Forwarded from paperback
همونطوری که ما وقتی یکی صدامون میکنه میگیم «جان»، در جنوب ایتالیا هم در جواب میگن «ویتا»، که یعنی زندگی.
❤22
حالا برام شفافتر شد قضیه!
یه بار تو آشپزخونهی خوابگاه بودم که شنیدم یه دختره پسره رو vita صدا کرد، و من فکر کردم منظورش اینه که «همهی زندگیمی» و اینا تو رابطهن، در حالی که بعداً فهمیدم دوسپسرش اصن یکی دیگهس و گیج شده بودم.
یه بار تو آشپزخونهی خوابگاه بودم که شنیدم یه دختره پسره رو vita صدا کرد، و من فکر کردم منظورش اینه که «همهی زندگیمی» و اینا تو رابطهن، در حالی که بعداً فهمیدم دوسپسرش اصن یکی دیگهس و گیج شده بودم.
❤25
یکی از دوستان و همبازیهای قدیمیم که خیلی زود هم ازدواج کرد، چند روز پیش بچهش به دنیا اومد. بعد من گفتم یه زنگی بزنم تبریک بگم، اما اصن به این فکر نکردم که چی بگم! یهو دیدم بلد نیستم، چون تاحالا برای برای بچه به کسی تبریک نگفته بودم. بیشتر تسلیت تو ذهنم بود، و باید افکارمو برعکس میگفتم!
بهجز قدم نورسیده مبارک معمولاً اینجور وقتا چی میگن؟ 🤣
بهجز قدم نورسیده مبارک معمولاً اینجور وقتا چی میگن؟ 🤣
🤣32❤3
تا وقتی که خونهم، نمیفهمم چطور میگذره و غر میزنم که بسه میخوام برم. اما وقت رفتن که میشه غصهم میگیره و نمیخوام منطقهی امنم رو ترک کنم؛ تا زمانی نامعلوم.
❤22🤝1
رفتن/برگشتن برام با احساسات عجیب و متناقضی همراهه.
مثلاً ناراحتم که دوستانم رو تا مدت نامعلومی نمیتونم ببینم. غذای مامانم رو نمیتونم بخورم. منطقهی امن و راحتم رو دوباره باید ترک کنم و شروع کنم به دوباره تنها و بیهمزبان شدن، و کارهامو بهتنهایی انجام دادن، مدیریت مالی بیشتر و دیگر دغدغههای بزرگسالی. همهچیز جدیتر میشه، از جمله دوباره رفتن سراغ کار سخت نوشتن پایاننامه. دوباره استرس چمدونها و خستگی ناشی از پروازها.
خوشحالم که از خانواده و کنترلشون خلاص میشم. از تعارفات و رسم و رسوم بیخود راحت میشم. دوباره اینترنت بدون فیلتر و اعصابخردی خواهم داشت. احساس امنیت و آرامش بیشتر و استرس کمتری خواهم داشت. اختیار بیشتری روی زندگی و تصمیماتم خواهم داشت. اعصابم از فرهنگ رانندگی ضعیف و دیدن گشت ارشاد بههم نمیریزه. و زیباییهای بیشتری خواهم دید.
مثلاً ناراحتم که دوستانم رو تا مدت نامعلومی نمیتونم ببینم. غذای مامانم رو نمیتونم بخورم. منطقهی امن و راحتم رو دوباره باید ترک کنم و شروع کنم به دوباره تنها و بیهمزبان شدن، و کارهامو بهتنهایی انجام دادن، مدیریت مالی بیشتر و دیگر دغدغههای بزرگسالی. همهچیز جدیتر میشه، از جمله دوباره رفتن سراغ کار سخت نوشتن پایاننامه. دوباره استرس چمدونها و خستگی ناشی از پروازها.
خوشحالم که از خانواده و کنترلشون خلاص میشم. از تعارفات و رسم و رسوم بیخود راحت میشم. دوباره اینترنت بدون فیلتر و اعصابخردی خواهم داشت. احساس امنیت و آرامش بیشتر و استرس کمتری خواهم داشت. اختیار بیشتری روی زندگی و تصمیماتم خواهم داشت. اعصابم از فرهنگ رانندگی ضعیف و دیدن گشت ارشاد بههم نمیریزه. و زیباییهای بیشتری خواهم دید.
❤33👍6🤝2🫡1
اون لحظهی پاککردن ویپیانها و پروکسیها رو برای همهتون آرزو میکنم!
😭40❤13👍3
هیچوقت به اندازهی دیروز در یک آخر هفتهی معمولی مرکز شهرو اینقد شلوغ ندیده بودم. نمایشگاه ماشین بود. حتی غریبهای که دو روز قبلش تو هواپیما کنارم نشسته بود رو اتفاقی دیدم!
❤8
تو هواپیما یه آقای ایرانی به مهماندار گفت شراب قرمز میخوام. مهماندار گفت نداریم. آقاهه گفت شاید دفعهی بعد. مهمانداره گفت حاجی کلاً پروازای ایرانمون نداریم شراب! جالب بود.
آخرم که هواپیما فرود اومد، ملت سریع کمربندا رو باز کردن و بلند شدن چمدونها رو برداشتن. هرچی هم مهماندارا میگفتن صبر کنین هواپیما کامل توقف کنه، کسی گوشش بدهکار نبود. فقط آبروریزی.
آخرم که هواپیما فرود اومد، ملت سریع کمربندا رو باز کردن و بلند شدن چمدونها رو برداشتن. هرچی هم مهماندارا میگفتن صبر کنین هواپیما کامل توقف کنه، کسی گوشش بدهکار نبود. فقط آبروریزی.
😢12🤣6❤2
بعد داشتم به هواپیما فکر میکردم. یه موجود غولپیکر فلزی که هوا رو میشکافه میره جلو. واقعاً چجوری میسازن اینا رو؟ تکنولوژی خیلی پیشرفتهای میطلبه انگار.
👍5❤4
ابر خیلی چیز عجیبیه. در شکلها و سایزهای متنوع، و همهش هم زیبا و نرم؛ مثل ممه.
اون بالا انگار یه دنیای دیگه بود. گاهی دشتی پوشیده از برف، و گاهی تپهها و کوهستانهایی از جنس پنبه که از زمین فرضی سفید زده بودن بیرون. چندتا هم قلعهی سفید پیدا کردم.
حرکت هواپیما خیلی آهسته احساس میشد، اما وقتی یه هواپیمای دیگه از سمت مقابل میاومد، سرعتش مث موشک بهنظر میرسید (عکس دوم)!
بعدش رسیدیم به شهر، و تونستم خونهم رو پیدا کنم، جایی که میرفتم ورزش، و دانشگاه رو. مسیرها نزدیکتر به نظر میرسیدن از اون بالا. در آخر هم برگشتم به زمین.
اون بالا انگار یه دنیای دیگه بود. گاهی دشتی پوشیده از برف، و گاهی تپهها و کوهستانهایی از جنس پنبه که از زمین فرضی سفید زده بودن بیرون. چندتا هم قلعهی سفید پیدا کردم.
حرکت هواپیما خیلی آهسته احساس میشد، اما وقتی یه هواپیمای دیگه از سمت مقابل میاومد، سرعتش مث موشک بهنظر میرسید (عکس دوم)!
بعدش رسیدیم به شهر، و تونستم خونهم رو پیدا کنم، جایی که میرفتم ورزش، و دانشگاه رو. مسیرها نزدیکتر به نظر میرسیدن از اون بالا. در آخر هم برگشتم به زمین.
❤10🔥4
امروز از طرف شرکتی که توش کارهای پایاننامهمو انجام میدم، بهمون نوبت چکاپ پزشکی دادن. پایش سلامت و این حرفا. برای احتیاط ناشتا رفتم. اومدم یه کم تو نوبت موندم. فکر میکردم فقط معاینهی پزشکیه. بعد رفتم نشستم تو باجه، ازم خون گرفت. خیلی هم گرفت، در حد یه سرنگ بزرگ. دیدم سرم داره گیج میره. سرمو گذاشتم رو میز و دیگه یادم نمیاد چی شد. یهو دیدم یه جا درازم کردن رو تخت. دو نفری زیر بغل و پاهامو گرفته بودن تا اونجا، شایدم خود صندلی رو آوردن. عرق هم کرده بودم. بعد دیگه بههوش اومدم. شاید نباید به سرنگم نگاه میکردم
.
چند دقیقه بعد رفتم اتاق بعدی، که فشار خون و ضربان قلبم رو چک کرد و سوالات کلی پرسید که فرم پر کنه. لابلاش در مورد خودم و محل کار هم سوال میکرد.
بعد رفتم اتاق بغل برای معاینهی چشم. تو یه دستگاه دوچشمی نگاه کردم، و گفت حروف رو بخون. اولش برام تار و سخت بود، بعدش تغییرشون داد و وضوحش درست شد. انتظار داشتم بگه چشمات ضعیفه، اما گفت خوب میبینی! آخرسر هم گفت داخل یه لوله نفس عمیق بکش. ظاهراً همه چی نرمال بود، و تموم شد. اومدم بیرون دیدم بارون گرفته. تازه باید میرفتم صبحونه درست میکردم.
نکتهی امیدوارکنندهش این بود که به ایتالیایی مکالمه کردم تمام مدت. بجز خانم آخری که خودش انگلیسی صحبت کرد.
.
چند دقیقه بعد رفتم اتاق بعدی، که فشار خون و ضربان قلبم رو چک کرد و سوالات کلی پرسید که فرم پر کنه. لابلاش در مورد خودم و محل کار هم سوال میکرد.
بعد رفتم اتاق بغل برای معاینهی چشم. تو یه دستگاه دوچشمی نگاه کردم، و گفت حروف رو بخون. اولش برام تار و سخت بود، بعدش تغییرشون داد و وضوحش درست شد. انتظار داشتم بگه چشمات ضعیفه، اما گفت خوب میبینی! آخرسر هم گفت داخل یه لوله نفس عمیق بکش. ظاهراً همه چی نرمال بود، و تموم شد. اومدم بیرون دیدم بارون گرفته. تازه باید میرفتم صبحونه درست میکردم.
نکتهی امیدوارکنندهش این بود که به ایتالیایی مکالمه کردم تمام مدت. بجز خانم آخری که خودش انگلیسی صحبت کرد.
❤20👍3
ASHK | اشک
همیشه دلم میخواست از این دوستای فاخر نویسنده و مترجم و اینا میداشتم. الان ولی دارم. با بیش از یکدهم قرن سابقهی دوستی باهاش، مفتخر بودم که از مرحلهی ترجمه همراهش باشم و نظراتم رو در مورد انتخاب واژههای مناسب و ویرایش بگم. هرچند، اونقد شعور نداشته که…
این کتاب رو خوندم و به این نتیجه رسیدم که جا فاشیسته. گفته کافیه فقط یکی از اون شرایط «حاضر باشد تا سحابی فاشیستیای بنای انعقاد بگذارد» در حالی که جا همهش رو داره 🤣.
#گزیده
#گزیده
❤8💩2🤣1