ASHK | اشک
قسمت موردعلاقهم از برف، حتی بیشتر از تعطیلی، برفبازیه. کلاً از بچگی از اینجور بازیها خوشم میاومد! بیشتر سعی میکردم در مدرسه با پرتاب گچ به سمت بقیه این علاقهم رو ارضا کنم، چون برف خیلی کم میاومد. یکی-دو بار هم با دوستام اون اوایلی که پینتبال اومده…
مگه بریم کوه که یه کم برف ببینیم!
امروز برای اولین بار رفتم پیادهروی در برف، و تجربهی خوبی بود. نفری ۳۰ یورو دادیم با ایابوذهاب، تجهیزات و شام مفصل. به نظرم میارزید با این قیمت. البته اگه قرار بود خودم برم جوری میرفتم که برای شام نمونم، و ارزونتر میشد. فرصت بشه جزییاتشو مینویسم با ضمیمهی عکس.
امروز برای اولین بار رفتم پیادهروی در برف، و تجربهی خوبی بود. نفری ۳۰ یورو دادیم با ایابوذهاب، تجهیزات و شام مفصل. به نظرم میارزید با این قیمت. البته اگه قرار بود خودم برم جوری میرفتم که برای شام نمونم، و ارزونتر میشد. فرصت بشه جزییاتشو مینویسم با ضمیمهی عکس.
❤5👍1
ASHK | اشک
مگه بریم کوه که یه کم برف ببینیم! امروز برای اولین بار رفتم پیادهروی در برف، و تجربهی خوبی بود. نفری ۳۰ یورو دادیم با ایابوذهاب، تجهیزات و شام مفصل. به نظرم میارزید با این قیمت. البته اگه قرار بود خودم برم جوری میرفتم که برای شام نمونم، و ارزونتر میشد.…
تجربهی اسکی؟
صبح بعد از صبحانه رفتم باشگاه، چون میخواستم یه فاصله بیفته بعدش که برم خونه لباس عوض کنم و آذوقه بردارم. بعد رفتم سلف سریع غذا خوردم و خودمو رسوندم به محل مورد نظر. اتوبوس پارک بود و اکثراً سوار شده بودن. رفتم یه جای خالی پیدا کردم.
چند دقیقه بعد یه دختره اومد نشست. وقتی راه افتادیم اسمشو پرسیدم. گفت پستداک ریاضی میخونه! گفتم به من نزدیک نشو، تو دیوونهای! سعی کردم در طول مسیر در مورد همهچی صحبت کنیم، اما بازم گاهی سکوتای طولانی میافتاد. گفتم بهش قراره اینا رو بنویسم تو چنلم و ذکر کنم که دختر کیوت برزیلی کنارم بوده. یه ساعت و ربع بعد رسیدیم.
بعد که پیاده شدیم، بینمون کفشهای مخصوص تقسیم کردن و به دو زبان ایتالیایی و انگلیسی نحوهی استفادهشو گفتن. یه زوج شوخطبع بودن با دختر ده-دوازده سالهشون. از این بچهها بود که انگار تو برف و کوهستان بزرگ شده. یه پنج دقیقه پای کوه پیاده رفتیم تا به برف برسیم. چه اتفاقی برای زمین افتاده!؟ این وقت از سال و جایی که حتی همهی سال باید برف داشته باشه، به زور برف داشت! هوا چرا سرد نبود؟ اینهمه لباس برداشته بودیم، اما نیاز نشد. کلاه و شالگردن و دستکشهام از کولهم درنیومد. حتی دستهام هم یخ نزدن. نگران تغییرات آبوهواییام خلاصه.
کفشها رو پوشیدیم و یکییکی چک کردن که درست باشه. اولش راهرفتن سخت و عجیب بود. مث یه گله بچهپنگوئن بودیم که تازه دارن راهرفتن یاد میگیرن.
زیر کفشها ششتا میخ داشت که میرفت داخل برف و یخ و صدای خوبی میداد، و از سرخوردن جلوگیری میکرد. در عین حال سطحش هم گسترده بودن و با توزین نیرو، کمتر از چیزی که باید فرو میرفت. اما مثل این بود که به پات وزنه آویزون کنن و بخوای توی برف از سربالایی بالا بری. باید مواظب میبودی که پاهات زیاد ازهم باز نشن، موازی باشن، و به نفر جلویی هم خیلی نزدیک نشی، چون ممکن بود بههم گیر کنن و کلهپا بشی یا مچت پیچ بخوره، یا تیغهی فلزی جلوی کفش بره داخل پای جلویی. بهمون گفت خرابشون نکنین، که جفتی ۱۲۰ یورو قیمتشه! بهش نمیخوره.
در طول مسیر از روی ردپاهای برفی بهمون گفتن که فرق ردپای اسب با آهو چیه، و پشکل آهو چه شکلیه. در غربیترین نقطهی ایتالیا بودیم. رسیدیم به یه سنگ شبیه سنگ قبر، که نشوندهندهی مرز ایتالیا و فرانسه بود و از سال ۱۹۴۶ کاشته شده بود جهت مصارف نظامی و جهتیابی. دقایقی رو داخل فرانسه قدم زدیم. بهمون یاد دادن چطوری بدویم، و یاد گرفتیم. حالا دیگه با اعتمادبهنفس و سرعت بیشتری راه میرفتیم.
البته ما رو به اسم اسکی آوردن و تصور میکردیم قراره سر بخوریم از اون بالا، ولی فقط دو ساعت پیادهروی بود. در طول مسیر نظم و ترتیبمون بههم ریخت و تنها شدم کل مسیر. پسر کامرونی اتاق بغلیم هم اومده بود، اما با دوستاش بود.
برگشتیم پایین و کفشها رو تحویل دادیم. اتوبوس ما رو برد دم رستوران برای شام. وسط هفته تعطیلن، اما برای ما باز کرده بودن. میزها و وسایل سفره رو با نظم و ترتیب چیده بودن و ما رفتیم یه جا نشستیم. اون برزیلیه رفت تو صف دسشویی و من رفتم کنار کسی که دم اتوبوس باهاش آشنا شده بودم نشستم. فکر میکردم ایتالیاییه، اما سوری بود. ازش عکس گرفتم. گفت ماه هم بیفته، گفتم دو ماه در یک قاب. بعداً گفت اسمش نوره. گفتم پس بیراه هم نگفتم. خواستم فیلمایی که گرفته برام بفرسته. اینستامو گرفت.
ظهر بهشون تلفن زده بودم که گوشت قرمز نمیخورم. برای من و یه نفر دیگه یه ظرف پیشغذای جدا تدارک دیده بودن که پنیر و سبزیجاتش بیشتر بود. واسه بقیه کالباس داشت در عوض. بیشتر شبیه ظرف مزه بود تا پیشغذا! یه چیزی بود مث مربا، ولی پیاز. خیلی جالب بود، خوشم اومد. غذای اصلی هم جدید بود برام. دو نوع Polenta: یکی ساده و دیگری با پنیر gorgonzola که بهش میگن concia. در واقع انگار فرنی با آرد ذرت بود. اونی که پنیر داشت داخلش یه چیزای سبزی هم داشت که اول فکر کردم سبزیجاته، بعد فهمیدم کپک پنیرهس! خوشمزه بود ولی. سوسیس هم داشت که من نخوردم. از قضا، نور هم مسلمون بود و نمیخواست سوسیس خوک بخوره، پس باهم بیشتر از چیزای دیگه خوردیم. آخر هم دسر آوردن که برای ما رو یادش رفت، دیرتر آورد! نفهمیدم اسمش چیه، اما خوب بود، و خیلی شیرین. ترکیدم. فکر کنم پروسهی شام خیلی ایتالیایی بود و یه دو ساعتی طول کشید!
دور میز هم با افراد جدیدی آشنا شدم. یه زوج ایتالیایی اهل ناپلی و یه دختر کلمبیایی. همش درمورد غذای مختلف و غذاهای موردعلاقهشون صحبت میکردن. نور یه غذای سوری معرفی کرد که همون دلمهی ما بود، اما به صورت رولشده. نور آدم گرم و پرانرژیای به نظر میرسید. همونجا پیشنهاد داد فردا سوپرگا بریم! یعنی کلیسای معروف بالای کوه، و همه موافقت کردیم. اومدیم بیرون و سه نفر هم اونجا به جمع فردا اضافه شدن که من حتی اسمشون رو هم نفهمیدم. بعدم رفتیم خونه دیگه! همین.
#سفر
صبح بعد از صبحانه رفتم باشگاه، چون میخواستم یه فاصله بیفته بعدش که برم خونه لباس عوض کنم و آذوقه بردارم. بعد رفتم سلف سریع غذا خوردم و خودمو رسوندم به محل مورد نظر. اتوبوس پارک بود و اکثراً سوار شده بودن. رفتم یه جای خالی پیدا کردم.
چند دقیقه بعد یه دختره اومد نشست. وقتی راه افتادیم اسمشو پرسیدم. گفت پستداک ریاضی میخونه! گفتم به من نزدیک نشو، تو دیوونهای! سعی کردم در طول مسیر در مورد همهچی صحبت کنیم، اما بازم گاهی سکوتای طولانی میافتاد. گفتم بهش قراره اینا رو بنویسم تو چنلم و ذکر کنم که دختر کیوت برزیلی کنارم بوده. یه ساعت و ربع بعد رسیدیم.
بعد که پیاده شدیم، بینمون کفشهای مخصوص تقسیم کردن و به دو زبان ایتالیایی و انگلیسی نحوهی استفادهشو گفتن. یه زوج شوخطبع بودن با دختر ده-دوازده سالهشون. از این بچهها بود که انگار تو برف و کوهستان بزرگ شده. یه پنج دقیقه پای کوه پیاده رفتیم تا به برف برسیم. چه اتفاقی برای زمین افتاده!؟ این وقت از سال و جایی که حتی همهی سال باید برف داشته باشه، به زور برف داشت! هوا چرا سرد نبود؟ اینهمه لباس برداشته بودیم، اما نیاز نشد. کلاه و شالگردن و دستکشهام از کولهم درنیومد. حتی دستهام هم یخ نزدن. نگران تغییرات آبوهواییام خلاصه.
کفشها رو پوشیدیم و یکییکی چک کردن که درست باشه. اولش راهرفتن سخت و عجیب بود. مث یه گله بچهپنگوئن بودیم که تازه دارن راهرفتن یاد میگیرن.
زیر کفشها ششتا میخ داشت که میرفت داخل برف و یخ و صدای خوبی میداد، و از سرخوردن جلوگیری میکرد. در عین حال سطحش هم گسترده بودن و با توزین نیرو، کمتر از چیزی که باید فرو میرفت. اما مثل این بود که به پات وزنه آویزون کنن و بخوای توی برف از سربالایی بالا بری. باید مواظب میبودی که پاهات زیاد ازهم باز نشن، موازی باشن، و به نفر جلویی هم خیلی نزدیک نشی، چون ممکن بود بههم گیر کنن و کلهپا بشی یا مچت پیچ بخوره، یا تیغهی فلزی جلوی کفش بره داخل پای جلویی. بهمون گفت خرابشون نکنین، که جفتی ۱۲۰ یورو قیمتشه! بهش نمیخوره.
در طول مسیر از روی ردپاهای برفی بهمون گفتن که فرق ردپای اسب با آهو چیه، و پشکل آهو چه شکلیه. در غربیترین نقطهی ایتالیا بودیم. رسیدیم به یه سنگ شبیه سنگ قبر، که نشوندهندهی مرز ایتالیا و فرانسه بود و از سال ۱۹۴۶ کاشته شده بود جهت مصارف نظامی و جهتیابی. دقایقی رو داخل فرانسه قدم زدیم. بهمون یاد دادن چطوری بدویم، و یاد گرفتیم. حالا دیگه با اعتمادبهنفس و سرعت بیشتری راه میرفتیم.
البته ما رو به اسم اسکی آوردن و تصور میکردیم قراره سر بخوریم از اون بالا، ولی فقط دو ساعت پیادهروی بود. در طول مسیر نظم و ترتیبمون بههم ریخت و تنها شدم کل مسیر. پسر کامرونی اتاق بغلیم هم اومده بود، اما با دوستاش بود.
برگشتیم پایین و کفشها رو تحویل دادیم. اتوبوس ما رو برد دم رستوران برای شام. وسط هفته تعطیلن، اما برای ما باز کرده بودن. میزها و وسایل سفره رو با نظم و ترتیب چیده بودن و ما رفتیم یه جا نشستیم. اون برزیلیه رفت تو صف دسشویی و من رفتم کنار کسی که دم اتوبوس باهاش آشنا شده بودم نشستم. فکر میکردم ایتالیاییه، اما سوری بود. ازش عکس گرفتم. گفت ماه هم بیفته، گفتم دو ماه در یک قاب. بعداً گفت اسمش نوره. گفتم پس بیراه هم نگفتم. خواستم فیلمایی که گرفته برام بفرسته. اینستامو گرفت.
ظهر بهشون تلفن زده بودم که گوشت قرمز نمیخورم. برای من و یه نفر دیگه یه ظرف پیشغذای جدا تدارک دیده بودن که پنیر و سبزیجاتش بیشتر بود. واسه بقیه کالباس داشت در عوض. بیشتر شبیه ظرف مزه بود تا پیشغذا! یه چیزی بود مث مربا، ولی پیاز. خیلی جالب بود، خوشم اومد. غذای اصلی هم جدید بود برام. دو نوع Polenta: یکی ساده و دیگری با پنیر gorgonzola که بهش میگن concia. در واقع انگار فرنی با آرد ذرت بود. اونی که پنیر داشت داخلش یه چیزای سبزی هم داشت که اول فکر کردم سبزیجاته، بعد فهمیدم کپک پنیرهس! خوشمزه بود ولی. سوسیس هم داشت که من نخوردم. از قضا، نور هم مسلمون بود و نمیخواست سوسیس خوک بخوره، پس باهم بیشتر از چیزای دیگه خوردیم. آخر هم دسر آوردن که برای ما رو یادش رفت، دیرتر آورد! نفهمیدم اسمش چیه، اما خوب بود، و خیلی شیرین. ترکیدم. فکر کنم پروسهی شام خیلی ایتالیایی بود و یه دو ساعتی طول کشید!
دور میز هم با افراد جدیدی آشنا شدم. یه زوج ایتالیایی اهل ناپلی و یه دختر کلمبیایی. همش درمورد غذای مختلف و غذاهای موردعلاقهشون صحبت میکردن. نور یه غذای سوری معرفی کرد که همون دلمهی ما بود، اما به صورت رولشده. نور آدم گرم و پرانرژیای به نظر میرسید. همونجا پیشنهاد داد فردا سوپرگا بریم! یعنی کلیسای معروف بالای کوه، و همه موافقت کردیم. اومدیم بیرون و سه نفر هم اونجا به جمع فردا اضافه شدن که من حتی اسمشون رو هم نفهمیدم. بعدم رفتیم خونه دیگه! همین.
#سفر
❤11
یه چیز مهمی رو یادم رفت در مورد اون شب بگم.
از اونجایی که دنبال کشف چیزهای جدید و متنوعم، هی مزههای مختلف رو باهم ضربدری تست میکردم ببینم چی درمیاد، و بقیه هی بهم میخندیدن که چیکار داری میکنی!
مربای پیاز رو با اون دسره خوردم و پشماشون ریخت. یا مربا رو با اون فرنی ذرت تست کردم. نور میگفت یه چیز شور با شیرین؟ گفتم حالا تست میکنیم دیگه، نمیمیریم که! قانون که نیست! فکر کنم همهی غذاها اینطوری به وجود اومدن که روزی کسی دو سهتا چیز رو باهم خورده و اون غذا اختراع شده!
از اونجایی که دنبال کشف چیزهای جدید و متنوعم، هی مزههای مختلف رو باهم ضربدری تست میکردم ببینم چی درمیاد، و بقیه هی بهم میخندیدن که چیکار داری میکنی!
مربای پیاز رو با اون دسره خوردم و پشماشون ریخت. یا مربا رو با اون فرنی ذرت تست کردم. نور میگفت یه چیز شور با شیرین؟ گفتم حالا تست میکنیم دیگه، نمیمیریم که! قانون که نیست! فکر کنم همهی غذاها اینطوری به وجود اومدن که روزی کسی دو سهتا چیز رو باهم خورده و اون غذا اختراع شده!
❤13
#سفر ونیز
روز اول، ۱۳ کیلومتر پیادهروی:
بلیت اتوبوسم ساعت ۸:۵۰ بود. هفتونیم بیدار شدم و ۸ خارج. به موقع رسیدم و همهچی اوکی بود. با یه ترفند که فقط به ذهن یه ایرانی میرسه، هزینهی رفتوبرگشتم فقط ۱۰ یورو شده بود. اومدم عوض اتوبوس مستقیم، دوتیکهش کردم و دیدم خیلی ارزونتر شد. از رفت، اتوبوسم یکی بود. فقط وسط راه پیاده شدم، بلیت جدید رو نشون دادم و سوار شدم در صندلی جدید. قبلش کنارم کسی نبود، اما پشتم دوتا دختر ظاهراً قزاق بودن که روسی حرف میزدن، و سمت مقابل دوتا دختر که تنها سفر میکردن. طوری خوابیدن که فکر کردم مث من تا آخر خط قراره بیان، اما وسط راه پیاده شدن. بلیتها رو غالباً جوری میدن که اگه تنهایی، کنارت خالی باشه. و اگه خودت میخوای حتماً کنارت خالی باشه، میتونی نصف پول یه صندلی رو بدی تا خالی بذارنش.
در نیمهی دوم سفر کنارم دختری به نام سیلویا نشست و بلافاصله لپتاپشو درآورد شروع کرد به عکس ادیتکردن. پرسیدم عکاسی؟ گفت آره. گفتم منم دارم میرم ونیز عکس بگیرم. گفت من پارسال رفتم عکس گرفتم. عکساشو نشون داد. عکس از سگها زیاد داشت. گفت سگ دوس دارم. بعد عکس یه بچه رو نشون داد، گفت خواهرزادمه، خیلی کیوته. گفتم به خالهش رفته. گفت میرم خونهی خواهرم که اونجا زندگی میکنه. گفتم خوششانسی. گفت ونیز خیلی شلوغه، آماده باش براش. ازش یه سوال درمورد ادیت پرسیدم و جواب داد، بعد گفت الانم عجله دارم و باید عکسها رو ساعت ۶ تحویل بدم. منظورش این بود که حرف نزن بذار کارمو بکنم. گفتم پس وقتی رسیدیم صحبت میکنیم، اما وقتی رسیدیم سریع پیاده شد رفت. بدون خداحافظی.
ردیف جلوتر یه خانم آمریکایی بود که کل مسیر داشت با صدای بلند با تلفن صحبت میکرد، و حرفای بیزنسی میزد. حدود ۴ ساعت نشسته بودم و زانوهام به فاک رفت. اتوبوس به موقع حرکت کرده بود و رسیده بود. وقتی رسیدیم بارون نمنم میومد. هنوز ناهار نخورده بودم و گشنهم بود. رفتم ایستگاه قطار. تا بلیتو گرفتم، قطاری که منتظر بود، رفت. حالا من مجبور بودم منتظر قطار بعدی باشم که برم. خوشبختانه تقریباً هر ۵ دقیقه قطار بود، ولی اینو بعداً فهمیدم، و بیشتر انتظار کشیدم. بلیتش ۱.۴۵ یورو بود. قطارش دوطبقهی اتوبوسی بود، مث قطار تهران-کرج! اما خب تمیز و خلوت بود، و دستفروش هم نداشت. سهتا دختر بودن که امریکن صحبت میکردن؛ ظاهراً توریست بودن. از پنجرهی قطار دیدم که رفتیم روی آب و داریم به جزیرهی مصنوعی ونیز نزدیک میشیم(۱).
۱۰ دقیقه بعد پیاده شده بودم و داشتم میرفتم به سمت خروجی ایستگاه. همزمان کنارم یکی از اون دخترا که سبزه بود هم در حال حرکت بود. بهش گفتم شنیدم داشتی صحبت میکردی. قبل از اینکه ادامه بدم گفت آره با خودم صحبت میکردم، ببخشید اگه مزاحمت شده. گفتم میخواستم بپرسم آمریکایی هستی؟ گفت آها، آره. تو چی؟ گفتم بیا حدس بزنیم. اما یادم نمیاد چی گفت، چون اشتباه بود. بهش گفتم ایران (همیشه به اینجا که میرسه بین دوراهی جرأت و حقیقت میمونم، و همیشه هم راستشو با خجالت و ترس از قضاوتشدن میگم. چون پیشفرضم اینه که در ذهن همه روی برخوردشون با من تاثیر منفی داره). گفتم من برای عکاسی از کارناوال اومدم، گفت منم همینطور. گفت دومین بارشه میاد، یه شب هست، در مورد اینکه هتلش چقدر دوره و چطوری میخواد بره گفت. و یهو وایستاد و سرش رو کرد تو گوشیش. گفتم میخوای باهم بریم عکاسی کنیم. گفت من با دوستامم، که ظاهراً تو آمریکا یعنی نه. تعجب کردم چون تنها بود! اما دیدم که مزاحمم، و خدافظی کردم و اومدم بیرون. هیچوقت نمیتونم بفهمم که گفتن ملیتم باعث ریجکت شدنم میشه، یا مشکل از خودمه. ترجیح میدم بهخاطر ایرانیبودنم باشه، که حداقل بدونم تقصیر من نیست.
هوا کمی بارونی بود و دستفروشان موقعیتشناس در حال فروش چتر به مسافران تازهرسیده بودن. به سوی مقصد نامشخصی شروع به حرکت کردم و کمی عکس گرفتم(۲و۳). البته میدونستم که میخوام برم به سمت موزه، اما بدون استفاده از نقشه. سرراه دیدم قیمت رستورانها که منوهاشون رو بیرون گذاشتن، خیلی بالاس. تصمیم گرفتم از ساندویچیها غذا بگیرم. سر راه یه تیکه پیتزا گرفتم به ۲.۸ یورو. دیدم نمیشه از نقشه استفاده نکرد و خیلی پیچدرپیچه اینجا. از مسیرهایی که گاهی حتی از کوچه باریکهای جنوا هم تنگتر بودن، خودمو رسوندم به موزه.
فروشندهی بلیت گفت با تخفیف دانشجویی میشه ۱۱.۵ یورو. شک کردم که برم یا نه، چون خیلی زیاد بود. اما در نهایت جام زهر رو سر کشیدم و رفتم. یه نقاشی از پیِر بونار داشت که نوشته بود تنها اثر بونار در کل ایتالیاست. برام عجیب بود. دو ساعتی اونجا بودم و اومدم بیرون رفتم به سمت یه پل معروف شهر، که در مسیرم بود. پل Rialto (ف ۴). خیلی شلوغ بود. همه در حال عکسگرفتن بودن. رفتم به طرف مرکز شهر و اصلیترین بخشش. سر راه ویترین مغازهها رو هم نگاه میکردم(ع ۵ تا ۹).
ادامه...
روز اول، ۱۳ کیلومتر پیادهروی:
بلیت اتوبوسم ساعت ۸:۵۰ بود. هفتونیم بیدار شدم و ۸ خارج. به موقع رسیدم و همهچی اوکی بود. با یه ترفند که فقط به ذهن یه ایرانی میرسه، هزینهی رفتوبرگشتم فقط ۱۰ یورو شده بود. اومدم عوض اتوبوس مستقیم، دوتیکهش کردم و دیدم خیلی ارزونتر شد. از رفت، اتوبوسم یکی بود. فقط وسط راه پیاده شدم، بلیت جدید رو نشون دادم و سوار شدم در صندلی جدید. قبلش کنارم کسی نبود، اما پشتم دوتا دختر ظاهراً قزاق بودن که روسی حرف میزدن، و سمت مقابل دوتا دختر که تنها سفر میکردن. طوری خوابیدن که فکر کردم مث من تا آخر خط قراره بیان، اما وسط راه پیاده شدن. بلیتها رو غالباً جوری میدن که اگه تنهایی، کنارت خالی باشه. و اگه خودت میخوای حتماً کنارت خالی باشه، میتونی نصف پول یه صندلی رو بدی تا خالی بذارنش.
در نیمهی دوم سفر کنارم دختری به نام سیلویا نشست و بلافاصله لپتاپشو درآورد شروع کرد به عکس ادیتکردن. پرسیدم عکاسی؟ گفت آره. گفتم منم دارم میرم ونیز عکس بگیرم. گفت من پارسال رفتم عکس گرفتم. عکساشو نشون داد. عکس از سگها زیاد داشت. گفت سگ دوس دارم. بعد عکس یه بچه رو نشون داد، گفت خواهرزادمه، خیلی کیوته. گفتم به خالهش رفته. گفت میرم خونهی خواهرم که اونجا زندگی میکنه. گفتم خوششانسی. گفت ونیز خیلی شلوغه، آماده باش براش. ازش یه سوال درمورد ادیت پرسیدم و جواب داد، بعد گفت الانم عجله دارم و باید عکسها رو ساعت ۶ تحویل بدم. منظورش این بود که حرف نزن بذار کارمو بکنم. گفتم پس وقتی رسیدیم صحبت میکنیم، اما وقتی رسیدیم سریع پیاده شد رفت. بدون خداحافظی.
ردیف جلوتر یه خانم آمریکایی بود که کل مسیر داشت با صدای بلند با تلفن صحبت میکرد، و حرفای بیزنسی میزد. حدود ۴ ساعت نشسته بودم و زانوهام به فاک رفت. اتوبوس به موقع حرکت کرده بود و رسیده بود. وقتی رسیدیم بارون نمنم میومد. هنوز ناهار نخورده بودم و گشنهم بود. رفتم ایستگاه قطار. تا بلیتو گرفتم، قطاری که منتظر بود، رفت. حالا من مجبور بودم منتظر قطار بعدی باشم که برم. خوشبختانه تقریباً هر ۵ دقیقه قطار بود، ولی اینو بعداً فهمیدم، و بیشتر انتظار کشیدم. بلیتش ۱.۴۵ یورو بود. قطارش دوطبقهی اتوبوسی بود، مث قطار تهران-کرج! اما خب تمیز و خلوت بود، و دستفروش هم نداشت. سهتا دختر بودن که امریکن صحبت میکردن؛ ظاهراً توریست بودن. از پنجرهی قطار دیدم که رفتیم روی آب و داریم به جزیرهی مصنوعی ونیز نزدیک میشیم(۱).
۱۰ دقیقه بعد پیاده شده بودم و داشتم میرفتم به سمت خروجی ایستگاه. همزمان کنارم یکی از اون دخترا که سبزه بود هم در حال حرکت بود. بهش گفتم شنیدم داشتی صحبت میکردی. قبل از اینکه ادامه بدم گفت آره با خودم صحبت میکردم، ببخشید اگه مزاحمت شده. گفتم میخواستم بپرسم آمریکایی هستی؟ گفت آها، آره. تو چی؟ گفتم بیا حدس بزنیم. اما یادم نمیاد چی گفت، چون اشتباه بود. بهش گفتم ایران (همیشه به اینجا که میرسه بین دوراهی جرأت و حقیقت میمونم، و همیشه هم راستشو با خجالت و ترس از قضاوتشدن میگم. چون پیشفرضم اینه که در ذهن همه روی برخوردشون با من تاثیر منفی داره). گفتم من برای عکاسی از کارناوال اومدم، گفت منم همینطور. گفت دومین بارشه میاد، یه شب هست، در مورد اینکه هتلش چقدر دوره و چطوری میخواد بره گفت. و یهو وایستاد و سرش رو کرد تو گوشیش. گفتم میخوای باهم بریم عکاسی کنیم. گفت من با دوستامم، که ظاهراً تو آمریکا یعنی نه. تعجب کردم چون تنها بود! اما دیدم که مزاحمم، و خدافظی کردم و اومدم بیرون. هیچوقت نمیتونم بفهمم که گفتن ملیتم باعث ریجکت شدنم میشه، یا مشکل از خودمه. ترجیح میدم بهخاطر ایرانیبودنم باشه، که حداقل بدونم تقصیر من نیست.
هوا کمی بارونی بود و دستفروشان موقعیتشناس در حال فروش چتر به مسافران تازهرسیده بودن. به سوی مقصد نامشخصی شروع به حرکت کردم و کمی عکس گرفتم(۲و۳). البته میدونستم که میخوام برم به سمت موزه، اما بدون استفاده از نقشه. سرراه دیدم قیمت رستورانها که منوهاشون رو بیرون گذاشتن، خیلی بالاس. تصمیم گرفتم از ساندویچیها غذا بگیرم. سر راه یه تیکه پیتزا گرفتم به ۲.۸ یورو. دیدم نمیشه از نقشه استفاده نکرد و خیلی پیچدرپیچه اینجا. از مسیرهایی که گاهی حتی از کوچه باریکهای جنوا هم تنگتر بودن، خودمو رسوندم به موزه.
فروشندهی بلیت گفت با تخفیف دانشجویی میشه ۱۱.۵ یورو. شک کردم که برم یا نه، چون خیلی زیاد بود. اما در نهایت جام زهر رو سر کشیدم و رفتم. یه نقاشی از پیِر بونار داشت که نوشته بود تنها اثر بونار در کل ایتالیاست. برام عجیب بود. دو ساعتی اونجا بودم و اومدم بیرون رفتم به سمت یه پل معروف شهر، که در مسیرم بود. پل Rialto (ف ۴). خیلی شلوغ بود. همه در حال عکسگرفتن بودن. رفتم به طرف مرکز شهر و اصلیترین بخشش. سر راه ویترین مغازهها رو هم نگاه میکردم(ع ۵ تا ۹).
ادامه...
❤11👍2