امروز پوست دستم سابیده شد.
این خونهی جدیدی که اومدم آشپزخونهش جوری کثیف بود که انگار بعضی جاهاش تاحالا تمیز نشده. این هفته هم که نوبت من بود نظافت کنم، گفتم بیام همهجاشو تمیز کنم. از صبح تا الان درگیرش بودم، و هنوز تموم نشده. وسطش یه ناهار هم درست کردم خوردم. احتمالا بقیهشو فردا انجام بدم چون کمردرد شدم و حس میکنم اثر انگشتام صاف شده. درها رو هم روغنکاری کردم که قیژقیژ نکنه. بهشون باید بگم که کجاها رو تمیز کردم تا متوجه تفاوتش بشن، و بگم سعی کنن زینپس بیشتر رعایت کنن.
این خونهی جدیدی که اومدم آشپزخونهش جوری کثیف بود که انگار بعضی جاهاش تاحالا تمیز نشده. این هفته هم که نوبت من بود نظافت کنم، گفتم بیام همهجاشو تمیز کنم. از صبح تا الان درگیرش بودم، و هنوز تموم نشده. وسطش یه ناهار هم درست کردم خوردم. احتمالا بقیهشو فردا انجام بدم چون کمردرد شدم و حس میکنم اثر انگشتام صاف شده. درها رو هم روغنکاری کردم که قیژقیژ نکنه. بهشون باید بگم که کجاها رو تمیز کردم تا متوجه تفاوتش بشن، و بگم سعی کنن زینپس بیشتر رعایت کنن.
❤16👍1
ASHK | اشک
قسمت اول: یه شب همخوابگاهی دو سال پیشم پیام داد که بریم یه وری. چندجا گفت و مخالفت کردم، چون یا ماشین نیاز بود، یا خیلی سرد بود. در آخر Savona رو پیشنهاد داد، و منم که تعریفشو شنیده بودم، موافقت کردم. قرار شد دو روز بعدش بریم. هرکدوم هم به یه دوستمون گفتیم…
ادامهی #سفر ساوونا:
لوکا ما رو برد به سمت مرکز تاریخی شهر (عکس اول). تو مدتی که دوستم با لوکا مشغول صحبت و تجدید دیدار بودن، من فرصت کردم تا با دوست جدیدم بیشتر آشنا بشم. اصالتاً هندی بود، اما از کودکی مهاجرت کرده بودن دبی. سه سال اونجا بوده و بعد رفتن قاهره، هشت سال هم اونجا بود تا ۱۷ سالگیش که اومده اینجا وارد دانشگاه شده. اسم هندیش سخت بود، برای همین اسم مستعارش رو آنا گذاشته بود. عربی بلد نبود صحبت کنه، اما میتونست بخونه و بنویسه. چون همیشه تو مدارس بینالمللی درس میخونده، انگلیسی رو مث بلبل صحبت میکرد، با لهجهی آمریکایی. همینطوری که در کوچههای باریک قدم میزدیم، از علایق و سلایقمون میگفتیم.
رسیدیم به دوتا برج سنگی و تاریخی (عکس دوم)، و یه برج ساعت کنارش. اونور خیابون اسکله بود. رفتیم اونور و اونجا هم عکسامون رو گرفتیم. یه کشتی کروز عظیم اینجا بود که تصور بزرگیش هم پشمریزون بود. انگار یه هتل متحرک و شناوره (عکس سوم)؛ تصمیم گرفتم یه روز که پولدار شدم امتحانش کنم. این تیکه از شهر خیلی شبیه مالت بود. دوستم یه دوربین کامپکت دیجیتال آورده بود. ازش گرفتم که فیلم بگیرم، یهو شارژش تموم شد! یه پل عابر متحرک بود که دو قسمت خشکی رو بههم وصل میکرد. از روش با صف رفتیم اون طرف. از سمت راستش میرفتن، از سمت چپ برگشت.
اونور رودخونه همش رستورانهای متنوع و رنگارنگ بود، که بیشتر غذاهای دریایی سرو میکردن. یه سری قایق هم بودن که ماهی تازه صیدشده رو همونجا میپختن و میفروختن. یه موزه از همهی محصولات کمپانی اپل اینجا بود که ورودیش ۷ یورو بود، ولی ما نرفتیم. یه حالت بالکنطور هم ساخته بودن مشرف به اسکله، مناسب برای عکس (چهارم).
یه قلعهی تاریخی کنارمون بود، اما گفتیم صبر کنیم دوستم هم بیاد، بعد همه باهم بریم. بهجاش رفتیم کنار ساحل. از زیر قلعه تونل زده بودن، از بالای ساحل درمیومد (عکس پنجم). هوا عالی. آفتاب تو چش بود، اما دما معتدل. ظاهراً خلوت بود، و آدما با فاصله نشسته بودن یا لب آب بودن. بعضیا هم درازکشیده و چرت میزدن. از واکنش یه پسر نوجوون که رفت تو آب، فهمیدم آب خیلی سرده. درحالی که من مایوپوشیده اومده بودم که اگه بشه برم تو آب. اولین بارم بود میرم ساحل خارج!
یه مقدار لب آب راه رفتیم. من دوباره ضدآفتابم رو تمدید کردم. دوتا از بچهها پا به آب زدن و سردشون شد. بعد از چند دقیقه دوستم پیام داد که حدود ۲۰ دقیقه دیگه میرسم. و منم پیاده همین حدود فاصله داشتم تا راهآهن. رفتم دنبالش که بیارمش اینجا، و بقیه موندن. کنار ساحل شهربازی زده بودن، و باید از وسطش رد میشدی.
دوستم اومد بیرون، و از همون مسیری که صبح رفته بودیم، بردمش مرکز شهر. فقط این بار بهجای رد شدن از پل متحرک، مستقیم بردمش ساحل. برای رفتن روی ماسهها و کنار دریا ذوق داشت. به بچهها معرفیش کردم، و سریع کفشها رو درآورد رفت تو آب. عکساشو گرفت، و برگشت براش چایی ریختم تو اون فنجون چینیه. چند دقیقه در سکوت، خیره به افق زیر آفتاب نشستیم. قرار شد بریم ناهار بخوریم چون همه گرسنه بودیم.
لوکا ما رو برگردوند مرکز شهر، و برد تو یه کوچه باریک که رستوران معروف و توریستیای داشت. رفتیم گفت دیگه پخت نمیکنیم. اومدیم بیرون ما رو برد کوچهی کناری که باریکتر هم بود. اون رستوران هم بسته بود. بعدش یه مسافت زیادی ما رو خسته و گشنه کشوند برد یه پیتزایی معروف، که گفت رسمه عوامل تئاتر بعد از پایان اجراشون میان اینجا غذا میخورن. ولی اینم ما رو نپذیرفت. آخرش رفتیم یه پیتزایی رندوم که باز بود، نشستیم. من پیتزای چهارپنیر سفارش دادم چون میخواستم تستش کنم (عکس ششم). دوربینه رو هم دادیم شارژ کردن. آخرسر لوکا همه رو حساب کرد، چیزی که ازش انتظار نمیرفت. قبول هم نکرد که سهممون رو بدیم. هرچند کارمنده و شاید ۶۰ یورو براش پولی نباشه، ولی بازم. منم خوشحال شدم که خرجم ۹ یورو کمتر شد!
تو اینجور سفرها که آدم همش بیرونه، بهترین زمان برای توالت رفتن وقتیه که میری کافه یا رستوران. ما هم از این فرصت استفاده کردیم و یکییکی رفتیم! بعدش اومدیم بیرون و پسره ما رو برد سمت اون قلعههه (عکس هفتم). اینقد رفتیم بالا تا رسیدیم به پشت بومش. خیلی زیبا بود. یک طرف ویو به کل شهر و کوهستان، یک طرف دریا (عکس هشت و نه). عکس گرفتیم، بعد نشستیم دور یه میز چایی خوردیم و حرف زدیم.
نزدیک غروب شد و هوا دیگه داشت سوزناک میشد. کمکم اومدیم پایین، و مسیر ظهرو برگشتیم به سمت اسکله، که دوستمم که ندیده بود، ببینه (عکس آخر). ساعتای یه ربع به ۶ بود اینجا. حالا ادامهش چون جالبه و جا نمیشه، رفت تا قسمت بعد...
لوکا ما رو برد به سمت مرکز تاریخی شهر (عکس اول). تو مدتی که دوستم با لوکا مشغول صحبت و تجدید دیدار بودن، من فرصت کردم تا با دوست جدیدم بیشتر آشنا بشم. اصالتاً هندی بود، اما از کودکی مهاجرت کرده بودن دبی. سه سال اونجا بوده و بعد رفتن قاهره، هشت سال هم اونجا بود تا ۱۷ سالگیش که اومده اینجا وارد دانشگاه شده. اسم هندیش سخت بود، برای همین اسم مستعارش رو آنا گذاشته بود. عربی بلد نبود صحبت کنه، اما میتونست بخونه و بنویسه. چون همیشه تو مدارس بینالمللی درس میخونده، انگلیسی رو مث بلبل صحبت میکرد، با لهجهی آمریکایی. همینطوری که در کوچههای باریک قدم میزدیم، از علایق و سلایقمون میگفتیم.
رسیدیم به دوتا برج سنگی و تاریخی (عکس دوم)، و یه برج ساعت کنارش. اونور خیابون اسکله بود. رفتیم اونور و اونجا هم عکسامون رو گرفتیم. یه کشتی کروز عظیم اینجا بود که تصور بزرگیش هم پشمریزون بود. انگار یه هتل متحرک و شناوره (عکس سوم)؛ تصمیم گرفتم یه روز که پولدار شدم امتحانش کنم. این تیکه از شهر خیلی شبیه مالت بود. دوستم یه دوربین کامپکت دیجیتال آورده بود. ازش گرفتم که فیلم بگیرم، یهو شارژش تموم شد! یه پل عابر متحرک بود که دو قسمت خشکی رو بههم وصل میکرد. از روش با صف رفتیم اون طرف. از سمت راستش میرفتن، از سمت چپ برگشت.
اونور رودخونه همش رستورانهای متنوع و رنگارنگ بود، که بیشتر غذاهای دریایی سرو میکردن. یه سری قایق هم بودن که ماهی تازه صیدشده رو همونجا میپختن و میفروختن. یه موزه از همهی محصولات کمپانی اپل اینجا بود که ورودیش ۷ یورو بود، ولی ما نرفتیم. یه حالت بالکنطور هم ساخته بودن مشرف به اسکله، مناسب برای عکس (چهارم).
یه قلعهی تاریخی کنارمون بود، اما گفتیم صبر کنیم دوستم هم بیاد، بعد همه باهم بریم. بهجاش رفتیم کنار ساحل. از زیر قلعه تونل زده بودن، از بالای ساحل درمیومد (عکس پنجم). هوا عالی. آفتاب تو چش بود، اما دما معتدل. ظاهراً خلوت بود، و آدما با فاصله نشسته بودن یا لب آب بودن. بعضیا هم درازکشیده و چرت میزدن. از واکنش یه پسر نوجوون که رفت تو آب، فهمیدم آب خیلی سرده. درحالی که من مایوپوشیده اومده بودم که اگه بشه برم تو آب. اولین بارم بود میرم ساحل خارج!
یه مقدار لب آب راه رفتیم. من دوباره ضدآفتابم رو تمدید کردم. دوتا از بچهها پا به آب زدن و سردشون شد. بعد از چند دقیقه دوستم پیام داد که حدود ۲۰ دقیقه دیگه میرسم. و منم پیاده همین حدود فاصله داشتم تا راهآهن. رفتم دنبالش که بیارمش اینجا، و بقیه موندن. کنار ساحل شهربازی زده بودن، و باید از وسطش رد میشدی.
دوستم اومد بیرون، و از همون مسیری که صبح رفته بودیم، بردمش مرکز شهر. فقط این بار بهجای رد شدن از پل متحرک، مستقیم بردمش ساحل. برای رفتن روی ماسهها و کنار دریا ذوق داشت. به بچهها معرفیش کردم، و سریع کفشها رو درآورد رفت تو آب. عکساشو گرفت، و برگشت براش چایی ریختم تو اون فنجون چینیه. چند دقیقه در سکوت، خیره به افق زیر آفتاب نشستیم. قرار شد بریم ناهار بخوریم چون همه گرسنه بودیم.
لوکا ما رو برگردوند مرکز شهر، و برد تو یه کوچه باریک که رستوران معروف و توریستیای داشت. رفتیم گفت دیگه پخت نمیکنیم. اومدیم بیرون ما رو برد کوچهی کناری که باریکتر هم بود. اون رستوران هم بسته بود. بعدش یه مسافت زیادی ما رو خسته و گشنه کشوند برد یه پیتزایی معروف، که گفت رسمه عوامل تئاتر بعد از پایان اجراشون میان اینجا غذا میخورن. ولی اینم ما رو نپذیرفت. آخرش رفتیم یه پیتزایی رندوم که باز بود، نشستیم. من پیتزای چهارپنیر سفارش دادم چون میخواستم تستش کنم (عکس ششم). دوربینه رو هم دادیم شارژ کردن. آخرسر لوکا همه رو حساب کرد، چیزی که ازش انتظار نمیرفت. قبول هم نکرد که سهممون رو بدیم. هرچند کارمنده و شاید ۶۰ یورو براش پولی نباشه، ولی بازم. منم خوشحال شدم که خرجم ۹ یورو کمتر شد!
تو اینجور سفرها که آدم همش بیرونه، بهترین زمان برای توالت رفتن وقتیه که میری کافه یا رستوران. ما هم از این فرصت استفاده کردیم و یکییکی رفتیم! بعدش اومدیم بیرون و پسره ما رو برد سمت اون قلعههه (عکس هفتم). اینقد رفتیم بالا تا رسیدیم به پشت بومش. خیلی زیبا بود. یک طرف ویو به کل شهر و کوهستان، یک طرف دریا (عکس هشت و نه). عکس گرفتیم، بعد نشستیم دور یه میز چایی خوردیم و حرف زدیم.
نزدیک غروب شد و هوا دیگه داشت سوزناک میشد. کمکم اومدیم پایین، و مسیر ظهرو برگشتیم به سمت اسکله، که دوستمم که ندیده بود، ببینه (عکس آخر). ساعتای یه ربع به ۶ بود اینجا. حالا ادامهش چون جالبه و جا نمیشه، رفت تا قسمت بعد...
❤6
The Catcher in the Rye
دیشب بالاخره «توئین پیکس» رو تموم کردم (سه فصل + دو فیلم). دیدنش تجربهی ناب و عجیبیه؛ هرچند کمی طولانیه (حدود ۴۵ ساعت) مخصوصا فصل دومش. از اون چیزهایی هم نیست که هرکسی خوشش بیاد و بشه پیشنهادش کرد. اما نمادها و پردهبرداری ازشون زیاد مهم نیست؛ اصل لذتش غرقشدن…
بالاخره یکی از روزهایی که ازش میترسیدم فرارسید. از دیشب که شوکه شدم دارم هی ور میرم ببینم چی میتونم بنویسم، اما چیزی نمیاد. شوک برای اینکه اخیراً گفته بود به خاطر بیماریش دو ساله سیگارو ترک کرده و به نظر میرسید که اوضاع تحت کنترلشه.
دیوید لینچ یکی از هنرمندا و ذهنهای مورد علاقهم بود. انسانی تجربهگرا که دستی بر همهچی داشت و از امتحانکردن چیزهای جدید، متفاوت بودن و خلاف جریان اصلی شنا کردن ابایی نداشت؛ چیزهایی که باید ازش یاد بگیرم، در کنار تجربیات کارگردانیش. نمیخوام این پست فقط برای ادای دین بهش باشه، بلکه میخوام دوباره مرور کنم که چیا میشه ازش یاد گرفت.
فقط یه همچین دیوونهای میتونست از گزارش روزانههای آبوهوا و انتخاب رندوم یه شماره، پول دربیاره. کلی مصاحبه و کارگاه و مطلب ازش هست تو اینترنت که میتونین برای شناخت بیشترش ببینید. اما شاید بهترین راه برای ورود به ذهن عجیبش، دیدن فیلمهاش باشه. من خودش و شناختی که ازش پیدا کردم رو بیشتر دوس دارم نسبت به فیلماش. آثارش علیرغم اینکه خیلی خوبن، اما هیچکدوم سلیقهی من نیستن (بجز سریالش).
چند روز صبر میکردی که حداقل روز تولدت بمیری، خبر مرگت!
دیوید لینچ یکی از هنرمندا و ذهنهای مورد علاقهم بود. انسانی تجربهگرا که دستی بر همهچی داشت و از امتحانکردن چیزهای جدید، متفاوت بودن و خلاف جریان اصلی شنا کردن ابایی نداشت؛ چیزهایی که باید ازش یاد بگیرم، در کنار تجربیات کارگردانیش. نمیخوام این پست فقط برای ادای دین بهش باشه، بلکه میخوام دوباره مرور کنم که چیا میشه ازش یاد گرفت.
فقط یه همچین دیوونهای میتونست از گزارش روزانههای آبوهوا و انتخاب رندوم یه شماره، پول دربیاره. کلی مصاحبه و کارگاه و مطلب ازش هست تو اینترنت که میتونین برای شناخت بیشترش ببینید. اما شاید بهترین راه برای ورود به ذهن عجیبش، دیدن فیلمهاش باشه. من خودش و شناختی که ازش پیدا کردم رو بیشتر دوس دارم نسبت به فیلماش. آثارش علیرغم اینکه خیلی خوبن، اما هیچکدوم سلیقهی من نیستن (بجز سریالش).
چند روز صبر میکردی که حداقل روز تولدت بمیری، خبر مرگت!
❤13
ASHK | اشک
دوستم از هلند برام سوغاتی آورده. پنیر گودا و وافل. چند روزی پیشم میمونه و بعدش میخوام تجربیات و مشاهداتش رو از دو کشور گردآوری کنم و بنویسم اینجا.
ناهار: سالاد سزار با مخلفات مندرآوردی.
٢٠٠ گرم فیلهی مرغ پختهشده در روغن حیوانی.
کاهو، گوجه، فلفل دلمهای، زیتون، پنیر گودا
نون تست، چند عدد چیپس.
سس: روغن زیتون، آبلیمو، ترکیب سرکهی بالزامیک و شیرهی انگور (اینجا آمادهش هست).
٢٠٠ گرم فیلهی مرغ پختهشده در روغن حیوانی.
کاهو، گوجه، فلفل دلمهای، زیتون، پنیر گودا
نون تست، چند عدد چیپس.
سس: روغن زیتون، آبلیمو، ترکیب سرکهی بالزامیک و شیرهی انگور (اینجا آمادهش هست).
🔥11❤3
ASHK | اشک
Photo
نمیدونم چرا معمولاً از تصاویر اینمدلی برای نمایش خوشبختی یا بهشت استفاده میکنن، درحالی که ممکنه یه عده اصن در همچین جاهایی زندگی کنن و احساس خوشبختی هم نکنن.
به نظرم تعریف خوشبختی میتونه نسبی و خیلی شخصی باشه؛ و همینطور بهشت. مثلاً برای من بهشت میتونه همون جهنم باشه با چهارتا حوری!
به نظرم تعریف خوشبختی میتونه نسبی و خیلی شخصی باشه؛ و همینطور بهشت. مثلاً برای من بهشت میتونه همون جهنم باشه با چهارتا حوری!
👍15🤣4❤1