ASHK | اشک
#موزه برِرا، میلان: 1- Supper at Emmaus, Caravaggio, 1606. 2- St. Mark Preaching in Alexandria, Gentile and Giovanni Bellini, 1504-7. 3- The Poultry Seller, Vincenzo Campi, 1578-81. 4- Martyrdom of Saint Catherine, Gaudenzio Ferrari, 1540 5- Self-Portrait…
#موزه برِرا، میلان.
تعدادی از آثار Francesco Hayez:
1- Self-Portrait at the Age of 57, 1848.
2- Doge Francesco Foscari’s Removal (The Two Foscari), 1844.
3- Bathsheba at Her Bath, 1841-2.
4- The Odalisque, 1839.
5- Melancholy, 1841-2.
6- The Kiss, 1859.
#نقاشی
تعدادی از آثار Francesco Hayez:
1- Self-Portrait at the Age of 57, 1848.
2- Doge Francesco Foscari’s Removal (The Two Foscari), 1844.
3- Bathsheba at Her Bath, 1841-2.
4- The Odalisque, 1839.
5- Melancholy, 1841-2.
6- The Kiss, 1859.
#نقاشی
❤4
ASHK | اشک
#موزه برِرا، میلان. تعدادی از آثار Francesco Hayez: 1- Self-Portrait at the Age of 57, 1848. 2- Doge Francesco Foscari’s Removal (The Two Foscari), 1844. 3- Bathsheba at Her Bath, 1841-2. 4- The Odalisque, 1839. 5- Melancholy, 1841-2. 6- The Kiss, 1859.…
اگه علاقهمند به نقاشی بوده باشید، حتماً میدونید که اون عکس آخر، جزو معروفترین بوسههای تاریخ هنره. اونم یه بوسهی آتشین!
آقای نقاش قصد داشته یه جوری امید برای یکپارچهشدن ایتالیا و اتحادشون با فرانسه رو نشون بده.
ژستشون طوریه که انگار خیلی سریع و لحظهآخری میخوان همو ببوسن و شاید خداحافظی کنن. اون سایهی گوشهی تصویر میگه احتمالاً خطری در کمینه. یادمه قبلاً یه جا خونده بودم که ممکنه این یه بوسهی ممنوعه باشه، و این دو، از دو جبههی مخالف باشن، یا حتی از دو طبقهی مختلف، مث سرباز و دختر اشرافی.
اون پارچهی ابریشم رو هم گذاشته بودن اونجا برای تست و نوشته بود همون جنسه، که نوعی پارچهی سنگینه که خودشو میندازه. بهش دست زدم و باحال بود!
نکتهی کنکوری: به سری قبلی نقاشیها که ریپلای کردم، عکس شمارهی هفت دقت کردین؟!
آقای نقاش قصد داشته یه جوری امید برای یکپارچهشدن ایتالیا و اتحادشون با فرانسه رو نشون بده.
ژستشون طوریه که انگار خیلی سریع و لحظهآخری میخوان همو ببوسن و شاید خداحافظی کنن. اون سایهی گوشهی تصویر میگه احتمالاً خطری در کمینه. یادمه قبلاً یه جا خونده بودم که ممکنه این یه بوسهی ممنوعه باشه، و این دو، از دو جبههی مخالف باشن، یا حتی از دو طبقهی مختلف، مث سرباز و دختر اشرافی.
اون پارچهی ابریشم رو هم گذاشته بودن اونجا برای تست و نوشته بود همون جنسه، که نوعی پارچهی سنگینه که خودشو میندازه. بهش دست زدم و باحال بود!
نکتهی کنکوری: به سری قبلی نقاشیها که ریپلای کردم، عکس شمارهی هفت دقت کردین؟!
❤5❤🔥1🍓1
ASHK | اشک
روز چهارم #سفر، هفت کیلومتر پیادهروی. صبح با صدای وز وز پشه دم گوشم زودتر بیدار شدم. به منظور مقابله تا گوشم رفتم زیر پتو، اما از گرما نتونستم بخوابم. تصمیم گرفتیم حالا که تور کشتیمون به خاطر هوا کنسل شده، خودمون با پای خودمون بریم به جزیرهی نزدیک، و…
ادامه:
اون دوتا خیلی آدمای باحالی بودن. هی میگفتن تخفیف بده، اینا دانشجوئن، ما هم از افغانستان اومدیم پول نداریم(در حالی که انگلیسی بودن). خیلی گرم و صمیمی برخورد میکردن و احساس میکردم خاله و داییمن. هرکار کردیم یارو از خر شیطون پایین نیومد، و با همون ۱۵ فاکینگ یورو رفتیم. هرچند بازم نسبت به اون توری که کنسل شده بود، چند یورو ذخیره کردیم. سوار قایق شدیم و در اون گرگومیش ما رو برد اونجا دور داد(عکس یک و دو). اینجا هم در نور آفتاب قشنگتر میبود. نیمساعت رفت و برگشتمون طول کشید. هوا دیگه تاریک شده بود. رفتیم داخل لنج یه جا نشستیم و سرگرم گوشیهامون شدیم. چندتا میز اونطرفتر، سهتا از همهاستلیهامون رو دیدیم و دست تکون دادیم. یکیش اون فرانسویه بود، با یه پسر پانامایی که در مادرید درس میخوند، و یه دختر سوئدی. نمونهای از کسانی که تنها به مالت اومده بودن، و در هاستل باهم آشنا شده بودن.
بعد از پیاده شدن به سمت ایستگاه اتوبوس رفتیم. با دوستان جدیدمون صحبت کردیم و بیشتر آشنا شدیم. باز هم اتوبوس نیومد. این وقت از روز/شب، ترافیک باعث تاخیرشون شده بود. بیش از نیم ساعت هم اینجا در سرما منتظر شدیم، و باز هم در فشار وارد اتوبوس شدیم. حفظ تعادل در این وضعیت، با این جادههای پرپیچوخم و با اون رانندگی افتضاح، خیلی سخت بود. اون هم یک ساعت. باید از غرب مالت به مرکزش میرفتیم.
به هر مشقتی بود رسیدیم. فکر کنم مجموعاً بیش از دو ساعت امروز در انتظار اتوبوس تلف شد. به محض رسیدن جکوزی رو رزرو کردم، در حالی که نیم ساعت وقت داشتم. گفتم شب آخری نهایت استفاده رو بکنیم. سریع لباس عوض کردم و این بار حواسم بود کارت اتاقم رو داخل جیب مایوم نذارم. رفتم پایین. دو نفر بودن که داشتن برای ترک محل آماده میشدن. یکیشون یه دختر فقط ۱۹ سالهی کانادایی بود که فاکینگ اومده بود دور اروپا رو بگرده! کمی صحبت کردیم و من رفتم دوش گرفتم. بعد بیست دقیقهای رو تنهایی در جکوزی چیل کردم، و پنج دقیقه در سونا. و اومدم بیرون.
وقتی رفتم آشپزخونه، همسفرهام مشغول صرف شام بودن. من هم عدسیم رو گرم کردم و بهشون ملحق شدم. دیدم بازم بیش از نصفی از بستهی نونم خورده شده! اما به اندازهای بود که فردا صبحانه بخورم. اگر دزد نمیزد، مجبور بودم ببخشمشون به کسی. اون سهنفری که باهامون اومدن، گفتن میخوایم بریم یه بار همین نزدیکا، اگه میخواین شما هم بیاین. منم گفتم باشه. دوستم مردد بود و اما موافقت کرد.
سریع آماده شدیم و منتظر دوستم، مث همیشه. بهم پیام داد که شما برین، من میام. رفتیم. پنج شش دقیقه پیاده راه بود. اسم بار، سوراخ دیوار بود!
یه گوشه میزی پیدا کردیم و منوها رو برانداز. قصد نداشتم چیزی بخورم و بنوشم. هم به خاطر رژیم، و هم برای صرفهجویی. اما چشمم به چیزی افتاد که نتونستم ازش چشم بپوشم. اسم نوشیدنیش لبوفسکی بود، هفت یورو. همون نوشیدنیای مورد علاقهی شخصیت اصلی فیلم. خیلی دوس داشتم امتحانش کنم. همین رو سفارش دادم. نمیدونم خوب بود یا نه، چون معیاری برای مقایسهش نداشتم، اما میدونم که از طعمش خوشم اومد. ترکیبی بود از کمی ویسکی، و شیرقهوهی غالب، با چند قالب یخ(عکس سه). دوستم پیام داد که من حوصله ندارم بیام، که تعجب نکردیم. صدای بلند موسیقی مثل همیشه منجر به دادزدن ما میشد، و بعضاً تکرار چندبارهی حرفها. از بازیهای کارتی موجود در بار، دو مورد رو بازی کردیم و سرگرم شدیم.
دختر سوئدی که حتی اسمش رو هم نفهمیدم، گفت من دیگه برم بخوابم. منم باهاش موافق بودم و فرصت رو غنیمت شمردم که مجبور نباشم به تنهایی ساز جدایی بزنم. در مسیر صحبت کردیم. گفت ساکن استکهلمه، و برنامهنویسی میکنه. یادم نمیاد چیا گفتیم. رفتم آشپزخونه که شیر و موز قبل از خوابم رو بخورم. یه آقای میانسال شرقی هم داشت نودل درست میکرد که سر صحبت رو باز کرد.
داستانش رو تعریف کرد. اینکه تصمیم گرفته خودش رییس و کارمند خودش باشه، که بتونه هرچقدر خواست سفر کنه. از سفرش به اتریش و ایتالیا گفت. اینکه ونیز خیلی زیباست، اما به بطری شراب رو که فکر میکرده گارسون گفته ۱۶ یورو، ۶۰ یورو واسش آب خورده. اینکه در دوران کووید نمیتونسته سفر کنه و الان اومده که جبران کنه. راستی، اهل تایوان بود. گفت اونجا و در کل آسیا، غذا خیلی ارزونتره. گفتم اما ژاپن گویا گرونه. گفت نه، اونجا هم بری رستوران همون ۷-۶ یورو بیشتر نمیشه. تایوان با سه چهار یورو میشه غذای خوب خورد. گفت خیلی دوس دارم ایران رو هم ببینم به خاطر فرهنگ غنیش و این حرفا. گفتم فعلاً نرو خطرناکه، بذار بعد از براندازی در خدمتیم. خیلی دوستمون پرحرف بود و مدت زیادی همونجا ایستاده بودیم. نمیدونم چرا نودلش آماده نمیشد. بالاخره تموم شد و منم لیوانمو شستم و رفتم بالا. یادم اومد خمیردندون جدیدم دست دوستم مونده و اونم خوابه! دیگه همون مسواک خالی رو زدم، بهتر از هیچی بود. خوابیدم.
اون دوتا خیلی آدمای باحالی بودن. هی میگفتن تخفیف بده، اینا دانشجوئن، ما هم از افغانستان اومدیم پول نداریم(در حالی که انگلیسی بودن). خیلی گرم و صمیمی برخورد میکردن و احساس میکردم خاله و داییمن. هرکار کردیم یارو از خر شیطون پایین نیومد، و با همون ۱۵ فاکینگ یورو رفتیم. هرچند بازم نسبت به اون توری که کنسل شده بود، چند یورو ذخیره کردیم. سوار قایق شدیم و در اون گرگومیش ما رو برد اونجا دور داد(عکس یک و دو). اینجا هم در نور آفتاب قشنگتر میبود. نیمساعت رفت و برگشتمون طول کشید. هوا دیگه تاریک شده بود. رفتیم داخل لنج یه جا نشستیم و سرگرم گوشیهامون شدیم. چندتا میز اونطرفتر، سهتا از همهاستلیهامون رو دیدیم و دست تکون دادیم. یکیش اون فرانسویه بود، با یه پسر پانامایی که در مادرید درس میخوند، و یه دختر سوئدی. نمونهای از کسانی که تنها به مالت اومده بودن، و در هاستل باهم آشنا شده بودن.
بعد از پیاده شدن به سمت ایستگاه اتوبوس رفتیم. با دوستان جدیدمون صحبت کردیم و بیشتر آشنا شدیم. باز هم اتوبوس نیومد. این وقت از روز/شب، ترافیک باعث تاخیرشون شده بود. بیش از نیم ساعت هم اینجا در سرما منتظر شدیم، و باز هم در فشار وارد اتوبوس شدیم. حفظ تعادل در این وضعیت، با این جادههای پرپیچوخم و با اون رانندگی افتضاح، خیلی سخت بود. اون هم یک ساعت. باید از غرب مالت به مرکزش میرفتیم.
به هر مشقتی بود رسیدیم. فکر کنم مجموعاً بیش از دو ساعت امروز در انتظار اتوبوس تلف شد. به محض رسیدن جکوزی رو رزرو کردم، در حالی که نیم ساعت وقت داشتم. گفتم شب آخری نهایت استفاده رو بکنیم. سریع لباس عوض کردم و این بار حواسم بود کارت اتاقم رو داخل جیب مایوم نذارم. رفتم پایین. دو نفر بودن که داشتن برای ترک محل آماده میشدن. یکیشون یه دختر فقط ۱۹ سالهی کانادایی بود که فاکینگ اومده بود دور اروپا رو بگرده! کمی صحبت کردیم و من رفتم دوش گرفتم. بعد بیست دقیقهای رو تنهایی در جکوزی چیل کردم، و پنج دقیقه در سونا. و اومدم بیرون.
وقتی رفتم آشپزخونه، همسفرهام مشغول صرف شام بودن. من هم عدسیم رو گرم کردم و بهشون ملحق شدم. دیدم بازم بیش از نصفی از بستهی نونم خورده شده! اما به اندازهای بود که فردا صبحانه بخورم. اگر دزد نمیزد، مجبور بودم ببخشمشون به کسی. اون سهنفری که باهامون اومدن، گفتن میخوایم بریم یه بار همین نزدیکا، اگه میخواین شما هم بیاین. منم گفتم باشه. دوستم مردد بود و اما موافقت کرد.
سریع آماده شدیم و منتظر دوستم، مث همیشه. بهم پیام داد که شما برین، من میام. رفتیم. پنج شش دقیقه پیاده راه بود. اسم بار، سوراخ دیوار بود!
یه گوشه میزی پیدا کردیم و منوها رو برانداز. قصد نداشتم چیزی بخورم و بنوشم. هم به خاطر رژیم، و هم برای صرفهجویی. اما چشمم به چیزی افتاد که نتونستم ازش چشم بپوشم. اسم نوشیدنیش لبوفسکی بود، هفت یورو. همون نوشیدنیای مورد علاقهی شخصیت اصلی فیلم. خیلی دوس داشتم امتحانش کنم. همین رو سفارش دادم. نمیدونم خوب بود یا نه، چون معیاری برای مقایسهش نداشتم، اما میدونم که از طعمش خوشم اومد. ترکیبی بود از کمی ویسکی، و شیرقهوهی غالب، با چند قالب یخ(عکس سه). دوستم پیام داد که من حوصله ندارم بیام، که تعجب نکردیم. صدای بلند موسیقی مثل همیشه منجر به دادزدن ما میشد، و بعضاً تکرار چندبارهی حرفها. از بازیهای کارتی موجود در بار، دو مورد رو بازی کردیم و سرگرم شدیم.
دختر سوئدی که حتی اسمش رو هم نفهمیدم، گفت من دیگه برم بخوابم. منم باهاش موافق بودم و فرصت رو غنیمت شمردم که مجبور نباشم به تنهایی ساز جدایی بزنم. در مسیر صحبت کردیم. گفت ساکن استکهلمه، و برنامهنویسی میکنه. یادم نمیاد چیا گفتیم. رفتم آشپزخونه که شیر و موز قبل از خوابم رو بخورم. یه آقای میانسال شرقی هم داشت نودل درست میکرد که سر صحبت رو باز کرد.
داستانش رو تعریف کرد. اینکه تصمیم گرفته خودش رییس و کارمند خودش باشه، که بتونه هرچقدر خواست سفر کنه. از سفرش به اتریش و ایتالیا گفت. اینکه ونیز خیلی زیباست، اما به بطری شراب رو که فکر میکرده گارسون گفته ۱۶ یورو، ۶۰ یورو واسش آب خورده. اینکه در دوران کووید نمیتونسته سفر کنه و الان اومده که جبران کنه. راستی، اهل تایوان بود. گفت اونجا و در کل آسیا، غذا خیلی ارزونتره. گفتم اما ژاپن گویا گرونه. گفت نه، اونجا هم بری رستوران همون ۷-۶ یورو بیشتر نمیشه. تایوان با سه چهار یورو میشه غذای خوب خورد. گفت خیلی دوس دارم ایران رو هم ببینم به خاطر فرهنگ غنیش و این حرفا. گفتم فعلاً نرو خطرناکه، بذار بعد از براندازی در خدمتیم. خیلی دوستمون پرحرف بود و مدت زیادی همونجا ایستاده بودیم. نمیدونم چرا نودلش آماده نمیشد. بالاخره تموم شد و منم لیوانمو شستم و رفتم بالا. یادم اومد خمیردندون جدیدم دست دوستم مونده و اونم خوابه! دیگه همون مسواک خالی رو زدم، بهتر از هیچی بود. خوابیدم.
❤7
ASHK | اشک
تو ایتالیا، فرانسه، فکر کنم اسپانیا و احتمالاً کشورهای دیگهی اروپایی، موزههای دولتی اولین یکشنبهی هر ماه رایگانن؛ فقط باید زودتر رزرو کرد. منم دیروز دوتا موزهی خوب در میلان که حالت عادی حدود ۲۵ یورو برام خرج برمیداشت رو رایگان رفتم. یعنی میارزید که…
موزهی دومی که رایگان شده بود، در واقع یه کلیسا بود. جایی که نقاشی مشهور شام آخر از لئوناردو داوینچی روی دیوارش کشیده شده. همیشه دوست داشتم این نقاشی رو از نزدیک ببینم، و هیچوقت فکرشو نمیکردم که چنین روزی برسه! زمانی که دیدمش، همش یاد کتاب راز داوینچی(دن براون) میافتادم که در نوجوانی چندبار خونده بودمش.
از نظر امنیتی طوری برخورد میکردن که انگار پنتاگونه، و ما القاعده! هر یکربع یه گروه رو میفرستادن داخل. اول باید همه وارد اتاق میشدن، در رو پشت سرمون میبستن، و بعد در بعدی رو باز میکردن. به همین شکل دو مرحله، و همینطور برای خروج. قبلش هم از داخل دستگاه رد شدیم، و داخل کیفها رو چک کردن.
کلاً دوتا نقاشی دیواری هست داخل اون اتاق بزرگ. بعدش هم سهتا نقاشی شام آخر از سه نقاش دیگه در موزهی قبلی رو گذاشتم.
از نظر امنیتی طوری برخورد میکردن که انگار پنتاگونه، و ما القاعده! هر یکربع یه گروه رو میفرستادن داخل. اول باید همه وارد اتاق میشدن، در رو پشت سرمون میبستن، و بعد در بعدی رو باز میکردن. به همین شکل دو مرحله، و همینطور برای خروج. قبلش هم از داخل دستگاه رد شدیم، و داخل کیفها رو چک کردن.
کلاً دوتا نقاشی دیواری هست داخل اون اتاق بزرگ. بعدش هم سهتا نقاشی شام آخر از سه نقاش دیگه در موزهی قبلی رو گذاشتم.
❤2🤩2🔥1
ASHK | اشک
#موزه برِرا، میلان. تعدادی از آثار Francesco Hayez: 1- Self-Portrait at the Age of 57, 1848. 2- Doge Francesco Foscari’s Removal (The Two Foscari), 1844. 3- Bathsheba at Her Bath, 1841-2. 4- The Odalisque, 1839. 5- Melancholy, 1841-2. 6- The Kiss, 1859.…
#موزه #نقاشی
1-2: Last Supper, Leonardo Da Vinci, 1494-97.
3-4: Crucifixion, Donato Montorfano, 1495.
5- Last Supper, Veronese (Paolo Caliari), around 1580.
6- Last Supper, Pieter Paul Rubens, 1631-2.
7- The Last Supper, Daniele Crespi, 1629-30.
1-2: Last Supper, Leonardo Da Vinci, 1494-97.
3-4: Crucifixion, Donato Montorfano, 1495.
5- Last Supper, Veronese (Paolo Caliari), around 1580.
6- Last Supper, Pieter Paul Rubens, 1631-2.
7- The Last Supper, Daniele Crespi, 1629-30.
❤2🤩2
Forwarded from paperback
خیلی استرس گرفتم چون وقتی این فیلم رو ببینم آخرین فیلم الن رو دیدم و دیگه هیچوقت ازش فیلم ندیده نخواهم داشت و یه دوره و یه انتظار همیشگی از زندگیم به پایان میرسه. نمیدونم براش آمادهام یا نه.
👍2
paperback
خیلی استرس گرفتم چون وقتی این فیلم رو ببینم آخرین فیلم الن رو دیدم و دیگه هیچوقت ازش فیلم ندیده نخواهم داشت و یه دوره و یه انتظار همیشگی از زندگیم به پایان میرسه. نمیدونم براش آمادهام یا نه.
منم این مشکل رو دارم، حتی با چندتا کارگردان دیگه؛ اما فکر کنم با الن بیشتر از بقیه.
خیلی دیر بود آقای الن، اما ما باز هم قدردان و دستبوس شما هستیم. لطفاً هیچوقت نمیرید و مثل گذشته هر سال فیلم بسازید.
خیلی دیر بود آقای الن، اما ما باز هم قدردان و دستبوس شما هستیم. لطفاً هیچوقت نمیرید و مثل گذشته هر سال فیلم بسازید.
❤1
از وقتی که امروز دوستم خبرش رو برام فرستاد، در بهت و حیرت فرورفتم. یکی از اساتید دانشگاه کارشناسیم امروز در حادثهی انفجار یه کارگاه مواد شیمیایی کشته شده! همین یه هفته پیش که میلان بودم رفیقم داشت میگفت که یکی از معدود آدمحسابیهای دانشکده بود. طرف پروفسور ممکلت بوده، کارخونهی خودش رو داشته، چهل سال تو این رشته بوده و حالا اینطوری یهویی همه چی دود شده! قبلاً گفته بودم، ایمنی در ایران در حد صفره.
ولی اینجور حوادث باعث میشه آدم بیشتر به فکر فرو بره که چقدر زندگی متزلزله، و هر لحظه ممکنه اتفاقی بیفته. و شاید در نهایت این باعث بشه که بهتر بتونیم زندگی کنیم و تصمیم بگیریم. ها؟!
ولی اینجور حوادث باعث میشه آدم بیشتر به فکر فرو بره که چقدر زندگی متزلزله، و هر لحظه ممکنه اتفاقی بیفته. و شاید در نهایت این باعث بشه که بهتر بتونیم زندگی کنیم و تصمیم بگیریم. ها؟!
😭12🕊3👍2😢2❤1
باز خوشحالم که الهه و نیلوفر رو آزاد کردن.
به خیال خودشون آس پیک رو انداختن وسط که مثلاً ما بگیم لطف کردید، و دیگه همه چی رو فراموش کنیم و بریم پای صندوقهای رأی! غافل از این که سالهاست تک دل ما رو بریدن، و ما همچنان داریم به امید برد بازی میکنیم. شاید نه فوراً، ولی حتماً.
به خیال خودشون آس پیک رو انداختن وسط که مثلاً ما بگیم لطف کردید، و دیگه همه چی رو فراموش کنیم و بریم پای صندوقهای رأی! غافل از این که سالهاست تک دل ما رو بریدن، و ما همچنان داریم به امید برد بازی میکنیم. شاید نه فوراً، ولی حتماً.
👍9❤5👎1👏1
امسال، سال پرباری برای سینمادوستان بود. نه اینکه فیلم خیلی خوبی اومده باشه، بلکه کارگردانهای بزرگی امسال #فیلم دادن بیرون که دیدن اسامیشون هر سینهفیلی رو ارضا میکرد، و من خوشحالم که وجود دارن.
سهتا از برترین کارگردانهای زندهی دنیا، یعنی مارتین اسکورسزی، وودی الن، و رومن پولانسکی فیلم جدید دادن. با ارفاق میتونیم ریدلی اسکات رو هم جزوشون حساب کنیم. از اون طرف جوانترهای کاربلدی مث دیوید فینچر، #وس اندرسون، نولان، و یورگوس لانتیموس هم فیلمهای خوبی داشتن، و همچنین آقای میازاکی هم از بازنشستگی دراومد. حتی نصف این اسامی هم برای هیجانزدهکردن من کافیه! تازه جیلان و وندرس هم فیلم ساختن که هنوز ندیدم.
فیلمهایی که شانسش رو داشتم در سینما ببینم:
Asteroid City, The Killers of the Flower Moon, Oppenheimer, Napoleon,
و دوتا کلاسیک: دلیجان و کازابلانکا.
زیاد در دنیای سریالها نبودم، اما همین که دوتا از سریالهای موردعلاقهم و از بهترینهای ژانر معمایی پشتسرهم پخش شدن، من رو خوشحال نگهمیداره. یعنی فارگو و کارآگاه حقیقی.
سهتا از برترین کارگردانهای زندهی دنیا، یعنی مارتین اسکورسزی، وودی الن، و رومن پولانسکی فیلم جدید دادن. با ارفاق میتونیم ریدلی اسکات رو هم جزوشون حساب کنیم. از اون طرف جوانترهای کاربلدی مث دیوید فینچر، #وس اندرسون، نولان، و یورگوس لانتیموس هم فیلمهای خوبی داشتن، و همچنین آقای میازاکی هم از بازنشستگی دراومد. حتی نصف این اسامی هم برای هیجانزدهکردن من کافیه! تازه جیلان و وندرس هم فیلم ساختن که هنوز ندیدم.
فیلمهایی که شانسش رو داشتم در سینما ببینم:
Asteroid City, The Killers of the Flower Moon, Oppenheimer, Napoleon,
و دوتا کلاسیک: دلیجان و کازابلانکا.
زیاد در دنیای سریالها نبودم، اما همین که دوتا از سریالهای موردعلاقهم و از بهترینهای ژانر معمایی پشتسرهم پخش شدن، من رو خوشحال نگهمیداره. یعنی فارگو و کارآگاه حقیقی.
❤3