ASHK | اشک
Archive – Surrounded By Ghosts
Surrounded by Ghosts
There's a war
There's a war, still raging
Battle cry
Battle cry ain't fading
And if they stay alive
You can tell them what we've won
And if you stay alive
You can tell them what you've done
So surrounded
By ghosts
All the gods
All the gods, they're waiting
Call to arms
Call to arms and angels
If we can stay alive
We can tell them what we've won
If you can stay alive
You can tell them what we've done
Surrounded by angels
There's a war
There's a war, still raging
Battle cry
Battle cry ain't fading
And if they stay alive
You can tell them what we've won
And if you stay alive
You can tell them what you've done
So surrounded
By ghosts
All the gods
All the gods, they're waiting
Call to arms
Call to arms and angels
If we can stay alive
We can tell them what we've won
If you can stay alive
You can tell them what we've done
Surrounded by angels
👍1
ASHK | اشک
Archive – Mr Daisy
Mr Daisy
Get fucked if you think I'm in your shadow
Run, run, 'cause I'm gonna end your fun
Smile, smile, gonna get you in your pile
Get bent if you think I'm gonna bend
Hello, Mr. daisy
Get fucked if you think I'm in your shadow
Run, run, 'cause I'm gonna end your fun
Smile, smile, gonna get you in your pile
Get bent if you think I'm gonna bend
Hello, Mr Daisy, your perfume infects me
Making me crazy
Can I have this dance with you?
Hello, Mr Daisy, your perfume infects me
Making me crazy
Get fucked if you think I'm going forward with you
Play your part as the leader, the deceiver
Play your game, but I'll never fuckin' need you
Thick fuck, well, you know I see right through ya
Hello, Mr Daisy, your perfume infects me
Making me crazy
Can I have this dance with you?
Mr, please, it's way past your lifetime
Feel the snip, that's the sound of your lifeline
The sound of your lifeline
Hello, Mr Daisy, your perfume infects me
Making me crazy
Can I have this dance with you?
Mr, please, it's way past your lifetime
Feel the snip, that's the sound of your lifeline
The sound of your lifeline
Get fucked if you think I'm in your shadow
Run, run, 'cause I'm gonna end your fun
Smile, smile, gonna get you in your pile
Get bent if you think I'm gonna bend
Hello, Mr. daisy
Get fucked if you think I'm in your shadow
Run, run, 'cause I'm gonna end your fun
Smile, smile, gonna get you in your pile
Get bent if you think I'm gonna bend
Hello, Mr Daisy, your perfume infects me
Making me crazy
Can I have this dance with you?
Hello, Mr Daisy, your perfume infects me
Making me crazy
Get fucked if you think I'm going forward with you
Play your part as the leader, the deceiver
Play your game, but I'll never fuckin' need you
Thick fuck, well, you know I see right through ya
Hello, Mr Daisy, your perfume infects me
Making me crazy
Can I have this dance with you?
Mr, please, it's way past your lifetime
Feel the snip, that's the sound of your lifeline
The sound of your lifeline
Hello, Mr Daisy, your perfume infects me
Making me crazy
Can I have this dance with you?
Mr, please, it's way past your lifetime
Feel the snip, that's the sound of your lifeline
The sound of your lifeline
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این سکانس زیبا از #فیلم نفس عمیق، مال ۲۰ سال پیشه. هربار هرجا کلمهی آلترنتیو رو میشنوم، یاد این سکانس و بازی قشنگ مریم پالیزبان میفتم. پرویز شهبازی فیلمهای خوبی ساخته.
🔥3❤1
هرچی بیشتر فاصله میگیری و نمینویسی، برگشتن سختتر میشه. خیلی سخت.
بیشترش هم تقصیر خودم و اینسکیوریتیها و وسواسهامه، اما یه مقدار کمیش رو هم میتونم بندازم گردن ممبرهایی که منو از فعالیتکردن پشیمون و ناامید میکنن.
بیشترش هم تقصیر خودم و اینسکیوریتیها و وسواسهامه، اما یه مقدار کمیش رو هم میتونم بندازم گردن ممبرهایی که منو از فعالیتکردن پشیمون و ناامید میکنن.
❤7💔4😭2
یه کشور خیلی کوچیک در اتحادیهی اروپا هست به نام #مالت. یه جزیرهس بین ایتالیا و قارهی آفریقا، حدود یکپنجم جزیرهی قشم ما. با توجه به اینکه گرمترین جایی بود که میشد رفت، و نسبتاً ارزون هم هست و همچنین کارت اقامتم که میشه باهاش سفر داخل شینگن رفت، آخر این ماه باطل میشه، تصمیم گرفتم برم اینجا چند روز. گفتم بد نیست یه گزارش از #سفر بنویسم شاید اینطوری خودمو مجبور به فعالیت در کانال کنم. خیلی طولانی خواهد شد البته، قطعاً خیلیها نمیخونن. آمادهاید بچهها؟
👍7🆒6🔥1
ASHK | اشک
یه کشور خیلی کوچیک در اتحادیهی اروپا هست به نام #مالت. یه جزیرهس بین ایتالیا و قارهی آفریقا، حدود یکپنجم جزیرهی قشم ما. با توجه به اینکه گرمترین جایی بود که میشد رفت، و نسبتاً ارزون هم هست و همچنین کارت اقامتم که میشه باهاش سفر داخل شینگن رفت، آخر…
روز اول، هشت کیلومتر پیادهروی.
صبح حدود دو-سه ساعت زودتر از معمول بیدار شدم که برم فرودگاه. به نظرم چهل دقیقه زمان مناسبی بود که خودمو به ایستگاه اتوبوس فرودگاه برسونم. اما وقتی رفتم بیرون یادم اومد شنبهس و اتوبوسها کمترن. با کمی دوندگی خودمو به یه ترَم رسوندم و شانس آوردم نگهداشت، چون یه نفر قبل از من تو ایستگاه بود. به موقع رسیدم به اتوبوس، اما الان دیگه میدونم چهل دقیقه زمان کافیای نیست در روزهای آخر هفته. وقتی رسیدم فرودگاه، دیدم روی بورد زده پرواز یه ساعت و نیم تاخیر داره. با خودم گفتم پس اگه به اون اتوبوس هم نمیرسیدم، اتفاقی نمیافتاد.
بالاخره زمان پرواز فرارسید و با نیم ساعت تاخیر بیشتر، پریدیم. سعی کردم بخوابم، اما سخت بود. هی سرم میافتاد و بیدار میشدم. خوشبختانه کنارم کسی نبود. شاید هم متاسفانه. خوبی سفر داخلی در اروپا اینه که دیگه لازم نیست برای خروج در صف مهرزدن پاسپورت بایستی؛ همینطوری خارج میشی از فرودگاه. ما هم خارج شدیم و رفتیم در اتاقک دفتر حملنقل عمومی کشور مالت، و یه کارت خریدیم برای چهار روز. خوبیش اینه که چون کشور کوچیکیه، سیستم حملونقلش یکپارچهس در تمام شهرهاش، و همهجا جواب میده. با کمی پیادهروی و جستجو، ایستگاه اتوبوس رو پیدا کردیم. بار اول همیشه سخته تا آدم ایستگاه اتوبوس هر شهر/کشور رو پیدا کنه، چون نمیدونی چه شکلیه. اونجا نیمکت نداشت اون ایستگاهش، و فقط یک تابلو بود که شمارهی خطوط رو نوشته بود، برای همین نمیدیدیمش.
اولین شوک فرهنگی، رانندگی ماشینها در جهت خلاف عادت ما بود، یعنی مثل انگلیس. نمیدونین چقدر سخته که آدم موقع عبور از خیابون اول به راست نگاه کنه، بعد چپ. یعنی همش اینطوری بود که اول به چپ نگاه میکردم، بعد میدیدم ماشینا دارن نمیان، بلکه دارن میرن! بنابراین به راست نگاه میکردم.
پس از خوردن کمی میوه در حین انتظار، اتوبوس اومد و رفتیم به مرکز شهر. بافت و معماری شهر اولین چیزیه که توجه آدم رو جلب میکنه. من رو یاد تصاویری که از مراکش و قبرس و یونان اینا دیده بودم، میانداخت. انگار یه نارنجی کمرنگ در سنگهاشون به کار رفته بود. نکتهی بعدی بالکنهای چوبی رنگارنگشون بود که به شهر رنگ و لعاب داده بود و توجه هر توریستی رو جلب میکرد(عکس سه تا پنج)
رسیدیم مرکز شهر و از آبنما و اطرافش عکس گرفتیم(عکس یک). بعد رفتیم به یه فضای سبزی که مشرف بود به اینها و کمی نشستیم(عکس دو). مرکز شهرش خیلی شبیه جنوا بود، و کوچه/خیابانها شیبدار و بعضاً دارای پله بودن. در واقع کل جزیره همینطور بود، انگار که شهری در کردستانه! با توجه به اینکه دیروقت بود و هنوز ناهار نخورده بودیم، یه جای قشنگ پیدا کردیم و ناهار سفارش دادیم(عکس هشت و نه).
به طرف گفتم اینی که نوشتی کجای مرغه؟ گفت سینه. گفتم خوبه، سینه دوس دارم. متوجه ایهامم شد و بهم چشمک زد. غذا ۱۲ یورو واسم آب خورد، و یه بطری آبم ۴ یورو واسم غذا. با اینکه بطریش شیشهای بود با خودمون برداشتیمش، چون تموم نشده بود و حیف بود.
به دو پارک معروف که به دریا مشرف بودن سر زدیم و عکس گرفتیم(عکس شش، هفت، ده). دیگه هوا تاریک شده بود و میخواستیم برگردیم استراحت کنیم، که اگه بشه بریم کلاب آخر شب. در هاستلی که رزرو کرده بودیم، چکاین کردیم و وسایل رو گذاشتیم. تصمیم گرفتیم بریم سوپرمارکت خرید کنیم برای شام و صبحانههامون. وقتی برگشتیم اینقد خسته و بیشتر خوابآلود بودیم که تصمیم گرفتیم نریم کلاب، و به جاش زودتر بخوابیم. برای شام کنسرو عدسی خوردم.
قبل خواب اومدم مسواک بزنم که دیدم خمیردندون نیست. انگار جاش گذاشته بودم. و بدتر از اون، این بود که دوستم گفته بود چون تو میاری، دیگه من نمیارم و از اون استفاده میکنم! رفتم داخل سرویس و دیدم یه خمیردندون و مسواک اونجا هست. همه خواب بودن و نمیتونستم از کسی اجازه بگیرم. بنابراین ترجیح دادم دزد باشم، اما بدون مسواک نخوابم. گفتم فوقش فردا به صاحبش میگم قضیه رو. خوابیدم.
ادامه دارد...
صبح حدود دو-سه ساعت زودتر از معمول بیدار شدم که برم فرودگاه. به نظرم چهل دقیقه زمان مناسبی بود که خودمو به ایستگاه اتوبوس فرودگاه برسونم. اما وقتی رفتم بیرون یادم اومد شنبهس و اتوبوسها کمترن. با کمی دوندگی خودمو به یه ترَم رسوندم و شانس آوردم نگهداشت، چون یه نفر قبل از من تو ایستگاه بود. به موقع رسیدم به اتوبوس، اما الان دیگه میدونم چهل دقیقه زمان کافیای نیست در روزهای آخر هفته. وقتی رسیدم فرودگاه، دیدم روی بورد زده پرواز یه ساعت و نیم تاخیر داره. با خودم گفتم پس اگه به اون اتوبوس هم نمیرسیدم، اتفاقی نمیافتاد.
بالاخره زمان پرواز فرارسید و با نیم ساعت تاخیر بیشتر، پریدیم. سعی کردم بخوابم، اما سخت بود. هی سرم میافتاد و بیدار میشدم. خوشبختانه کنارم کسی نبود. شاید هم متاسفانه. خوبی سفر داخلی در اروپا اینه که دیگه لازم نیست برای خروج در صف مهرزدن پاسپورت بایستی؛ همینطوری خارج میشی از فرودگاه. ما هم خارج شدیم و رفتیم در اتاقک دفتر حملنقل عمومی کشور مالت، و یه کارت خریدیم برای چهار روز. خوبیش اینه که چون کشور کوچیکیه، سیستم حملونقلش یکپارچهس در تمام شهرهاش، و همهجا جواب میده. با کمی پیادهروی و جستجو، ایستگاه اتوبوس رو پیدا کردیم. بار اول همیشه سخته تا آدم ایستگاه اتوبوس هر شهر/کشور رو پیدا کنه، چون نمیدونی چه شکلیه. اونجا نیمکت نداشت اون ایستگاهش، و فقط یک تابلو بود که شمارهی خطوط رو نوشته بود، برای همین نمیدیدیمش.
اولین شوک فرهنگی، رانندگی ماشینها در جهت خلاف عادت ما بود، یعنی مثل انگلیس. نمیدونین چقدر سخته که آدم موقع عبور از خیابون اول به راست نگاه کنه، بعد چپ. یعنی همش اینطوری بود که اول به چپ نگاه میکردم، بعد میدیدم ماشینا دارن نمیان، بلکه دارن میرن! بنابراین به راست نگاه میکردم.
پس از خوردن کمی میوه در حین انتظار، اتوبوس اومد و رفتیم به مرکز شهر. بافت و معماری شهر اولین چیزیه که توجه آدم رو جلب میکنه. من رو یاد تصاویری که از مراکش و قبرس و یونان اینا دیده بودم، میانداخت. انگار یه نارنجی کمرنگ در سنگهاشون به کار رفته بود. نکتهی بعدی بالکنهای چوبی رنگارنگشون بود که به شهر رنگ و لعاب داده بود و توجه هر توریستی رو جلب میکرد(عکس سه تا پنج)
رسیدیم مرکز شهر و از آبنما و اطرافش عکس گرفتیم(عکس یک). بعد رفتیم به یه فضای سبزی که مشرف بود به اینها و کمی نشستیم(عکس دو). مرکز شهرش خیلی شبیه جنوا بود، و کوچه/خیابانها شیبدار و بعضاً دارای پله بودن. در واقع کل جزیره همینطور بود، انگار که شهری در کردستانه! با توجه به اینکه دیروقت بود و هنوز ناهار نخورده بودیم، یه جای قشنگ پیدا کردیم و ناهار سفارش دادیم(عکس هشت و نه).
به طرف گفتم اینی که نوشتی کجای مرغه؟ گفت سینه. گفتم خوبه، سینه دوس دارم. متوجه ایهامم شد و بهم چشمک زد. غذا ۱۲ یورو واسم آب خورد، و یه بطری آبم ۴ یورو واسم غذا. با اینکه بطریش شیشهای بود با خودمون برداشتیمش، چون تموم نشده بود و حیف بود.
به دو پارک معروف که به دریا مشرف بودن سر زدیم و عکس گرفتیم(عکس شش، هفت، ده). دیگه هوا تاریک شده بود و میخواستیم برگردیم استراحت کنیم، که اگه بشه بریم کلاب آخر شب. در هاستلی که رزرو کرده بودیم، چکاین کردیم و وسایل رو گذاشتیم. تصمیم گرفتیم بریم سوپرمارکت خرید کنیم برای شام و صبحانههامون. وقتی برگشتیم اینقد خسته و بیشتر خوابآلود بودیم که تصمیم گرفتیم نریم کلاب، و به جاش زودتر بخوابیم. برای شام کنسرو عدسی خوردم.
قبل خواب اومدم مسواک بزنم که دیدم خمیردندون نیست. انگار جاش گذاشته بودم. و بدتر از اون، این بود که دوستم گفته بود چون تو میاری، دیگه من نمیارم و از اون استفاده میکنم! رفتم داخل سرویس و دیدم یه خمیردندون و مسواک اونجا هست. همه خواب بودن و نمیتونستم از کسی اجازه بگیرم. بنابراین ترجیح دادم دزد باشم، اما بدون مسواک نخوابم. گفتم فوقش فردا به صاحبش میگم قضیه رو. خوابیدم.
ادامه دارد...
🔥8❤2👍2🆒1
اصن یادم رفت بگم زندگی در هاستل چه تجربهی باحال و جالبیه. مثل یه خوابگاهه در واقع، اما با آدمهایی که معمولاً تندتند تغییر میکنن و مسافرن. تنها بدیش شاید نداشتن حریم خصوصی کافی باشه، که برای آدم مسافر اون چند روز قابلتحمله. بیشتر درونگراها و دخترهایی که حساسن اذیت میشن اینجور جاها. بعضی از اتاقهاشون مختلطه، و سر لباسعوضکردن ممکنه سخت بشه. اما با آدمهایی در سنین مختلف و از کشورهای مختلف آشنا میشی و صحبت میکنی. و جالبتر اینکه افرادی میان اینجور جاها که مث من بودجهی محدودتری دارن و میخوان صرفهجویی کنن در هزینهی اسکان، و اکثراً هم تنها سفر میکنن. فکر نمیکردم اینهمه آدم تنها برن سفر خارجی! فکر میکردم کار عجیب و البته غمانگیزیه که تنها بری سفر، اما اینجا یه کم امیدوار شدم. بعضیا اصلاً همونجا باهم آشنا میشن و باهم میرن بیرون و جاهای مختلف. معمولاً هاستلها یه فضاهای اشتراکی مثل آشپزخونه و هال یا مثل مال ما سونا-جکوزی دارن که آدمها میتونن اونجا باهم آشنا شن، جدا از اتاق خودشون. برای لوازم شخصی هم باید کمد اینا وجود داشته باشه، با قفل، اما من میدیدم اینقد اعتماد در بین مسافرها موج میزد که لپتاپ و گوشیشون رو چند ساعت ول میکردن روی تخت و میرفتن بیرون! برای لوازم خوراکی هم باید اسممون رو برچسب میزدیم که قاطی نشن.
در کل نباید انتظار زیادی داشت دیگه، چون ارزونترین حالتیه که آدم میتونه جای خواب و زندگی داشته باشه. عدهی کمی هم هستن که دائم داخل همین هاستلها زندگی میکنن، به هر علتی. من نمیتونم اما طولانیشو.
در کل نباید انتظار زیادی داشت دیگه، چون ارزونترین حالتیه که آدم میتونه جای خواب و زندگی داشته باشه. عدهی کمی هم هستن که دائم داخل همین هاستلها زندگی میکنن، به هر علتی. من نمیتونم اما طولانیشو.
❤13👍1
ASHK | اشک
روز اول، هشت کیلومتر پیادهروی. صبح حدود دو-سه ساعت زودتر از معمول بیدار شدم که برم فرودگاه. به نظرم چهل دقیقه زمان مناسبی بود که خودمو به ایستگاه اتوبوس فرودگاه برسونم. اما وقتی رفتم بیرون یادم اومد شنبهس و اتوبوسها کمترن. با کمی دوندگی خودمو به یه ترَم…
روز دوم #سفر، هفت کیلومتر پیادهروی.
قسمت اول:
مطابق ساعت بدنم بیدار شدم. علیرغم خستگی، بیشتر از هشت ساعت خوابیدن برام سخته. دیشبش با همسفرم قرار گذاشتیم که فلان ساعت آماده باشیم، و هنوز خیلی مونده بود. کمی خودم رو علاف کردم تا زمان بگذره. بعد در سکوت لباس پوشیدم که دیگران بیدار نشن. اتاقم شامل سهتا تخت دوطبقه بود که تخت من بالا بود، و کارم سختتر. رفتم در آشپزخانهی اشتراکی و نونپنیرم رو درست کردم.
نشستم سر میزی که دوتا دختر دیگه هم پشتش داشتن صبحانه میخوردن. طبق معمول آبمیوه هم پای ثابت خوراکیهاشون بود. پرسیدم اهل کجایین، گفتن از بارسلونا میایم. یکیشون فکر کنم کلمبیایی بود، اما اونجا زندگی میکرد. هردو دانشجوی توریسم بودن. چندتا سوال درمورد بارسلونا پرسیدم. اینستای یکیشون رو گرفتم که هروقت رفتم اونجا ازش کمک بگیرم. بلند شدن که برن بیرون، در حالی که همسفر من هنوز بیدار نشده بود و خواب مونده بود انگار.
رفتم برای اتلاف وقت با خانم زیبای ریسپشن صحبت کردم. قدش خیییلی بلند بود، و اهل صربستان. گفت شش ساله اینجاست. بهم در مورد جاهایی که امروز قرار بود بریم و مسیرها کمک کرد.
بعد از چند سال که همسفرم بیدار شد، سریع رفتیم به سمت مقصد امروز. بیش از یک ساعت در راه بودیم. شهری بود به نام اِمدینا، که یهجوریایی همون مدینهست. یکی از لوکیشنهای فرعیِ سریال Game of Thrones بوده، و برای همین توریستهای زیادی میرن اونجا. بیشتر حالت یه دهکدهی سوت و کور داشت. من اول فکر کردم که شهرک سینماییه، بعد متوجه شدم که شهر واقعیه، و عدهای واقعا اونجا زندگی میکنن، و ماشینهاشون هم پارک شده بود(عکس یک تا پنج)! یه زوج ایرانی هم دیدم تازه.
بعد از قدمزدن در شهر و گرفتن عکس در اون باد شدید، رفتیم داخل شهر مجاور به نام رَباط(عکس شش و هفت). اونجا هم رفتیم توی کوچه موچهها، و یه موزهی زیرزمینی رو دیدیم که اصلاً به چهارونیم یورو نمیارزید. بارون نمنم شروع کرد به باریدن. یه رستوران معمولی در ورودی شهر پیدا کردیم و من ساندویچ مرغ و قارچ و پیاز سفارش دادم، با نون فتیر. اومد گفت قارچ تموم کردیم. گفتم گوجه بذار جاش. اینم شد چهارونیم یورو، که میارزید(عکس هشت).
آخرین جایی که باید میدیدیم رو باید با اتوبوس میرفتیم، در حالی که داشت هوا تاریک میشد و ممکن بود نرسیم. اینم تقصیر اونی بود که دیر بیدار شده بود، چون برنامهریزی رو بهم ریخته بود. ضمن اینکه اون موزه هم خارج از برنامه بود. اتوبوس هم دیر اومد، و وقتی رسیدیم خورشید غروب کرده بود، اما هنوز چیزهایی قابلرویت بود. اما فهمیدیم که پرنورش قشنگتر میشد(دو عکس آخر).
عملاً در ناکجا آباد و انتهای دنیا بودیم و فقط یه خط اتوبوس گاهی از اونجا رد میشد و یه روستا هم در نزدیکیمون بود. هوا تاریک شد و خودم هم دیگه داشتم میترسیدم که نکنه اینجا بمونیم و خوراک لاشخورها بشیم. به اومدن اتوبوس وابسته بودیم، و جالب اینکه حتی یه چراغ نبود تو ایستگاه اتوبوس که معلوم بشه اینجاییم. بالاخره که اتوبوس رو از دور دیدم، با نور گوشیم دست تکون دادم که نگهداره. نفس راحتی کشیدم که زنده میمونیم. بیشتر راننده اتوبوسهای اینجا هم ظاهراً هندی بودن. حدود دو ساعت بعد در هاستل بودیم.
ادامه دارد...
قسمت اول:
مطابق ساعت بدنم بیدار شدم. علیرغم خستگی، بیشتر از هشت ساعت خوابیدن برام سخته. دیشبش با همسفرم قرار گذاشتیم که فلان ساعت آماده باشیم، و هنوز خیلی مونده بود. کمی خودم رو علاف کردم تا زمان بگذره. بعد در سکوت لباس پوشیدم که دیگران بیدار نشن. اتاقم شامل سهتا تخت دوطبقه بود که تخت من بالا بود، و کارم سختتر. رفتم در آشپزخانهی اشتراکی و نونپنیرم رو درست کردم.
نشستم سر میزی که دوتا دختر دیگه هم پشتش داشتن صبحانه میخوردن. طبق معمول آبمیوه هم پای ثابت خوراکیهاشون بود. پرسیدم اهل کجایین، گفتن از بارسلونا میایم. یکیشون فکر کنم کلمبیایی بود، اما اونجا زندگی میکرد. هردو دانشجوی توریسم بودن. چندتا سوال درمورد بارسلونا پرسیدم. اینستای یکیشون رو گرفتم که هروقت رفتم اونجا ازش کمک بگیرم. بلند شدن که برن بیرون، در حالی که همسفر من هنوز بیدار نشده بود و خواب مونده بود انگار.
رفتم برای اتلاف وقت با خانم زیبای ریسپشن صحبت کردم. قدش خیییلی بلند بود، و اهل صربستان. گفت شش ساله اینجاست. بهم در مورد جاهایی که امروز قرار بود بریم و مسیرها کمک کرد.
بعد از چند سال که همسفرم بیدار شد، سریع رفتیم به سمت مقصد امروز. بیش از یک ساعت در راه بودیم. شهری بود به نام اِمدینا، که یهجوریایی همون مدینهست. یکی از لوکیشنهای فرعیِ سریال Game of Thrones بوده، و برای همین توریستهای زیادی میرن اونجا. بیشتر حالت یه دهکدهی سوت و کور داشت. من اول فکر کردم که شهرک سینماییه، بعد متوجه شدم که شهر واقعیه، و عدهای واقعا اونجا زندگی میکنن، و ماشینهاشون هم پارک شده بود(عکس یک تا پنج)! یه زوج ایرانی هم دیدم تازه.
بعد از قدمزدن در شهر و گرفتن عکس در اون باد شدید، رفتیم داخل شهر مجاور به نام رَباط(عکس شش و هفت). اونجا هم رفتیم توی کوچه موچهها، و یه موزهی زیرزمینی رو دیدیم که اصلاً به چهارونیم یورو نمیارزید. بارون نمنم شروع کرد به باریدن. یه رستوران معمولی در ورودی شهر پیدا کردیم و من ساندویچ مرغ و قارچ و پیاز سفارش دادم، با نون فتیر. اومد گفت قارچ تموم کردیم. گفتم گوجه بذار جاش. اینم شد چهارونیم یورو، که میارزید(عکس هشت).
آخرین جایی که باید میدیدیم رو باید با اتوبوس میرفتیم، در حالی که داشت هوا تاریک میشد و ممکن بود نرسیم. اینم تقصیر اونی بود که دیر بیدار شده بود، چون برنامهریزی رو بهم ریخته بود. ضمن اینکه اون موزه هم خارج از برنامه بود. اتوبوس هم دیر اومد، و وقتی رسیدیم خورشید غروب کرده بود، اما هنوز چیزهایی قابلرویت بود. اما فهمیدیم که پرنورش قشنگتر میشد(دو عکس آخر).
عملاً در ناکجا آباد و انتهای دنیا بودیم و فقط یه خط اتوبوس گاهی از اونجا رد میشد و یه روستا هم در نزدیکیمون بود. هوا تاریک شد و خودم هم دیگه داشتم میترسیدم که نکنه اینجا بمونیم و خوراک لاشخورها بشیم. به اومدن اتوبوس وابسته بودیم، و جالب اینکه حتی یه چراغ نبود تو ایستگاه اتوبوس که معلوم بشه اینجاییم. بالاخره که اتوبوس رو از دور دیدم، با نور گوشیم دست تکون دادم که نگهداره. نفس راحتی کشیدم که زنده میمونیم. بیشتر راننده اتوبوسهای اینجا هم ظاهراً هندی بودن. حدود دو ساعت بعد در هاستل بودیم.
ادامه دارد...
❤6👍1