ASHK | اشک
722 subscribers
1.77K photos
196 videos
9 files
259 links
یه آدم خیلی معمولی، اما کلمه‌باز.
An all-time loser!
در جستجوی حقیقت!

می‌شنوم، می‌خوانم...(هر چیزی، ترجیحا nude):

@Ashkism_Bot

http://t.me/HidenChat_Bot?start=757342964
Download Telegram
یکی‌تون نوشته:
این مالت که رفتی چقدر خوشگل بود دلم خواست.
هزینه‌های سفرهای اینجوری توی اروپا خیلی زیاد میشه؟

خب بستگی به مدت سفر و اینکه چقد بخوای خرج کنی داره. بیش‌ترین سهم هم مطابق انتظار مربوط به اسکان میشه. من خوشبختانه یه کد تخفیف داشتم و تقریبا رایگان دراومد هاستلم. به‌جز اون حدود ۱۵۴ یورو خرجم شد، که ۴۰ یوروش مربوط به پرواز رفت و برگشت بود، و ۱۰ یورو هم رفت و آمد تا فرودگاه. اگه می‌خواستم بیشتر مراعات کنم، می‌شد با ۱۲۰ اینا هم جمعش کرد. اما به طور کلی شما حداقل ۲۰۰ یورو در نظر بگیرید برای این سفرهای چندروزه.
4🍓2
ASHK | اشک
روز دوم #سفر، هفت کیلومتر پیاده‌روی. قسمت اول: مطابق ساعت بدنم بیدار شدم. علی‌رغم خستگی، بیشتر از هشت ساعت خوابیدن برام سخته. دیشبش با هم‌سفرم قرار گذاشتیم که فلان ساعت آماده باشیم، و هنوز خیلی مونده بود. کمی خودم رو علاف کردم تا زمان بگذره. بعد در سکوت لباس…
قسمت دوم:

البته قبلش از سوپری سر کوچه یه خمیردندون اورال‌بیِ چهاریورویی گرفتم. به‌هرحال بعداً هم با پنجاه سنت این‌ور/اون‌ور باید می‌خریدمش. تصمیم گرفتیم امشب از آپشن سونا جکوزی استفاده کنیم. به محض ورود، به ریسپشن (تصویر یک) اعلام کردیم و گفت از ده دقیقه دیگه می‌تونین برین. لباسام رو عوض کردم، مایو پوشیدم و قوطی خالی‌شده‌ی قرص‌جوشانی که داخلش شامپو ریخته‌بودم رو برداشتم.
خانم ریسپشن بهم حوله داد و درو باز کرد. اول رفتم دوش گرفتم و خودم رو با شامپو شستم. یعنی سعی کردم بشورم اما اون‌طور که باید بشه، نشد. اومدم بیرون و خواستم برم داخل جکوزی(تصویر دو) دیدم یه پری دریایی خارج شد رفت داخل سونای خشک، که از قبل دو نفر داخلش بودن. من موندم با یه آقای میان‌سال. صحبت کردیم. گفت لیورپولیه. من که گفتم از ایتالیا میام، گفت منم دوس‌دخترم ایتالیایی بود، یه مدت میلان زندگی کردم. گفتم عه چه جالب، که گفت دیگه نه، چون جدا شدیم. درباره‌ی فوتبال ازش پرسیدم. طرفدار لیورپول بود و پیش‌بینی می‌کرد قهرمان بشن. دیگه وارد جزئیات نمیشم. چند دقیقه بعد اومد بیرون از آب، و رفت خونشون. قبلش همسفر ما هم از راه رسید و رفت داخل سونا، پیش اون سه نفر. ظرفیتش بیشتر از این نبود. چند دقیقه تنها بودم تا یکی از دخترا از سونا اومد داخل جکوزی، و پشت‌سرش هم اون پری دریایی مذکور.
واقعاً اینجور جاها خیلی عجیبه برای آشناشدن با کسی؛ همون اول لخت همو می‌بینین! پری اهل صربستان بود و دکترای جغرافی می‌خوند. اون‌یکی روس بود. می‌گفت تو روسیه پسرای دانشجوی دکترا بیشتر از دختران، چون اگه درس نخونن باید برن سربازی، و تا بیست‌وهفت سالگی خدمت نرفته باشن، دیگه معاف میشن. گفتم ایرانم همینطوره، با این تفاوت که معاف نمیشن. گفت بعضاً اگه درس نخونن، کاری می‌کنن که معاف بشن، مثل نقص عضو و این کارا. اینجا هم با خودم گفتم دیکتاتورها شبیه همن! از تجربه‌ی خدمت خودم گفتم که خیلی براشون جالب بود. از سختی‌های روانی سربازی گفتم. گفتم که من شانس داشتم و جایی نیفتادم که اونقد آزاردهنده باشه، ولی ممکنه بعضیا بشن سرباز زندان. ممکنه بشن مسئول بردن محکومین به پای چوبه‌ی دار. گفت مگه اعدام می‌کنن کسی رو؟ گفتم زکی! تازه گاهی در ملأ عام اعدام می‌کنن و عده‌ای وجود دارن که میرن تماشا می‌کنن. پشماشون ریخت از حد مریضی حکومت ما. پرسید برای چه جرمی حکم اعدام میدن؟ گفتم لزوماً جرم خاصی نباید باشه، همین که مخالف حکومت باشی می‌تونن به یه بهانه‌ای اعدامت کنن، اما در حالت عادی برای قتل. فضا خیلی سنگین و دارک شده بود، بنابراین بحث رو عوض کردیم. بعد یهو یادم اومد که شت، کارت اتاقم تو جیبمه، درحالی که باهاش رفتم زیر دوش، و سپس داخل جکوزی! گفتم حتما سوخته و باید پنج یورو هم خسارت اینو بدم. یهو ضدحال شد.
اندک افراد باقی‌مانده در سونا هم بهمون اضافه شدن، و در عوض من تنهایی رفتم در سونای خالی. چند دقیقه بعد جمع کردیم و رفتیم شام. دوباره کنسرو عدسی. داخل مایکروویو گرمش کردم و بردم سر میز خوردم(عکس سه و چهار).
رفتم بالا . دیدم خوشبختانه کارتم کار می‌کنه هنوز! یه هم‌اتاقی داشتم، دختری اهل تایوان. وسایلشو جمع کرده بود که بره، و بهم گفت از تخت پایینیم خداحافظی کنم از طرف اون. گفتم باشه، حتماً. گفت یه هاستل ارزون‌تر گیر آورده و میره اونجا. پرسیدم شغلت چیه، گفت هیچی! گفت کجا زندگی می‌کنی، گفت Norway. گفتم ایول چه جالب! بعد فهمیدم منظورش Nowhere بوده. نفهمیدم چرا اینقد آواره‌س، نخواستم فضولی کنم. گفت شاید یه ماه دیگه مالت بمونم. چند دقیقه صحبت کرد و چندتا درس زندگی داد، و من هم گوش کردم. خلاصه‌ش این بود که از زندگی لذت ببر. اومده بود از یارو خدافظی کنه، جاش ده دقیقه داشت با منی صحبت می‌کرد که روی میز نشسته بودم(تصویر آخر). آخر هم بغل داد و رفت، منم دیگه اون پسره رو ندیدم که از طرف این باهاش خدافظی کنم!
#سفر
7
#مالت هاستل
8🔥2🤯1🍓1
از امشب
6🍓3
ASHK | اشک
قسمت دوم: البته قبلش از سوپری سر کوچه یه خمیردندون اورال‌بیِ چهاریورویی گرفتم. به‌هرحال بعداً هم با پنجاه سنت این‌ور/اون‌ور باید می‌خریدمش. تصمیم گرفتیم امشب از آپشن سونا جکوزی استفاده کنیم. به محض ورود، به ریسپشن (تصویر یک) اعلام کردیم و گفت از ده دقیقه…
روز سوم #سفر، ۱۵ کیلومتر پیاده‌روی.

سروصدای عبور ماشین‌ها از بیرون باعث شد که صبح نتونم خوب بخوابم.
برای صبحانه رفتم پایین، و با این صحنه مواجه شدم که نون‌هام نیست! رفتم پیش دختر قدبلند ریسپشن و بهش گفتم. گفت یه نفر دیگه هم اومده گفته پنیرش نیست. احتمالاً دزدمون ساندویچ نون‌پنیر درست می‌کرده، اما کاری از دست ما برنمیاد. بنابراین رفتم سراغ پنیرم و خالی خوردمش. بعدش یادم اومد رایس‌کیک هم داشتم. پس رفتم چندتا رایس‌کیک خالی خوردم تا حداقل نتیجه‌ی موردنظر در معده‌م حاصل بشه.
بعدش همسفرم پیام داد که طول می‌کشه تا حاضر شه، و بعداً به من ملحق میشه‌. من هم رفتم در محله کمی پیاده‌روی کردم. کمی از دریا عکس گرفتم(عکس ۱)، و بعد به یک مرکز خرید برخوردم. رفتم داخل و نمایندگی برندهای معروف رو می‌دیدم و باز کلی غصه خوردم که چرا ایران اینطوری نیست. سپس رفتم توالت و مدت قابل‌توجهی اونجا بودم. همه‌ی غصه‌ها رو دفع کردم که واقعاً حجم‌شون زیاد بود.
تصمیم گرفتم برم مرکز شهر. سرراه یه کلیسای بزرگ دیدم(عکس ۲). از اتوبوس که پیاده شدم، رفتم اونجا رو از نزدیک‌تر ببینم و پیاده رفتم محلی که روز اول رفته بودیم. در مسیر چیزهای جدیدی دیدم و خیابون‌های اطرافش رو گشتم(عکس ۳ تا ۵). یه موزه‌ی هنرهای مدرن بود که رفتم قیمت گرفتم و دیدم نمی‌ارزه برم. داشتم می‌رفتم به اون باغ/پارکی که شب اول رفته بودیم و چیزی دیده نمی‌شد، که نزدیکاش صدای شلیک توپ شنیدم. به ساعتم نگاه کردم دیدم بله، رأس دوازده‌س. روزی دو بار به صورت نمادین از اونجا توپ شلیک می‌کردن. اونجا هم یه کم عکس گرفتم(عکس ۶ و ۷). برگشتم رفتم بازارچه‌ی کریسمسی، که صبح بسته بود. اونجا که بودم دوستم گفت رسیده. بهش ملحق شدم و باهم نشستیم تو اتوبوس که بریم به محل امروز.
یه جا بود به نام سه شهر که می‌شد اون‌ور آب در واقع(در عکس ۶ و ۷). سه شهر با بافت قدیمی و خیلی نزدیک به هم، مثل سه تا محله. در اولین اقدام بعد از رسیدن، از یه مغازه دوتا ساندویچ‌طور گرفتم برای ناهارم. پیاده رفتیم به سمت محله‌ی اول. سربالایی بود همش و پله‌جات. نفهمیدیم چرا هیشکی نیست و همه‌جا بسته‌س. آدم‌های کمی رو دیدیم. رسیدیم به تهش، که یه باغ بود رو به اون باغ قبلی(عکس ۸ و ۹). قبل از اینکه ساعت ۴ بشه اومدیم پایین و شلیک توپ دوم رو هم از دست دادیم. حالا نوبت شهر دوم بود(سمت چپی).
دوباره همه‌ی مسیرو برگشتیم و مشابهش رو در شهر دوم طی کردیم. پله‌های ناتمام، تا بی‌نهایت. این‌جا انگار آدم‌های بیشتری بودن. ته این‌یکی شهر رسید به یه قلعه(عکس آخر). رفتیم بالا و دیدم که این هم به ورودیش نمی‌ارزه، ضمن اینکه داشت تعطیل می‌شد. دوباره برگشتیم پایین. سر راه دوباره اون زوج ایرانی دیروز رو دیدیم. کلا افراد تکراری زیاد می‌دیدم، چون همه توریست بودیم و به محل‌های مشخصی می‌رفتیم.
دیگه نایی برای شهر سوم نبود، و بی‌خیالش شدیم. با اتوبوس برگشتیم به مرکز شهر که به قول دوستم یه جا بشینیم چیل کنیم و چیزی بنوشیم. رفتیم داخل یه کافه، نشستیم، منو رو دیدیم، و گفت چیزی نپسندیده. دوباره پاشدیم رفتیم بیرون. معمولاً کم پیش میاد کسی همچین کاری بکنه. در واقع مردم روشون نمیشه، مخصوصاً ایرانی‌ها که تعارفی‌ان.
به سختی اون کوچه‌ای که روز اول درش ناهار خورده بودیم رو پیدا کردیم، و نشستیم پشت یه میز. اون آبجو سفارش داد و من یه قوری چای، به قیمت ۲ یورو. خیلی چسبید در اون هوا و با اون خستگی. ایمیل‌مو چک کردم دیدم توری که برای فردا گرفته بودیم، کنسل شده و احتمالاً مجبوریم خودمون بریم.
برگشتیم به سمت خونه، اما سر راه برای دومین بار رفتیم خرید. دوباره نون گرفتم، و دوباره کنسرو عدسی و لوبیا. فرصتی برای آب‌تنی نبود امشب. یه کم استراحت کردیم و رفتیم برای شام. سر میز شام چند نفر نشسته بودن که ظاهراً بحث‌شون جالب بود. نشستم سر میز و در حین خوردن بهشون گوش می‌دادم. یکی‌شون اسلواک بود، یکی فرانسوی و اون‌یکی اصالتاً چینی، و بزرگ‌شده‌ی اتریش، اما ساکن انگلیس! در مورد موسیقی بیشتر حرف می‌زدن، چون اتریشیه دی‌جی بود. از همه هم جوون‌تر بود و من از همه بزرگ‌تر. خودم همیشه برام عجیبه که از خیلی‌ها بزرگ‌ترم تو جمع‌های مختلف، و احساس خوبی درموردش ندارم. یه جا در مورد زبان‌ها بحث شد، و پسره داشت از تفاوت‌های زبان چینی می‌گفت. منم گفتم وقتی زبان آدم ‌بر اساس جنسیت نباشه، مث فارسی، خیلی سخته که بخوای زبان‌هایی که جنسیت دارن رو یاد بگیری. یه آقای قوی‌هیکل و خوشگل سیاه‌پوست اومد کنارم نشست با لپ‌تاپش، و از لهجه‌ش فهمیدم انگلیسیه. دورکار بود و گفت بولونیای ایتالیا زندگی می‌کنه. از صفحه‌ی لپتاپش حدس زدم احتمالاً توی کار تولید محتواس. سعی کرد باهام مکالمه کنه و کارشو هم بلد بود. ازش خوشم اومد و دوس داشتم باهاش بخوابم! گفت اومدم پاسپورت مالتم رو بگیرم.
بعدش جمع‌وجور کردیم و رفتم بالا تنهایی خوابیدم.
ادامه دارد...
😈43👍1
خواب دیشبم رو یادم نمیاد، اما فقط همینقد یادمه که جایی بودم و کارم که تموم شد مصطفا با موتور اومد دنبالم. پشتش نشستم و رفتیم به سمت یه جاده‌ی جنگل‌طور. کاپل گُلز.
جالب اینکه تا حالا نه دیدمش و نه باهم صحبت کردیم!
🤣6🤔1😐1