این ترم یکی از درسهامون در مورد حوادث بزرگ و مخرب تاریخ چند صفحه توضیح داره. حوادثی که باعث شدن استانداردها و تعاریف ایمنی و امنیت در طراحی، ساختوساز و صنعت آپدیت بشه:
- ۱ جون ۱۹۷۴، انفجار ناشی از نشتی سیکلوهگزان در فلیکسبوروی انگلیس، ۲۸ کشته و ۸۹ مجروح، ۷۰ میلیون دلار خسارت مالی.
- ۲۳ مارچ ۲۰۰۵، انفجار پالایشگاه تگزاسسیتی، ۱۵ کشته و بیش از ۱۷۰ نفر مجروح، ۱۶۰۰ میلیوندلار خسارت مالی.
اینا دو موردش بود، هم قدیمی و هم جدید. موارد وخیمتر و ضعیفتر هم هست. خواستم بگم امروزه نسبت به گذشته دیگه از این اتفاقات کمتر میفته تو دنیا، چون به اهمیت ایمنی و جون انسانها پی بردهن. طوری که یه شاخهی مطالعاتی مخصوص واسش ایجاد شده و ما الان درسش رو داریم.
اما ایران انگار استثناست! اینقد از این حوادث پیش اومده که دیگه برای همه عادی شده. شما تعداد تلفات حوادث ایران رو با این حوادث بزرگ تاریخ مقایسه کنی میفهمی. الان ایران میتونه فصل مختص به خودش رو در کتاب مخربترین حوادث تاریخ داشته باشه! با این تفاوت که الان استانداردها مشخصان، فقط رعایت نمیشن. ممکنه تلفات مالیشون اونقد نباشه، ولی از طرفی شاید اگه اونقد میبود حداقل بیشتر به ایمنی کارشون اهمیت میدادن...
- ۱ جون ۱۹۷۴، انفجار ناشی از نشتی سیکلوهگزان در فلیکسبوروی انگلیس، ۲۸ کشته و ۸۹ مجروح، ۷۰ میلیون دلار خسارت مالی.
- ۲۳ مارچ ۲۰۰۵، انفجار پالایشگاه تگزاسسیتی، ۱۵ کشته و بیش از ۱۷۰ نفر مجروح، ۱۶۰۰ میلیوندلار خسارت مالی.
اینا دو موردش بود، هم قدیمی و هم جدید. موارد وخیمتر و ضعیفتر هم هست. خواستم بگم امروزه نسبت به گذشته دیگه از این اتفاقات کمتر میفته تو دنیا، چون به اهمیت ایمنی و جون انسانها پی بردهن. طوری که یه شاخهی مطالعاتی مخصوص واسش ایجاد شده و ما الان درسش رو داریم.
اما ایران انگار استثناست! اینقد از این حوادث پیش اومده که دیگه برای همه عادی شده. شما تعداد تلفات حوادث ایران رو با این حوادث بزرگ تاریخ مقایسه کنی میفهمی. الان ایران میتونه فصل مختص به خودش رو در کتاب مخربترین حوادث تاریخ داشته باشه! با این تفاوت که الان استانداردها مشخصان، فقط رعایت نمیشن. ممکنه تلفات مالیشون اونقد نباشه، ولی از طرفی شاید اگه اونقد میبود حداقل بیشتر به ایمنی کارشون اهمیت میدادن...
👍4👏1
ASHK | اشک
حالا قبلش داشتم میاومدم این نمایشگاهه، از پلهبرقی مترو که میاومدم بالا دیدم چه شلوغه، و بعضیها لباسهای عجیبغریب پوشیدهن. یکی یه سپر دستش بود، یکی دیگه عصای دو متری، یکی لباس جکاسپارو پوشیده بود، یکی شنل قرمزی و یه دختره رو دیدم لنز قرمز گذاشته بود!…
اون روز که رفته بودم نمایشگاه، از یه آقایی که میدونستم آمریکاییه، به انگلیسی پرسیدم:
شما هم چند نفرو دیدین که لباسای عجیب تنشون بود؟
تعجب کرد و گفت نه، یعنی چی عجیب؟
گفتم چمیدونم، مثلا لباس جک اسپارو و اینا.
گفت نه، تو مسیرم چیز عجیبی ندیدم.
گفتم پس شاید من خیالاتی شدم!🤔
گفت دراگی چیزی مصرف نکردی؟😂 گفتم نههه!
اسممو پرسید و بهش گفتم. گفت عریبه؟ گفتم اسمم عربیه، اما خودم ایرانی.
گفت من ده ساله دارم انگلیسی تدریس میکنم. در مقایسه با اروپاییها هیچکسو ندیدهم مثل ایرانیها بتونه خوب انگلیسی صحبت کنه! دلیلش چی میتونه باشه؟
گفتم نمیدونم، شاید زیاد فیلم میبینیم!
گفت نه، شماها انگیزهی قوی دارین برای یادگیری، برای اینکه میخواین مهاجرت کنین (هرچند خودم فکر نمیکنم نظر درستی باشه). مردم اروپا زیاد براشون مهم نیست چقد خوب بتونن صحبت کنن، چون دلیل مهمی براش ندارن. فوقش دنبال ماشین بهتر، خونهی بهتر یا شغل بهترن، نه مهاجرت.
خودش ده سال پیش مهاجرت کرده اینجا و سه ساله که تو این شهره. بعد گفت من پناهندهی اقتصادی ام، و از اصطلاح Economic Refugee استفاده کرد، که قبلا نشنیده بودم. گفت من تو یکی از گرونترین شهرهای دنیا زندگی میکردم. پرسیدم منظورت نیویورکه؟ گفت نه، سنفرنسیسکو. اون موقعی که اومدم اینجا، نیویورک گرونتر بود ولی، الان نه. گفت شاید از نظر گرونی مث سوئیس باشه این شهر. دیگه نشد سوالات بیشتری بپرسم، اما آدم جالبی بود. یه گوشوارهی 🎵 شکلی هم داشت که خیلی کیوت بود، اما یادم رفت بپرسم از کجا گرفته. دفعه بعد ببینمش میخوام بپرسم ببینم منو به فرزندی قبول نمیکنه؟!
شما هم چند نفرو دیدین که لباسای عجیب تنشون بود؟
تعجب کرد و گفت نه، یعنی چی عجیب؟
گفتم چمیدونم، مثلا لباس جک اسپارو و اینا.
گفت نه، تو مسیرم چیز عجیبی ندیدم.
گفتم پس شاید من خیالاتی شدم!🤔
گفت دراگی چیزی مصرف نکردی؟😂 گفتم نههه!
اسممو پرسید و بهش گفتم. گفت عریبه؟ گفتم اسمم عربیه، اما خودم ایرانی.
گفت من ده ساله دارم انگلیسی تدریس میکنم. در مقایسه با اروپاییها هیچکسو ندیدهم مثل ایرانیها بتونه خوب انگلیسی صحبت کنه! دلیلش چی میتونه باشه؟
گفتم نمیدونم، شاید زیاد فیلم میبینیم!
گفت نه، شماها انگیزهی قوی دارین برای یادگیری، برای اینکه میخواین مهاجرت کنین (هرچند خودم فکر نمیکنم نظر درستی باشه). مردم اروپا زیاد براشون مهم نیست چقد خوب بتونن صحبت کنن، چون دلیل مهمی براش ندارن. فوقش دنبال ماشین بهتر، خونهی بهتر یا شغل بهترن، نه مهاجرت.
خودش ده سال پیش مهاجرت کرده اینجا و سه ساله که تو این شهره. بعد گفت من پناهندهی اقتصادی ام، و از اصطلاح Economic Refugee استفاده کرد، که قبلا نشنیده بودم. گفت من تو یکی از گرونترین شهرهای دنیا زندگی میکردم. پرسیدم منظورت نیویورکه؟ گفت نه، سنفرنسیسکو. اون موقعی که اومدم اینجا، نیویورک گرونتر بود ولی، الان نه. گفت شاید از نظر گرونی مث سوئیس باشه این شهر. دیگه نشد سوالات بیشتری بپرسم، اما آدم جالبی بود. یه گوشوارهی 🎵 شکلی هم داشت که خیلی کیوت بود، اما یادم رفت بپرسم از کجا گرفته. دفعه بعد ببینمش میخوام بپرسم ببینم منو به فرزندی قبول نمیکنه؟!
👍10😁5❤3
داشتم رو مخ همکلاسی درسخونم کار میکردم که باهم بریم یه جا تمرین حل کنیم. مثلا دانشگاه یا خونهشون. چون خونهی خودمون کولر نداره و پنکه هم هنوز نخریدم، و گرمه، و تو گرما نمیشه خوب درس خوند.
گفت اگه بیای اینجا باید بریم تو حیاط درس بخونیم. دانشگاه هم که جا گیر نمیاد. یهو گفت اصن من میام. گفتم گرمهها، منم پنکه ندارم! گفت اشکال نداره، من اوکیام. یادم نبود برای بچهی ناف آفریقا این گرماها شوخی محسوب میشه. ولی همین که تعارف ندارن واقعا خوبه، فقط ما عادت نداریم.
گفت اگه بیای اینجا باید بریم تو حیاط درس بخونیم. دانشگاه هم که جا گیر نمیاد. یهو گفت اصن من میام. گفتم گرمهها، منم پنکه ندارم! گفت اشکال نداره، من اوکیام. یادم نبود برای بچهی ناف آفریقا این گرماها شوخی محسوب میشه. ولی همین که تعارف ندارن واقعا خوبه، فقط ما عادت نداریم.
👍10🔥5❤2
ASHK | اشک
داشتم رو مخ همکلاسی درسخونم کار میکردم که باهم بریم یه جا تمرین حل کنیم. مثلا دانشگاه یا خونهشون. چون خونهی خودمون کولر نداره و پنکه هم هنوز نخریدم، و گرمه، و تو گرما نمیشه خوب درس خوند. گفت اگه بیای اینجا باید بریم تو حیاط درس بخونیم. دانشگاه هم که جا…
اومده میگه اینجا که گرم نیست!
اصن تعریفمون متفاوته از مقولهی گرما.
اصن تعریفمون متفاوته از مقولهی گرما.
😁5😢2
حجم زیباییای که امروز مشاهده کردم قابل توصیف نیست! همه در حال رقص و شادی، و برهنگی و آزادی. کاش میتونستم زودتر برم و بیشتر بمونم. کاش روزهای بیشتری راهپیمایی پراید داشتیم. بهرحال گفتم دو سه ساعت از درسخوندن مرخصی بگیرم، چون درس و امتحان همیشه هست، اما راهپیمایی نه.
و اینجوری که به نظر میرسه بیشتر مردم این شهر +LGBTQ هستن! خیییلی جمعیت بود آقا. کلی عکس و فیلم گرفتم، اما تا پایان امتحانا نمیتونم ادیت کنم و به اشتراک بذارم. البته بعضیهاشو فقط میشه تو کانال نود گذاشت! با ما باشید...
و اینجوری که به نظر میرسه بیشتر مردم این شهر +LGBTQ هستن! خیییلی جمعیت بود آقا. کلی عکس و فیلم گرفتم، اما تا پایان امتحانا نمیتونم ادیت کنم و به اشتراک بذارم. البته بعضیهاشو فقط میشه تو کانال نود گذاشت! با ما باشید...
🤩6👍3
ASHK | اشک
حجم زیباییای که امروز مشاهده کردم قابل توصیف نیست! همه در حال رقص و شادی، و برهنگی و آزادی. کاش میتونستم زودتر برم و بیشتر بمونم. کاش روزهای بیشتری راهپیمایی پراید داشتیم. بهرحال گفتم دو سه ساعت از درسخوندن مرخصی بگیرم، چون درس و امتحان همیشه هست، اما راهپیمایی…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Pride Parade 2022
👏4👎1😢1
ASHK | اشک
امروز رفتم نیمکیلو لوبیاسبز خریدم. بعد اومدم شستم و ریزشون کردم. به صورت چشمی به پنج قسمت مساوی تقسیمشون کردم، و چهارتاشو گذاشتم فریزر. با بقیهش هم لوبیاپلو (استانبولی؟) درست کردم و با ماست نوشجان کردم. بیش از هفتماه بودم که نخورده بودم، و تا امروز نمیدونستم…
حیف ماست نداشتم این بار.
❤9🔥4👍2
یعنی این مغزم نمیدونم چرا اینطوری کار میکنه. اینهمه فرصت مناسب هست برای این کار، اما عدل میذاره وقتی میخوام درس بخونم به هرچی که نباید، فکر میکنه جز اون درس. بهخصوص به تمام بغلها، دستگرفتنها، نگاهها، احساسات، حرفهایی که باید گفته میشده و نشده، و حرفهایی که نباید گفته میشده و شده، و احتمال وقوع برخی رویدادها در آینده و...
حالا کافیه بخوام موقع آشپزی به اینا فکر کنم؛ نمیشه که!
حالا کافیه بخوام موقع آشپزی به اینا فکر کنم؛ نمیشه که!
👍9😁3😢3❤2
چهارم ابتدایی که بودم یه همکلاسی داشتم که خونهشون روبروی مدرسه بود، درست اون طرف بلوار. یعنی پنج سال هرروز فقط از خیابون رد میشد برای مدرسه رفتن. بعد مادرش هم معلم نقاشیمون بود اون سال. فکر کنم میشه اولین معلم نقاشیای که داشتهم. بعد این همون زمان هم از ما جلوتر بود انگار. میرفت گیمنت که من اصلا تا دوران دبیرستان نرفته بودم. آهنگای خارجکی گوش میداد. با هم کلی سیدی بازیهای کامپیوتری رد و بدل میکردیم یواشکی. چال گونه هم داشت، که هروقت میخندید من انگشتمو میکردم تو سوراخش (خودمم الان یادم اومد! وی از کودکی مستعد بود). همون زمان بهش حسودیم میشد، چون هتل بود دیگه؛ چی از این بهتر که خونهی آدم نزدیک مدرسه باشه و مادرش هم همونجا درس بده؟ درسهاش هم خوب بود و رفیق و رقیب هم بودیم.
خلاصه، بعد از دوران ابتدایی دیگه زیاد در ارتباط نبودیم، فقط چندبار اتفاقی دیدیم همو. از اونا بود که یهو از مسیر نرمال خارج میشن (رفقای ناباب و این مسائل). اما چند سال پیش اینستاشو پیدا کردم و فالوش میکردم. مشخص بود که تهران با زیدش زندگی میکنه و مشکلی هم با اشتراک لحظاتشون نداشت.
یه دو سه هفته پیش با مامانم تلفنی صحبت میکردم، گفت فلان معلم ابتداییتو اتفاقی دیدم. درمورد بچهش(یعنی دوست من) گفته که قراره با کسی که خودش پیدا کرده ازدواج کنه و اینا. برام جالب بود، چون آدم ازدواجیای نبود انگار، چون آلردی باهم بودن دیگه. بعد فکر میکردم آفرین مادرش که انگار مشکلی با این قضیه نداره. الان دوباره با مامانم حرف میزدم و یه خبر بد داد که حالمو گرفت. حس میکنم باید بنویسمش، اما شما مجبور نیستین بخونین:
گفت دو هفته پیش، یه روز قبل اینکه بخوان برن تهران برای مراسم خواستگاری، مامانش گم میشه. بعد چند ساعت میگردن دنبالش. نهایتا تو استخر یه باغ در حاشیهی شهر پیداش میکنن، درحالی که غرق شده، و با طناب بلوک سیمانی به پاش بسته شده! واقعا پشمام! نمیفهمم اصن. خیلی شوکه و ناراحت شدم. 😢
خلاصه، بعد از دوران ابتدایی دیگه زیاد در ارتباط نبودیم، فقط چندبار اتفاقی دیدیم همو. از اونا بود که یهو از مسیر نرمال خارج میشن (رفقای ناباب و این مسائل). اما چند سال پیش اینستاشو پیدا کردم و فالوش میکردم. مشخص بود که تهران با زیدش زندگی میکنه و مشکلی هم با اشتراک لحظاتشون نداشت.
یه دو سه هفته پیش با مامانم تلفنی صحبت میکردم، گفت فلان معلم ابتداییتو اتفاقی دیدم. درمورد بچهش(یعنی دوست من) گفته که قراره با کسی که خودش پیدا کرده ازدواج کنه و اینا. برام جالب بود، چون آدم ازدواجیای نبود انگار، چون آلردی باهم بودن دیگه. بعد فکر میکردم آفرین مادرش که انگار مشکلی با این قضیه نداره. الان دوباره با مامانم حرف میزدم و یه خبر بد داد که حالمو گرفت. حس میکنم باید بنویسمش، اما شما مجبور نیستین بخونین:
🤯21😢6😱1
ASHK | اشک
یعنی این مغزم نمیدونم چرا اینطوری کار میکنه. اینهمه فرصت مناسب هست برای این کار، اما عدل میذاره وقتی میخوام درس بخونم به هرچی که نباید، فکر میکنه جز اون درس. بهخصوص به تمام بغلها، دستگرفتنها، نگاهها، احساسات، حرفهایی که باید گفته میشده و نشده،…
حتی یه خط از درسم رو نمیتونم تا آخر بخونم. میتونم تشبیهش کنم به راه رفتن رو لبهی یه جدول باریک. بعد از هر چند قدم تعادلتو از دست میدی، تا جایی که دیگه اعصابت خرد میشه و ترجیح میدی از همون پایین جدول راه بری. الان پایین جدولم.
👍8
کدام مورد را ترجیح میدهید؟
Final Results
34%
سکس
20%
میوههای تابستانی
46%
سکس با میوههای تابستانی
😁10👎2🤔2🥰1