یعنی این مغزم نمیدونم چرا اینطوری کار میکنه. اینهمه فرصت مناسب هست برای این کار، اما عدل میذاره وقتی میخوام درس بخونم به هرچی که نباید، فکر میکنه جز اون درس. بهخصوص به تمام بغلها، دستگرفتنها، نگاهها، احساسات، حرفهایی که باید گفته میشده و نشده، و حرفهایی که نباید گفته میشده و شده، و احتمال وقوع برخی رویدادها در آینده و...
حالا کافیه بخوام موقع آشپزی به اینا فکر کنم؛ نمیشه که!
حالا کافیه بخوام موقع آشپزی به اینا فکر کنم؛ نمیشه که!
👍9😁3😢3❤2
چهارم ابتدایی که بودم یه همکلاسی داشتم که خونهشون روبروی مدرسه بود، درست اون طرف بلوار. یعنی پنج سال هرروز فقط از خیابون رد میشد برای مدرسه رفتن. بعد مادرش هم معلم نقاشیمون بود اون سال. فکر کنم میشه اولین معلم نقاشیای که داشتهم. بعد این همون زمان هم از ما جلوتر بود انگار. میرفت گیمنت که من اصلا تا دوران دبیرستان نرفته بودم. آهنگای خارجکی گوش میداد. با هم کلی سیدی بازیهای کامپیوتری رد و بدل میکردیم یواشکی. چال گونه هم داشت، که هروقت میخندید من انگشتمو میکردم تو سوراخش (خودمم الان یادم اومد! وی از کودکی مستعد بود). همون زمان بهش حسودیم میشد، چون هتل بود دیگه؛ چی از این بهتر که خونهی آدم نزدیک مدرسه باشه و مادرش هم همونجا درس بده؟ درسهاش هم خوب بود و رفیق و رقیب هم بودیم.
خلاصه، بعد از دوران ابتدایی دیگه زیاد در ارتباط نبودیم، فقط چندبار اتفاقی دیدیم همو. از اونا بود که یهو از مسیر نرمال خارج میشن (رفقای ناباب و این مسائل). اما چند سال پیش اینستاشو پیدا کردم و فالوش میکردم. مشخص بود که تهران با زیدش زندگی میکنه و مشکلی هم با اشتراک لحظاتشون نداشت.
یه دو سه هفته پیش با مامانم تلفنی صحبت میکردم، گفت فلان معلم ابتداییتو اتفاقی دیدم. درمورد بچهش(یعنی دوست من) گفته که قراره با کسی که خودش پیدا کرده ازدواج کنه و اینا. برام جالب بود، چون آدم ازدواجیای نبود انگار، چون آلردی باهم بودن دیگه. بعد فکر میکردم آفرین مادرش که انگار مشکلی با این قضیه نداره. الان دوباره با مامانم حرف میزدم و یه خبر بد داد که حالمو گرفت. حس میکنم باید بنویسمش، اما شما مجبور نیستین بخونین:
گفت دو هفته پیش، یه روز قبل اینکه بخوان برن تهران برای مراسم خواستگاری، مامانش گم میشه. بعد چند ساعت میگردن دنبالش. نهایتا تو استخر یه باغ در حاشیهی شهر پیداش میکنن، درحالی که غرق شده، و با طناب بلوک سیمانی به پاش بسته شده! واقعا پشمام! نمیفهمم اصن. خیلی شوکه و ناراحت شدم. 😢
خلاصه، بعد از دوران ابتدایی دیگه زیاد در ارتباط نبودیم، فقط چندبار اتفاقی دیدیم همو. از اونا بود که یهو از مسیر نرمال خارج میشن (رفقای ناباب و این مسائل). اما چند سال پیش اینستاشو پیدا کردم و فالوش میکردم. مشخص بود که تهران با زیدش زندگی میکنه و مشکلی هم با اشتراک لحظاتشون نداشت.
یه دو سه هفته پیش با مامانم تلفنی صحبت میکردم، گفت فلان معلم ابتداییتو اتفاقی دیدم. درمورد بچهش(یعنی دوست من) گفته که قراره با کسی که خودش پیدا کرده ازدواج کنه و اینا. برام جالب بود، چون آدم ازدواجیای نبود انگار، چون آلردی باهم بودن دیگه. بعد فکر میکردم آفرین مادرش که انگار مشکلی با این قضیه نداره. الان دوباره با مامانم حرف میزدم و یه خبر بد داد که حالمو گرفت. حس میکنم باید بنویسمش، اما شما مجبور نیستین بخونین:
🤯21😢6😱1
ASHK | اشک
یعنی این مغزم نمیدونم چرا اینطوری کار میکنه. اینهمه فرصت مناسب هست برای این کار، اما عدل میذاره وقتی میخوام درس بخونم به هرچی که نباید، فکر میکنه جز اون درس. بهخصوص به تمام بغلها، دستگرفتنها، نگاهها، احساسات، حرفهایی که باید گفته میشده و نشده،…
حتی یه خط از درسم رو نمیتونم تا آخر بخونم. میتونم تشبیهش کنم به راه رفتن رو لبهی یه جدول باریک. بعد از هر چند قدم تعادلتو از دست میدی، تا جایی که دیگه اعصابت خرد میشه و ترجیح میدی از همون پایین جدول راه بری. الان پایین جدولم.
👍8
کدام مورد را ترجیح میدهید؟
Final Results
34%
سکس
20%
میوههای تابستانی
46%
سکس با میوههای تابستانی
😁10👎2🤔2🥰1
ASHK | اشک
کدام مورد را ترجیح میدهید؟
این پست رو برای این گذاشتم که میزان علاقهم به میوههای تابستانی رو نشون بدم. چون برای #خودم سخته انتخاب بین اینها، خواستم نظر شما رو هم بدونم.
اما آفرین به 18 نفر با شهامتی که گزینهی دو رو ترجیح دادن. همهشون رو دعوت میکنم به صرف گزینهی یک 🤣
اما آفرین به 18 نفر با شهامتی که گزینهی دو رو ترجیح دادن. همهشون رو دعوت میکنم به صرف گزینهی یک 🤣
😁8🔥3❤2👍1👏1💩1
چقد باید شانس داشته باشی که اولین دورهای که امتحان شفاهی رو میخوان حضوری بگیرن همین ترم باشه، و گروهبندی که کنن گروه اول بیفتی، و وقتی بخوان بپرسن از تو شروع کنن، در حالی که اسمت هم اول لیست نباشه؟ و در نهایت بیفتی امتحانو...
😱9😢6🤯2
ASHK | اشک
گریه، هنگام خواندن دیالوگی از یک فیلم ✅ (منم اولش فکر کردم ملینام، اما نیستم!) #کیارستمی
تحت فشار امتحانها و افسردگی بعد از افتادن درس امروز، تصمیم گرفتم یه کم تولید محتوا کنم براتون!
بعد از مرگ کیارستمی، پسرش یه سررسید از سال 76 پیدا میکنه که عباس توش یادداشت میکرده. نمیدونم که این یادداشتها مربوط به همون روزی میشده که داخلش نوشته، یا سررسید رو از قدیم داشته و رندوم مینوشته؛ اما مشخصه که چقدر در اون دوره مرگ و میانسالی ذهنش رو درگیر کرده بوده. همون سالی که طعم گیلاس رو اکران کرده.
میخوام گاهی یکی از این صفحات رو بذارم اینجا.
بعد از مرگ کیارستمی، پسرش یه سررسید از سال 76 پیدا میکنه که عباس توش یادداشت میکرده. نمیدونم که این یادداشتها مربوط به همون روزی میشده که داخلش نوشته، یا سررسید رو از قدیم داشته و رندوم مینوشته؛ اما مشخصه که چقدر در اون دوره مرگ و میانسالی ذهنش رو درگیر کرده بوده. همون سالی که طعم گیلاس رو اکران کرده.
میخوام گاهی یکی از این صفحات رو بذارم اینجا.
👍6👏2
ASHK | اشک
یه خاطره بگم! اوایل سال 95 که #کیارستمی مریض و بستری بود، من سردبیر و مدیرمسئول گاهنامهی سینمایی کوچک دانشگاهمون بودم و قبلا دو شماره داده بودیم بیرون. بعد که درگیر انتخاب موضوع برای شمارهی جدید بودم، فهمیدم که عباس مریضه و با خودم فکر کردم شاید به زودی…
"خاطرهی جوانی انسان را میکشد. از آن نمیشود بدون نوعی خشم یاد کرد."
"چه عذابیست که انسان عاشق موجودی زیبا باشد و بداند که در میان گروه رقیبان، کمترین انسان دوستداشتنی است!"
✏️ #کیارستمی ، 29 فروردین 1376
📔 مرگ و دیگر هیچ
#گزیده
"چه عذابیست که انسان عاشق موجودی زیبا باشد و بداند که در میان گروه رقیبان، کمترین انسان دوستداشتنی است!"
✏️ #کیارستمی ، 29 فروردین 1376
📔 مرگ و دیگر هیچ
#گزیده
👍7😢2🤯1
الان متوجه شدم پای چپم پایینتر از زانو، سه نقطهی نزدیک به هم سوراخ شده و قرمزه. انگار که خون هم اومده باشه، و من هیچ ایدهای ندارم این از کجا اومده. تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که وقتی خواب بودم خونآشامی چیزی گازم گرفته!
😱7🤯3😢2
"بیعقل، چرا اینهمه زجر را تحمل میکنی؟ از چه میترسی؟
به هر سو که بنگری پایان رنجهایت را میبینی. این دره را میبینی؟ راه آزادی ماست. این درخت را میبینی؟ به هر یک از شاخههایش آزادی تو آویزان است. گردنت، گلویت، قلبت، همهی اینها راههایی است برای فرار از بردگی. آزادی را در هر یک از رگهای بدنت خواهی یافت.
Seneque،
سال 4 قبل از میلاد"
توضیحات بیشتر
✏️ #کیارستمی ، 31 اردیبهشت 1376
📔 مرگ و دیگر هیچ
#گزیده
به هر سو که بنگری پایان رنجهایت را میبینی. این دره را میبینی؟ راه آزادی ماست. این درخت را میبینی؟ به هر یک از شاخههایش آزادی تو آویزان است. گردنت، گلویت، قلبت، همهی اینها راههایی است برای فرار از بردگی. آزادی را در هر یک از رگهای بدنت خواهی یافت.
Seneque،
سال 4 قبل از میلاد"
توضیحات بیشتر
✏️ #کیارستمی ، 31 اردیبهشت 1376
📔 مرگ و دیگر هیچ
#گزیده
❤3😢1
گاهی یه رفتارایی از بعضیها میبینم که مث چراغ زرد چشمکزن چراغراهنمایی چهارراه خلوت سه نصفهشب میزنه تو چشمم. بعد با #خودم میگم مثلا همسر/زید فلانی چطوری حاضر شده با همچین آدمی باشه؟ مگه نمیبینه اینا رو؟ چطوری میتونه تحمل کنه؟ یا نکنه جلوی اون اینطوری رفتار نمیکنه و این حرفا رو نمیزنه؟ بعد میگم شاید اونم مث همینه که متوجه نشده، یا براش مهم نیست. بعد یه کم غصه میخورم و میرم به ادامهی کار و زندگیم میرسم.
👍11❤2
پس کی قراره زندگی آسون بشه؟
یعنی یه روز میرسه که من هم پول داشته باشم؟
یعنی یه روز میرسه که من هم پول داشته باشم؟
❤10😢6👍3
ASHK | اشک
"بیعقل، چرا اینهمه زجر را تحمل میکنی؟ از چه میترسی؟ به هر سو که بنگری پایان رنجهایت را میبینی. این دره را میبینی؟ راه آزادی ماست. این درخت را میبینی؟ به هر یک از شاخههایش آزادی تو آویزان است. گردنت، گلویت، قلبت، همهی اینها راههایی است برای فرار…
"خودکشی هم مفهوم خود را از دست داده است. مثل اینکه اشخاص ناتوان از زندگیکردن و مردن، خود را به خوابی طولانی فرو میبرند. انگار خودکشی دیگر راه آزادی نیست، بلکه بالشت تنبلی است. مثل اینکه خودکشی را باید از نو کشف کرد."
✏️ عباس #کیارستمی ، 21 خرداد 1376
📔 مرگ و دیگر هیچ
#گزیده
✏️ عباس #کیارستمی ، 21 خرداد 1376
📔 مرگ و دیگر هیچ
#گزیده
❤4
اگه میتونستم مث آدم موقع درسخوندن تمرکز کنم، و همچنین مطالبی که باید حفظ کنم رو به خاطر بسپرم، دنیا رو فتح میکردم باور بفرمایید.
👍10