عاشق قدمهای کوچک اما مستمرم، و همیشه سعی کردم در زندگیم انجامش بدم. چیزهای کوچکی که میشه به روتین اضافه کرد، تا تبدیل به عادت یا مهارت بشن. مث عادتهای سلامتی/بهداشتی یا خوندن هرروزهی زبان.
مثلاً از حدود پنج سال پیش با اپ انکی که مخصوص فلشکارته، شروع کردم به مطالعهی واژگان انگلیسی. با اینکه یک سال و نیم از گرفتن مدرک تافلم میگذره و بهطور منطقی به زبان خوندن نیاز ندارم، هنوز هم هرروز دارم از انکی استفاده میکنم و همون کلمات رو دوره میکنم، به اضافهی ایتالیایی. تبدیل به بخش جداییناپذیر زندگیم شده دیگه، همونطور که مسواکزدن.
حالا اینا رو گفتم که بگم خیلی دوس دارم یه مربی یا سایت آموزشیای چیزی باشه که همینطوری یه مهارتی رو کمکم بتونم ازش یاد بگیرم. مثلاً اواسط تابستون با یه سایت آموزش تایپ دهانگشتی آشنا شدم. همون روز ثبتنام کردم و جلسهی اولش رو شروع کردم. تنظیمش کردم روی حداقل تمرین، یعنی روز پنج دقیقه. فکر کنم حدود چهار ماه بعد با روزی حداقل پنج دقیقه تمرین، همهی مراحلش رو با دقت بالای ۹۵ درصد تموم کردم. حالا نه اینکه الان دیگه بدون اشتباه تایپ کنم، ولی کارو یاد گرفتم و نسبت به قبلاً خیلی سریعترم. به اینجور چیزی الان نیاز دارم در زندگیم، راجع به مهارتهای اجتماعی مخصوصاً.
مثلاً از حدود پنج سال پیش با اپ انکی که مخصوص فلشکارته، شروع کردم به مطالعهی واژگان انگلیسی. با اینکه یک سال و نیم از گرفتن مدرک تافلم میگذره و بهطور منطقی به زبان خوندن نیاز ندارم، هنوز هم هرروز دارم از انکی استفاده میکنم و همون کلمات رو دوره میکنم، به اضافهی ایتالیایی. تبدیل به بخش جداییناپذیر زندگیم شده دیگه، همونطور که مسواکزدن.
حالا اینا رو گفتم که بگم خیلی دوس دارم یه مربی یا سایت آموزشیای چیزی باشه که همینطوری یه مهارتی رو کمکم بتونم ازش یاد بگیرم. مثلاً اواسط تابستون با یه سایت آموزش تایپ دهانگشتی آشنا شدم. همون روز ثبتنام کردم و جلسهی اولش رو شروع کردم. تنظیمش کردم روی حداقل تمرین، یعنی روز پنج دقیقه. فکر کنم حدود چهار ماه بعد با روزی حداقل پنج دقیقه تمرین، همهی مراحلش رو با دقت بالای ۹۵ درصد تموم کردم. حالا نه اینکه الان دیگه بدون اشتباه تایپ کنم، ولی کارو یاد گرفتم و نسبت به قبلاً خیلی سریعترم. به اینجور چیزی الان نیاز دارم در زندگیم، راجع به مهارتهای اجتماعی مخصوصاً.
❤12👍3
دیشب اولین مانگای عمرم رو تموم کردم. بالاخره!
چند ماه پیش شروعش کردم که شروع کرده باشم، اما نمیدونستم قراره اینقد طولانی بشه. دو جلد اولش رو دوستم داشت و ازش قرض گرفتم. بقیهشو آنلاین خوندم. هیولا، ۱۸ فاکینگ جلد بود! به عنوان تجربهی اول، و احتمالاً آخر، بد نبود.
چند صفحه طول کشید تا بفهمم مانگا از سمت راست کتاب شروع میشه، نه چپ. و باز چند صفحه طول کشید تا بفهمم هر صفحه از راست به چپ خونده میشه، مثل فارسی.
آخرش یه جملهی خوب داشت، به این شکل:
All lives were equal to you, but you've noticed by now the only thing all humans are equal in, is death.
چند ماه پیش شروعش کردم که شروع کرده باشم، اما نمیدونستم قراره اینقد طولانی بشه. دو جلد اولش رو دوستم داشت و ازش قرض گرفتم. بقیهشو آنلاین خوندم. هیولا، ۱۸ فاکینگ جلد بود! به عنوان تجربهی اول، و احتمالاً آخر، بد نبود.
چند صفحه طول کشید تا بفهمم مانگا از سمت راست کتاب شروع میشه، نه چپ. و باز چند صفحه طول کشید تا بفهمم هر صفحه از راست به چپ خونده میشه، مثل فارسی.
آخرش یه جملهی خوب داشت، به این شکل:
All lives were equal to you, but you've noticed by now the only thing all humans are equal in, is death.
❤11
ASHK | اشک
ادامه: اون دوتا خیلی آدمای باحالی بودن. هی میگفتن تخفیف بده، اینا دانشجوئن، ما هم از افغانستان اومدیم پول نداریم(در حالی که انگلیسی بودن). خیلی گرم و صمیمی برخورد میکردن و احساس میکردم خاله و داییمن. هرکار کردیم یارو از خر شیطون پایین نیومد، و با همون…
روز پنجم و پایانی #سفر، هشت کیلومتر پیادهروی.
صبح برخاستم و آرومآروم و نمنم آماده شدم رفتم پایین، چون میدونستم همسفرم به این زودیا پیداش نمیشه. گردنبند و گوشواره به شکل لاکپشت داشت، و خودش معترف بود که آدم کندیه. نونی که از شب قبل قایم کردهبودم رو برداشتم و با باقیموندهی پنیرم خوردم. خودم رو در لابی با مجلات و نقشهها سرگرم کردم و فکر کردم امروز کجا میتونیم بریم. رفتم پیش دختر دراز ریسپشن و ازش تشکر کردم برای کمکهاش و گفتم مهربونه. و اضافه کردم تازه کیوتم هست. حوصلهم سررفته بود، اما خب کار خاص و عجلهای هم نداشتم. نشستم تا بیاد. و بالاخره اومد. یه چیزی خورد و منم دوباره رفتم سرویس. در نهایت خارج شدیم از هاستل.
دیدیم هوا خوبه، و برای اولین بار در این چند روز، قایقها هم دارن کار میکنن (عکس۱). با همون کارت اتوبوس از قایق عمومی استفاده کردیم و ده دقیقه بعد، سمت مقابل اسکله بودیم. مسیری که شاید نیم ساعت طول میکشید برسیم. سر بالاییها رو پیاده رفتیم تا به مرکز شهر برسیم. قرار شد بریم کلیسای اصلی و مشهور شهر، که ورودیش ۱۲ فاکینگ یورو بود. اون تصمیم گرفت که نمیاد، و قرار شد من تنها برم. اونم رفت خودشو یه جوری سرگرم کنه. فکر کنم یه ساعتی داخل کلیسا بودم، و خیلی شلوغ بود. بهمون از این هدفونها و یه دستگاه متصل بهش دادن که در مورد هر قسمت توضیح میداد. دوتا نقاشی از کاراوجو هم داشت (عکس ۲ و ۳). کلیسای خیلی زیبا و پرداستانی بود، اما بازم فکر نمیکنم ۱۲ یورو بیارزه؛ تازه با ۳ یورو تخفیف دانشجویی.
اومدم بیرون میانوعدمو خوردم اول. بعد پرسیدم کجاست، و رفتم به سمتش. تو راه دوباره چشمم به سوغاتیفروشیا افتاد. گفتم باز برم ببینم چیزی پیدا میکنم یا نه. و یه گردنبند خوشگل گرفتم، که بعداً موند رو دستم. رفتم پیش دوستم قرار شد بشینیم بریم یه منطقه از شهر که خیلی مدرنتره و به کلابهاش معروفه، به نام سنجولیَن. شب اول اگه میتونستیم بریم کلاب، میدیدیم اونجا رو. ولی خب گویا این وقت از سال خلوتتره سرشون به خاطر توریست کمتر. سوار اتوبوس که شدیم انتظار داشتیم کارتهامون کار نکنن، چون بستهی ۵ روزه رو گرفته بودیم. اما کار کردن! اول رفتیم کنار دریا راه رفتیم یه کم (فیلم ۱)، و هتلهای لوکسش رو دیدیم. بعد گرسنه شدیم و از یه اغذیهی کوچیک کنار خیابون ساندویچ داغ خریدیم. یه حالت قطابطور بود، نمیدونم چجوری بگم. رفتیم نشستیم رو نیمکت پارک غذا خوردیم و گربهها رو دیدیم (عکس۵). بعد پیامک واریز بورس براش اومد و خواست خوشحالیش رو با بستنی قیفی جشن بگیره. باز رفتیم اونور خیابون نشستیم تا بستنیشو تموم کنه. بعد یه کم راه رفتیم و تازه رسیدیم به جاهاش جالبش! یه شعبهی Mr. Dick دیدیم و رفتیم داخل. سیر بودیم، وگرنه من یه vulva با خامه میگرفتم! (عکس ۶ و ۷) به فروشندهش که دختر شرقی جوانی بود، گفتم حتماً شغل فانی داری! خندید گفت آره. اومدیم بیرون و در کوچهی پلکانی معروف کلابهاش پیادهروی کردیم (فیلم ۲ و عکس ۹)
.تصمیم گرفتیم بریم فرودگاه چون دیگه وقتش بود. این بار دیگه کارتهامون کار نکردن و برای سوارشدن به اتوبوس نفری دو یورو پیاده شدیم. همهاستلی فرانسویمون رو هم اون عقب اتوبوس دیدیم. اون پروازم یه کم بعد از ما بود. داخل فرودگاه صبر کردیم تا دوستمون بره دسشویی. بعدش نصف باقیمونده از بطری آبش رو به زور خورد، که بذارن از گیت بازرسی رد بشه. دنبال صندلی کنار پریز برق بودیم که سخت پیدا میشد. خلاصه به هر مصیبتی بود جا پیدا کردیم و منتظر پرواز شدیم. یه بچهی نبموجبی بود که کتاب گندهای رو داشت میخوند (عکس آخر). اتفاق قابلذکری نیفتاد. نشستیم تو هواپیما در حالی که صندلیهای کنارم خالی بود. قرار بود اونم بیاد عقب که باهم باشیم، اما نیومد، و منم چرت زدم.
به موقع رسیدیم. من که بلیت اتوبوس داشتم، اما دوستم همونجا خرید و رفتیم سوار شدیم. بجز ما فقط سه چهار نفر دیگه بودن داخل اون اتوبوس. نیم ساعت بعد رسیدیم به ترمینال و مسیری رو باهم تا ایستگاه اتوبوس رفتیم. ازش با بغل و بوس، خدافظی کردم.
پایان.
صبح برخاستم و آرومآروم و نمنم آماده شدم رفتم پایین، چون میدونستم همسفرم به این زودیا پیداش نمیشه. گردنبند و گوشواره به شکل لاکپشت داشت، و خودش معترف بود که آدم کندیه. نونی که از شب قبل قایم کردهبودم رو برداشتم و با باقیموندهی پنیرم خوردم. خودم رو در لابی با مجلات و نقشهها سرگرم کردم و فکر کردم امروز کجا میتونیم بریم. رفتم پیش دختر دراز ریسپشن و ازش تشکر کردم برای کمکهاش و گفتم مهربونه. و اضافه کردم تازه کیوتم هست. حوصلهم سررفته بود، اما خب کار خاص و عجلهای هم نداشتم. نشستم تا بیاد. و بالاخره اومد. یه چیزی خورد و منم دوباره رفتم سرویس. در نهایت خارج شدیم از هاستل.
دیدیم هوا خوبه، و برای اولین بار در این چند روز، قایقها هم دارن کار میکنن (عکس۱). با همون کارت اتوبوس از قایق عمومی استفاده کردیم و ده دقیقه بعد، سمت مقابل اسکله بودیم. مسیری که شاید نیم ساعت طول میکشید برسیم. سر بالاییها رو پیاده رفتیم تا به مرکز شهر برسیم. قرار شد بریم کلیسای اصلی و مشهور شهر، که ورودیش ۱۲ فاکینگ یورو بود. اون تصمیم گرفت که نمیاد، و قرار شد من تنها برم. اونم رفت خودشو یه جوری سرگرم کنه. فکر کنم یه ساعتی داخل کلیسا بودم، و خیلی شلوغ بود. بهمون از این هدفونها و یه دستگاه متصل بهش دادن که در مورد هر قسمت توضیح میداد. دوتا نقاشی از کاراوجو هم داشت (عکس ۲ و ۳). کلیسای خیلی زیبا و پرداستانی بود، اما بازم فکر نمیکنم ۱۲ یورو بیارزه؛ تازه با ۳ یورو تخفیف دانشجویی.
اومدم بیرون میانوعدمو خوردم اول. بعد پرسیدم کجاست، و رفتم به سمتش. تو راه دوباره چشمم به سوغاتیفروشیا افتاد. گفتم باز برم ببینم چیزی پیدا میکنم یا نه. و یه گردنبند خوشگل گرفتم، که بعداً موند رو دستم. رفتم پیش دوستم قرار شد بشینیم بریم یه منطقه از شهر که خیلی مدرنتره و به کلابهاش معروفه، به نام سنجولیَن. شب اول اگه میتونستیم بریم کلاب، میدیدیم اونجا رو. ولی خب گویا این وقت از سال خلوتتره سرشون به خاطر توریست کمتر. سوار اتوبوس که شدیم انتظار داشتیم کارتهامون کار نکنن، چون بستهی ۵ روزه رو گرفته بودیم. اما کار کردن! اول رفتیم کنار دریا راه رفتیم یه کم (فیلم ۱)، و هتلهای لوکسش رو دیدیم. بعد گرسنه شدیم و از یه اغذیهی کوچیک کنار خیابون ساندویچ داغ خریدیم. یه حالت قطابطور بود، نمیدونم چجوری بگم. رفتیم نشستیم رو نیمکت پارک غذا خوردیم و گربهها رو دیدیم (عکس۵). بعد پیامک واریز بورس براش اومد و خواست خوشحالیش رو با بستنی قیفی جشن بگیره. باز رفتیم اونور خیابون نشستیم تا بستنیشو تموم کنه. بعد یه کم راه رفتیم و تازه رسیدیم به جاهاش جالبش! یه شعبهی Mr. Dick دیدیم و رفتیم داخل. سیر بودیم، وگرنه من یه vulva با خامه میگرفتم! (عکس ۶ و ۷) به فروشندهش که دختر شرقی جوانی بود، گفتم حتماً شغل فانی داری! خندید گفت آره. اومدیم بیرون و در کوچهی پلکانی معروف کلابهاش پیادهروی کردیم (فیلم ۲ و عکس ۹)
.تصمیم گرفتیم بریم فرودگاه چون دیگه وقتش بود. این بار دیگه کارتهامون کار نکردن و برای سوارشدن به اتوبوس نفری دو یورو پیاده شدیم. همهاستلی فرانسویمون رو هم اون عقب اتوبوس دیدیم. اون پروازم یه کم بعد از ما بود. داخل فرودگاه صبر کردیم تا دوستمون بره دسشویی. بعدش نصف باقیمونده از بطری آبش رو به زور خورد، که بذارن از گیت بازرسی رد بشه. دنبال صندلی کنار پریز برق بودیم که سخت پیدا میشد. خلاصه به هر مصیبتی بود جا پیدا کردیم و منتظر پرواز شدیم. یه بچهی نبموجبی بود که کتاب گندهای رو داشت میخوند (عکس آخر). اتفاق قابلذکری نیفتاد. نشستیم تو هواپیما در حالی که صندلیهای کنارم خالی بود. قرار بود اونم بیاد عقب که باهم باشیم، اما نیومد، و منم چرت زدم.
به موقع رسیدیم. من که بلیت اتوبوس داشتم، اما دوستم همونجا خرید و رفتیم سوار شدیم. بجز ما فقط سه چهار نفر دیگه بودن داخل اون اتوبوس. نیم ساعت بعد رسیدیم به ترمینال و مسیری رو باهم تا ایستگاه اتوبوس رفتیم. ازش با بغل و بوس، خدافظی کردم.
پایان.
❤6