اصن یادم رفت بگم زندگی در هاستل چه تجربهی باحال و جالبیه. مثل یه خوابگاهه در واقع، اما با آدمهایی که معمولاً تندتند تغییر میکنن و مسافرن. تنها بدیش شاید نداشتن حریم خصوصی کافی باشه، که برای آدم مسافر اون چند روز قابلتحمله. بیشتر درونگراها و دخترهایی که حساسن اذیت میشن اینجور جاها. بعضی از اتاقهاشون مختلطه، و سر لباسعوضکردن ممکنه سخت بشه. اما با آدمهایی در سنین مختلف و از کشورهای مختلف آشنا میشی و صحبت میکنی. و جالبتر اینکه افرادی میان اینجور جاها که مث من بودجهی محدودتری دارن و میخوان صرفهجویی کنن در هزینهی اسکان، و اکثراً هم تنها سفر میکنن. فکر نمیکردم اینهمه آدم تنها برن سفر خارجی! فکر میکردم کار عجیب و البته غمانگیزیه که تنها بری سفر، اما اینجا یه کم امیدوار شدم. بعضیا اصلاً همونجا باهم آشنا میشن و باهم میرن بیرون و جاهای مختلف. معمولاً هاستلها یه فضاهای اشتراکی مثل آشپزخونه و هال یا مثل مال ما سونا-جکوزی دارن که آدمها میتونن اونجا باهم آشنا شن، جدا از اتاق خودشون. برای لوازم شخصی هم باید کمد اینا وجود داشته باشه، با قفل، اما من میدیدم اینقد اعتماد در بین مسافرها موج میزد که لپتاپ و گوشیشون رو چند ساعت ول میکردن روی تخت و میرفتن بیرون! برای لوازم خوراکی هم باید اسممون رو برچسب میزدیم که قاطی نشن.
در کل نباید انتظار زیادی داشت دیگه، چون ارزونترین حالتیه که آدم میتونه جای خواب و زندگی داشته باشه. عدهی کمی هم هستن که دائم داخل همین هاستلها زندگی میکنن، به هر علتی. من نمیتونم اما طولانیشو.
در کل نباید انتظار زیادی داشت دیگه، چون ارزونترین حالتیه که آدم میتونه جای خواب و زندگی داشته باشه. عدهی کمی هم هستن که دائم داخل همین هاستلها زندگی میکنن، به هر علتی. من نمیتونم اما طولانیشو.
❤13👍1
ASHK | اشک
روز اول، هشت کیلومتر پیادهروی. صبح حدود دو-سه ساعت زودتر از معمول بیدار شدم که برم فرودگاه. به نظرم چهل دقیقه زمان مناسبی بود که خودمو به ایستگاه اتوبوس فرودگاه برسونم. اما وقتی رفتم بیرون یادم اومد شنبهس و اتوبوسها کمترن. با کمی دوندگی خودمو به یه ترَم…
روز دوم #سفر، هفت کیلومتر پیادهروی.
قسمت اول:
مطابق ساعت بدنم بیدار شدم. علیرغم خستگی، بیشتر از هشت ساعت خوابیدن برام سخته. دیشبش با همسفرم قرار گذاشتیم که فلان ساعت آماده باشیم، و هنوز خیلی مونده بود. کمی خودم رو علاف کردم تا زمان بگذره. بعد در سکوت لباس پوشیدم که دیگران بیدار نشن. اتاقم شامل سهتا تخت دوطبقه بود که تخت من بالا بود، و کارم سختتر. رفتم در آشپزخانهی اشتراکی و نونپنیرم رو درست کردم.
نشستم سر میزی که دوتا دختر دیگه هم پشتش داشتن صبحانه میخوردن. طبق معمول آبمیوه هم پای ثابت خوراکیهاشون بود. پرسیدم اهل کجایین، گفتن از بارسلونا میایم. یکیشون فکر کنم کلمبیایی بود، اما اونجا زندگی میکرد. هردو دانشجوی توریسم بودن. چندتا سوال درمورد بارسلونا پرسیدم. اینستای یکیشون رو گرفتم که هروقت رفتم اونجا ازش کمک بگیرم. بلند شدن که برن بیرون، در حالی که همسفر من هنوز بیدار نشده بود و خواب مونده بود انگار.
رفتم برای اتلاف وقت با خانم زیبای ریسپشن صحبت کردم. قدش خیییلی بلند بود، و اهل صربستان. گفت شش ساله اینجاست. بهم در مورد جاهایی که امروز قرار بود بریم و مسیرها کمک کرد.
بعد از چند سال که همسفرم بیدار شد، سریع رفتیم به سمت مقصد امروز. بیش از یک ساعت در راه بودیم. شهری بود به نام اِمدینا، که یهجوریایی همون مدینهست. یکی از لوکیشنهای فرعیِ سریال Game of Thrones بوده، و برای همین توریستهای زیادی میرن اونجا. بیشتر حالت یه دهکدهی سوت و کور داشت. من اول فکر کردم که شهرک سینماییه، بعد متوجه شدم که شهر واقعیه، و عدهای واقعا اونجا زندگی میکنن، و ماشینهاشون هم پارک شده بود(عکس یک تا پنج)! یه زوج ایرانی هم دیدم تازه.
بعد از قدمزدن در شهر و گرفتن عکس در اون باد شدید، رفتیم داخل شهر مجاور به نام رَباط(عکس شش و هفت). اونجا هم رفتیم توی کوچه موچهها، و یه موزهی زیرزمینی رو دیدیم که اصلاً به چهارونیم یورو نمیارزید. بارون نمنم شروع کرد به باریدن. یه رستوران معمولی در ورودی شهر پیدا کردیم و من ساندویچ مرغ و قارچ و پیاز سفارش دادم، با نون فتیر. اومد گفت قارچ تموم کردیم. گفتم گوجه بذار جاش. اینم شد چهارونیم یورو، که میارزید(عکس هشت).
آخرین جایی که باید میدیدیم رو باید با اتوبوس میرفتیم، در حالی که داشت هوا تاریک میشد و ممکن بود نرسیم. اینم تقصیر اونی بود که دیر بیدار شده بود، چون برنامهریزی رو بهم ریخته بود. ضمن اینکه اون موزه هم خارج از برنامه بود. اتوبوس هم دیر اومد، و وقتی رسیدیم خورشید غروب کرده بود، اما هنوز چیزهایی قابلرویت بود. اما فهمیدیم که پرنورش قشنگتر میشد(دو عکس آخر).
عملاً در ناکجا آباد و انتهای دنیا بودیم و فقط یه خط اتوبوس گاهی از اونجا رد میشد و یه روستا هم در نزدیکیمون بود. هوا تاریک شد و خودم هم دیگه داشتم میترسیدم که نکنه اینجا بمونیم و خوراک لاشخورها بشیم. به اومدن اتوبوس وابسته بودیم، و جالب اینکه حتی یه چراغ نبود تو ایستگاه اتوبوس که معلوم بشه اینجاییم. بالاخره که اتوبوس رو از دور دیدم، با نور گوشیم دست تکون دادم که نگهداره. نفس راحتی کشیدم که زنده میمونیم. بیشتر راننده اتوبوسهای اینجا هم ظاهراً هندی بودن. حدود دو ساعت بعد در هاستل بودیم.
ادامه دارد...
قسمت اول:
مطابق ساعت بدنم بیدار شدم. علیرغم خستگی، بیشتر از هشت ساعت خوابیدن برام سخته. دیشبش با همسفرم قرار گذاشتیم که فلان ساعت آماده باشیم، و هنوز خیلی مونده بود. کمی خودم رو علاف کردم تا زمان بگذره. بعد در سکوت لباس پوشیدم که دیگران بیدار نشن. اتاقم شامل سهتا تخت دوطبقه بود که تخت من بالا بود، و کارم سختتر. رفتم در آشپزخانهی اشتراکی و نونپنیرم رو درست کردم.
نشستم سر میزی که دوتا دختر دیگه هم پشتش داشتن صبحانه میخوردن. طبق معمول آبمیوه هم پای ثابت خوراکیهاشون بود. پرسیدم اهل کجایین، گفتن از بارسلونا میایم. یکیشون فکر کنم کلمبیایی بود، اما اونجا زندگی میکرد. هردو دانشجوی توریسم بودن. چندتا سوال درمورد بارسلونا پرسیدم. اینستای یکیشون رو گرفتم که هروقت رفتم اونجا ازش کمک بگیرم. بلند شدن که برن بیرون، در حالی که همسفر من هنوز بیدار نشده بود و خواب مونده بود انگار.
رفتم برای اتلاف وقت با خانم زیبای ریسپشن صحبت کردم. قدش خیییلی بلند بود، و اهل صربستان. گفت شش ساله اینجاست. بهم در مورد جاهایی که امروز قرار بود بریم و مسیرها کمک کرد.
بعد از چند سال که همسفرم بیدار شد، سریع رفتیم به سمت مقصد امروز. بیش از یک ساعت در راه بودیم. شهری بود به نام اِمدینا، که یهجوریایی همون مدینهست. یکی از لوکیشنهای فرعیِ سریال Game of Thrones بوده، و برای همین توریستهای زیادی میرن اونجا. بیشتر حالت یه دهکدهی سوت و کور داشت. من اول فکر کردم که شهرک سینماییه، بعد متوجه شدم که شهر واقعیه، و عدهای واقعا اونجا زندگی میکنن، و ماشینهاشون هم پارک شده بود(عکس یک تا پنج)! یه زوج ایرانی هم دیدم تازه.
بعد از قدمزدن در شهر و گرفتن عکس در اون باد شدید، رفتیم داخل شهر مجاور به نام رَباط(عکس شش و هفت). اونجا هم رفتیم توی کوچه موچهها، و یه موزهی زیرزمینی رو دیدیم که اصلاً به چهارونیم یورو نمیارزید. بارون نمنم شروع کرد به باریدن. یه رستوران معمولی در ورودی شهر پیدا کردیم و من ساندویچ مرغ و قارچ و پیاز سفارش دادم، با نون فتیر. اومد گفت قارچ تموم کردیم. گفتم گوجه بذار جاش. اینم شد چهارونیم یورو، که میارزید(عکس هشت).
آخرین جایی که باید میدیدیم رو باید با اتوبوس میرفتیم، در حالی که داشت هوا تاریک میشد و ممکن بود نرسیم. اینم تقصیر اونی بود که دیر بیدار شده بود، چون برنامهریزی رو بهم ریخته بود. ضمن اینکه اون موزه هم خارج از برنامه بود. اتوبوس هم دیر اومد، و وقتی رسیدیم خورشید غروب کرده بود، اما هنوز چیزهایی قابلرویت بود. اما فهمیدیم که پرنورش قشنگتر میشد(دو عکس آخر).
عملاً در ناکجا آباد و انتهای دنیا بودیم و فقط یه خط اتوبوس گاهی از اونجا رد میشد و یه روستا هم در نزدیکیمون بود. هوا تاریک شد و خودم هم دیگه داشتم میترسیدم که نکنه اینجا بمونیم و خوراک لاشخورها بشیم. به اومدن اتوبوس وابسته بودیم، و جالب اینکه حتی یه چراغ نبود تو ایستگاه اتوبوس که معلوم بشه اینجاییم. بالاخره که اتوبوس رو از دور دیدم، با نور گوشیم دست تکون دادم که نگهداره. نفس راحتی کشیدم که زنده میمونیم. بیشتر راننده اتوبوسهای اینجا هم ظاهراً هندی بودن. حدود دو ساعت بعد در هاستل بودیم.
ادامه دارد...
❤6👍1