بالاخره فرصت شد و همت کردم قسمت آخر سفر مالت رو هم نوشتم. هرچند میدونم براتون مهم نیست، اما وزنش روی دوشم سنگینی میکرد و نیاز بود که پروندهش رو ببندم که بعد بتونم سفر بعدیم رو بنویسم.
نکتهای که یادم رفته بود در مورد مالت بگم، و در واقع شوک فرهنگی دومی که باهاش مواجه شدیم، این بود که زبانشون انگلیسی بود! به این موضوع عادت نداشتیم و خیلی باحاله که همه بلد باشن انگلیسی صحبت کنن.
نکتهای که یادم رفته بود در مورد مالت بگم، و در واقع شوک فرهنگی دومی که باهاش مواجه شدیم، این بود که زبانشون انگلیسی بود! به این موضوع عادت نداشتیم و خیلی باحاله که همه بلد باشن انگلیسی صحبت کنن.
❤18
ASHK | اشک
قسمت موردعلاقهم از برف، حتی بیشتر از تعطیلی، برفبازیه. کلاً از بچگی از اینجور بازیها خوشم میاومد! بیشتر سعی میکردم در مدرسه با پرتاب گچ به سمت بقیه این علاقهم رو ارضا کنم، چون برف خیلی کم میاومد. یکی-دو بار هم با دوستام اون اوایلی که پینتبال اومده…
مگه بریم کوه که یه کم برف ببینیم!
امروز برای اولین بار رفتم پیادهروی در برف، و تجربهی خوبی بود. نفری ۳۰ یورو دادیم با ایابوذهاب، تجهیزات و شام مفصل. به نظرم میارزید با این قیمت. البته اگه قرار بود خودم برم جوری میرفتم که برای شام نمونم، و ارزونتر میشد. فرصت بشه جزییاتشو مینویسم با ضمیمهی عکس.
امروز برای اولین بار رفتم پیادهروی در برف، و تجربهی خوبی بود. نفری ۳۰ یورو دادیم با ایابوذهاب، تجهیزات و شام مفصل. به نظرم میارزید با این قیمت. البته اگه قرار بود خودم برم جوری میرفتم که برای شام نمونم، و ارزونتر میشد. فرصت بشه جزییاتشو مینویسم با ضمیمهی عکس.
❤5👍1
ASHK | اشک
مگه بریم کوه که یه کم برف ببینیم! امروز برای اولین بار رفتم پیادهروی در برف، و تجربهی خوبی بود. نفری ۳۰ یورو دادیم با ایابوذهاب، تجهیزات و شام مفصل. به نظرم میارزید با این قیمت. البته اگه قرار بود خودم برم جوری میرفتم که برای شام نمونم، و ارزونتر میشد.…
تجربهی اسکی؟
صبح بعد از صبحانه رفتم باشگاه، چون میخواستم یه فاصله بیفته بعدش که برم خونه لباس عوض کنم و آذوقه بردارم. بعد رفتم سلف سریع غذا خوردم و خودمو رسوندم به محل مورد نظر. اتوبوس پارک بود و اکثراً سوار شده بودن. رفتم یه جای خالی پیدا کردم.
چند دقیقه بعد یه دختره اومد نشست. وقتی راه افتادیم اسمشو پرسیدم. گفت پستداک ریاضی میخونه! گفتم به من نزدیک نشو، تو دیوونهای! سعی کردم در طول مسیر در مورد همهچی صحبت کنیم، اما بازم گاهی سکوتای طولانی میافتاد. گفتم بهش قراره اینا رو بنویسم تو چنلم و ذکر کنم که دختر کیوت برزیلی کنارم بوده. یه ساعت و ربع بعد رسیدیم.
بعد که پیاده شدیم، بینمون کفشهای مخصوص تقسیم کردن و به دو زبان ایتالیایی و انگلیسی نحوهی استفادهشو گفتن. یه زوج شوخطبع بودن با دختر ده-دوازده سالهشون. از این بچهها بود که انگار تو برف و کوهستان بزرگ شده. یه پنج دقیقه پای کوه پیاده رفتیم تا به برف برسیم. چه اتفاقی برای زمین افتاده!؟ این وقت از سال و جایی که حتی همهی سال باید برف داشته باشه، به زور برف داشت! هوا چرا سرد نبود؟ اینهمه لباس برداشته بودیم، اما نیاز نشد. کلاه و شالگردن و دستکشهام از کولهم درنیومد. حتی دستهام هم یخ نزدن. نگران تغییرات آبوهواییام خلاصه.
کفشها رو پوشیدیم و یکییکی چک کردن که درست باشه. اولش راهرفتن سخت و عجیب بود. مث یه گله بچهپنگوئن بودیم که تازه دارن راهرفتن یاد میگیرن.
زیر کفشها ششتا میخ داشت که میرفت داخل برف و یخ و صدای خوبی میداد، و از سرخوردن جلوگیری میکرد. در عین حال سطحش هم گسترده بودن و با توزین نیرو، کمتر از چیزی که باید فرو میرفت. اما مثل این بود که به پات وزنه آویزون کنن و بخوای توی برف از سربالایی بالا بری. باید مواظب میبودی که پاهات زیاد ازهم باز نشن، موازی باشن، و به نفر جلویی هم خیلی نزدیک نشی، چون ممکن بود بههم گیر کنن و کلهپا بشی یا مچت پیچ بخوره، یا تیغهی فلزی جلوی کفش بره داخل پای جلویی. بهمون گفت خرابشون نکنین، که جفتی ۱۲۰ یورو قیمتشه! بهش نمیخوره.
در طول مسیر از روی ردپاهای برفی بهمون گفتن که فرق ردپای اسب با آهو چیه، و پشکل آهو چه شکلیه. در غربیترین نقطهی ایتالیا بودیم. رسیدیم به یه سنگ شبیه سنگ قبر، که نشوندهندهی مرز ایتالیا و فرانسه بود و از سال ۱۹۴۶ کاشته شده بود جهت مصارف نظامی و جهتیابی. دقایقی رو داخل فرانسه قدم زدیم. بهمون یاد دادن چطوری بدویم، و یاد گرفتیم. حالا دیگه با اعتمادبهنفس و سرعت بیشتری راه میرفتیم.
البته ما رو به اسم اسکی آوردن و تصور میکردیم قراره سر بخوریم از اون بالا، ولی فقط دو ساعت پیادهروی بود. در طول مسیر نظم و ترتیبمون بههم ریخت و تنها شدم کل مسیر. پسر کامرونی اتاق بغلیم هم اومده بود، اما با دوستاش بود.
برگشتیم پایین و کفشها رو تحویل دادیم. اتوبوس ما رو برد دم رستوران برای شام. وسط هفته تعطیلن، اما برای ما باز کرده بودن. میزها و وسایل سفره رو با نظم و ترتیب چیده بودن و ما رفتیم یه جا نشستیم. اون برزیلیه رفت تو صف دسشویی و من رفتم کنار کسی که دم اتوبوس باهاش آشنا شده بودم نشستم. فکر میکردم ایتالیاییه، اما سوری بود. ازش عکس گرفتم. گفت ماه هم بیفته، گفتم دو ماه در یک قاب. بعداً گفت اسمش نوره. گفتم پس بیراه هم نگفتم. خواستم فیلمایی که گرفته برام بفرسته. اینستامو گرفت.
ظهر بهشون تلفن زده بودم که گوشت قرمز نمیخورم. برای من و یه نفر دیگه یه ظرف پیشغذای جدا تدارک دیده بودن که پنیر و سبزیجاتش بیشتر بود. واسه بقیه کالباس داشت در عوض. بیشتر شبیه ظرف مزه بود تا پیشغذا! یه چیزی بود مث مربا، ولی پیاز. خیلی جالب بود، خوشم اومد. غذای اصلی هم جدید بود برام. دو نوع Polenta: یکی ساده و دیگری با پنیر gorgonzola که بهش میگن concia. در واقع انگار فرنی با آرد ذرت بود. اونی که پنیر داشت داخلش یه چیزای سبزی هم داشت که اول فکر کردم سبزیجاته، بعد فهمیدم کپک پنیرهس! خوشمزه بود ولی. سوسیس هم داشت که من نخوردم. از قضا، نور هم مسلمون بود و نمیخواست سوسیس خوک بخوره، پس باهم بیشتر از چیزای دیگه خوردیم. آخر هم دسر آوردن که برای ما رو یادش رفت، دیرتر آورد! نفهمیدم اسمش چیه، اما خوب بود، و خیلی شیرین. ترکیدم. فکر کنم پروسهی شام خیلی ایتالیایی بود و یه دو ساعتی طول کشید!
دور میز هم با افراد جدیدی آشنا شدم. یه زوج ایتالیایی اهل ناپلی و یه دختر کلمبیایی. همش درمورد غذای مختلف و غذاهای موردعلاقهشون صحبت میکردن. نور یه غذای سوری معرفی کرد که همون دلمهی ما بود، اما به صورت رولشده. نور آدم گرم و پرانرژیای به نظر میرسید. همونجا پیشنهاد داد فردا سوپرگا بریم! یعنی کلیسای معروف بالای کوه، و همه موافقت کردیم. اومدیم بیرون و سه نفر هم اونجا به جمع فردا اضافه شدن که من حتی اسمشون رو هم نفهمیدم. بعدم رفتیم خونه دیگه! همین.
#سفر
صبح بعد از صبحانه رفتم باشگاه، چون میخواستم یه فاصله بیفته بعدش که برم خونه لباس عوض کنم و آذوقه بردارم. بعد رفتم سلف سریع غذا خوردم و خودمو رسوندم به محل مورد نظر. اتوبوس پارک بود و اکثراً سوار شده بودن. رفتم یه جای خالی پیدا کردم.
چند دقیقه بعد یه دختره اومد نشست. وقتی راه افتادیم اسمشو پرسیدم. گفت پستداک ریاضی میخونه! گفتم به من نزدیک نشو، تو دیوونهای! سعی کردم در طول مسیر در مورد همهچی صحبت کنیم، اما بازم گاهی سکوتای طولانی میافتاد. گفتم بهش قراره اینا رو بنویسم تو چنلم و ذکر کنم که دختر کیوت برزیلی کنارم بوده. یه ساعت و ربع بعد رسیدیم.
بعد که پیاده شدیم، بینمون کفشهای مخصوص تقسیم کردن و به دو زبان ایتالیایی و انگلیسی نحوهی استفادهشو گفتن. یه زوج شوخطبع بودن با دختر ده-دوازده سالهشون. از این بچهها بود که انگار تو برف و کوهستان بزرگ شده. یه پنج دقیقه پای کوه پیاده رفتیم تا به برف برسیم. چه اتفاقی برای زمین افتاده!؟ این وقت از سال و جایی که حتی همهی سال باید برف داشته باشه، به زور برف داشت! هوا چرا سرد نبود؟ اینهمه لباس برداشته بودیم، اما نیاز نشد. کلاه و شالگردن و دستکشهام از کولهم درنیومد. حتی دستهام هم یخ نزدن. نگران تغییرات آبوهواییام خلاصه.
کفشها رو پوشیدیم و یکییکی چک کردن که درست باشه. اولش راهرفتن سخت و عجیب بود. مث یه گله بچهپنگوئن بودیم که تازه دارن راهرفتن یاد میگیرن.
زیر کفشها ششتا میخ داشت که میرفت داخل برف و یخ و صدای خوبی میداد، و از سرخوردن جلوگیری میکرد. در عین حال سطحش هم گسترده بودن و با توزین نیرو، کمتر از چیزی که باید فرو میرفت. اما مثل این بود که به پات وزنه آویزون کنن و بخوای توی برف از سربالایی بالا بری. باید مواظب میبودی که پاهات زیاد ازهم باز نشن، موازی باشن، و به نفر جلویی هم خیلی نزدیک نشی، چون ممکن بود بههم گیر کنن و کلهپا بشی یا مچت پیچ بخوره، یا تیغهی فلزی جلوی کفش بره داخل پای جلویی. بهمون گفت خرابشون نکنین، که جفتی ۱۲۰ یورو قیمتشه! بهش نمیخوره.
در طول مسیر از روی ردپاهای برفی بهمون گفتن که فرق ردپای اسب با آهو چیه، و پشکل آهو چه شکلیه. در غربیترین نقطهی ایتالیا بودیم. رسیدیم به یه سنگ شبیه سنگ قبر، که نشوندهندهی مرز ایتالیا و فرانسه بود و از سال ۱۹۴۶ کاشته شده بود جهت مصارف نظامی و جهتیابی. دقایقی رو داخل فرانسه قدم زدیم. بهمون یاد دادن چطوری بدویم، و یاد گرفتیم. حالا دیگه با اعتمادبهنفس و سرعت بیشتری راه میرفتیم.
البته ما رو به اسم اسکی آوردن و تصور میکردیم قراره سر بخوریم از اون بالا، ولی فقط دو ساعت پیادهروی بود. در طول مسیر نظم و ترتیبمون بههم ریخت و تنها شدم کل مسیر. پسر کامرونی اتاق بغلیم هم اومده بود، اما با دوستاش بود.
برگشتیم پایین و کفشها رو تحویل دادیم. اتوبوس ما رو برد دم رستوران برای شام. وسط هفته تعطیلن، اما برای ما باز کرده بودن. میزها و وسایل سفره رو با نظم و ترتیب چیده بودن و ما رفتیم یه جا نشستیم. اون برزیلیه رفت تو صف دسشویی و من رفتم کنار کسی که دم اتوبوس باهاش آشنا شده بودم نشستم. فکر میکردم ایتالیاییه، اما سوری بود. ازش عکس گرفتم. گفت ماه هم بیفته، گفتم دو ماه در یک قاب. بعداً گفت اسمش نوره. گفتم پس بیراه هم نگفتم. خواستم فیلمایی که گرفته برام بفرسته. اینستامو گرفت.
ظهر بهشون تلفن زده بودم که گوشت قرمز نمیخورم. برای من و یه نفر دیگه یه ظرف پیشغذای جدا تدارک دیده بودن که پنیر و سبزیجاتش بیشتر بود. واسه بقیه کالباس داشت در عوض. بیشتر شبیه ظرف مزه بود تا پیشغذا! یه چیزی بود مث مربا، ولی پیاز. خیلی جالب بود، خوشم اومد. غذای اصلی هم جدید بود برام. دو نوع Polenta: یکی ساده و دیگری با پنیر gorgonzola که بهش میگن concia. در واقع انگار فرنی با آرد ذرت بود. اونی که پنیر داشت داخلش یه چیزای سبزی هم داشت که اول فکر کردم سبزیجاته، بعد فهمیدم کپک پنیرهس! خوشمزه بود ولی. سوسیس هم داشت که من نخوردم. از قضا، نور هم مسلمون بود و نمیخواست سوسیس خوک بخوره، پس باهم بیشتر از چیزای دیگه خوردیم. آخر هم دسر آوردن که برای ما رو یادش رفت، دیرتر آورد! نفهمیدم اسمش چیه، اما خوب بود، و خیلی شیرین. ترکیدم. فکر کنم پروسهی شام خیلی ایتالیایی بود و یه دو ساعتی طول کشید!
دور میز هم با افراد جدیدی آشنا شدم. یه زوج ایتالیایی اهل ناپلی و یه دختر کلمبیایی. همش درمورد غذای مختلف و غذاهای موردعلاقهشون صحبت میکردن. نور یه غذای سوری معرفی کرد که همون دلمهی ما بود، اما به صورت رولشده. نور آدم گرم و پرانرژیای به نظر میرسید. همونجا پیشنهاد داد فردا سوپرگا بریم! یعنی کلیسای معروف بالای کوه، و همه موافقت کردیم. اومدیم بیرون و سه نفر هم اونجا به جمع فردا اضافه شدن که من حتی اسمشون رو هم نفهمیدم. بعدم رفتیم خونه دیگه! همین.
#سفر
❤11