امروز برای سومین بار رفتم #موزه مصری. سالگرد دویست سالگیشه، و دومین موزهی بزرگ دنیا دربارهی مصره، بعد از خود قاهره. نمیدونم چرا از دفعات قبل عکسی نذاشتم. چیزای زیادی میشد گذاشت، اما شما دهتاشو ببینید.
موندم با این اندازه و وزن چجوری اینا رو از مصر آوردن دویست سال پیش. مثلاً اون مجسمهی انتهای سالن در عکس اول حدود ۵ تن وزنشه. یا عکس پنجم دماغ و دهن بهجامونده از یه مجسمهی عظیمه. دوتای آخر اسکلتن اگه دوس ندارین ببینین.
موندم با این اندازه و وزن چجوری اینا رو از مصر آوردن دویست سال پیش. مثلاً اون مجسمهی انتهای سالن در عکس اول حدود ۵ تن وزنشه. یا عکس پنجم دماغ و دهن بهجامونده از یه مجسمهی عظیمه. دوتای آخر اسکلتن اگه دوس ندارین ببینین.
❤7🔥5
بیاین این زیر فیلمهای کریسمسی که دیدین رو معرفی کنین به هم.
دوتای معروفش که میدونیم سری «تنها در خانه» (که من ندیدم) و «هریپاتر» هستن.
اما گفتم به این بهانه یکی از فیلمای مورد علاقهم و شاید بهترین فیلم کریسمسی رو معرفی کنم. پارسال همین روزا تو دانشگاه با چندتا از دوستان دوباره دیدمش. جزو گنجینهی آثار ملی آمریکا هم هست، برای اهمیت فرهنگی، تاریخی و تاثیرگذاریای که داره. فیلم مال دوران کلاسیک و طلایی هالیووده، و مفاهیم اصلی اون دوران یعنی ارج نهادن به خانواده، وطنپرستی و پایان خوش رو هم در خودش داره. کارگردانش، فرانک کاپرا، هم ایتالیاییالاصله، دیگه چی میخواید؟
ایدهی فیلم خیلی نابه، ولی اجرا شدنش یه مقدار طول میکشه چون نیازه که براش مقدمهچینی بشه و آدما شخصیتپردازی بشن. به همه، به خصوص کسانی که فکر میکنن زندگی ارزش زیستن نداره، ازش خسته شدن، یا قصد پایان دادن به زندگیشون رو دارن، این #فیلم رو پیشنهاد میکنم.
It's a Wonderful Life - 1946
دوتای معروفش که میدونیم سری «تنها در خانه» (که من ندیدم) و «هریپاتر» هستن.
اما گفتم به این بهانه یکی از فیلمای مورد علاقهم و شاید بهترین فیلم کریسمسی رو معرفی کنم. پارسال همین روزا تو دانشگاه با چندتا از دوستان دوباره دیدمش. جزو گنجینهی آثار ملی آمریکا هم هست، برای اهمیت فرهنگی، تاریخی و تاثیرگذاریای که داره. فیلم مال دوران کلاسیک و طلایی هالیووده، و مفاهیم اصلی اون دوران یعنی ارج نهادن به خانواده، وطنپرستی و پایان خوش رو هم در خودش داره. کارگردانش، فرانک کاپرا، هم ایتالیاییالاصله، دیگه چی میخواید؟
ایدهی فیلم خیلی نابه، ولی اجرا شدنش یه مقدار طول میکشه چون نیازه که براش مقدمهچینی بشه و آدما شخصیتپردازی بشن. به همه، به خصوص کسانی که فکر میکنن زندگی ارزش زیستن نداره، ازش خسته شدن، یا قصد پایان دادن به زندگیشون رو دارن، این #فیلم رو پیشنهاد میکنم.
It's a Wonderful Life - 1946
❤8👍1🔥1
ASHK | اشک
Photo
بعد از دو روز تعطیلی رفتم فروشگاه خرید کنم یه کم. تو یکی از راهروها یه آقای نابینا دیدم که داشت دنبال چیزی میگشت. قبلش از کارمند فروشگاه پرسید زیتونا کجان، گفت سه متر جلوتر سمت راست. ولی بعد از یه متر باز میگفت زیتونا کجان، که یکی کمکش کنه. من رفتم کنار زیتونا و دوبار گفتم اینجا، اما ظاهراً گوشاش هم سنگین بود. سومین بار شنید. گفت دنبال ظرف بزرگ شیشهای زیتون میگردم. دیدم دو مدله، با و بدون هسته. بیهسته رو دادم دستش، گفت نه، از اون باهستهها میخوام. موندم که چجوری فهمید!
احتمالاً از روی لهجهم فهمیده بود که ایتالیایی نیستم، شروع کرد انگلیسی صحبت کردن. پرسید کجایی هستی. گفتم پرسیانو. گفت ایران میشه؟ یادمه تو مدرسه درمورد کوروش و منشورش خونده بودیم. ایران باید خیلی زیبا باشه آره؟ تو اولین ایرانیای هستی که میبینم (نمیدیدا، من اینجوری ترجمه کردم!) چون انگار زیاد نیستن اینجا. گفتم اتفاقا الان زیاد شدیم، دانشجوئن همه.
بعدش رندومترین اتفاق ممکن افتاد. از تو کیف سر دوشش این کتاب کوچیکو درآورد بهم داد. گفت این در همهی زبانها چاپ شده. وقتی خواستم بهش پس بدم گفت باشه برای خودت! دوباره موندم که چجوری تشخیص داد که این کتاب فارسیه!
بعدش گفت یه کلمه بلدم: ممنون! سلام رو هم بهش یاد دادم و خداحافظی کردیم. دوس داشتم بتونم بمونم بیشتر بهش کمک کنم.
احتمالاً از روی لهجهم فهمیده بود که ایتالیایی نیستم، شروع کرد انگلیسی صحبت کردن. پرسید کجایی هستی. گفتم پرسیانو. گفت ایران میشه؟ یادمه تو مدرسه درمورد کوروش و منشورش خونده بودیم. ایران باید خیلی زیبا باشه آره؟ تو اولین ایرانیای هستی که میبینم (نمیدیدا، من اینجوری ترجمه کردم!) چون انگار زیاد نیستن اینجا. گفتم اتفاقا الان زیاد شدیم، دانشجوئن همه.
بعدش رندومترین اتفاق ممکن افتاد. از تو کیف سر دوشش این کتاب کوچیکو درآورد بهم داد. گفت این در همهی زبانها چاپ شده. وقتی خواستم بهش پس بدم گفت باشه برای خودت! دوباره موندم که چجوری تشخیص داد که این کتاب فارسیه!
بعدش گفت یه کلمه بلدم: ممنون! سلام رو هم بهش یاد دادم و خداحافظی کردیم. دوس داشتم بتونم بمونم بیشتر بهش کمک کنم.
❤28😐1😭1
Forwarded from ایتالیکا
احتمالا همتون کم و بیش راجب زمان مصر باستان میدونید ، و بیشترین چیزی هم که توجه همرو جلب میکنه مومیایه . ولی تا حالا به این قضیه دقت کردید که حدود 2300 تا 5000 سال پیش چجوری این مجسمه ها و اثار هنریشو رنگ میکردن ؟ اصن این رنگ چجوری تولید میشده ؟
❤5
Forwarded from ایتالیکا
زمان مصر باستان ، نقاش ها از 5 تا رنگ اصلی ( سفید ، سیاه ، آبی ، زرد و قرمز ) استفاده میکردند و رنگدانه هاشم برای اینکه بهم بچسبه از سفیده ی تخم مرغ یا رزین استفاده میکردن و میریختن تو پالت .
رنگ آبی چونکه کمیابه مصریان باستان ترجیح میدادند از رنگ آبی مصری مقرونبهصرفه استفاده کنند، نه لاجورد ارزشمند.رنگ آبی مصری یک رنگ شیمیایی سنتز شدست و اولین مورد در تاریخ بشر محسوب میشود.
پودر آسیابشده ریز، رنگ آبی روشن تولید میکرد، در حالی که ذرات بزرگتر تدریجاً رنگ آبی تیرهتری به وجود میوردن .
رنگ آبی چونکه کمیابه مصریان باستان ترجیح میدادند از رنگ آبی مصری مقرونبهصرفه استفاده کنند، نه لاجورد ارزشمند.رنگ آبی مصری یک رنگ شیمیایی سنتز شدست و اولین مورد در تاریخ بشر محسوب میشود.
پودر آسیابشده ریز، رنگ آبی روشن تولید میکرد، در حالی که ذرات بزرگتر تدریجاً رنگ آبی تیرهتری به وجود میوردن .
❤3
ASHK | اشک
روز دوم #سفر، ۱۴ کیلومتر پیادهروی: خیلی شب سختی رو گذروندم از نظر خواب. اولش که یاروی تخت کناری طوری خروپف میکرد که گفتم امشب تا صبح بیدارم. اما بعد از مدتی برابر با یه عمر، گویا چرخید و صداش قطع شد. خوابیدم، اما صدبار بیدار شدم. بالشتش زیادی نرم بود، درحالی…
میخوام خاطرهی آخرین #سفر سال ۲۰۲۴ رو تعریف کنم. سفری یهروزه با حدود ۱۶ کیلومتر پیادهروی، و دوستان جدید.
❤4
ASHK | اشک
میخوام خاطرهی آخرین #سفر سال ۲۰۲۴ رو تعریف کنم. سفری یهروزه با حدود ۱۶ کیلومتر پیادهروی، و دوستان جدید.
قسمت اول:
یه شب همخوابگاهی دو سال پیشم پیام داد که بریم یه وری. چندجا گفت و مخالفت کردم، چون یا ماشین نیاز بود، یا خیلی سرد بود. در آخر Savona رو پیشنهاد داد، و منم که تعریفشو شنیده بودم، موافقت کردم. قرار شد دو روز بعدش بریم. هرکدوم هم به یه دوستمون گفتیم و شدیم چهارتا. دوتا بلیت اتوبوس رفت و برگشت گرفتم، نفری ۱۷.۵ یورو شد. دنبال کد تخفیف و اینا هم بودم، اما این زمان از سال معمولا چیزی نیست، چون تقاضای سفر زیاده. روز قبلش رفتم خرید، و یه بسته کروسان و وافل شکلاتی گرفتم که ببرم اونجا بخوریم. یه مقدار بادوم و تخمه و خشکبار، نفری یه موز، و برای خودم و دوستم هم دوتا سیب برداشتم.
شب یه کم زودتر خوابیدم که خوابم تکمیل باشه چون روز درازی در پیش بود. اما صبح زود از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد. با کمبود خواب پاشدم آماده شدم. بهجای کاپشن، هودی پوشیدم، اما با یه پلیور زیرش. اینجوری یه لایه بیشتر لباس داشتم، درحالیکه حجم لباسام کمتر میشد و میتونستم اگه گرمم شد دربیارم بذارم تو کولهم (نکتهی کنکوری). یه ده دقیقه منتظر ترَم شد تا اومد. تو راه که بودم همراهم زنگ زد که اتوبوس دیر میاد و احتمالاً نرسم.
چند دقیقه بعد لوکیشن فرستاد که براش تاکسی بگیرم، چون اپراتورش انگلیسی بلد نیست. منم گفتم یه آدرس بده، چون ازم پلاک میخوان و بدون اون نمیشه آدرس دقیق داد. گفت خونهای نیست اطرافم که بخوام پلاک بدم. منم که تازه سوار اتوبوسم شده بودم، زنگ زدم تاکسی. زنه گفت پلاک بده، و سعی کردم بدون اون بهش آدرس بدم. یه چیزی گفت که نفهمیدم و خودم زیر استرس ایتالیایی یادم رفته بود (حتی انگلیسی). گفتم متوجه نشدم، گوشی رو قطع کرد! به دوستم گفتم بیا ایستگاه بعدی سوار شو و آدرس دادم. اونم قرار شد همخونهایشو که ماشین داره، بیدار کنه که برسونتش. اینجا بهجز ترمینال معمولاً یه ایستگاه دیگه هم در حاشیهی شهر دارن اتوبوسا. ۲۰ دقیقه فرصت بود.
دو نفر دیگهمون هم اومدن، و جامون ردیف آخر بود، همه کنار هم! اتوبوس سر ساعت راه افتاد. بیست دقیقه بعد رفتم به راننده گفتم میشه صبر کرد برای دوستم؟ گفت نه، چون مقصدمون فرودگاهه و باید سر ساعت برسیم. از اینجا هم رأس ساعت راه افتاد و دوستم نرسید! بهش گفتم اشکالی نداره و ناراحت نباشه. اما خب بلیتش سوخت انگار. گفت سعی میکنه با قطار بیاد.
تو راه کمی صحبت کردیم، کمی چرت زدیم، و کمی چیزی خوردیم. من ساندویچ کرهبادومزمینی با عسل و گردو آورده بودم که از گشنگی خوردمش، همراه با یه موز و خرما. دوستم چایی آورده بود با فنجونهای چینی (عکس ۱). کرم ضدآفتاب زدم چون نور خورشید تو صورتم بود. دوستم هم زنگ زد که برای ساعت ۱۱ قطار هست و طرفای ۱ میرسه. ما ساعت ۱۰ رسیدیم ساوونا.
پیاده که شدیم هوا خیلی متفاوت بود، و پاییزی. هودیمو گذاشتم تو کیفم. از قبل مکانهای دیدنی رو مارک کرده بودم رو نقشه، و بقیه دنبالهروی من بودن. بردمشون به سمت مرکز شهر. تو مسیر از چندتا مجسمه و خیابون عکس گرفتیم (عکس ۲ تا ۴). شهر کوچیکی بود و میشد همهشو پیاده رفت. در یه خیابون زیبا که همهش پیادهرو بود، رفتیم نشستیم یه کافه که میز صندلیهاش بیرون بود. من کاپوچینو سفارش دادم (عکس ۵ و ۶). این سهتا رو دوستم حساب کرد. رفتم دسشویی و اونجا لباسهامو کم کردم. بعد دوستم گفت اینجا یه دوستی داره که پنج ساله ندیدتش، و قرار ببینیمش که شهرو نشونمون بده. بعد از یه مقدار چرخیدن دور خودمون، رفتیم به اون سمت. اسمش لوکا بود.
ادامه دارد...
یه شب همخوابگاهی دو سال پیشم پیام داد که بریم یه وری. چندجا گفت و مخالفت کردم، چون یا ماشین نیاز بود، یا خیلی سرد بود. در آخر Savona رو پیشنهاد داد، و منم که تعریفشو شنیده بودم، موافقت کردم. قرار شد دو روز بعدش بریم. هرکدوم هم به یه دوستمون گفتیم و شدیم چهارتا. دوتا بلیت اتوبوس رفت و برگشت گرفتم، نفری ۱۷.۵ یورو شد. دنبال کد تخفیف و اینا هم بودم، اما این زمان از سال معمولا چیزی نیست، چون تقاضای سفر زیاده. روز قبلش رفتم خرید، و یه بسته کروسان و وافل شکلاتی گرفتم که ببرم اونجا بخوریم. یه مقدار بادوم و تخمه و خشکبار، نفری یه موز، و برای خودم و دوستم هم دوتا سیب برداشتم.
شب یه کم زودتر خوابیدم که خوابم تکمیل باشه چون روز درازی در پیش بود. اما صبح زود از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد. با کمبود خواب پاشدم آماده شدم. بهجای کاپشن، هودی پوشیدم، اما با یه پلیور زیرش. اینجوری یه لایه بیشتر لباس داشتم، درحالیکه حجم لباسام کمتر میشد و میتونستم اگه گرمم شد دربیارم بذارم تو کولهم (نکتهی کنکوری). یه ده دقیقه منتظر ترَم شد تا اومد. تو راه که بودم همراهم زنگ زد که اتوبوس دیر میاد و احتمالاً نرسم.
چند دقیقه بعد لوکیشن فرستاد که براش تاکسی بگیرم، چون اپراتورش انگلیسی بلد نیست. منم گفتم یه آدرس بده، چون ازم پلاک میخوان و بدون اون نمیشه آدرس دقیق داد. گفت خونهای نیست اطرافم که بخوام پلاک بدم. منم که تازه سوار اتوبوسم شده بودم، زنگ زدم تاکسی. زنه گفت پلاک بده، و سعی کردم بدون اون بهش آدرس بدم. یه چیزی گفت که نفهمیدم و خودم زیر استرس ایتالیایی یادم رفته بود (حتی انگلیسی). گفتم متوجه نشدم، گوشی رو قطع کرد! به دوستم گفتم بیا ایستگاه بعدی سوار شو و آدرس دادم. اونم قرار شد همخونهایشو که ماشین داره، بیدار کنه که برسونتش. اینجا بهجز ترمینال معمولاً یه ایستگاه دیگه هم در حاشیهی شهر دارن اتوبوسا. ۲۰ دقیقه فرصت بود.
دو نفر دیگهمون هم اومدن، و جامون ردیف آخر بود، همه کنار هم! اتوبوس سر ساعت راه افتاد. بیست دقیقه بعد رفتم به راننده گفتم میشه صبر کرد برای دوستم؟ گفت نه، چون مقصدمون فرودگاهه و باید سر ساعت برسیم. از اینجا هم رأس ساعت راه افتاد و دوستم نرسید! بهش گفتم اشکالی نداره و ناراحت نباشه. اما خب بلیتش سوخت انگار. گفت سعی میکنه با قطار بیاد.
تو راه کمی صحبت کردیم، کمی چرت زدیم، و کمی چیزی خوردیم. من ساندویچ کرهبادومزمینی با عسل و گردو آورده بودم که از گشنگی خوردمش، همراه با یه موز و خرما. دوستم چایی آورده بود با فنجونهای چینی (عکس ۱). کرم ضدآفتاب زدم چون نور خورشید تو صورتم بود. دوستم هم زنگ زد که برای ساعت ۱۱ قطار هست و طرفای ۱ میرسه. ما ساعت ۱۰ رسیدیم ساوونا.
پیاده که شدیم هوا خیلی متفاوت بود، و پاییزی. هودیمو گذاشتم تو کیفم. از قبل مکانهای دیدنی رو مارک کرده بودم رو نقشه، و بقیه دنبالهروی من بودن. بردمشون به سمت مرکز شهر. تو مسیر از چندتا مجسمه و خیابون عکس گرفتیم (عکس ۲ تا ۴). شهر کوچیکی بود و میشد همهشو پیاده رفت. در یه خیابون زیبا که همهش پیادهرو بود، رفتیم نشستیم یه کافه که میز صندلیهاش بیرون بود. من کاپوچینو سفارش دادم (عکس ۵ و ۶). این سهتا رو دوستم حساب کرد. رفتم دسشویی و اونجا لباسهامو کم کردم. بعد دوستم گفت اینجا یه دوستی داره که پنج ساله ندیدتش، و قرار ببینیمش که شهرو نشونمون بده. بعد از یه مقدار چرخیدن دور خودمون، رفتیم به اون سمت. اسمش لوکا بود.
ادامه دارد...
❤11
Forwarded from चंद्र मुखी چَندراموکی
«از نظر رفتاری، مبادیآداب، محجوب، موقر و بامتانت و از نظر ظاهری، موجه، غیرمتظاهر و بیآلایش»
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤6🆒5