ASHK | اشک
ادامهی #موزه
در ادامه، اون روز رفتم یه #موزه که تاحالا نرفته بودم.
در واقع زندان قدیمی شهر که الان موزهش کردن. اینو چون تو مسیرم بود گفتم یه سر برم ببینم میشه رفت یا نه.
اول رفتم گفت برای نیم ساعت دیگه یه جای خالی داریم (باید رزرو میکردی از قبل). ولی چون تنهایی بیا الان برو. اگه قرار بود نیم ساعت دیگه صبر کنم ارزش نداشت، چون از اونور خیلی دیر میشد. تازه هشت شب بود. بازدیدش فقط با راهنمای موزه امکانپذیر بود، بنابراین گفتن دو ساعت طول میکشه!
خلاصه رفتم بلیت گرفتم و بعد همه رفتیم داخل. راهنماش در تمام مدت به ایتالیایی توضیح میداد و خوشحالم که بیشترش رو میفهمیدم. کلی داستان گفت که من وارد جزئیاتش نمیشم. تقریباً 150 سال قدمتشه و تا حدود 40 سال پیش فعال بوده و کلی زندانی در بدترین شرایط داشته. داخل ساختمونش و مخصوصاً سلولهای انفرادی که زیرزمین بودن، برای منی که با تیشرت بودم خیلی سرد بود!
سعی کرده بودن همونطوری که بوده نگهش دارن، که چندتا از عکسهاش رو هم میتونین ببینین.
در واقع زندان قدیمی شهر که الان موزهش کردن. اینو چون تو مسیرم بود گفتم یه سر برم ببینم میشه رفت یا نه.
اول رفتم گفت برای نیم ساعت دیگه یه جای خالی داریم (باید رزرو میکردی از قبل). ولی چون تنهایی بیا الان برو. اگه قرار بود نیم ساعت دیگه صبر کنم ارزش نداشت، چون از اونور خیلی دیر میشد. تازه هشت شب بود. بازدیدش فقط با راهنمای موزه امکانپذیر بود، بنابراین گفتن دو ساعت طول میکشه!
خلاصه رفتم بلیت گرفتم و بعد همه رفتیم داخل. راهنماش در تمام مدت به ایتالیایی توضیح میداد و خوشحالم که بیشترش رو میفهمیدم. کلی داستان گفت که من وارد جزئیاتش نمیشم. تقریباً 150 سال قدمتشه و تا حدود 40 سال پیش فعال بوده و کلی زندانی در بدترین شرایط داشته. داخل ساختمونش و مخصوصاً سلولهای انفرادی که زیرزمین بودن، برای منی که با تیشرت بودم خیلی سرد بود!
سعی کرده بودن همونطوری که بوده نگهش دارن، که چندتا از عکسهاش رو هم میتونین ببینین.
❤6❤🔥2
Forwarded from کالیایف
عاشق هدیههای کوچک بیمناسبت هستم. انگار با دادن هدیههای کوچک اینطوری به آدمها، حضورشون رو در زندگیمون جشن میگیریم.
«بیا! این دفترچهی قرمز، این ظرف کوچک، این جوراب، این گوشواره، این مدادشمعیها، این جاکلیدی، این کارتپستال برای تو. دیدمش، یاد تو افتادم، فکر کردم اگر ببینیش لبخند میزنی!»
البته که لبخند میزنیم؛ البته که لبخند میزنم.
همیشه.
«بیا! این دفترچهی قرمز، این ظرف کوچک، این جوراب، این گوشواره، این مدادشمعیها، این جاکلیدی، این کارتپستال برای تو. دیدمش، یاد تو افتادم، فکر کردم اگر ببینیش لبخند میزنی!»
البته که لبخند میزنیم؛ البته که لبخند میزنم.
همیشه.
❤10🔥1
ASHK | اشک
Pride Parade 2024 اینکه اینجور وقتا که مراسمی چیزی هست، راحت هرجا رسید رو زمین میشینن برام جالبه! من که نمیتونم چون شلوارم کثیف میشه!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Pride Parade 2025
روز شنبه، چند ویدیو از رژهی پراید امسال.
روز شنبه، چند ویدیو از رژهی پراید امسال.
🔥7❤4👍1
اصن نمیدونم چی بگم. نمیشه چیزی گفت که حق مطلب رو ادا کنه. هی کلنجار میرم. دیگه نمیتونم مرز دقیقی بین حق و باطل و درست و غلط بکشم. احساسات مختلفی رو در این چند روز تجربه کردم. فکر میکنم ما دیگه همون آدمای پنجشنبهی گذشته نیستیم و تو این چند روزی که اندازهی چند هفته گذشت، چیزای زیادی رو تجربه کردیم که برای همهمون جدید بود. سطح جدیدی از نگرانی و دغدغه آنلاک شد!
همش دارم کانالها رو چک میکنم برای اخبار تازه، و زمانهایی هم که سعی میکنم فاصله بگیرم و استراحت کنم، حواسم اونجاست. تمرکز ندارم. احتمالات متفاوت آینده تو سرم مرور میشه. تقریباً به هر دوستی که داشتم پیام دادم و چک کردم، و کاش کار بیشتری ازم ساخت بود. اگه کاری ازم برمیاد بهم بگین. امیدوارم زود این جنگ تموم بشه. حواسم بهتون هست و دوستتون دارم.
همش دارم کانالها رو چک میکنم برای اخبار تازه، و زمانهایی هم که سعی میکنم فاصله بگیرم و استراحت کنم، حواسم اونجاست. تمرکز ندارم. احتمالات متفاوت آینده تو سرم مرور میشه. تقریباً به هر دوستی که داشتم پیام دادم و چک کردم، و کاش کار بیشتری ازم ساخت بود. اگه کاری ازم برمیاد بهم بگین. امیدوارم زود این جنگ تموم بشه. حواسم بهتون هست و دوستتون دارم.
❤9
فعلا فقط میتونم موسیقی به اشتراک بذارم و عکسی چیزی اگه گرفتم بذارم، تا اوضاع بهتر شه.
این یکی کارهای موردعلاقهم از چاوشی، و به نظرم یکی از بهترینهاشه که شاید بیربط به شرایط الانمون نباشه. ترانهی حسین صفا هم خیلی زیباست. اولین باری که سالها پیش شنیدمش خیلی روم تاثیرگذار بود، و هنوز هم گاهی کارشو میکنه!
این یکی کارهای موردعلاقهم از چاوشی، و به نظرم یکی از بهترینهاشه که شاید بیربط به شرایط الانمون نباشه. ترانهی حسین صفا هم خیلی زیباست. اولین باری که سالها پیش شنیدمش خیلی روم تاثیرگذار بود، و هنوز هم گاهی کارشو میکنه!
تو گروهای خارج همه در تکاپوی اینن که یه راهی برای ارتباط با ایران پیدا کنن، و همهی راهها بستهس. همه مستأصل.
😢8❤3💩1
بیگانه
مامان میگه این بزرگسالیه. میگه چرا فکر کردی ما میدونیم داریم چیکار میکنیم؟
بچه که بودم هی پسرخالههای بزرگتر از خودم رو میدیدم (کوچکترینشون ده سال ازم بزرگتره) و مثلاً میگفتم پشمام، طرف کنکور قبول شد، بعد لیسانس گرفت، بعد ارشد، کار پیدا کرد، ماشین خرید، ازدواج کرد، بچهدار شد و... همیشه حکم بزرگتر رو برام داشتن و با گذر سالها منم به همون نسبت بزرگ میشدم.
مثلا من ابتدایی بودم و اونا یکییکی وارد دانشگاه میشدن و من فکر میکردم خوشبهحالشون که بزرگن و میفهمن. بعد خودم رسیدم به کنکور و دانشگاه دیدم خبر خاصی نیست، باید برم مراحل بعد.
بعد بیست سالم بود و اونا بالای سی بودن. فکر میکردم دیگه الان خیلی بزرگن و خیلی میفهمن و تکلیفشون با زندگیشون معلومه. بعد خودم بعد اینهمه سال به اینجا رسیدم و نهتنها میبینم بازم سراب بوده، بلکه هنوز نمیدونم چی میخوام، قراره کجا برم و چکاره بشم. هنوز خودم رو آدمبزرگ نمیبینم، هرچند ممکنه از بیرون یا از دید یه نوجوون اونطور به نظر برسم. فکر میکنم مثلاً پسرخالههام وقتی به سن الان من بودن خیلی بزرگ به نظر میرسیدن، پس چرا خودم که از داخل نگاه میکنم اصلاً اونطوری نیست؟ همچنان هیچی بلد نیستم و هیچی نیستم و نمیدونم کیام و دارم چکار میکنم.
پس کی میخوام بزرگ شم؟! انگار قدیما آدما زودتر بزرگ میشدن! یا همش خطایدیده؟
وقتی سنّم رو میگم خودم باورم نمیشه و میگم کِی اینقدی شدم، من که هنوز کوچیکم!
نمیدونم فقط خودم اینطوریام یا بقیه هم همینن. ولی اگه یه چیز عمومیه، دوس دارم الان کوچکترها بدونن که فکر نکنین اگه بزرگ بشین، واقعاً دیگه بزرگ شدین! خبری نیست و لزوماً زندگی بهتر و آسونتر نمیشه و مشکلات حل نمیشن.
مثلا من ابتدایی بودم و اونا یکییکی وارد دانشگاه میشدن و من فکر میکردم خوشبهحالشون که بزرگن و میفهمن. بعد خودم رسیدم به کنکور و دانشگاه دیدم خبر خاصی نیست، باید برم مراحل بعد.
بعد بیست سالم بود و اونا بالای سی بودن. فکر میکردم دیگه الان خیلی بزرگن و خیلی میفهمن و تکلیفشون با زندگیشون معلومه. بعد خودم بعد اینهمه سال به اینجا رسیدم و نهتنها میبینم بازم سراب بوده، بلکه هنوز نمیدونم چی میخوام، قراره کجا برم و چکاره بشم. هنوز خودم رو آدمبزرگ نمیبینم، هرچند ممکنه از بیرون یا از دید یه نوجوون اونطور به نظر برسم. فکر میکنم مثلاً پسرخالههام وقتی به سن الان من بودن خیلی بزرگ به نظر میرسیدن، پس چرا خودم که از داخل نگاه میکنم اصلاً اونطوری نیست؟ همچنان هیچی بلد نیستم و هیچی نیستم و نمیدونم کیام و دارم چکار میکنم.
پس کی میخوام بزرگ شم؟! انگار قدیما آدما زودتر بزرگ میشدن! یا همش خطایدیده؟
وقتی سنّم رو میگم خودم باورم نمیشه و میگم کِی اینقدی شدم، من که هنوز کوچیکم!
نمیدونم فقط خودم اینطوریام یا بقیه هم همینن. ولی اگه یه چیز عمومیه، دوس دارم الان کوچکترها بدونن که فکر نکنین اگه بزرگ بشین، واقعاً دیگه بزرگ شدین! خبری نیست و لزوماً زندگی بهتر و آسونتر نمیشه و مشکلات حل نمیشن.
❤16👍12🤝2
ASHK | اشک
بچه که بودم هی پسرخالههای بزرگتر از خودم رو میدیدم (کوچکترینشون ده سال ازم بزرگتره) و مثلاً میگفتم پشمام، طرف کنکور قبول شد، بعد لیسانس گرفت، بعد ارشد، کار پیدا کرد، ماشین خرید، ازدواج کرد، بچهدار شد و... همیشه حکم بزرگتر رو برام داشتن و با گذر سالها…
خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم. اینو حدود یه ساله میخوام بنویسم و بالاخره فرصت شد!
❤9