ASHK | اشک
722 subscribers
1.77K photos
196 videos
9 files
259 links
یه آدم خیلی معمولی، اما کلمه‌باز.
An all-time loser!
در جستجوی حقیقت!

می‌شنوم، می‌خوانم...(هر چیزی، ترجیحا nude):

@Ashkism_Bot

http://t.me/HidenChat_Bot?start=757342964
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
3
به همسایه‌م گفتم دارم میرم خرید، چیزی نمی‌خوای؟ گفت کروسان سوسیسی بگیر! گفتم این دیگه چه سمّیه؟! تا الان نمی‌دونستم وجود داره همچین چیزی. دونه‌ای یک یورو. داغ و تازه هم بود، مانند تصویر.
🔥7🤣4😭3
یه چیز مهمی رو یادم رفت در مورد اون شب بگم.
از اون‌جایی که دنبال کشف چیزهای جدید و متنوعم، هی مزه‌های مختلف رو باهم ضربدری تست می‌کردم ببینم چی درمیاد، و بقیه هی بهم می‌خندیدن که چیکار داری می‌کنی!
مربای پیاز رو با اون دسره خوردم و پشماشون ریخت. یا مربا رو با اون فرنی ذرت تست کردم. نور می‌گفت یه چیز شور با شیرین؟ گفتم حالا تست می‌کنیم دیگه، نمی‌میریم که! قانون که نیست! فکر کنم همه‌ی غذاها اینطوری به وجود اومدن که روزی کسی دو سه‌تا چیز رو باهم خورده و اون غذا اختراع شده!
13
#سفر ونیز
روز اول، ۱۳ کیلومتر پیاده‌روی:

بلیت اتوبوسم ساعت ۸:۵۰ بود. هفت‌ونیم بیدار شدم و ۸ خارج. به موقع رسیدم و همه‌چی اوکی بود. با یه ترفند که فقط به ذهن یه ایرانی می‌رسه، هزینه‌ی رفت‌وبرگشتم فقط ۱۰ یورو شده بود. اومدم عوض اتوبوس مستقیم، دوتیکه‌ش کردم و دیدم خیلی ارزون‌تر شد. از رفت، اتوبوسم یکی بود. فقط وسط راه پیاده شدم، بلیت جدید رو نشون دادم و سوار شدم در صندلی جدید. قبلش کنارم کسی نبود، اما پشتم دوتا دختر ظاهراً قزاق بودن که روسی حرف می‌زدن، و سمت مقابل دوتا دختر که تنها سفر می‌کردن. طوری خوابیدن که فکر کردم مث من تا آخر خط قراره بیان، اما وسط راه پیاده شدن. بلیت‌ها رو غالباً جوری می‌دن که اگه تنهایی، کنارت خالی باشه. و اگه خودت می‌خوای حتماً کنارت خالی باشه، می‌تونی نصف پول یه صندلی رو بدی تا خالی بذارنش.
در نیمه‌ی دوم سفر کنارم دختری به نام سیلویا نشست و بلافاصله لپ‌تاپ‌شو درآورد شروع کرد به عکس ادیت‌کردن. پرسیدم عکاسی؟ گفت آره. گفتم منم دارم میرم ونیز عکس بگیرم. گفت من پارسال رفتم عکس گرفتم. عکساشو نشون داد. عکس از سگ‌ها زیاد داشت. گفت سگ دوس دارم. بعد عکس یه بچه رو نشون داد، گفت خواهرزادمه، خیلی کیوته. گفتم به خاله‌ش رفته. گفت میرم خونه‌ی خواهرم که اونجا زندگی می‌کنه. گفتم خوش‌شانسی. گفت ونیز خیلی شلوغه، آماده باش براش. ازش یه سوال درمورد ادیت پرسیدم و جواب داد، بعد گفت الانم عجله دارم و باید عکس‌ها رو ساعت ۶ تحویل بدم. منظورش این بود که حرف نزن بذار کارمو بکنم. گفتم پس وقتی رسیدیم صحبت می‌کنیم، اما وقتی رسیدیم سریع پیاده شد رفت. بدون خداحافظی.
ردیف جلوتر یه خانم آمریکایی بود که کل مسیر داشت با صدای بلند با تلفن صحبت می‌کرد، و حرفای بیزنسی می‌زد. حدود ۴ ساعت نشسته بودم و زانوهام به فاک رفت‌. اتوبوس به موقع حرکت کرده بود و رسیده بود. وقتی رسیدیم بارون نم‌نم میومد. هنوز ناهار نخورده بودم و گشنه‌م بود. رفتم ایستگاه قطار. تا بلیتو گرفتم، قطاری که منتظر بود، رفت. حالا من مجبور بودم منتظر قطار بعدی باشم که برم. خوش‌بختانه تقریباً هر ۵ دقیقه قطار بود، ولی اینو بعداً فهمیدم، و بیشتر انتظار کشیدم. بلیتش ۱.۴۵ یورو بود. قطارش دوطبقه‌ی اتوبوسی بود، مث قطار تهران-کرج! اما خب تمیز و خلوت بود، و دست‌فروش هم نداشت. سه‌تا دختر بودن که امریکن صحبت می‌کردن؛ ظاهراً توریست بودن. از پنجره‌ی قطار دیدم که رفتیم روی آب و داریم به جزیره‌ی مصنوعی ونیز نزدیک می‌شیم(۱).
۱۰ دقیقه بعد پیاده شده بودم و داشتم می‌رفتم به سمت خروجی ایستگاه. همزمان کنارم یکی از اون دخترا که سبزه بود هم در حال حرکت بود. بهش گفتم شنیدم داشتی صحبت می‌کردی. قبل از اینکه ادامه بدم گفت آره با خودم صحبت می‌کردم، ببخشید اگه مزاحمت شده. گفتم می‌خواستم بپرسم آمریکایی هستی؟ گفت آها، آره. تو چی؟ گفتم بیا حدس بزنیم. اما یادم نمیاد چی گفت، چون اشتباه بود. بهش گفتم ایران (همیشه به اینجا که می‌رسه بین دوراهی جرأت و حقیقت می‌مونم، و همیشه هم راست‌شو با خجالت و ترس از قضاوت‌شدن میگم. چون پیش‌فرضم اینه که در ذهن‌ همه روی‌ برخوردشون با من تاثیر منفی داره). گفتم من برای عکاسی از کارناوال اومدم، گفت منم همینطور. گفت دومین بارشه میاد، یه شب هست، در مورد اینکه هتلش چقدر دوره و چطوری می‌خواد بره گفت. و یهو وایستاد و سرش رو کرد تو گوشیش. گفتم میخوای باهم بریم عکاسی کنیم. گفت من با دوستامم، که ظاهراً تو آمریکا یعنی نه. تعجب کردم چون تنها بود! اما دیدم که مزاحمم، و خدافظی کردم و اومدم بیرون. هیچ‌وقت نمی‌تونم بفهمم که گفتن ملیتم باعث ریجکت شدنم میشه، یا مشکل از خودمه. ترجیح میدم به‌خاطر ایرانی‌بودنم باشه، که حداقل بدونم تقصیر من نیست.
هوا کمی بارونی بود و دست‌فروشان موقعیت‌شناس در حال فروش چتر به مسافران تازه‌رسیده بودن. به سوی مقصد نامشخصی شروع به حرکت کردم و کمی عکس گرفتم(۲و۳). البته می‌دونستم که می‌خوام برم به سمت موزه، اما بدون استفاده از نقشه. سرراه دیدم قیمت رستوران‌ها که منوهاشون رو بیرون گذاشتن، خیلی بالاس. تصمیم گرفتم از ساندویچی‌ها غذا بگیرم. سر راه یه تیکه پیتزا گرفتم به ۲.۸ یورو. دیدم نمیشه از نقشه استفاده نکرد و خیلی پیچ‌درپیچه اینجا. از مسیرهایی که گاهی حتی از کوچه‌ باریک‌های جنوا هم تنگ‌تر بودن، خودمو رسوندم به موزه.
فروشنده‌ی بلیت گفت با تخفیف دانشجویی میشه ۱۱.۵ یورو. شک کردم که برم یا نه، چون خیلی زیاد بود. اما در نهایت جام زهر رو سر کشیدم و رفتم. یه نقاشی از پیِر بونار داشت که نوشته بود تنها اثر بونار در کل ایتالیاست. برام عجیب بود. دو ساعتی اونجا بودم و اومدم بیرون رفتم به سمت یه پل معروف شهر، که در مسیرم بود. پل Rialto (ف ۴). خیلی شلوغ بود. همه در حال عکس‌گرفتن بودن. رفتم به طرف مرکز شهر و اصلی‌ترین بخش‌ش. سر راه ویترین مغازه‌ها رو هم نگاه می‌کردم(ع ۵ تا ۹).
ادامه...
11👍2