#موزه برِرا، میلان:
1- Supper at Emmaus, Caravaggio, 1606.
2- St. Mark Preaching in Alexandria, Gentile and Giovanni Bellini, 1504-7.
3- The Poultry Seller, Vincenzo Campi, 1578-81.
4- Martyrdom of Saint Catherine, Gaudenzio Ferrari, 1540
5- Self-Portrait with Felice Bellotti, Gaetano Cattaneo and Carlo Porta, Giuseppe Bossi, 1809.
6- Cristopher Columbus Prepares To Set Sail for the Americas, Pelagio Palagi, 1826-8.
7- Sad Presentiment, Gerolamo Induno, 1862.
8- Napoleon as Mars the Peacemaker, Antonio Canova, 1806
9- Lamentation over the Dead Christ, Andrea Mantegna, around 1483.
10- Head of a Bull, Pablo Picasso, 1942.
1- Supper at Emmaus, Caravaggio, 1606.
2- St. Mark Preaching in Alexandria, Gentile and Giovanni Bellini, 1504-7.
3- The Poultry Seller, Vincenzo Campi, 1578-81.
4- Martyrdom of Saint Catherine, Gaudenzio Ferrari, 1540
5- Self-Portrait with Felice Bellotti, Gaetano Cattaneo and Carlo Porta, Giuseppe Bossi, 1809.
6- Cristopher Columbus Prepares To Set Sail for the Americas, Pelagio Palagi, 1826-8.
7- Sad Presentiment, Gerolamo Induno, 1862.
8- Napoleon as Mars the Peacemaker, Antonio Canova, 1806
9- Lamentation over the Dead Christ, Andrea Mantegna, around 1483.
10- Head of a Bull, Pablo Picasso, 1942.
🔥2
ASHK | اشک
Photo
اون مجسمهی ناپلئون (شمارهی ۸) هم داستانش جالب بود. ناپلئون معروفترین مجسمهساز اون زمان رو دعوت میکنه و سفارش میده یه مجسمهی با جلال و جبروت ازش بسازه. بعد که تموم شده و رفته دیده، گفته این چه وضعشه؟ چرا لختم؟ چرا اینقد بلند و عضلانیه؟ حداقل لباس رزم تن مجسمهم کن، زن و بچه رد میشه. و قبولش نکرده. بعد هنرمنده هم گفته اصن راه نداره. بدن خدای جنگ(مارس) رو برات انتخاب کردم. اگه لباس تنش کنم که دیگه میشه خودت. و خلاصه زیر بار نرفته. و ناپی هم دستور میده از معرض دید عموم(لوور) جمعش کنن. چند سال بعد هم توسط دولت انگلیس خریداری میشه، به عنوان هدیه برای دوک ولینگتون، که ناپلئون رو در جنگ معروف واترلو شکست میده، و هنوز هم در کاخ ولینگتونه.
کانووا چند نسخهی دیگه هم ازش ساخته که دوتاش داخل همین موزه بود.
کانووا چند نسخهی دیگه هم ازش ساخته که دوتاش داخل همین موزه بود.
🤣8🤝2
امروز برای اولین بار رفتم استارباکس، و برای اولین بار چای ماچا خوردم، و فکر میکنم پنج یورو حروم کردم. مزهی شیر با طعم لجن میداد.
البته دستآوردش این بود که فهمیدم چای ماچا دوست ندارم. و این که معیاری هم برای خوب یا بد بودنش نداشتم، بیتاثیر نبود. بههرحال تا نمیرفتم و نمیخوردم، نمیفهمیدم؛ و اینو میشه به خیلی چیزها در زندگی تعمیم داد.
البته دستآوردش این بود که فهمیدم چای ماچا دوست ندارم. و این که معیاری هم برای خوب یا بد بودنش نداشتم، بیتاثیر نبود. بههرحال تا نمیرفتم و نمیخوردم، نمیفهمیدم؛ و اینو میشه به خیلی چیزها در زندگی تعمیم داد.
👍10❤2
ASHK | اشک
آپدیت جدید تلگرام اومده Saved Messages رو هم دستهبندی کرده و خیلی خوب شده. قبلنا گفته بودم باید برای سرچ تلگرام فیلتر بذارن، که چندوقت پیش دیدم اضافه شده. فقط مونده اونیکی مورد.
اما انگار در نسخهی دسکتاپش با ویندوز، امکان نیمفاصله دیگه کار نمیکنه. اگه فهمیدید به ما هم بگید.
😢3
ASHK | اشک
#موزه برِرا، میلان: 1- Supper at Emmaus, Caravaggio, 1606. 2- St. Mark Preaching in Alexandria, Gentile and Giovanni Bellini, 1504-7. 3- The Poultry Seller, Vincenzo Campi, 1578-81. 4- Martyrdom of Saint Catherine, Gaudenzio Ferrari, 1540 5- Self-Portrait…
#موزه برِرا، میلان.
تعدادی از آثار Francesco Hayez:
1- Self-Portrait at the Age of 57, 1848.
2- Doge Francesco Foscari’s Removal (The Two Foscari), 1844.
3- Bathsheba at Her Bath, 1841-2.
4- The Odalisque, 1839.
5- Melancholy, 1841-2.
6- The Kiss, 1859.
#نقاشی
تعدادی از آثار Francesco Hayez:
1- Self-Portrait at the Age of 57, 1848.
2- Doge Francesco Foscari’s Removal (The Two Foscari), 1844.
3- Bathsheba at Her Bath, 1841-2.
4- The Odalisque, 1839.
5- Melancholy, 1841-2.
6- The Kiss, 1859.
#نقاشی
❤4
ASHK | اشک
#موزه برِرا، میلان. تعدادی از آثار Francesco Hayez: 1- Self-Portrait at the Age of 57, 1848. 2- Doge Francesco Foscari’s Removal (The Two Foscari), 1844. 3- Bathsheba at Her Bath, 1841-2. 4- The Odalisque, 1839. 5- Melancholy, 1841-2. 6- The Kiss, 1859.…
اگه علاقهمند به نقاشی بوده باشید، حتماً میدونید که اون عکس آخر، جزو معروفترین بوسههای تاریخ هنره. اونم یه بوسهی آتشین!
آقای نقاش قصد داشته یه جوری امید برای یکپارچهشدن ایتالیا و اتحادشون با فرانسه رو نشون بده.
ژستشون طوریه که انگار خیلی سریع و لحظهآخری میخوان همو ببوسن و شاید خداحافظی کنن. اون سایهی گوشهی تصویر میگه احتمالاً خطری در کمینه. یادمه قبلاً یه جا خونده بودم که ممکنه این یه بوسهی ممنوعه باشه، و این دو، از دو جبههی مخالف باشن، یا حتی از دو طبقهی مختلف، مث سرباز و دختر اشرافی.
اون پارچهی ابریشم رو هم گذاشته بودن اونجا برای تست و نوشته بود همون جنسه، که نوعی پارچهی سنگینه که خودشو میندازه. بهش دست زدم و باحال بود!
نکتهی کنکوری: به سری قبلی نقاشیها که ریپلای کردم، عکس شمارهی هفت دقت کردین؟!
آقای نقاش قصد داشته یه جوری امید برای یکپارچهشدن ایتالیا و اتحادشون با فرانسه رو نشون بده.
ژستشون طوریه که انگار خیلی سریع و لحظهآخری میخوان همو ببوسن و شاید خداحافظی کنن. اون سایهی گوشهی تصویر میگه احتمالاً خطری در کمینه. یادمه قبلاً یه جا خونده بودم که ممکنه این یه بوسهی ممنوعه باشه، و این دو، از دو جبههی مخالف باشن، یا حتی از دو طبقهی مختلف، مث سرباز و دختر اشرافی.
اون پارچهی ابریشم رو هم گذاشته بودن اونجا برای تست و نوشته بود همون جنسه، که نوعی پارچهی سنگینه که خودشو میندازه. بهش دست زدم و باحال بود!
نکتهی کنکوری: به سری قبلی نقاشیها که ریپلای کردم، عکس شمارهی هفت دقت کردین؟!
❤5❤🔥1🍓1
ASHK | اشک
روز چهارم #سفر، هفت کیلومتر پیادهروی. صبح با صدای وز وز پشه دم گوشم زودتر بیدار شدم. به منظور مقابله تا گوشم رفتم زیر پتو، اما از گرما نتونستم بخوابم. تصمیم گرفتیم حالا که تور کشتیمون به خاطر هوا کنسل شده، خودمون با پای خودمون بریم به جزیرهی نزدیک، و…
ادامه:
اون دوتا خیلی آدمای باحالی بودن. هی میگفتن تخفیف بده، اینا دانشجوئن، ما هم از افغانستان اومدیم پول نداریم(در حالی که انگلیسی بودن). خیلی گرم و صمیمی برخورد میکردن و احساس میکردم خاله و داییمن. هرکار کردیم یارو از خر شیطون پایین نیومد، و با همون ۱۵ فاکینگ یورو رفتیم. هرچند بازم نسبت به اون توری که کنسل شده بود، چند یورو ذخیره کردیم. سوار قایق شدیم و در اون گرگومیش ما رو برد اونجا دور داد(عکس یک و دو). اینجا هم در نور آفتاب قشنگتر میبود. نیمساعت رفت و برگشتمون طول کشید. هوا دیگه تاریک شده بود. رفتیم داخل لنج یه جا نشستیم و سرگرم گوشیهامون شدیم. چندتا میز اونطرفتر، سهتا از همهاستلیهامون رو دیدیم و دست تکون دادیم. یکیش اون فرانسویه بود، با یه پسر پانامایی که در مادرید درس میخوند، و یه دختر سوئدی. نمونهای از کسانی که تنها به مالت اومده بودن، و در هاستل باهم آشنا شده بودن.
بعد از پیاده شدن به سمت ایستگاه اتوبوس رفتیم. با دوستان جدیدمون صحبت کردیم و بیشتر آشنا شدیم. باز هم اتوبوس نیومد. این وقت از روز/شب، ترافیک باعث تاخیرشون شده بود. بیش از نیم ساعت هم اینجا در سرما منتظر شدیم، و باز هم در فشار وارد اتوبوس شدیم. حفظ تعادل در این وضعیت، با این جادههای پرپیچوخم و با اون رانندگی افتضاح، خیلی سخت بود. اون هم یک ساعت. باید از غرب مالت به مرکزش میرفتیم.
به هر مشقتی بود رسیدیم. فکر کنم مجموعاً بیش از دو ساعت امروز در انتظار اتوبوس تلف شد. به محض رسیدن جکوزی رو رزرو کردم، در حالی که نیم ساعت وقت داشتم. گفتم شب آخری نهایت استفاده رو بکنیم. سریع لباس عوض کردم و این بار حواسم بود کارت اتاقم رو داخل جیب مایوم نذارم. رفتم پایین. دو نفر بودن که داشتن برای ترک محل آماده میشدن. یکیشون یه دختر فقط ۱۹ سالهی کانادایی بود که فاکینگ اومده بود دور اروپا رو بگرده! کمی صحبت کردیم و من رفتم دوش گرفتم. بعد بیست دقیقهای رو تنهایی در جکوزی چیل کردم، و پنج دقیقه در سونا. و اومدم بیرون.
وقتی رفتم آشپزخونه، همسفرهام مشغول صرف شام بودن. من هم عدسیم رو گرم کردم و بهشون ملحق شدم. دیدم بازم بیش از نصفی از بستهی نونم خورده شده! اما به اندازهای بود که فردا صبحانه بخورم. اگر دزد نمیزد، مجبور بودم ببخشمشون به کسی. اون سهنفری که باهامون اومدن، گفتن میخوایم بریم یه بار همین نزدیکا، اگه میخواین شما هم بیاین. منم گفتم باشه. دوستم مردد بود و اما موافقت کرد.
سریع آماده شدیم و منتظر دوستم، مث همیشه. بهم پیام داد که شما برین، من میام. رفتیم. پنج شش دقیقه پیاده راه بود. اسم بار، سوراخ دیوار بود!
یه گوشه میزی پیدا کردیم و منوها رو برانداز. قصد نداشتم چیزی بخورم و بنوشم. هم به خاطر رژیم، و هم برای صرفهجویی. اما چشمم به چیزی افتاد که نتونستم ازش چشم بپوشم. اسم نوشیدنیش لبوفسکی بود، هفت یورو. همون نوشیدنیای مورد علاقهی شخصیت اصلی فیلم. خیلی دوس داشتم امتحانش کنم. همین رو سفارش دادم. نمیدونم خوب بود یا نه، چون معیاری برای مقایسهش نداشتم، اما میدونم که از طعمش خوشم اومد. ترکیبی بود از کمی ویسکی، و شیرقهوهی غالب، با چند قالب یخ(عکس سه). دوستم پیام داد که من حوصله ندارم بیام، که تعجب نکردیم. صدای بلند موسیقی مثل همیشه منجر به دادزدن ما میشد، و بعضاً تکرار چندبارهی حرفها. از بازیهای کارتی موجود در بار، دو مورد رو بازی کردیم و سرگرم شدیم.
دختر سوئدی که حتی اسمش رو هم نفهمیدم، گفت من دیگه برم بخوابم. منم باهاش موافق بودم و فرصت رو غنیمت شمردم که مجبور نباشم به تنهایی ساز جدایی بزنم. در مسیر صحبت کردیم. گفت ساکن استکهلمه، و برنامهنویسی میکنه. یادم نمیاد چیا گفتیم. رفتم آشپزخونه که شیر و موز قبل از خوابم رو بخورم. یه آقای میانسال شرقی هم داشت نودل درست میکرد که سر صحبت رو باز کرد.
داستانش رو تعریف کرد. اینکه تصمیم گرفته خودش رییس و کارمند خودش باشه، که بتونه هرچقدر خواست سفر کنه. از سفرش به اتریش و ایتالیا گفت. اینکه ونیز خیلی زیباست، اما به بطری شراب رو که فکر میکرده گارسون گفته ۱۶ یورو، ۶۰ یورو واسش آب خورده. اینکه در دوران کووید نمیتونسته سفر کنه و الان اومده که جبران کنه. راستی، اهل تایوان بود. گفت اونجا و در کل آسیا، غذا خیلی ارزونتره. گفتم اما ژاپن گویا گرونه. گفت نه، اونجا هم بری رستوران همون ۷-۶ یورو بیشتر نمیشه. تایوان با سه چهار یورو میشه غذای خوب خورد. گفت خیلی دوس دارم ایران رو هم ببینم به خاطر فرهنگ غنیش و این حرفا. گفتم فعلاً نرو خطرناکه، بذار بعد از براندازی در خدمتیم. خیلی دوستمون پرحرف بود و مدت زیادی همونجا ایستاده بودیم. نمیدونم چرا نودلش آماده نمیشد. بالاخره تموم شد و منم لیوانمو شستم و رفتم بالا. یادم اومد خمیردندون جدیدم دست دوستم مونده و اونم خوابه! دیگه همون مسواک خالی رو زدم، بهتر از هیچی بود. خوابیدم.
اون دوتا خیلی آدمای باحالی بودن. هی میگفتن تخفیف بده، اینا دانشجوئن، ما هم از افغانستان اومدیم پول نداریم(در حالی که انگلیسی بودن). خیلی گرم و صمیمی برخورد میکردن و احساس میکردم خاله و داییمن. هرکار کردیم یارو از خر شیطون پایین نیومد، و با همون ۱۵ فاکینگ یورو رفتیم. هرچند بازم نسبت به اون توری که کنسل شده بود، چند یورو ذخیره کردیم. سوار قایق شدیم و در اون گرگومیش ما رو برد اونجا دور داد(عکس یک و دو). اینجا هم در نور آفتاب قشنگتر میبود. نیمساعت رفت و برگشتمون طول کشید. هوا دیگه تاریک شده بود. رفتیم داخل لنج یه جا نشستیم و سرگرم گوشیهامون شدیم. چندتا میز اونطرفتر، سهتا از همهاستلیهامون رو دیدیم و دست تکون دادیم. یکیش اون فرانسویه بود، با یه پسر پانامایی که در مادرید درس میخوند، و یه دختر سوئدی. نمونهای از کسانی که تنها به مالت اومده بودن، و در هاستل باهم آشنا شده بودن.
بعد از پیاده شدن به سمت ایستگاه اتوبوس رفتیم. با دوستان جدیدمون صحبت کردیم و بیشتر آشنا شدیم. باز هم اتوبوس نیومد. این وقت از روز/شب، ترافیک باعث تاخیرشون شده بود. بیش از نیم ساعت هم اینجا در سرما منتظر شدیم، و باز هم در فشار وارد اتوبوس شدیم. حفظ تعادل در این وضعیت، با این جادههای پرپیچوخم و با اون رانندگی افتضاح، خیلی سخت بود. اون هم یک ساعت. باید از غرب مالت به مرکزش میرفتیم.
به هر مشقتی بود رسیدیم. فکر کنم مجموعاً بیش از دو ساعت امروز در انتظار اتوبوس تلف شد. به محض رسیدن جکوزی رو رزرو کردم، در حالی که نیم ساعت وقت داشتم. گفتم شب آخری نهایت استفاده رو بکنیم. سریع لباس عوض کردم و این بار حواسم بود کارت اتاقم رو داخل جیب مایوم نذارم. رفتم پایین. دو نفر بودن که داشتن برای ترک محل آماده میشدن. یکیشون یه دختر فقط ۱۹ سالهی کانادایی بود که فاکینگ اومده بود دور اروپا رو بگرده! کمی صحبت کردیم و من رفتم دوش گرفتم. بعد بیست دقیقهای رو تنهایی در جکوزی چیل کردم، و پنج دقیقه در سونا. و اومدم بیرون.
وقتی رفتم آشپزخونه، همسفرهام مشغول صرف شام بودن. من هم عدسیم رو گرم کردم و بهشون ملحق شدم. دیدم بازم بیش از نصفی از بستهی نونم خورده شده! اما به اندازهای بود که فردا صبحانه بخورم. اگر دزد نمیزد، مجبور بودم ببخشمشون به کسی. اون سهنفری که باهامون اومدن، گفتن میخوایم بریم یه بار همین نزدیکا، اگه میخواین شما هم بیاین. منم گفتم باشه. دوستم مردد بود و اما موافقت کرد.
سریع آماده شدیم و منتظر دوستم، مث همیشه. بهم پیام داد که شما برین، من میام. رفتیم. پنج شش دقیقه پیاده راه بود. اسم بار، سوراخ دیوار بود!
یه گوشه میزی پیدا کردیم و منوها رو برانداز. قصد نداشتم چیزی بخورم و بنوشم. هم به خاطر رژیم، و هم برای صرفهجویی. اما چشمم به چیزی افتاد که نتونستم ازش چشم بپوشم. اسم نوشیدنیش لبوفسکی بود، هفت یورو. همون نوشیدنیای مورد علاقهی شخصیت اصلی فیلم. خیلی دوس داشتم امتحانش کنم. همین رو سفارش دادم. نمیدونم خوب بود یا نه، چون معیاری برای مقایسهش نداشتم، اما میدونم که از طعمش خوشم اومد. ترکیبی بود از کمی ویسکی، و شیرقهوهی غالب، با چند قالب یخ(عکس سه). دوستم پیام داد که من حوصله ندارم بیام، که تعجب نکردیم. صدای بلند موسیقی مثل همیشه منجر به دادزدن ما میشد، و بعضاً تکرار چندبارهی حرفها. از بازیهای کارتی موجود در بار، دو مورد رو بازی کردیم و سرگرم شدیم.
دختر سوئدی که حتی اسمش رو هم نفهمیدم، گفت من دیگه برم بخوابم. منم باهاش موافق بودم و فرصت رو غنیمت شمردم که مجبور نباشم به تنهایی ساز جدایی بزنم. در مسیر صحبت کردیم. گفت ساکن استکهلمه، و برنامهنویسی میکنه. یادم نمیاد چیا گفتیم. رفتم آشپزخونه که شیر و موز قبل از خوابم رو بخورم. یه آقای میانسال شرقی هم داشت نودل درست میکرد که سر صحبت رو باز کرد.
داستانش رو تعریف کرد. اینکه تصمیم گرفته خودش رییس و کارمند خودش باشه، که بتونه هرچقدر خواست سفر کنه. از سفرش به اتریش و ایتالیا گفت. اینکه ونیز خیلی زیباست، اما به بطری شراب رو که فکر میکرده گارسون گفته ۱۶ یورو، ۶۰ یورو واسش آب خورده. اینکه در دوران کووید نمیتونسته سفر کنه و الان اومده که جبران کنه. راستی، اهل تایوان بود. گفت اونجا و در کل آسیا، غذا خیلی ارزونتره. گفتم اما ژاپن گویا گرونه. گفت نه، اونجا هم بری رستوران همون ۷-۶ یورو بیشتر نمیشه. تایوان با سه چهار یورو میشه غذای خوب خورد. گفت خیلی دوس دارم ایران رو هم ببینم به خاطر فرهنگ غنیش و این حرفا. گفتم فعلاً نرو خطرناکه، بذار بعد از براندازی در خدمتیم. خیلی دوستمون پرحرف بود و مدت زیادی همونجا ایستاده بودیم. نمیدونم چرا نودلش آماده نمیشد. بالاخره تموم شد و منم لیوانمو شستم و رفتم بالا. یادم اومد خمیردندون جدیدم دست دوستم مونده و اونم خوابه! دیگه همون مسواک خالی رو زدم، بهتر از هیچی بود. خوابیدم.
❤7