عاشق قدمهای کوچک اما مستمرم، و همیشه سعی کردم در زندگیم انجامش بدم. چیزهای کوچکی که میشه به روتین اضافه کرد، تا تبدیل به عادت یا مهارت بشن. مث عادتهای سلامتی/بهداشتی یا خوندن هرروزهی زبان.
مثلاً از حدود پنج سال پیش با اپ انکی که مخصوص فلشکارته، شروع کردم به مطالعهی واژگان انگلیسی. با اینکه یک سال و نیم از گرفتن مدرک تافلم میگذره و بهطور منطقی به زبان خوندن نیاز ندارم، هنوز هم هرروز دارم از انکی استفاده میکنم و همون کلمات رو دوره میکنم، به اضافهی ایتالیایی. تبدیل به بخش جداییناپذیر زندگیم شده دیگه، همونطور که مسواکزدن.
حالا اینا رو گفتم که بگم خیلی دوس دارم یه مربی یا سایت آموزشیای چیزی باشه که همینطوری یه مهارتی رو کمکم بتونم ازش یاد بگیرم. مثلاً اواسط تابستون با یه سایت آموزش تایپ دهانگشتی آشنا شدم. همون روز ثبتنام کردم و جلسهی اولش رو شروع کردم. تنظیمش کردم روی حداقل تمرین، یعنی روز پنج دقیقه. فکر کنم حدود چهار ماه بعد با روزی حداقل پنج دقیقه تمرین، همهی مراحلش رو با دقت بالای ۹۵ درصد تموم کردم. حالا نه اینکه الان دیگه بدون اشتباه تایپ کنم، ولی کارو یاد گرفتم و نسبت به قبلاً خیلی سریعترم. به اینجور چیزی الان نیاز دارم در زندگیم، راجع به مهارتهای اجتماعی مخصوصاً.
مثلاً از حدود پنج سال پیش با اپ انکی که مخصوص فلشکارته، شروع کردم به مطالعهی واژگان انگلیسی. با اینکه یک سال و نیم از گرفتن مدرک تافلم میگذره و بهطور منطقی به زبان خوندن نیاز ندارم، هنوز هم هرروز دارم از انکی استفاده میکنم و همون کلمات رو دوره میکنم، به اضافهی ایتالیایی. تبدیل به بخش جداییناپذیر زندگیم شده دیگه، همونطور که مسواکزدن.
حالا اینا رو گفتم که بگم خیلی دوس دارم یه مربی یا سایت آموزشیای چیزی باشه که همینطوری یه مهارتی رو کمکم بتونم ازش یاد بگیرم. مثلاً اواسط تابستون با یه سایت آموزش تایپ دهانگشتی آشنا شدم. همون روز ثبتنام کردم و جلسهی اولش رو شروع کردم. تنظیمش کردم روی حداقل تمرین، یعنی روز پنج دقیقه. فکر کنم حدود چهار ماه بعد با روزی حداقل پنج دقیقه تمرین، همهی مراحلش رو با دقت بالای ۹۵ درصد تموم کردم. حالا نه اینکه الان دیگه بدون اشتباه تایپ کنم، ولی کارو یاد گرفتم و نسبت به قبلاً خیلی سریعترم. به اینجور چیزی الان نیاز دارم در زندگیم، راجع به مهارتهای اجتماعی مخصوصاً.
❤12👍3
دیشب اولین مانگای عمرم رو تموم کردم. بالاخره!
چند ماه پیش شروعش کردم که شروع کرده باشم، اما نمیدونستم قراره اینقد طولانی بشه. دو جلد اولش رو دوستم داشت و ازش قرض گرفتم. بقیهشو آنلاین خوندم. هیولا، ۱۸ فاکینگ جلد بود! به عنوان تجربهی اول، و احتمالاً آخر، بد نبود.
چند صفحه طول کشید تا بفهمم مانگا از سمت راست کتاب شروع میشه، نه چپ. و باز چند صفحه طول کشید تا بفهمم هر صفحه از راست به چپ خونده میشه، مثل فارسی.
آخرش یه جملهی خوب داشت، به این شکل:
All lives were equal to you, but you've noticed by now the only thing all humans are equal in, is death.
چند ماه پیش شروعش کردم که شروع کرده باشم، اما نمیدونستم قراره اینقد طولانی بشه. دو جلد اولش رو دوستم داشت و ازش قرض گرفتم. بقیهشو آنلاین خوندم. هیولا، ۱۸ فاکینگ جلد بود! به عنوان تجربهی اول، و احتمالاً آخر، بد نبود.
چند صفحه طول کشید تا بفهمم مانگا از سمت راست کتاب شروع میشه، نه چپ. و باز چند صفحه طول کشید تا بفهمم هر صفحه از راست به چپ خونده میشه، مثل فارسی.
آخرش یه جملهی خوب داشت، به این شکل:
All lives were equal to you, but you've noticed by now the only thing all humans are equal in, is death.
❤11
ASHK | اشک
ادامه: اون دوتا خیلی آدمای باحالی بودن. هی میگفتن تخفیف بده، اینا دانشجوئن، ما هم از افغانستان اومدیم پول نداریم(در حالی که انگلیسی بودن). خیلی گرم و صمیمی برخورد میکردن و احساس میکردم خاله و داییمن. هرکار کردیم یارو از خر شیطون پایین نیومد، و با همون…
روز پنجم و پایانی #سفر، هشت کیلومتر پیادهروی.
صبح برخاستم و آرومآروم و نمنم آماده شدم رفتم پایین، چون میدونستم همسفرم به این زودیا پیداش نمیشه. گردنبند و گوشواره به شکل لاکپشت داشت، و خودش معترف بود که آدم کندیه. نونی که از شب قبل قایم کردهبودم رو برداشتم و با باقیموندهی پنیرم خوردم. خودم رو در لابی با مجلات و نقشهها سرگرم کردم و فکر کردم امروز کجا میتونیم بریم. رفتم پیش دختر دراز ریسپشن و ازش تشکر کردم برای کمکهاش و گفتم مهربونه. و اضافه کردم تازه کیوتم هست. حوصلهم سررفته بود، اما خب کار خاص و عجلهای هم نداشتم. نشستم تا بیاد. و بالاخره اومد. یه چیزی خورد و منم دوباره رفتم سرویس. در نهایت خارج شدیم از هاستل.
دیدیم هوا خوبه، و برای اولین بار در این چند روز، قایقها هم دارن کار میکنن (عکس۱). با همون کارت اتوبوس از قایق عمومی استفاده کردیم و ده دقیقه بعد، سمت مقابل اسکله بودیم. مسیری که شاید نیم ساعت طول میکشید برسیم. سر بالاییها رو پیاده رفتیم تا به مرکز شهر برسیم. قرار شد بریم کلیسای اصلی و مشهور شهر، که ورودیش ۱۲ فاکینگ یورو بود. اون تصمیم گرفت که نمیاد، و قرار شد من تنها برم. اونم رفت خودشو یه جوری سرگرم کنه. فکر کنم یه ساعتی داخل کلیسا بودم، و خیلی شلوغ بود. بهمون از این هدفونها و یه دستگاه متصل بهش دادن که در مورد هر قسمت توضیح میداد. دوتا نقاشی از کاراوجو هم داشت (عکس ۲ و ۳). کلیسای خیلی زیبا و پرداستانی بود، اما بازم فکر نمیکنم ۱۲ یورو بیارزه؛ تازه با ۳ یورو تخفیف دانشجویی.
اومدم بیرون میانوعدمو خوردم اول. بعد پرسیدم کجاست، و رفتم به سمتش. تو راه دوباره چشمم به سوغاتیفروشیا افتاد. گفتم باز برم ببینم چیزی پیدا میکنم یا نه. و یه گردنبند خوشگل گرفتم، که بعداً موند رو دستم. رفتم پیش دوستم قرار شد بشینیم بریم یه منطقه از شهر که خیلی مدرنتره و به کلابهاش معروفه، به نام سنجولیَن. شب اول اگه میتونستیم بریم کلاب، میدیدیم اونجا رو. ولی خب گویا این وقت از سال خلوتتره سرشون به خاطر توریست کمتر. سوار اتوبوس که شدیم انتظار داشتیم کارتهامون کار نکنن، چون بستهی ۵ روزه رو گرفته بودیم. اما کار کردن! اول رفتیم کنار دریا راه رفتیم یه کم (فیلم ۱)، و هتلهای لوکسش رو دیدیم. بعد گرسنه شدیم و از یه اغذیهی کوچیک کنار خیابون ساندویچ داغ خریدیم. یه حالت قطابطور بود، نمیدونم چجوری بگم. رفتیم نشستیم رو نیمکت پارک غذا خوردیم و گربهها رو دیدیم (عکس۵). بعد پیامک واریز بورس براش اومد و خواست خوشحالیش رو با بستنی قیفی جشن بگیره. باز رفتیم اونور خیابون نشستیم تا بستنیشو تموم کنه. بعد یه کم راه رفتیم و تازه رسیدیم به جاهاش جالبش! یه شعبهی Mr. Dick دیدیم و رفتیم داخل. سیر بودیم، وگرنه من یه vulva با خامه میگرفتم! (عکس ۶ و ۷) به فروشندهش که دختر شرقی جوانی بود، گفتم حتماً شغل فانی داری! خندید گفت آره. اومدیم بیرون و در کوچهی پلکانی معروف کلابهاش پیادهروی کردیم (فیلم ۲ و عکس ۹)
.تصمیم گرفتیم بریم فرودگاه چون دیگه وقتش بود. این بار دیگه کارتهامون کار نکردن و برای سوارشدن به اتوبوس نفری دو یورو پیاده شدیم. همهاستلی فرانسویمون رو هم اون عقب اتوبوس دیدیم. اون پروازم یه کم بعد از ما بود. داخل فرودگاه صبر کردیم تا دوستمون بره دسشویی. بعدش نصف باقیمونده از بطری آبش رو به زور خورد، که بذارن از گیت بازرسی رد بشه. دنبال صندلی کنار پریز برق بودیم که سخت پیدا میشد. خلاصه به هر مصیبتی بود جا پیدا کردیم و منتظر پرواز شدیم. یه بچهی نبموجبی بود که کتاب گندهای رو داشت میخوند (عکس آخر). اتفاق قابلذکری نیفتاد. نشستیم تو هواپیما در حالی که صندلیهای کنارم خالی بود. قرار بود اونم بیاد عقب که باهم باشیم، اما نیومد، و منم چرت زدم.
به موقع رسیدیم. من که بلیت اتوبوس داشتم، اما دوستم همونجا خرید و رفتیم سوار شدیم. بجز ما فقط سه چهار نفر دیگه بودن داخل اون اتوبوس. نیم ساعت بعد رسیدیم به ترمینال و مسیری رو باهم تا ایستگاه اتوبوس رفتیم. ازش با بغل و بوس، خدافظی کردم.
پایان.
صبح برخاستم و آرومآروم و نمنم آماده شدم رفتم پایین، چون میدونستم همسفرم به این زودیا پیداش نمیشه. گردنبند و گوشواره به شکل لاکپشت داشت، و خودش معترف بود که آدم کندیه. نونی که از شب قبل قایم کردهبودم رو برداشتم و با باقیموندهی پنیرم خوردم. خودم رو در لابی با مجلات و نقشهها سرگرم کردم و فکر کردم امروز کجا میتونیم بریم. رفتم پیش دختر دراز ریسپشن و ازش تشکر کردم برای کمکهاش و گفتم مهربونه. و اضافه کردم تازه کیوتم هست. حوصلهم سررفته بود، اما خب کار خاص و عجلهای هم نداشتم. نشستم تا بیاد. و بالاخره اومد. یه چیزی خورد و منم دوباره رفتم سرویس. در نهایت خارج شدیم از هاستل.
دیدیم هوا خوبه، و برای اولین بار در این چند روز، قایقها هم دارن کار میکنن (عکس۱). با همون کارت اتوبوس از قایق عمومی استفاده کردیم و ده دقیقه بعد، سمت مقابل اسکله بودیم. مسیری که شاید نیم ساعت طول میکشید برسیم. سر بالاییها رو پیاده رفتیم تا به مرکز شهر برسیم. قرار شد بریم کلیسای اصلی و مشهور شهر، که ورودیش ۱۲ فاکینگ یورو بود. اون تصمیم گرفت که نمیاد، و قرار شد من تنها برم. اونم رفت خودشو یه جوری سرگرم کنه. فکر کنم یه ساعتی داخل کلیسا بودم، و خیلی شلوغ بود. بهمون از این هدفونها و یه دستگاه متصل بهش دادن که در مورد هر قسمت توضیح میداد. دوتا نقاشی از کاراوجو هم داشت (عکس ۲ و ۳). کلیسای خیلی زیبا و پرداستانی بود، اما بازم فکر نمیکنم ۱۲ یورو بیارزه؛ تازه با ۳ یورو تخفیف دانشجویی.
اومدم بیرون میانوعدمو خوردم اول. بعد پرسیدم کجاست، و رفتم به سمتش. تو راه دوباره چشمم به سوغاتیفروشیا افتاد. گفتم باز برم ببینم چیزی پیدا میکنم یا نه. و یه گردنبند خوشگل گرفتم، که بعداً موند رو دستم. رفتم پیش دوستم قرار شد بشینیم بریم یه منطقه از شهر که خیلی مدرنتره و به کلابهاش معروفه، به نام سنجولیَن. شب اول اگه میتونستیم بریم کلاب، میدیدیم اونجا رو. ولی خب گویا این وقت از سال خلوتتره سرشون به خاطر توریست کمتر. سوار اتوبوس که شدیم انتظار داشتیم کارتهامون کار نکنن، چون بستهی ۵ روزه رو گرفته بودیم. اما کار کردن! اول رفتیم کنار دریا راه رفتیم یه کم (فیلم ۱)، و هتلهای لوکسش رو دیدیم. بعد گرسنه شدیم و از یه اغذیهی کوچیک کنار خیابون ساندویچ داغ خریدیم. یه حالت قطابطور بود، نمیدونم چجوری بگم. رفتیم نشستیم رو نیمکت پارک غذا خوردیم و گربهها رو دیدیم (عکس۵). بعد پیامک واریز بورس براش اومد و خواست خوشحالیش رو با بستنی قیفی جشن بگیره. باز رفتیم اونور خیابون نشستیم تا بستنیشو تموم کنه. بعد یه کم راه رفتیم و تازه رسیدیم به جاهاش جالبش! یه شعبهی Mr. Dick دیدیم و رفتیم داخل. سیر بودیم، وگرنه من یه vulva با خامه میگرفتم! (عکس ۶ و ۷) به فروشندهش که دختر شرقی جوانی بود، گفتم حتماً شغل فانی داری! خندید گفت آره. اومدیم بیرون و در کوچهی پلکانی معروف کلابهاش پیادهروی کردیم (فیلم ۲ و عکس ۹)
.تصمیم گرفتیم بریم فرودگاه چون دیگه وقتش بود. این بار دیگه کارتهامون کار نکردن و برای سوارشدن به اتوبوس نفری دو یورو پیاده شدیم. همهاستلی فرانسویمون رو هم اون عقب اتوبوس دیدیم. اون پروازم یه کم بعد از ما بود. داخل فرودگاه صبر کردیم تا دوستمون بره دسشویی. بعدش نصف باقیمونده از بطری آبش رو به زور خورد، که بذارن از گیت بازرسی رد بشه. دنبال صندلی کنار پریز برق بودیم که سخت پیدا میشد. خلاصه به هر مصیبتی بود جا پیدا کردیم و منتظر پرواز شدیم. یه بچهی نبموجبی بود که کتاب گندهای رو داشت میخوند (عکس آخر). اتفاق قابلذکری نیفتاد. نشستیم تو هواپیما در حالی که صندلیهای کنارم خالی بود. قرار بود اونم بیاد عقب که باهم باشیم، اما نیومد، و منم چرت زدم.
به موقع رسیدیم. من که بلیت اتوبوس داشتم، اما دوستم همونجا خرید و رفتیم سوار شدیم. بجز ما فقط سه چهار نفر دیگه بودن داخل اون اتوبوس. نیم ساعت بعد رسیدیم به ترمینال و مسیری رو باهم تا ایستگاه اتوبوس رفتیم. ازش با بغل و بوس، خدافظی کردم.
پایان.
❤6
بالاخره فرصت شد و همت کردم قسمت آخر سفر مالت رو هم نوشتم. هرچند میدونم براتون مهم نیست، اما وزنش روی دوشم سنگینی میکرد و نیاز بود که پروندهش رو ببندم که بعد بتونم سفر بعدیم رو بنویسم.
نکتهای که یادم رفته بود در مورد مالت بگم، و در واقع شوک فرهنگی دومی که باهاش مواجه شدیم، این بود که زبانشون انگلیسی بود! به این موضوع عادت نداشتیم و خیلی باحاله که همه بلد باشن انگلیسی صحبت کنن.
نکتهای که یادم رفته بود در مورد مالت بگم، و در واقع شوک فرهنگی دومی که باهاش مواجه شدیم، این بود که زبانشون انگلیسی بود! به این موضوع عادت نداشتیم و خیلی باحاله که همه بلد باشن انگلیسی صحبت کنن.
❤18
ASHK | اشک
قسمت موردعلاقهم از برف، حتی بیشتر از تعطیلی، برفبازیه. کلاً از بچگی از اینجور بازیها خوشم میاومد! بیشتر سعی میکردم در مدرسه با پرتاب گچ به سمت بقیه این علاقهم رو ارضا کنم، چون برف خیلی کم میاومد. یکی-دو بار هم با دوستام اون اوایلی که پینتبال اومده…
مگه بریم کوه که یه کم برف ببینیم!
امروز برای اولین بار رفتم پیادهروی در برف، و تجربهی خوبی بود. نفری ۳۰ یورو دادیم با ایابوذهاب، تجهیزات و شام مفصل. به نظرم میارزید با این قیمت. البته اگه قرار بود خودم برم جوری میرفتم که برای شام نمونم، و ارزونتر میشد. فرصت بشه جزییاتشو مینویسم با ضمیمهی عکس.
امروز برای اولین بار رفتم پیادهروی در برف، و تجربهی خوبی بود. نفری ۳۰ یورو دادیم با ایابوذهاب، تجهیزات و شام مفصل. به نظرم میارزید با این قیمت. البته اگه قرار بود خودم برم جوری میرفتم که برای شام نمونم، و ارزونتر میشد. فرصت بشه جزییاتشو مینویسم با ضمیمهی عکس.
❤5👍1
ASHK | اشک
مگه بریم کوه که یه کم برف ببینیم! امروز برای اولین بار رفتم پیادهروی در برف، و تجربهی خوبی بود. نفری ۳۰ یورو دادیم با ایابوذهاب، تجهیزات و شام مفصل. به نظرم میارزید با این قیمت. البته اگه قرار بود خودم برم جوری میرفتم که برای شام نمونم، و ارزونتر میشد.…
تجربهی اسکی؟
صبح بعد از صبحانه رفتم باشگاه، چون میخواستم یه فاصله بیفته بعدش که برم خونه لباس عوض کنم و آذوقه بردارم. بعد رفتم سلف سریع غذا خوردم و خودمو رسوندم به محل مورد نظر. اتوبوس پارک بود و اکثراً سوار شده بودن. رفتم یه جای خالی پیدا کردم.
چند دقیقه بعد یه دختره اومد نشست. وقتی راه افتادیم اسمشو پرسیدم. گفت پستداک ریاضی میخونه! گفتم به من نزدیک نشو، تو دیوونهای! سعی کردم در طول مسیر در مورد همهچی صحبت کنیم، اما بازم گاهی سکوتای طولانی میافتاد. گفتم بهش قراره اینا رو بنویسم تو چنلم و ذکر کنم که دختر کیوت برزیلی کنارم بوده. یه ساعت و ربع بعد رسیدیم.
بعد که پیاده شدیم، بینمون کفشهای مخصوص تقسیم کردن و به دو زبان ایتالیایی و انگلیسی نحوهی استفادهشو گفتن. یه زوج شوخطبع بودن با دختر ده-دوازده سالهشون. از این بچهها بود که انگار تو برف و کوهستان بزرگ شده. یه پنج دقیقه پای کوه پیاده رفتیم تا به برف برسیم. چه اتفاقی برای زمین افتاده!؟ این وقت از سال و جایی که حتی همهی سال باید برف داشته باشه، به زور برف داشت! هوا چرا سرد نبود؟ اینهمه لباس برداشته بودیم، اما نیاز نشد. کلاه و شالگردن و دستکشهام از کولهم درنیومد. حتی دستهام هم یخ نزدن. نگران تغییرات آبوهواییام خلاصه.
کفشها رو پوشیدیم و یکییکی چک کردن که درست باشه. اولش راهرفتن سخت و عجیب بود. مث یه گله بچهپنگوئن بودیم که تازه دارن راهرفتن یاد میگیرن.
زیر کفشها ششتا میخ داشت که میرفت داخل برف و یخ و صدای خوبی میداد، و از سرخوردن جلوگیری میکرد. در عین حال سطحش هم گسترده بودن و با توزین نیرو، کمتر از چیزی که باید فرو میرفت. اما مثل این بود که به پات وزنه آویزون کنن و بخوای توی برف از سربالایی بالا بری. باید مواظب میبودی که پاهات زیاد ازهم باز نشن، موازی باشن، و به نفر جلویی هم خیلی نزدیک نشی، چون ممکن بود بههم گیر کنن و کلهپا بشی یا مچت پیچ بخوره، یا تیغهی فلزی جلوی کفش بره داخل پای جلویی. بهمون گفت خرابشون نکنین، که جفتی ۱۲۰ یورو قیمتشه! بهش نمیخوره.
در طول مسیر از روی ردپاهای برفی بهمون گفتن که فرق ردپای اسب با آهو چیه، و پشکل آهو چه شکلیه. در غربیترین نقطهی ایتالیا بودیم. رسیدیم به یه سنگ شبیه سنگ قبر، که نشوندهندهی مرز ایتالیا و فرانسه بود و از سال ۱۹۴۶ کاشته شده بود جهت مصارف نظامی و جهتیابی. دقایقی رو داخل فرانسه قدم زدیم. بهمون یاد دادن چطوری بدویم، و یاد گرفتیم. حالا دیگه با اعتمادبهنفس و سرعت بیشتری راه میرفتیم.
البته ما رو به اسم اسکی آوردن و تصور میکردیم قراره سر بخوریم از اون بالا، ولی فقط دو ساعت پیادهروی بود. در طول مسیر نظم و ترتیبمون بههم ریخت و تنها شدم کل مسیر. پسر کامرونی اتاق بغلیم هم اومده بود، اما با دوستاش بود.
برگشتیم پایین و کفشها رو تحویل دادیم. اتوبوس ما رو برد دم رستوران برای شام. وسط هفته تعطیلن، اما برای ما باز کرده بودن. میزها و وسایل سفره رو با نظم و ترتیب چیده بودن و ما رفتیم یه جا نشستیم. اون برزیلیه رفت تو صف دسشویی و من رفتم کنار کسی که دم اتوبوس باهاش آشنا شده بودم نشستم. فکر میکردم ایتالیاییه، اما سوری بود. ازش عکس گرفتم. گفت ماه هم بیفته، گفتم دو ماه در یک قاب. بعداً گفت اسمش نوره. گفتم پس بیراه هم نگفتم. خواستم فیلمایی که گرفته برام بفرسته. اینستامو گرفت.
ظهر بهشون تلفن زده بودم که گوشت قرمز نمیخورم. برای من و یه نفر دیگه یه ظرف پیشغذای جدا تدارک دیده بودن که پنیر و سبزیجاتش بیشتر بود. واسه بقیه کالباس داشت در عوض. بیشتر شبیه ظرف مزه بود تا پیشغذا! یه چیزی بود مث مربا، ولی پیاز. خیلی جالب بود، خوشم اومد. غذای اصلی هم جدید بود برام. دو نوع Polenta: یکی ساده و دیگری با پنیر gorgonzola که بهش میگن concia. در واقع انگار فرنی با آرد ذرت بود. اونی که پنیر داشت داخلش یه چیزای سبزی هم داشت که اول فکر کردم سبزیجاته، بعد فهمیدم کپک پنیرهس! خوشمزه بود ولی. سوسیس هم داشت که من نخوردم. از قضا، نور هم مسلمون بود و نمیخواست سوسیس خوک بخوره، پس باهم بیشتر از چیزای دیگه خوردیم. آخر هم دسر آوردن که برای ما رو یادش رفت، دیرتر آورد! نفهمیدم اسمش چیه، اما خوب بود، و خیلی شیرین. ترکیدم. فکر کنم پروسهی شام خیلی ایتالیایی بود و یه دو ساعتی طول کشید!
دور میز هم با افراد جدیدی آشنا شدم. یه زوج ایتالیایی اهل ناپلی و یه دختر کلمبیایی. همش درمورد غذای مختلف و غذاهای موردعلاقهشون صحبت میکردن. نور یه غذای سوری معرفی کرد که همون دلمهی ما بود، اما به صورت رولشده. نور آدم گرم و پرانرژیای به نظر میرسید. همونجا پیشنهاد داد فردا سوپرگا بریم! یعنی کلیسای معروف بالای کوه، و همه موافقت کردیم. اومدیم بیرون و سه نفر هم اونجا به جمع فردا اضافه شدن که من حتی اسمشون رو هم نفهمیدم. بعدم رفتیم خونه دیگه! همین.
#سفر
صبح بعد از صبحانه رفتم باشگاه، چون میخواستم یه فاصله بیفته بعدش که برم خونه لباس عوض کنم و آذوقه بردارم. بعد رفتم سلف سریع غذا خوردم و خودمو رسوندم به محل مورد نظر. اتوبوس پارک بود و اکثراً سوار شده بودن. رفتم یه جای خالی پیدا کردم.
چند دقیقه بعد یه دختره اومد نشست. وقتی راه افتادیم اسمشو پرسیدم. گفت پستداک ریاضی میخونه! گفتم به من نزدیک نشو، تو دیوونهای! سعی کردم در طول مسیر در مورد همهچی صحبت کنیم، اما بازم گاهی سکوتای طولانی میافتاد. گفتم بهش قراره اینا رو بنویسم تو چنلم و ذکر کنم که دختر کیوت برزیلی کنارم بوده. یه ساعت و ربع بعد رسیدیم.
بعد که پیاده شدیم، بینمون کفشهای مخصوص تقسیم کردن و به دو زبان ایتالیایی و انگلیسی نحوهی استفادهشو گفتن. یه زوج شوخطبع بودن با دختر ده-دوازده سالهشون. از این بچهها بود که انگار تو برف و کوهستان بزرگ شده. یه پنج دقیقه پای کوه پیاده رفتیم تا به برف برسیم. چه اتفاقی برای زمین افتاده!؟ این وقت از سال و جایی که حتی همهی سال باید برف داشته باشه، به زور برف داشت! هوا چرا سرد نبود؟ اینهمه لباس برداشته بودیم، اما نیاز نشد. کلاه و شالگردن و دستکشهام از کولهم درنیومد. حتی دستهام هم یخ نزدن. نگران تغییرات آبوهواییام خلاصه.
کفشها رو پوشیدیم و یکییکی چک کردن که درست باشه. اولش راهرفتن سخت و عجیب بود. مث یه گله بچهپنگوئن بودیم که تازه دارن راهرفتن یاد میگیرن.
زیر کفشها ششتا میخ داشت که میرفت داخل برف و یخ و صدای خوبی میداد، و از سرخوردن جلوگیری میکرد. در عین حال سطحش هم گسترده بودن و با توزین نیرو، کمتر از چیزی که باید فرو میرفت. اما مثل این بود که به پات وزنه آویزون کنن و بخوای توی برف از سربالایی بالا بری. باید مواظب میبودی که پاهات زیاد ازهم باز نشن، موازی باشن، و به نفر جلویی هم خیلی نزدیک نشی، چون ممکن بود بههم گیر کنن و کلهپا بشی یا مچت پیچ بخوره، یا تیغهی فلزی جلوی کفش بره داخل پای جلویی. بهمون گفت خرابشون نکنین، که جفتی ۱۲۰ یورو قیمتشه! بهش نمیخوره.
در طول مسیر از روی ردپاهای برفی بهمون گفتن که فرق ردپای اسب با آهو چیه، و پشکل آهو چه شکلیه. در غربیترین نقطهی ایتالیا بودیم. رسیدیم به یه سنگ شبیه سنگ قبر، که نشوندهندهی مرز ایتالیا و فرانسه بود و از سال ۱۹۴۶ کاشته شده بود جهت مصارف نظامی و جهتیابی. دقایقی رو داخل فرانسه قدم زدیم. بهمون یاد دادن چطوری بدویم، و یاد گرفتیم. حالا دیگه با اعتمادبهنفس و سرعت بیشتری راه میرفتیم.
البته ما رو به اسم اسکی آوردن و تصور میکردیم قراره سر بخوریم از اون بالا، ولی فقط دو ساعت پیادهروی بود. در طول مسیر نظم و ترتیبمون بههم ریخت و تنها شدم کل مسیر. پسر کامرونی اتاق بغلیم هم اومده بود، اما با دوستاش بود.
برگشتیم پایین و کفشها رو تحویل دادیم. اتوبوس ما رو برد دم رستوران برای شام. وسط هفته تعطیلن، اما برای ما باز کرده بودن. میزها و وسایل سفره رو با نظم و ترتیب چیده بودن و ما رفتیم یه جا نشستیم. اون برزیلیه رفت تو صف دسشویی و من رفتم کنار کسی که دم اتوبوس باهاش آشنا شده بودم نشستم. فکر میکردم ایتالیاییه، اما سوری بود. ازش عکس گرفتم. گفت ماه هم بیفته، گفتم دو ماه در یک قاب. بعداً گفت اسمش نوره. گفتم پس بیراه هم نگفتم. خواستم فیلمایی که گرفته برام بفرسته. اینستامو گرفت.
ظهر بهشون تلفن زده بودم که گوشت قرمز نمیخورم. برای من و یه نفر دیگه یه ظرف پیشغذای جدا تدارک دیده بودن که پنیر و سبزیجاتش بیشتر بود. واسه بقیه کالباس داشت در عوض. بیشتر شبیه ظرف مزه بود تا پیشغذا! یه چیزی بود مث مربا، ولی پیاز. خیلی جالب بود، خوشم اومد. غذای اصلی هم جدید بود برام. دو نوع Polenta: یکی ساده و دیگری با پنیر gorgonzola که بهش میگن concia. در واقع انگار فرنی با آرد ذرت بود. اونی که پنیر داشت داخلش یه چیزای سبزی هم داشت که اول فکر کردم سبزیجاته، بعد فهمیدم کپک پنیرهس! خوشمزه بود ولی. سوسیس هم داشت که من نخوردم. از قضا، نور هم مسلمون بود و نمیخواست سوسیس خوک بخوره، پس باهم بیشتر از چیزای دیگه خوردیم. آخر هم دسر آوردن که برای ما رو یادش رفت، دیرتر آورد! نفهمیدم اسمش چیه، اما خوب بود، و خیلی شیرین. ترکیدم. فکر کنم پروسهی شام خیلی ایتالیایی بود و یه دو ساعتی طول کشید!
دور میز هم با افراد جدیدی آشنا شدم. یه زوج ایتالیایی اهل ناپلی و یه دختر کلمبیایی. همش درمورد غذای مختلف و غذاهای موردعلاقهشون صحبت میکردن. نور یه غذای سوری معرفی کرد که همون دلمهی ما بود، اما به صورت رولشده. نور آدم گرم و پرانرژیای به نظر میرسید. همونجا پیشنهاد داد فردا سوپرگا بریم! یعنی کلیسای معروف بالای کوه، و همه موافقت کردیم. اومدیم بیرون و سه نفر هم اونجا به جمع فردا اضافه شدن که من حتی اسمشون رو هم نفهمیدم. بعدم رفتیم خونه دیگه! همین.
#سفر
❤11