تو گروهای خارج همه در تکاپوی اینن که یه راهی برای ارتباط با ایران پیدا کنن، و همهی راهها بستهس. همه مستأصل.
😢8❤3💩1
بیگانه
مامان میگه این بزرگسالیه. میگه چرا فکر کردی ما میدونیم داریم چیکار میکنیم؟
بچه که بودم هی پسرخالههای بزرگتر از خودم رو میدیدم (کوچکترینشون ده سال ازم بزرگتره) و مثلاً میگفتم پشمام، طرف کنکور قبول شد، بعد لیسانس گرفت، بعد ارشد، کار پیدا کرد، ماشین خرید، ازدواج کرد، بچهدار شد و... همیشه حکم بزرگتر رو برام داشتن و با گذر سالها منم به همون نسبت بزرگ میشدم.
مثلا من ابتدایی بودم و اونا یکییکی وارد دانشگاه میشدن و من فکر میکردم خوشبهحالشون که بزرگن و میفهمن. بعد خودم رسیدم به کنکور و دانشگاه دیدم خبر خاصی نیست، باید برم مراحل بعد.
بعد بیست سالم بود و اونا بالای سی بودن. فکر میکردم دیگه الان خیلی بزرگن و خیلی میفهمن و تکلیفشون با زندگیشون معلومه. بعد خودم بعد اینهمه سال به اینجا رسیدم و نهتنها میبینم بازم سراب بوده، بلکه هنوز نمیدونم چی میخوام، قراره کجا برم و چکاره بشم. هنوز خودم رو آدمبزرگ نمیبینم، هرچند ممکنه از بیرون یا از دید یه نوجوون اونطور به نظر برسم. فکر میکنم مثلاً پسرخالههام وقتی به سن الان من بودن خیلی بزرگ به نظر میرسیدن، پس چرا خودم که از داخل نگاه میکنم اصلاً اونطوری نیست؟ همچنان هیچی بلد نیستم و هیچی نیستم و نمیدونم کیام و دارم چکار میکنم.
پس کی میخوام بزرگ شم؟! انگار قدیما آدما زودتر بزرگ میشدن! یا همش خطایدیده؟
وقتی سنّم رو میگم خودم باورم نمیشه و میگم کِی اینقدی شدم، من که هنوز کوچیکم!
نمیدونم فقط خودم اینطوریام یا بقیه هم همینن. ولی اگه یه چیز عمومیه، دوس دارم الان کوچکترها بدونن که فکر نکنین اگه بزرگ بشین، واقعاً دیگه بزرگ شدین! خبری نیست و لزوماً زندگی بهتر و آسونتر نمیشه و مشکلات حل نمیشن.
مثلا من ابتدایی بودم و اونا یکییکی وارد دانشگاه میشدن و من فکر میکردم خوشبهحالشون که بزرگن و میفهمن. بعد خودم رسیدم به کنکور و دانشگاه دیدم خبر خاصی نیست، باید برم مراحل بعد.
بعد بیست سالم بود و اونا بالای سی بودن. فکر میکردم دیگه الان خیلی بزرگن و خیلی میفهمن و تکلیفشون با زندگیشون معلومه. بعد خودم بعد اینهمه سال به اینجا رسیدم و نهتنها میبینم بازم سراب بوده، بلکه هنوز نمیدونم چی میخوام، قراره کجا برم و چکاره بشم. هنوز خودم رو آدمبزرگ نمیبینم، هرچند ممکنه از بیرون یا از دید یه نوجوون اونطور به نظر برسم. فکر میکنم مثلاً پسرخالههام وقتی به سن الان من بودن خیلی بزرگ به نظر میرسیدن، پس چرا خودم که از داخل نگاه میکنم اصلاً اونطوری نیست؟ همچنان هیچی بلد نیستم و هیچی نیستم و نمیدونم کیام و دارم چکار میکنم.
پس کی میخوام بزرگ شم؟! انگار قدیما آدما زودتر بزرگ میشدن! یا همش خطایدیده؟
وقتی سنّم رو میگم خودم باورم نمیشه و میگم کِی اینقدی شدم، من که هنوز کوچیکم!
نمیدونم فقط خودم اینطوریام یا بقیه هم همینن. ولی اگه یه چیز عمومیه، دوس دارم الان کوچکترها بدونن که فکر نکنین اگه بزرگ بشین، واقعاً دیگه بزرگ شدین! خبری نیست و لزوماً زندگی بهتر و آسونتر نمیشه و مشکلات حل نمیشن.
❤16👍12🤝2
ASHK | اشک
بچه که بودم هی پسرخالههای بزرگتر از خودم رو میدیدم (کوچکترینشون ده سال ازم بزرگتره) و مثلاً میگفتم پشمام، طرف کنکور قبول شد، بعد لیسانس گرفت، بعد ارشد، کار پیدا کرد، ماشین خرید، ازدواج کرد، بچهدار شد و... همیشه حکم بزرگتر رو برام داشتن و با گذر سالها…
خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم. اینو حدود یه ساله میخوام بنویسم و بالاخره فرصت شد!
❤9
نزدیک خونهم یه ساختمون قشنگ ششطبقه هست که دوازدهتا بالکن داره، و روی هرکدومش یکی از صور فلکی رو کار کردن. خوشم اومد.
❤11🆒5
دیشب برای اولین بار رفتم سینما در فضای باز. تجربهی جالبی بود ولی هوا سرد شد و همه داشتیم یخ میزدیم. سومین بار بود که #فیلم در حالوهوای عشق رو میدیدم، و به همین دلیل تصمیم گرفتم دوبلهی ایتالیاییش رو ببینم. از چیزی که انتظار داشتم بهتر بود. به هرکسی یه هدفون میدادن که میتونستی تنظیم کنی دوبله باشه (آبی) یا زبان اصلی (قرمز). صندلیها هم کامل پر شده بود و یه عده ایستاده/نشسته بودن. متأسفانه دیر اینجا رو پیدا کردم و فیلمای خوبش در یه ماه گذشته اکران شده. دیگه چیز خاصی نداره که چنگی به دلم بزنه.
یه دو-سه هفته پیش هم یکی از سینماها دوتا از فیلمای موردعلاقهم رو اکران کرده بود و از قضا جفتش هم مال ۲۰۰۳. من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم دیدمشون دوباره. قهوه و سیگار از جیم جارموش و داگویل از فونتریه.
سر فیلم جارموش کلاً سه نفر تو سالن بودیم که یکیشون هم وسط کار رفت! قلبم شکست.
یه دو-سه هفته پیش هم یکی از سینماها دوتا از فیلمای موردعلاقهم رو اکران کرده بود و از قضا جفتش هم مال ۲۰۰۳. من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم دیدمشون دوباره. قهوه و سیگار از جیم جارموش و داگویل از فونتریه.
سر فیلم جارموش کلاً سه نفر تو سالن بودیم که یکیشون هم وسط کار رفت! قلبم شکست.
❤14🔥1🤣1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرچی ویدیو از شیش ماه پیش داشتم ریختم وسط و سعی کردم یه چیزی از توشون دربیارم. حالا لحظات خاصی هم نیستن، صرفاً برشهایی از خیابونن.
اگه از اول میدونستم که قراره همچین کاری کنم، بهتر و بیشتر میگرفتم. کیفیت رو هم فدای حجم کم کردم که بشه دانلود کرد.
خلاصه اینطور.
اگه از اول میدونستم که قراره همچین کاری کنم، بهتر و بیشتر میگرفتم. کیفیت رو هم فدای حجم کم کردم که بشه دانلود کرد.
خلاصه اینطور.
❤10❤🔥1
هر سههفته نوبتم میشه که سرویس بهداشتی/آشپزخونه رو تمیز کنم، و فقط همین زمانه که خیالم راحته از تمیز بودنش. وقتای دیگه یه کم حرص میخورم که بقیه به دقت من تمیز نمیکنن، اما کاری هم نمیکنم، چون نمیخوام خارج از نوبتم انرژی بذارم و مامان خونه باشم! یه کم سخته اینجوری.
یه مشکل دیگه که با خونهی دانشجویی دارم، یخچال اشتراکیه. من خیلی وسیله و خوراکی یکجا میخرم که کمتر برم خرید، ولی از طرفی مجبورم همشو داخل طبقهی خودم تو یخچال و فریزر جا کنم که سخته. و معمولاً هم یخچالاشون معمولی و کوچکن، نه سایدبایساید بزرگ و عمیقی که تو ایران داریم. و بیرون هم نمیشه گذاشت چون گرمه. باز زمستون بهتر بود. اینم معضلیه.
و همهی اینا انگیزه میشن که آدم سعی کنه پولدار بشه که تنهایی خونه اجاره کنه. 😔
یه مشکل دیگه که با خونهی دانشجویی دارم، یخچال اشتراکیه. من خیلی وسیله و خوراکی یکجا میخرم که کمتر برم خرید، ولی از طرفی مجبورم همشو داخل طبقهی خودم تو یخچال و فریزر جا کنم که سخته. و معمولاً هم یخچالاشون معمولی و کوچکن، نه سایدبایساید بزرگ و عمیقی که تو ایران داریم. و بیرون هم نمیشه گذاشت چون گرمه. باز زمستون بهتر بود. اینم معضلیه.
و همهی اینا انگیزه میشن که آدم سعی کنه پولدار بشه که تنهایی خونه اجاره کنه. 😔
😭11❤3👍1
دیروز هم روز خوبی بود و به یادماندنی.
خوشبینترین هوادار چلسی هم فکرشو نمیکرد که با این نتیجه بتونیم ببریم و قهرمان شیم. اونم همراه با داوری علیرضا فغانی. قبل از اون هم یانیک سینر به عنوان اولین ایتالیایی قهرمان تنیس ویمبلدون شد، درحالی که همهی پیشبینیها خلاف اینو نشون میداد. و اینا باعث شد یاد چهار سال پیش بیفتم، سالی که منتظر نوبت سفارتم بودم، و تیمای فوتبالی که طرفدارشونم قهرمان اروپا شدن؛ یعنی چلسی و ایتالیا. و خیلی خوشحال بودم چون حسیه خاصیه که فقط وقتی تیمت قهرمان میشه تجربهش میکنی، اونم تیمی که عادت به قهرمانی نداره.
بعدْ اینکه دیروز نوبتدهی سفارتها هم دوباره شروع شد و اینم خبر خوبی بود.
خوشبینترین هوادار چلسی هم فکرشو نمیکرد که با این نتیجه بتونیم ببریم و قهرمان شیم. اونم همراه با داوری علیرضا فغانی. قبل از اون هم یانیک سینر به عنوان اولین ایتالیایی قهرمان تنیس ویمبلدون شد، درحالی که همهی پیشبینیها خلاف اینو نشون میداد. و اینا باعث شد یاد چهار سال پیش بیفتم، سالی که منتظر نوبت سفارتم بودم، و تیمای فوتبالی که طرفدارشونم قهرمان اروپا شدن؛ یعنی چلسی و ایتالیا. و خیلی خوشحال بودم چون حسیه خاصیه که فقط وقتی تیمت قهرمان میشه تجربهش میکنی، اونم تیمی که عادت به قهرمانی نداره.
بعدْ اینکه دیروز نوبتدهی سفارتها هم دوباره شروع شد و اینم خبر خوبی بود.
❤10👍1
بالاخره تموم شد.
حالا من که زیاد رمان نخوندهم، اما کتاب جزء از کل جزو بهترینهاش بود. خیلی قطور بود، اما کاش بیشتر بود که دیرتر تموم بشه! هرچی نباشه، بیش از یک ماه و نیم هر شب با شخصیتهای قصه همراه بودهم، و تنها مأمن و نقطهی روشن زندگیم در اون جنگ ۱۲ روزه بود.
بسیار خوشخوان بود برام و دوس نداشتم زمین بذارمش. خیلی منو یاد ناتور دشت میانداخت، مخصوصاً اوایلش. در عین تلخ و جدی بودنش، یه طنز زیرپوستی درش جریان داره که من خوشم میاد. شایدم چون خودمم همونطوریام. شخصیتهای اصلی داستان خیلی رکان، و این جذابش میکنه. شاید نزدیکترین سریالها به این سبک، بوجک هورسمن و فلیبگ باشن، و فیلمهای مارتین مکدونا و برادران کوئن.
چقد حرف داشت توش؛ میشد کلی ازش زندگی یاد گرفت و خیلی جاهاشو میشد هایلایت کرد. البته من با ترجمهی پیمان خاکسار خوندمش. شاید بهتر باشه دفعهی بعد انگلیسیشو بخونم که سانسور هم نداشته باشه. یکی از بهترین هدیههایی بود که گرفتهم. حتماً یه روز دوباره میخونمش.
حالا من که زیاد رمان نخوندهم، اما کتاب جزء از کل جزو بهترینهاش بود. خیلی قطور بود، اما کاش بیشتر بود که دیرتر تموم بشه! هرچی نباشه، بیش از یک ماه و نیم هر شب با شخصیتهای قصه همراه بودهم، و تنها مأمن و نقطهی روشن زندگیم در اون جنگ ۱۲ روزه بود.
بسیار خوشخوان بود برام و دوس نداشتم زمین بذارمش. خیلی منو یاد ناتور دشت میانداخت، مخصوصاً اوایلش. در عین تلخ و جدی بودنش، یه طنز زیرپوستی درش جریان داره که من خوشم میاد. شایدم چون خودمم همونطوریام. شخصیتهای اصلی داستان خیلی رکان، و این جذابش میکنه. شاید نزدیکترین سریالها به این سبک، بوجک هورسمن و فلیبگ باشن، و فیلمهای مارتین مکدونا و برادران کوئن.
چقد حرف داشت توش؛ میشد کلی ازش زندگی یاد گرفت و خیلی جاهاشو میشد هایلایت کرد. البته من با ترجمهی پیمان خاکسار خوندمش. شاید بهتر باشه دفعهی بعد انگلیسیشو بخونم که سانسور هم نداشته باشه. یکی از بهترین هدیههایی بود که گرفتهم. حتماً یه روز دوباره میخونمش.
❤15💋4