشش. خودش فهمید ایرانیام و سر صحبت رو باز کرد و آشنا شدیم. بعد رفتیم داخل و مسئولش که لباس جادوگری پوشیده بود اومد گفت باید تیمهای شش نفره بشین. در حالی که کلاً ده نفر بودیم اون سانس. دیدم دوتا دختر ایرانی دیگه هم هستن که دارن دنبال یار میگردن، رفتم گفتم بیاین همگروه شیم. بقیه هم ایتالیایی بودن انگار، که بعد فهمیدم یه زوج ایرانی هم بینشون هست، ولی خودشون نیومدن تو گروه ما.
یارو قوانین مسابقه رو به ایتالیایی توضیح داد و دیدم اصن چیزی که انتظار داشتم نبود. یعنی "اتاق فرار"ی در کار نبود، صرفاً باید معما حل میکردیم تا از زندان فرضی فرار کنیم. بعد گفت یه کاپیتان انتخاب کنین که بیاد جلو. و من رو انتخاب کردن چون ایتالیاییم بهتر بود، و هم اطلاعات هریپاتریم. از اونور هم پسر ایرانیه انتخاب شده بود. ولی رکب خوردیم، چون به دستمون دستبند زد و گفت باید افرادت رمز قفل صندوق رو پیدا کنن که دستاتو باز کنن.
خلاصه کمی طول کشید، و اون گروه چند دقیقه زودتر رمز رو پیدا کردن و من داشتم حرص میخوردم. بعدش رفتیم سر معماهای بعدی. یه کم طول کشید تا بفهمم چی به چیه. من قبل از اینکه تمام حروف بههمریختهی رمز دربیاد، تونستم درست حدس بزنم که رمزش Siriusئه، و قفل استوانهای رو باز کردم. از داخلش جواب غیرمستقیم رمز بعدی در اومد، که اونم فهمیدم و همینطوری چندتا حل کردیم. اون مسئولینش هم خیلی کمک کردن چون سوالاش به ایتالیایی بود و یه جاهاییشو نمیفهمیدیم. آخرسر در عین ناباوری زودتر تموم کردیم و برنده شدیم. پرسیدم جایزهای چیزی نداره؟ گفت همین که خاطره ساختین جایزهشه! اینم از هالووین ما.
پا شدم رفتم و دیدم تو سالن انتظارش یه پسره که ظاهراً ایرانیه تنها نشسته. منم چون تنها بودم رفتم پیشش. خودش فهمید ایرانیام و سر صحبت رو باز کرد و آشنا شدیم. بعد رفتیم داخل و مسئولش که لباس جادوگری پوشیده بود اومد گفت باید تیمهای شش نفره بشین. در حالی که کلاً ده نفر بودیم اون سانس. دیدم دوتا دختر ایرانی دیگه هم هستن که دارن دنبال یار میگردن، رفتم گفتم بیاین همگروه شیم. بقیه هم ایتالیایی بودن انگار، که بعد فهمیدم یه زوج ایرانی هم بینشون هست، ولی خودشون نیومدن تو گروه ما.
یارو قوانین مسابقه رو به ایتالیایی توضیح داد و دیدم اصن چیزی که انتظار داشتم نبود. یعنی "اتاق فرار"ی در کار نبود، صرفاً باید معما حل میکردیم تا از زندان فرضی فرار کنیم. بعد گفت یه کاپیتان انتخاب کنین که بیاد جلو. و من رو انتخاب کردن چون ایتالیاییم بهتر بود، و هم اطلاعات هریپاتریم. از اونور هم پسر ایرانیه انتخاب شده بود. ولی رکب خوردیم، چون به دستمون دستبند زد و گفت باید افرادت رمز قفل صندوق رو پیدا کنن که دستاتو باز کنن.
خلاصه کمی طول کشید، و اون گروه چند دقیقه زودتر رمز رو پیدا کردن و من داشتم حرص میخوردم. بعدش رفتیم سر معماهای بعدی. یه کم طول کشید تا بفهمم چی به چیه. من قبل از اینکه تمام حروف بههمریختهی رمز دربیاد، تونستم درست حدس بزنم که رمزش Siriusئه، و قفل استوانهای رو باز کردم. از داخلش جواب غیرمستقیم رمز بعدی در اومد، که اونم فهمیدم و همینطوری چندتا حل کردیم. اون مسئولینش هم خیلی کمک کردن چون سوالاش به ایتالیایی بود و یه جاهاییشو نمیفهمیدیم. آخرسر در عین ناباوری زودتر تموم کردیم و برنده شدیم. پرسیدم جایزهای چیزی نداره؟ گفت همین که خاطره ساختین جایزهشه! اینم از هالووین ما.
🔥11❤6🏆1