ASHK | اشک
داشتم رو مخ همکلاسی درسخونم کار میکردم که باهم بریم یه جا تمرین حل کنیم. مثلا دانشگاه یا خونهشون. چون خونهی خودمون کولر نداره و پنکه هم هنوز نخریدم، و گرمه، و تو گرما نمیشه خوب درس خوند. گفت اگه بیای اینجا باید بریم تو حیاط درس بخونیم. دانشگاه هم که جا…
اومده میگه اینجا که گرم نیست!
اصن تعریفمون متفاوته از مقولهی گرما.
اصن تعریفمون متفاوته از مقولهی گرما.
😁5😢2
حجم زیباییای که امروز مشاهده کردم قابل توصیف نیست! همه در حال رقص و شادی، و برهنگی و آزادی. کاش میتونستم زودتر برم و بیشتر بمونم. کاش روزهای بیشتری راهپیمایی پراید داشتیم. بهرحال گفتم دو سه ساعت از درسخوندن مرخصی بگیرم، چون درس و امتحان همیشه هست، اما راهپیمایی نه.
و اینجوری که به نظر میرسه بیشتر مردم این شهر +LGBTQ هستن! خیییلی جمعیت بود آقا. کلی عکس و فیلم گرفتم، اما تا پایان امتحانا نمیتونم ادیت کنم و به اشتراک بذارم. البته بعضیهاشو فقط میشه تو کانال نود گذاشت! با ما باشید...
و اینجوری که به نظر میرسه بیشتر مردم این شهر +LGBTQ هستن! خیییلی جمعیت بود آقا. کلی عکس و فیلم گرفتم، اما تا پایان امتحانا نمیتونم ادیت کنم و به اشتراک بذارم. البته بعضیهاشو فقط میشه تو کانال نود گذاشت! با ما باشید...
🤩6👍3
ASHK | اشک
حجم زیباییای که امروز مشاهده کردم قابل توصیف نیست! همه در حال رقص و شادی، و برهنگی و آزادی. کاش میتونستم زودتر برم و بیشتر بمونم. کاش روزهای بیشتری راهپیمایی پراید داشتیم. بهرحال گفتم دو سه ساعت از درسخوندن مرخصی بگیرم، چون درس و امتحان همیشه هست، اما راهپیمایی…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Pride Parade 2022
👏4👎1😢1
ASHK | اشک
امروز رفتم نیمکیلو لوبیاسبز خریدم. بعد اومدم شستم و ریزشون کردم. به صورت چشمی به پنج قسمت مساوی تقسیمشون کردم، و چهارتاشو گذاشتم فریزر. با بقیهش هم لوبیاپلو (استانبولی؟) درست کردم و با ماست نوشجان کردم. بیش از هفتماه بودم که نخورده بودم، و تا امروز نمیدونستم…
حیف ماست نداشتم این بار.
❤9🔥4👍2
یعنی این مغزم نمیدونم چرا اینطوری کار میکنه. اینهمه فرصت مناسب هست برای این کار، اما عدل میذاره وقتی میخوام درس بخونم به هرچی که نباید، فکر میکنه جز اون درس. بهخصوص به تمام بغلها، دستگرفتنها، نگاهها، احساسات، حرفهایی که باید گفته میشده و نشده، و حرفهایی که نباید گفته میشده و شده، و احتمال وقوع برخی رویدادها در آینده و...
حالا کافیه بخوام موقع آشپزی به اینا فکر کنم؛ نمیشه که!
حالا کافیه بخوام موقع آشپزی به اینا فکر کنم؛ نمیشه که!
👍9😁3😢3❤2
چهارم ابتدایی که بودم یه همکلاسی داشتم که خونهشون روبروی مدرسه بود، درست اون طرف بلوار. یعنی پنج سال هرروز فقط از خیابون رد میشد برای مدرسه رفتن. بعد مادرش هم معلم نقاشیمون بود اون سال. فکر کنم میشه اولین معلم نقاشیای که داشتهم. بعد این همون زمان هم از ما جلوتر بود انگار. میرفت گیمنت که من اصلا تا دوران دبیرستان نرفته بودم. آهنگای خارجکی گوش میداد. با هم کلی سیدی بازیهای کامپیوتری رد و بدل میکردیم یواشکی. چال گونه هم داشت، که هروقت میخندید من انگشتمو میکردم تو سوراخش (خودمم الان یادم اومد! وی از کودکی مستعد بود). همون زمان بهش حسودیم میشد، چون هتل بود دیگه؛ چی از این بهتر که خونهی آدم نزدیک مدرسه باشه و مادرش هم همونجا درس بده؟ درسهاش هم خوب بود و رفیق و رقیب هم بودیم.
خلاصه، بعد از دوران ابتدایی دیگه زیاد در ارتباط نبودیم، فقط چندبار اتفاقی دیدیم همو. از اونا بود که یهو از مسیر نرمال خارج میشن (رفقای ناباب و این مسائل). اما چند سال پیش اینستاشو پیدا کردم و فالوش میکردم. مشخص بود که تهران با زیدش زندگی میکنه و مشکلی هم با اشتراک لحظاتشون نداشت.
یه دو سه هفته پیش با مامانم تلفنی صحبت میکردم، گفت فلان معلم ابتداییتو اتفاقی دیدم. درمورد بچهش(یعنی دوست من) گفته که قراره با کسی که خودش پیدا کرده ازدواج کنه و اینا. برام جالب بود، چون آدم ازدواجیای نبود انگار، چون آلردی باهم بودن دیگه. بعد فکر میکردم آفرین مادرش که انگار مشکلی با این قضیه نداره. الان دوباره با مامانم حرف میزدم و یه خبر بد داد که حالمو گرفت. حس میکنم باید بنویسمش، اما شما مجبور نیستین بخونین:
گفت دو هفته پیش، یه روز قبل اینکه بخوان برن تهران برای مراسم خواستگاری، مامانش گم میشه. بعد چند ساعت میگردن دنبالش. نهایتا تو استخر یه باغ در حاشیهی شهر پیداش میکنن، درحالی که غرق شده، و با طناب بلوک سیمانی به پاش بسته شده! واقعا پشمام! نمیفهمم اصن. خیلی شوکه و ناراحت شدم. 😢
خلاصه، بعد از دوران ابتدایی دیگه زیاد در ارتباط نبودیم، فقط چندبار اتفاقی دیدیم همو. از اونا بود که یهو از مسیر نرمال خارج میشن (رفقای ناباب و این مسائل). اما چند سال پیش اینستاشو پیدا کردم و فالوش میکردم. مشخص بود که تهران با زیدش زندگی میکنه و مشکلی هم با اشتراک لحظاتشون نداشت.
یه دو سه هفته پیش با مامانم تلفنی صحبت میکردم، گفت فلان معلم ابتداییتو اتفاقی دیدم. درمورد بچهش(یعنی دوست من) گفته که قراره با کسی که خودش پیدا کرده ازدواج کنه و اینا. برام جالب بود، چون آدم ازدواجیای نبود انگار، چون آلردی باهم بودن دیگه. بعد فکر میکردم آفرین مادرش که انگار مشکلی با این قضیه نداره. الان دوباره با مامانم حرف میزدم و یه خبر بد داد که حالمو گرفت. حس میکنم باید بنویسمش، اما شما مجبور نیستین بخونین:
🤯21😢6😱1
ASHK | اشک
یعنی این مغزم نمیدونم چرا اینطوری کار میکنه. اینهمه فرصت مناسب هست برای این کار، اما عدل میذاره وقتی میخوام درس بخونم به هرچی که نباید، فکر میکنه جز اون درس. بهخصوص به تمام بغلها، دستگرفتنها، نگاهها، احساسات، حرفهایی که باید گفته میشده و نشده،…
حتی یه خط از درسم رو نمیتونم تا آخر بخونم. میتونم تشبیهش کنم به راه رفتن رو لبهی یه جدول باریک. بعد از هر چند قدم تعادلتو از دست میدی، تا جایی که دیگه اعصابت خرد میشه و ترجیح میدی از همون پایین جدول راه بری. الان پایین جدولم.
👍8
کدام مورد را ترجیح میدهید؟
Final Results
34%
سکس
20%
میوههای تابستانی
46%
سکس با میوههای تابستانی
😁10👎2🤔2🥰1
ASHK | اشک
کدام مورد را ترجیح میدهید؟
این پست رو برای این گذاشتم که میزان علاقهم به میوههای تابستانی رو نشون بدم. چون برای #خودم سخته انتخاب بین اینها، خواستم نظر شما رو هم بدونم.
اما آفرین به 18 نفر با شهامتی که گزینهی دو رو ترجیح دادن. همهشون رو دعوت میکنم به صرف گزینهی یک 🤣
اما آفرین به 18 نفر با شهامتی که گزینهی دو رو ترجیح دادن. همهشون رو دعوت میکنم به صرف گزینهی یک 🤣
😁8🔥3❤2👍1👏1💩1