ASHK | اشک
قسمت دوم: البته قبلش از سوپری سر کوچه یه خمیردندون اورالبیِ چهاریورویی گرفتم. بههرحال بعداً هم با پنجاه سنت اینور/اونور باید میخریدمش. تصمیم گرفتیم امشب از آپشن سونا جکوزی استفاده کنیم. به محض ورود، به ریسپشن (تصویر یک) اعلام کردیم و گفت از ده دقیقه…
روز سوم #سفر، ۱۵ کیلومتر پیادهروی.
سروصدای عبور ماشینها از بیرون باعث شد که صبح نتونم خوب بخوابم.
برای صبحانه رفتم پایین، و با این صحنه مواجه شدم که نونهام نیست! رفتم پیش دختر قدبلند ریسپشن و بهش گفتم. گفت یه نفر دیگه هم اومده گفته پنیرش نیست. احتمالاً دزدمون ساندویچ نونپنیر درست میکرده، اما کاری از دست ما برنمیاد. بنابراین رفتم سراغ پنیرم و خالی خوردمش. بعدش یادم اومد رایسکیک هم داشتم. پس رفتم چندتا رایسکیک خالی خوردم تا حداقل نتیجهی موردنظر در معدهم حاصل بشه.
بعدش همسفرم پیام داد که طول میکشه تا حاضر شه، و بعداً به من ملحق میشه. من هم رفتم در محله کمی پیادهروی کردم. کمی از دریا عکس گرفتم(عکس ۱)، و بعد به یک مرکز خرید برخوردم. رفتم داخل و نمایندگی برندهای معروف رو میدیدم و باز کلی غصه خوردم که چرا ایران اینطوری نیست. سپس رفتم توالت و مدت قابلتوجهی اونجا بودم. همهی غصهها رو دفع کردم که واقعاً حجمشون زیاد بود.
تصمیم گرفتم برم مرکز شهر. سرراه یه کلیسای بزرگ دیدم(عکس ۲). از اتوبوس که پیاده شدم، رفتم اونجا رو از نزدیکتر ببینم و پیاده رفتم محلی که روز اول رفته بودیم. در مسیر چیزهای جدیدی دیدم و خیابونهای اطرافش رو گشتم(عکس ۳ تا ۵). یه موزهی هنرهای مدرن بود که رفتم قیمت گرفتم و دیدم نمیارزه برم. داشتم میرفتم به اون باغ/پارکی که شب اول رفته بودیم و چیزی دیده نمیشد، که نزدیکاش صدای شلیک توپ شنیدم. به ساعتم نگاه کردم دیدم بله، رأس دوازدهس. روزی دو بار به صورت نمادین از اونجا توپ شلیک میکردن. اونجا هم یه کم عکس گرفتم(عکس ۶ و ۷). برگشتم رفتم بازارچهی کریسمسی، که صبح بسته بود. اونجا که بودم دوستم گفت رسیده. بهش ملحق شدم و باهم نشستیم تو اتوبوس که بریم به محل امروز.
یه جا بود به نام سه شهر که میشد اونور آب در واقع(در عکس ۶ و ۷). سه شهر با بافت قدیمی و خیلی نزدیک به هم، مثل سه تا محله. در اولین اقدام بعد از رسیدن، از یه مغازه دوتا ساندویچطور گرفتم برای ناهارم. پیاده رفتیم به سمت محلهی اول. سربالایی بود همش و پلهجات. نفهمیدیم چرا هیشکی نیست و همهجا بستهس. آدمهای کمی رو دیدیم. رسیدیم به تهش، که یه باغ بود رو به اون باغ قبلی(عکس ۸ و ۹). قبل از اینکه ساعت ۴ بشه اومدیم پایین و شلیک توپ دوم رو هم از دست دادیم. حالا نوبت شهر دوم بود(سمت چپی).
دوباره همهی مسیرو برگشتیم و مشابهش رو در شهر دوم طی کردیم. پلههای ناتمام، تا بینهایت. اینجا انگار آدمهای بیشتری بودن. ته اینیکی شهر رسید به یه قلعه(عکس آخر). رفتیم بالا و دیدم که این هم به ورودیش نمیارزه، ضمن اینکه داشت تعطیل میشد. دوباره برگشتیم پایین. سر راه دوباره اون زوج ایرانی دیروز رو دیدیم. کلا افراد تکراری زیاد میدیدم، چون همه توریست بودیم و به محلهای مشخصی میرفتیم.
دیگه نایی برای شهر سوم نبود، و بیخیالش شدیم. با اتوبوس برگشتیم به مرکز شهر که به قول دوستم یه جا بشینیم چیل کنیم و چیزی بنوشیم. رفتیم داخل یه کافه، نشستیم، منو رو دیدیم، و گفت چیزی نپسندیده. دوباره پاشدیم رفتیم بیرون. معمولاً کم پیش میاد کسی همچین کاری بکنه. در واقع مردم روشون نمیشه، مخصوصاً ایرانیها که تعارفیان.
به سختی اون کوچهای که روز اول درش ناهار خورده بودیم رو پیدا کردیم، و نشستیم پشت یه میز. اون آبجو سفارش داد و من یه قوری چای، به قیمت ۲ یورو. خیلی چسبید در اون هوا و با اون خستگی. ایمیلمو چک کردم دیدم توری که برای فردا گرفته بودیم، کنسل شده و احتمالاً مجبوریم خودمون بریم.
برگشتیم به سمت خونه، اما سر راه برای دومین بار رفتیم خرید. دوباره نون گرفتم، و دوباره کنسرو عدسی و لوبیا. فرصتی برای آبتنی نبود امشب. یه کم استراحت کردیم و رفتیم برای شام. سر میز شام چند نفر نشسته بودن که ظاهراً بحثشون جالب بود. نشستم سر میز و در حین خوردن بهشون گوش میدادم. یکیشون اسلواک بود، یکی فرانسوی و اونیکی اصالتاً چینی، و بزرگشدهی اتریش، اما ساکن انگلیس! در مورد موسیقی بیشتر حرف میزدن، چون اتریشیه دیجی بود. از همه هم جوونتر بود و من از همه بزرگتر. خودم همیشه برام عجیبه که از خیلیها بزرگترم تو جمعهای مختلف، و احساس خوبی درموردش ندارم. یه جا در مورد زبانها بحث شد، و پسره داشت از تفاوتهای زبان چینی میگفت. منم گفتم وقتی زبان آدم بر اساس جنسیت نباشه، مث فارسی، خیلی سخته که بخوای زبانهایی که جنسیت دارن رو یاد بگیری. یه آقای قویهیکل و خوشگل سیاهپوست اومد کنارم نشست با لپتاپش، و از لهجهش فهمیدم انگلیسیه. دورکار بود و گفت بولونیای ایتالیا زندگی میکنه. از صفحهی لپتاپش حدس زدم احتمالاً توی کار تولید محتواس. سعی کرد باهام مکالمه کنه و کارشو هم بلد بود. ازش خوشم اومد و دوس داشتم باهاش بخوابم! گفت اومدم پاسپورت مالتم رو بگیرم.
بعدش جمعوجور کردیم و رفتم بالا تنهایی خوابیدم.
ادامه دارد...
سروصدای عبور ماشینها از بیرون باعث شد که صبح نتونم خوب بخوابم.
برای صبحانه رفتم پایین، و با این صحنه مواجه شدم که نونهام نیست! رفتم پیش دختر قدبلند ریسپشن و بهش گفتم. گفت یه نفر دیگه هم اومده گفته پنیرش نیست. احتمالاً دزدمون ساندویچ نونپنیر درست میکرده، اما کاری از دست ما برنمیاد. بنابراین رفتم سراغ پنیرم و خالی خوردمش. بعدش یادم اومد رایسکیک هم داشتم. پس رفتم چندتا رایسکیک خالی خوردم تا حداقل نتیجهی موردنظر در معدهم حاصل بشه.
بعدش همسفرم پیام داد که طول میکشه تا حاضر شه، و بعداً به من ملحق میشه. من هم رفتم در محله کمی پیادهروی کردم. کمی از دریا عکس گرفتم(عکس ۱)، و بعد به یک مرکز خرید برخوردم. رفتم داخل و نمایندگی برندهای معروف رو میدیدم و باز کلی غصه خوردم که چرا ایران اینطوری نیست. سپس رفتم توالت و مدت قابلتوجهی اونجا بودم. همهی غصهها رو دفع کردم که واقعاً حجمشون زیاد بود.
تصمیم گرفتم برم مرکز شهر. سرراه یه کلیسای بزرگ دیدم(عکس ۲). از اتوبوس که پیاده شدم، رفتم اونجا رو از نزدیکتر ببینم و پیاده رفتم محلی که روز اول رفته بودیم. در مسیر چیزهای جدیدی دیدم و خیابونهای اطرافش رو گشتم(عکس ۳ تا ۵). یه موزهی هنرهای مدرن بود که رفتم قیمت گرفتم و دیدم نمیارزه برم. داشتم میرفتم به اون باغ/پارکی که شب اول رفته بودیم و چیزی دیده نمیشد، که نزدیکاش صدای شلیک توپ شنیدم. به ساعتم نگاه کردم دیدم بله، رأس دوازدهس. روزی دو بار به صورت نمادین از اونجا توپ شلیک میکردن. اونجا هم یه کم عکس گرفتم(عکس ۶ و ۷). برگشتم رفتم بازارچهی کریسمسی، که صبح بسته بود. اونجا که بودم دوستم گفت رسیده. بهش ملحق شدم و باهم نشستیم تو اتوبوس که بریم به محل امروز.
یه جا بود به نام سه شهر که میشد اونور آب در واقع(در عکس ۶ و ۷). سه شهر با بافت قدیمی و خیلی نزدیک به هم، مثل سه تا محله. در اولین اقدام بعد از رسیدن، از یه مغازه دوتا ساندویچطور گرفتم برای ناهارم. پیاده رفتیم به سمت محلهی اول. سربالایی بود همش و پلهجات. نفهمیدیم چرا هیشکی نیست و همهجا بستهس. آدمهای کمی رو دیدیم. رسیدیم به تهش، که یه باغ بود رو به اون باغ قبلی(عکس ۸ و ۹). قبل از اینکه ساعت ۴ بشه اومدیم پایین و شلیک توپ دوم رو هم از دست دادیم. حالا نوبت شهر دوم بود(سمت چپی).
دوباره همهی مسیرو برگشتیم و مشابهش رو در شهر دوم طی کردیم. پلههای ناتمام، تا بینهایت. اینجا انگار آدمهای بیشتری بودن. ته اینیکی شهر رسید به یه قلعه(عکس آخر). رفتیم بالا و دیدم که این هم به ورودیش نمیارزه، ضمن اینکه داشت تعطیل میشد. دوباره برگشتیم پایین. سر راه دوباره اون زوج ایرانی دیروز رو دیدیم. کلا افراد تکراری زیاد میدیدم، چون همه توریست بودیم و به محلهای مشخصی میرفتیم.
دیگه نایی برای شهر سوم نبود، و بیخیالش شدیم. با اتوبوس برگشتیم به مرکز شهر که به قول دوستم یه جا بشینیم چیل کنیم و چیزی بنوشیم. رفتیم داخل یه کافه، نشستیم، منو رو دیدیم، و گفت چیزی نپسندیده. دوباره پاشدیم رفتیم بیرون. معمولاً کم پیش میاد کسی همچین کاری بکنه. در واقع مردم روشون نمیشه، مخصوصاً ایرانیها که تعارفیان.
به سختی اون کوچهای که روز اول درش ناهار خورده بودیم رو پیدا کردیم، و نشستیم پشت یه میز. اون آبجو سفارش داد و من یه قوری چای، به قیمت ۲ یورو. خیلی چسبید در اون هوا و با اون خستگی. ایمیلمو چک کردم دیدم توری که برای فردا گرفته بودیم، کنسل شده و احتمالاً مجبوریم خودمون بریم.
برگشتیم به سمت خونه، اما سر راه برای دومین بار رفتیم خرید. دوباره نون گرفتم، و دوباره کنسرو عدسی و لوبیا. فرصتی برای آبتنی نبود امشب. یه کم استراحت کردیم و رفتیم برای شام. سر میز شام چند نفر نشسته بودن که ظاهراً بحثشون جالب بود. نشستم سر میز و در حین خوردن بهشون گوش میدادم. یکیشون اسلواک بود، یکی فرانسوی و اونیکی اصالتاً چینی، و بزرگشدهی اتریش، اما ساکن انگلیس! در مورد موسیقی بیشتر حرف میزدن، چون اتریشیه دیجی بود. از همه هم جوونتر بود و من از همه بزرگتر. خودم همیشه برام عجیبه که از خیلیها بزرگترم تو جمعهای مختلف، و احساس خوبی درموردش ندارم. یه جا در مورد زبانها بحث شد، و پسره داشت از تفاوتهای زبان چینی میگفت. منم گفتم وقتی زبان آدم بر اساس جنسیت نباشه، مث فارسی، خیلی سخته که بخوای زبانهایی که جنسیت دارن رو یاد بگیری. یه آقای قویهیکل و خوشگل سیاهپوست اومد کنارم نشست با لپتاپش، و از لهجهش فهمیدم انگلیسیه. دورکار بود و گفت بولونیای ایتالیا زندگی میکنه. از صفحهی لپتاپش حدس زدم احتمالاً توی کار تولید محتواس. سعی کرد باهام مکالمه کنه و کارشو هم بلد بود. ازش خوشم اومد و دوس داشتم باهاش بخوابم! گفت اومدم پاسپورت مالتم رو بگیرم.
بعدش جمعوجور کردیم و رفتم بالا تنهایی خوابیدم.
ادامه دارد...
😈4❤3👍1
خواب دیشبم رو یادم نمیاد، اما فقط همینقد یادمه که جایی بودم و کارم که تموم شد مصطفا با موتور اومد دنبالم. پشتش نشستم و رفتیم به سمت یه جادهی جنگلطور. کاپل گُلز.
جالب اینکه تا حالا نه دیدمش و نه باهم صحبت کردیم!
جالب اینکه تا حالا نه دیدمش و نه باهم صحبت کردیم!
🤣6🤔1😐1
طبق معمول حضور پرشور ایرانیان غیور و همیشهدرصحنه، بیشتر از ایتالیاییها بود.
🤣17
ASHK | اشک
Video message
مراسم دیشب خیلی خوب بود.
کنارم دوتا پسر چنان میکاوتی میکردن که دهن منم آب افتاد!
کنارم دوتا پسر چنان میکاوتی میکردن که دهن منم آب افتاد!
🤣14❤🔥6❤1😐1
ASHK | اشک
روز سوم #سفر، ۱۵ کیلومتر پیادهروی. سروصدای عبور ماشینها از بیرون باعث شد که صبح نتونم خوب بخوابم. برای صبحانه رفتم پایین، و با این صحنه مواجه شدم که نونهام نیست! رفتم پیش دختر قدبلند ریسپشن و بهش گفتم. گفت یه نفر دیگه هم اومده گفته پنیرش نیست. احتمالاً…
روز چهارم #سفر، هفت کیلومتر پیادهروی.
صبح با صدای وز وز پشه دم گوشم زودتر بیدار شدم. به منظور مقابله تا گوشم رفتم زیر پتو، اما از گرما نتونستم بخوابم.
تصمیم گرفتیم حالا که تور کشتیمون به خاطر هوا کنسل شده، خودمون با پای خودمون بریم به جزیرهی نزدیک، و اینطوری خودمون رو گول زدیم که حداقل ارزونتر درمیاد. طبق معمول از برنامه عقب بودیم چون همسفرم دیر حاضر شد. یک ساعت بعدش روی کشتی بودیم. نزدیکترین تجربهم به این سوارشدن روی لنج بود در قشم، سالها پیش. فکر کنم یه بیست دقیقهای رو عرشه بودیم و از مناظر لذت میبردیم تا رسیدیم.
پیاده شدیم و از همون اولین لحظه این همسفر ما میگفت بریم تالاب آبی، که یه جا خارج جزیره بود و باید با قایق میرفتیم باز. قرار شد برم پرسوجو کنم که ببینیم چند در میاد و چجوری باید رفت، اما چون میدونستم گرونه، میلی به این کار نداشتم و سعی کردم کسی رو پیدا نکنم که ازش بتونم بپرسم؛ و موفق هم شدم. بعد از پیچوندن دوستم، رفتیم به سمت شهر و اولین چیزی که دیده میشد: یه کلیسا(عکس اول).
هزارتا پله رو رفتیم بالا تا رسیدیم(عکس دوم). چندتا عکس، و محل بعدی. تا ایستگاه اتوبوس کمی راه بود. بلافاصله اومد و پریدیم داخل. یه ایستگاه بعد یه کلیسای بزرگ دیگه بود(عکس سوم) و پیاده شدیم. و دوباره همین چرخه. بار سوم رفتیم به مرکز شهر و فکر کنم نیم ساعتی در راه بودیم.
در جستجوهای آنلاینم از اماکن دیدنی این جزیره، یه کافه رو پیدا کرده بودم که رفتیم اونجا، چون این دوست ما میگفت از اینجا حس خوبی نمیگیرم و حوصلهم سررفته، شاید با قهوه درست شم. یه کافهی انگلیسی بود با کارمندان ظاهراً هندی. قهوه رو گرفت خورد و من چیزی سفارش ندادم. یارو اومد تذکر داد که غذای بیرون رو نمیشه داخل بخورین. دوستم یه سری خوراکی داشت میخورد. همون لحظه پیامی به دستش رسید که یکی از مدارک دانشگاش مشکلی چیزی داره. برای همین داشت اون رو هماهنگ میکرد و ایمیلبازی. فکر کنم یه ساعتی اونجا بودیم تا کارش تموم شد. تو این فاصله اتفاق جالبی که افتاد، رفتن من به سرویس بود. یه فضای خیلی کوچیکی داخل دیوار جاسازش کرده بودن و عجیب بود رفتن داخلش. جالبیش اینجا بود که یه رول دستمال گذاشته بودن اون بغل، و وقتی برداشتمش که استفاده کنم، از دستم سر خورد تلپی افتاد داخل توالت و خیس شد! برداشتم درسته انداختمش تو سطل زباله. اومدم بیرون و اصلاً به روی خودم هم نیاوردم و تا این لحظه هم کسی نمیدونست.
اومدیم بیرون و رفتیم کوچه پشتی، چرا که یکی از نقاط دیدنیمون اونجا بود. یه قلعه که از بالاش به جزیره ویو داشت(عکس چهار تا شش). یه مدتی هم اونجا رو دور زدیم و اومدیم بیرون. یه گربهی خپل دیدیم توی کوچه(عکس هفت). رفتیم ایستگاه اتوبوس منتظر شدیم. پیدا کردنش سخت بود. برای بار هزارم قدردان اینترنت و نقشهش شدیم.
چهارتا ایستگاه بعد وسط بیابون پیاده شدیم(عکس هشت). یه وانت میوه فروشی اونجا بود و یه ون بستنیفروشی. و غیر از اینا و کلیسای اصلی، هیچی نبود. فضای خیلی بزرگی بود(عکس نه). یه سری دیوار جالب منقش به سنگریزه داشت که داستانی رو نقل میکرد(عکس آخر). عکس و فیلممون رو گرفتیم. خوراکیهایی که همراهمون بودن رو به عنوان ناهار خوردیم روی نیمکت. و تصمیم گرفتیم برگردیم به شهر.
تا یه ایستگاه پیاده برگشتیم و صبر کردیم. و صبر کردیم. و صبر کردیم. اتوبوس نیومد. تو این مدت حرف زدیم و گوش دادیم. فکر کنم یک ساعتی شد. اگه پیاده میرفتیم زودتر میرسیدیم. رسیدیم به مرکز شهر و موعد تعویض خط برای رفتن به اسکله. دوتا از مکانهایی که در نقشه علامت زدهبودم رو به خاطر بهانهگیری و عدم رغبت، و البته تاخیربازیهای دوستم، بیخیال شدیم. بازم اتوبوس نیومد. جمعیت منتظر داشت خیلی زیاد میشد. همهی توریستهایی که از صبح اومده بودن، میخواستن برگردن. وقتی اتوبوس اومد، به زور خودمون رو جا کردیم. مدت زیادی در اون فشار بودیم تا در اسکله همه پیاده شدن.
رفتیم بلیت گرفتیم برای برگشت. اینجا مدلش اینطوری بود که موقع برگشت، بلیت اومدنت رو هم حساب میکنن. چون جزیرهس، و هیشکی نمیتونه تا آخر عمر اونجا بمونه! نفری ۴.۶۵ یورو دادیم. بعد گفت بریم ببینیم کسی هست ما رو ببره به اون تالاب آبی یا نه. منم چون میدونستم کسی نیست، گفتم بریم بگردیم. واقعاً هیشکی نبود، و کلی قایق اونجا فقط پارک شده بودن و روی آب تلوتلو میخوردن(عکس یک).
برگشتیم که بریم سمت لنج، تا اینکه یه زوج مسن به انگلیسی پرسیدن میخوایم بریم تالاب. گفتیم ما هم میخواستیم، اما سگ پر نمیزنه، چون دریا طوفانیه و داره تاریک میشه. یهو یه پیرمرده از پشت ماشینا پرید بیرون و پرسید میخواید برید تالاب؟!! پسرم میتونه شما رو ببره، نفری پونزده یورو. احساس کردیم داره سوءاستفاده میکنه.
ادامه دارد...
صبح با صدای وز وز پشه دم گوشم زودتر بیدار شدم. به منظور مقابله تا گوشم رفتم زیر پتو، اما از گرما نتونستم بخوابم.
تصمیم گرفتیم حالا که تور کشتیمون به خاطر هوا کنسل شده، خودمون با پای خودمون بریم به جزیرهی نزدیک، و اینطوری خودمون رو گول زدیم که حداقل ارزونتر درمیاد. طبق معمول از برنامه عقب بودیم چون همسفرم دیر حاضر شد. یک ساعت بعدش روی کشتی بودیم. نزدیکترین تجربهم به این سوارشدن روی لنج بود در قشم، سالها پیش. فکر کنم یه بیست دقیقهای رو عرشه بودیم و از مناظر لذت میبردیم تا رسیدیم.
پیاده شدیم و از همون اولین لحظه این همسفر ما میگفت بریم تالاب آبی، که یه جا خارج جزیره بود و باید با قایق میرفتیم باز. قرار شد برم پرسوجو کنم که ببینیم چند در میاد و چجوری باید رفت، اما چون میدونستم گرونه، میلی به این کار نداشتم و سعی کردم کسی رو پیدا نکنم که ازش بتونم بپرسم؛ و موفق هم شدم. بعد از پیچوندن دوستم، رفتیم به سمت شهر و اولین چیزی که دیده میشد: یه کلیسا(عکس اول).
هزارتا پله رو رفتیم بالا تا رسیدیم(عکس دوم). چندتا عکس، و محل بعدی. تا ایستگاه اتوبوس کمی راه بود. بلافاصله اومد و پریدیم داخل. یه ایستگاه بعد یه کلیسای بزرگ دیگه بود(عکس سوم) و پیاده شدیم. و دوباره همین چرخه. بار سوم رفتیم به مرکز شهر و فکر کنم نیم ساعتی در راه بودیم.
در جستجوهای آنلاینم از اماکن دیدنی این جزیره، یه کافه رو پیدا کرده بودم که رفتیم اونجا، چون این دوست ما میگفت از اینجا حس خوبی نمیگیرم و حوصلهم سررفته، شاید با قهوه درست شم. یه کافهی انگلیسی بود با کارمندان ظاهراً هندی. قهوه رو گرفت خورد و من چیزی سفارش ندادم. یارو اومد تذکر داد که غذای بیرون رو نمیشه داخل بخورین. دوستم یه سری خوراکی داشت میخورد. همون لحظه پیامی به دستش رسید که یکی از مدارک دانشگاش مشکلی چیزی داره. برای همین داشت اون رو هماهنگ میکرد و ایمیلبازی. فکر کنم یه ساعتی اونجا بودیم تا کارش تموم شد. تو این فاصله اتفاق جالبی که افتاد، رفتن من به سرویس بود. یه فضای خیلی کوچیکی داخل دیوار جاسازش کرده بودن و عجیب بود رفتن داخلش. جالبیش اینجا بود که یه رول دستمال گذاشته بودن اون بغل، و وقتی برداشتمش که استفاده کنم، از دستم سر خورد تلپی افتاد داخل توالت و خیس شد! برداشتم درسته انداختمش تو سطل زباله. اومدم بیرون و اصلاً به روی خودم هم نیاوردم و تا این لحظه هم کسی نمیدونست.
اومدیم بیرون و رفتیم کوچه پشتی، چرا که یکی از نقاط دیدنیمون اونجا بود. یه قلعه که از بالاش به جزیره ویو داشت(عکس چهار تا شش). یه مدتی هم اونجا رو دور زدیم و اومدیم بیرون. یه گربهی خپل دیدیم توی کوچه(عکس هفت). رفتیم ایستگاه اتوبوس منتظر شدیم. پیدا کردنش سخت بود. برای بار هزارم قدردان اینترنت و نقشهش شدیم.
چهارتا ایستگاه بعد وسط بیابون پیاده شدیم(عکس هشت). یه وانت میوه فروشی اونجا بود و یه ون بستنیفروشی. و غیر از اینا و کلیسای اصلی، هیچی نبود. فضای خیلی بزرگی بود(عکس نه). یه سری دیوار جالب منقش به سنگریزه داشت که داستانی رو نقل میکرد(عکس آخر). عکس و فیلممون رو گرفتیم. خوراکیهایی که همراهمون بودن رو به عنوان ناهار خوردیم روی نیمکت. و تصمیم گرفتیم برگردیم به شهر.
تا یه ایستگاه پیاده برگشتیم و صبر کردیم. و صبر کردیم. و صبر کردیم. اتوبوس نیومد. تو این مدت حرف زدیم و گوش دادیم. فکر کنم یک ساعتی شد. اگه پیاده میرفتیم زودتر میرسیدیم. رسیدیم به مرکز شهر و موعد تعویض خط برای رفتن به اسکله. دوتا از مکانهایی که در نقشه علامت زدهبودم رو به خاطر بهانهگیری و عدم رغبت، و البته تاخیربازیهای دوستم، بیخیال شدیم. بازم اتوبوس نیومد. جمعیت منتظر داشت خیلی زیاد میشد. همهی توریستهایی که از صبح اومده بودن، میخواستن برگردن. وقتی اتوبوس اومد، به زور خودمون رو جا کردیم. مدت زیادی در اون فشار بودیم تا در اسکله همه پیاده شدن.
رفتیم بلیت گرفتیم برای برگشت. اینجا مدلش اینطوری بود که موقع برگشت، بلیت اومدنت رو هم حساب میکنن. چون جزیرهس، و هیشکی نمیتونه تا آخر عمر اونجا بمونه! نفری ۴.۶۵ یورو دادیم. بعد گفت بریم ببینیم کسی هست ما رو ببره به اون تالاب آبی یا نه. منم چون میدونستم کسی نیست، گفتم بریم بگردیم. واقعاً هیشکی نبود، و کلی قایق اونجا فقط پارک شده بودن و روی آب تلوتلو میخوردن(عکس یک).
برگشتیم که بریم سمت لنج، تا اینکه یه زوج مسن به انگلیسی پرسیدن میخوایم بریم تالاب. گفتیم ما هم میخواستیم، اما سگ پر نمیزنه، چون دریا طوفانیه و داره تاریک میشه. یهو یه پیرمرده از پشت ماشینا پرید بیرون و پرسید میخواید برید تالاب؟!! پسرم میتونه شما رو ببره، نفری پونزده یورو. احساس کردیم داره سوءاستفاده میکنه.
ادامه دارد...
❤4👍1🔥1