بالاخره تموم شد.
حالا من که زیاد رمان نخوندهم، اما کتاب جزء از کل جزو بهترینهاش بود. خیلی قطور بود، اما کاش بیشتر بود که دیرتر تموم بشه! هرچی نباشه، بیش از یک ماه و نیم هر شب با شخصیتهای قصه همراه بودهم، و تنها مأمن و نقطهی روشن زندگیم در اون جنگ ۱۲ روزه بود.
بسیار خوشخوان بود برام و دوس نداشتم زمین بذارمش. خیلی منو یاد ناتور دشت میانداخت، مخصوصاً اوایلش. در عین تلخ و جدی بودنش، یه طنز زیرپوستی درش جریان داره که من خوشم میاد. شایدم چون خودمم همونطوریام. شخصیتهای اصلی داستان خیلی رکان، و این جذابش میکنه. شاید نزدیکترین سریالها به این سبک، بوجک هورسمن و فلیبگ باشن، و فیلمهای مارتین مکدونا و برادران کوئن.
چقد حرف داشت توش؛ میشد کلی ازش زندگی یاد گرفت و خیلی جاهاشو میشد هایلایت کرد. البته من با ترجمهی پیمان خاکسار خوندمش. شاید بهتر باشه دفعهی بعد انگلیسیشو بخونم که سانسور هم نداشته باشه. یکی از بهترین هدیههایی بود که گرفتهم. حتماً یه روز دوباره میخونمش.
حالا من که زیاد رمان نخوندهم، اما کتاب جزء از کل جزو بهترینهاش بود. خیلی قطور بود، اما کاش بیشتر بود که دیرتر تموم بشه! هرچی نباشه، بیش از یک ماه و نیم هر شب با شخصیتهای قصه همراه بودهم، و تنها مأمن و نقطهی روشن زندگیم در اون جنگ ۱۲ روزه بود.
بسیار خوشخوان بود برام و دوس نداشتم زمین بذارمش. خیلی منو یاد ناتور دشت میانداخت، مخصوصاً اوایلش. در عین تلخ و جدی بودنش، یه طنز زیرپوستی درش جریان داره که من خوشم میاد. شایدم چون خودمم همونطوریام. شخصیتهای اصلی داستان خیلی رکان، و این جذابش میکنه. شاید نزدیکترین سریالها به این سبک، بوجک هورسمن و فلیبگ باشن، و فیلمهای مارتین مکدونا و برادران کوئن.
چقد حرف داشت توش؛ میشد کلی ازش زندگی یاد گرفت و خیلی جاهاشو میشد هایلایت کرد. البته من با ترجمهی پیمان خاکسار خوندمش. شاید بهتر باشه دفعهی بعد انگلیسیشو بخونم که سانسور هم نداشته باشه. یکی از بهترین هدیههایی بود که گرفتهم. حتماً یه روز دوباره میخونمش.
❤15💋4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این هم قسمت اول و دائمی از #موزه سینماست، که از انواع عدسیها و بازتاب نور شروع میکنه تا اولین تصاویر متحرک، اولین دوربینها و در آخر، اولین فیلم تاریخ سینما. جالب و آموزندهس. مخصوصاً بچهها خیلی استقبال میکنن از دم و دستگاهاش.
عکس اول یه تصویره که جوری کشیده شده که در آینهی محدب عادی دیده بشه. عکس پنجم هم نکتهش این بود که برجسته و سهبعدی بود. یعنی عمق داشت. بقیه هم که مشخصان.
عکس اول یه تصویره که جوری کشیده شده که در آینهی محدب عادی دیده بشه. عکس پنجم هم نکتهش این بود که برجسته و سهبعدی بود. یعنی عمق داشت. بقیه هم که مشخصان.
❤8
دیروز نیمهی آگوست بود، و تعطیلی رسمی در ایتالیا. و به این مناسبت باربیکیو کردیم. چقد هم خوردم! در واقع باربیکیوی برقی بود و پایین ساختمون خوابگاه (پول قبض برق نداره خوشبختانه).
البته کل آگوست ادارات معمولاً تقولقان، ولی دیروز دیگه کامل تعطیل بود. خودشون میگن شهر ارواح شده، چون همه میرن به شهرهای ساحلی یا کوهستانی.
امسال اولین بار بود که تابستون رو نیومدم ایران. اونجوری که میگفتن گرم نبود، و فقط یه دو سه هفته گرما خوردیم. البته اینکه همیشه تو خونهم هم بیتاثیر نیست. ظاهراً از دوشنبه قراره دوباره خنک و بارونی شه.
از برگشت چون دیروقت بود، به یه پسر چینیه که ماشین داشت گفتم اگه میشه منو تا یه ایستگاه مترویی چیزی که تو مسیرشه ببره. اولش انگار متمایل نبود، برای همین دوباره گفتم اگه فقط به مسیرت میخوره و راحتی تا بیام. بعد یادم اومد اینا تعارف ندارن. تو مسیر میگفت تا حالا هر ایرانیای دیدم مذهبی نبوده، ولی دانشجوهای کشورای دیگهی آسیای غربی معمولاً مسلمونن. و براش عجیب بود. گفتم آره دیگه، نسل جوون و مهاجر معمولاً اینطوریان.
و آخر هم برد در خونه پیادهم کرد (اولین بار بود اینجا برام اتفاق میفته). خوش گذشت.
البته کل آگوست ادارات معمولاً تقولقان، ولی دیروز دیگه کامل تعطیل بود. خودشون میگن شهر ارواح شده، چون همه میرن به شهرهای ساحلی یا کوهستانی.
امسال اولین بار بود که تابستون رو نیومدم ایران. اونجوری که میگفتن گرم نبود، و فقط یه دو سه هفته گرما خوردیم. البته اینکه همیشه تو خونهم هم بیتاثیر نیست. ظاهراً از دوشنبه قراره دوباره خنک و بارونی شه.
از برگشت چون دیروقت بود، به یه پسر چینیه که ماشین داشت گفتم اگه میشه منو تا یه ایستگاه مترویی چیزی که تو مسیرشه ببره. اولش انگار متمایل نبود، برای همین دوباره گفتم اگه فقط به مسیرت میخوره و راحتی تا بیام. بعد یادم اومد اینا تعارف ندارن. تو مسیر میگفت تا حالا هر ایرانیای دیدم مذهبی نبوده، ولی دانشجوهای کشورای دیگهی آسیای غربی معمولاً مسلمونن. و براش عجیب بود. گفتم آره دیگه، نسل جوون و مهاجر معمولاً اینطوریان.
و آخر هم برد در خونه پیادهم کرد (اولین بار بود اینجا برام اتفاق میفته). خوش گذشت.
❤🔥8❤4🔥2