ASHK | اشک
722 subscribers
1.77K photos
196 videos
9 files
259 links
یه آدم خیلی معمولی، اما کلمه‌باز.
An all-time loser!
در جستجوی حقیقت!

می‌شنوم، می‌خوانم...(هر چیزی، ترجیحا nude):

@Ashkism_Bot

http://t.me/HidenChat_Bot?start=757342964
Download Telegram
ASHK | اشک
برای تابستون اینقد برنامه دارم که بعیده همه‌شون رو بتونم انجام بدم. یاد تابستون‌های دوران دانش‌آموزی و دانشجویی‌م می‌افتم که صدتا کلاس می‌خواستم برم، آخرشم فقط فیلم می‌دیدم! امسال هم می‌خوام فیلم ببینم، مطالعه، به‌علاوه‌ی یکی دوتا سفر، یادگیری نرم‌افزار و…
یکی از ترس‌هام اینه که وقتی میام ایران یه اتفاقی چیزی بیفته که نتونم دیگه برگردم!
یکی دیگه هم هست، که می‌ترسم مثلا بعد از این‌همه راهی که اومده‌م و رفته‌م، برم ایران طی یه اتفاق مضحک مث یه تصادف الکی، بمیرم!
🤯8😢31😱1
Forwarded from ژلوفن
خانمی از قبیله‌ی «اُواهیمْبا» با دو کودکش در مسیرِ سوپرمارکت
-
عکس:‌ تامس هگنبارْت، ۱۹۸۹
🌱
🤯21
Forwarded from ژلوفن
دو پناهجوی افغانستانی، در انتظار، مرزِ ایران و افغانستان
-
عکس:‌ عنایت اسدی، ۲۰۱۸
🌱
🤯3😢3
داشتیم با هم‌اتاقی‌م صحبت می‌کردیم، گفت همکار قدیمی‌ش با پونزده سال سابقه‌ی کار مرتبط در رشته‌ی مکانیک خودرو مهاجرت کرده استرالیا و بعد از ۶ ماه هنوز کار پیدا نکرده. همسرش هم با سابقه‌ی کار در رشته‌ی برق رفته صندوق‌دار فروشگاه شده فعلا. یه بچه هم دارن. بعد به این نتیجه رسیدیم که مهاجرت چقد پدیده‌ی دردناکیه. یعنی اتفاقی بیفته که یه آدم میانسال با خانواده‌ش زندگی باثبات در کشورش رو حاضر بشه ول کنه بره یه کشور دیگه، و همه‌ی سختی‌هاش رو به جون بخره، به امید زندگی بهتر. این مهاجرتی که چند ساله همه دنبالشن و داره به یه اتفاق عادی تبدیل میشه، واقعا کار بزرگ و ترسناکیه وقتی از نزدیک‌تر بررسی کنی، و ببین چکار کرده‌ن که خیلی‌ها این ایجاد تغییر بزرگ در زندگی‌شون رو به موندن در کشورشون ترجیح میدن!
😢3👎1
یادمه #خودم روزی که قرار بود پرواز کنم و از ایران خارج شم، تازه متوجه شدم که چه کار بزرگی دارم می‌کنم. گفتم یعنی قراره از امروز جریان زندگی‌م تغییر کنه. الان یعنی راستی راستی من دارم مهاجرت می‌کنم؟ باید از این به بعد تنهایی و دور از همه‌ی دوست و آشناها زندگی کنم. خودم همه‌ی کارامو انجام بدم. به زبان غیرمادری‌م درس بخونم. بعد کار پیدا کنم و در کل به معنای واقعی همه‌چی رو رها کنم و از صفر شروع کنم. اگه نتونم چی؟ اگه مجبور شم برگردم چی؟ اگه این کار زیادی برای من بزرگ باشه چی؟ اگه این آخرین باری باشه که دارم خانواده‌مو می‌بینم چی؟ حس و حالم قابل وصف نبود و غم سنگینی به دلم نشسته بود، با اینکه همزمان خوشحال هم بودم که دارم به آرزوم می‌رسم. با فائزه صحبت کردم و همراهی‌م کرد.
بهرحال این مکالمه دوباره باعث شد یاد اون روز تاریخی بیفتم، 13 اکتبر 2021. جالبه که این دوستم هم حس مشابهی رو تجربه کرده بود. خلاصه مهاجرت کار بزرگیه دوستان؛ گول اسم پرتکرارش رو نخورید.
👏11😢21👍1
▪️دلم می‌خواهد قبل از خواندن ایمیلت جوابی بدهم که در حقیقت جواب نیست. آخرین ایمیلی که از تو دریافت کردم بخش عمده‌ای از صدایم را از دست داده بودم. صبر کردم. نمی‌دانم چقدر... یک ماه، یک ماه و نیم، شاید بیشتر... حالا به‌ کلی از دست داده‌ام... حتی برای یک پچ‌پچ درِگوشی... واقعیت این است که امروز فهمیدم امیدی به برگشت ندارم. بنابراین ببینیم چه خواهد شد... به ‌هر شکل از احوال‌پرسی‌های تو ممنونم.

ــــ عباس کیارستمی در ایمیل به ناصر زراعتی ــ ۲۶ خرداد ۱۳۹۵

🎥 @CinemaParadisooo
سینما پارادیـزو
▪️دلم می‌خواهد قبل از خواندن ایمیلت جوابی بدهم که در حقیقت جواب نیست. آخرین ایمیلی که از تو دریافت کردم بخش عمده‌ای از صدایم را از دست داده بودم. صبر کردم. نمی‌دانم چقدر... یک ماه، یک ماه و نیم، شاید بیشتر... حالا به‌ کلی از دست داده‌ام... حتی برای یک پچ‌پچ…
یه خاطره بگم!
اوایل سال 95 که #کیارستمی مریض و بستری بود، من سردبیر و مدیرمسئول گاه‌نامه‌ی سینمایی کوچک دانشگاه‌مون بودم و قبلا دو شماره داده بودیم بیرون. بعد که درگیر انتخاب موضوع برای شماره‌ی جدید بودم، فهمیدم که عباس مریضه و با خودم فکر کردم شاید به زودی فوت کنه. خواستم قبلش تنها کاری که از دستم برمیاد انجام بدم. گفتم این شماره رو درمورد عباس بنویسیم که شاید باعث بشه افراد بیشتری بشناسنش. و اینکه اگه بعد از فوتش بخوایم درموردش بنویسیم شبیه افرادی به نظر می‌رسیم که تا کسی فوت نکنه به یادش نیستن، اما تا می‌میره واسه همه عزیز میشه. شبیه صداوسیمای ایران. من اینو نمی‌خواستم، پس گفتم این شماره رو به یاد عباس بریم، اگه حالش خوب شد که چه بهتر، اما اگه نشد حداقل من وظیفه‌ی خودمو انجام داده باشم. چهارم خرداد شماره رو دادیم بیرون. متاسفانه 40 روز بعدش فوت کرد. 😔
👍54😢3
این ترم یکی از درس‌هامون در مورد حوادث بزرگ و مخرب تاریخ چند صفحه توضیح داره. حوادثی که باعث شدن استانداردها و تعاریف ایمنی و امنیت در طراحی، ساخت‌وساز و صنعت آپدیت بشه:
- ۱ جون ۱۹۷۴، انفجار ناشی از نشتی سیکلوهگزان در فلیکس‌بوروی انگلیس، ۲۸ کشته و ۸۹ مجروح، ۷۰ میلیون دلار خسارت مالی.
- ۲۳ مارچ ۲۰۰۵، انفجار پالایشگاه تگزاس‌سیتی، ۱۵ کشته و بیش از ۱۷۰ نفر مجروح، ۱۶۰۰ میلیون‌دلار خسارت مالی.

اینا دو موردش بود، هم قدیمی و هم جدید. موارد وخیم‌تر و ضعیف‌تر هم هست. خواستم بگم امروزه نسبت به گذشته دیگه از این اتفاقات کمتر میفته تو دنیا، چون به اهمیت ایمنی و جون انسان‌ها پی برده‌ن. طوری که یه شاخه‌ی مطالعاتی مخصوص واسش ایجاد شده و ما الان درسش رو داریم.
اما ایران انگار استثناست! اینقد از این حوادث پیش اومده که دیگه برای همه عادی شده. شما تعداد تلفات حوادث ایران رو با این حوادث بزرگ تاریخ مقایسه کنی می‌فهمی. الان ایران می‌تونه فصل مختص به خودش رو در کتاب مخرب‌ترین حوادث تاریخ داشته باشه! با این تفاوت که الان استانداردها مشخص‌ان، فقط رعایت نمیشن. ممکنه تلفات مالی‌شون اونقد نباشه، ولی از طرفی شاید اگه اونقد می‌بود حداقل بیشتر به ایمنی کارشون اهمیت می‌دادن...
👍4👏1
ASHK | اشک
حالا قبلش داشتم می‌اومدم این نمایشگاهه، از پله‌برقی مترو که می‌اومدم بالا دیدم چه شلوغه، و بعضی‌ها لباس‌های عجیب‌غریب پوشیده‌ن. یکی یه سپر دستش بود، یکی دیگه عصای دو متری، یکی لباس جک‌اسپارو پوشیده بود، یکی شنل قرمزی و یه دختره رو دیدم لنز قرمز گذاشته بود!…
اون روز که رفته بودم نمایشگاه، از یه آقایی که می‌دونستم آمریکاییه، به انگلیسی پرسیدم:
شما هم چند نفرو دیدین که لباسای عجیب تنشون بود؟
تعجب کرد و گفت نه، یعنی چی عجیب؟
گفتم چمیدونم، مثلا لباس جک اسپارو و اینا.
گفت نه، تو مسیرم چیز عجیبی ندیدم.
گفتم پس شاید من خیالاتی شدم!🤔
گفت دراگی چیزی مصرف نکردی؟😂 گفتم نههه!
اسممو پرسید و بهش گفتم. گفت عریبه؟ گفتم اسمم عربیه، اما خودم ایرانی.
گفت من ده ساله دارم انگلیسی تدریس می‌کنم. در مقایسه با اروپایی‌ها هیچکس‌و ندیده‌م مثل ایرانی‌ها بتونه خوب انگلیسی صحبت کنه! دلیلش چی می‌تونه باشه؟
گفتم نمی‌دونم، شاید زیاد فیلم می‌بینیم!
گفت نه، شماها انگیزه‌ی قوی دارین برای یادگیری، برای اینکه می‌خواین مهاجرت کنین (هرچند خودم فکر نمی‌کنم نظر درستی باشه). مردم اروپا زیاد براشون مهم نیست چقد خوب بتونن صحبت کنن، چون دلیل مهمی براش ندارن. فوقش دنبال ماشین بهتر، خونه‌ی بهتر یا شغل بهترن، نه مهاجرت.
خودش ده سال پیش مهاجرت کرده اینجا و سه ساله که تو این شهره. بعد گفت من پناهنده‌ی اقتصادی ام، و از اصطلاح Economic Refugee استفاده کرد، که قبلا نشنیده بودم. گفت من تو یکی از گرون‌ترین شهرهای دنیا زندگی می‌کردم. پرسیدم منظورت نیویورکه؟ گفت نه، سن‌فرنسیسکو. اون موقعی که اومدم اینجا، نیویورک گرون‌تر بود ولی، الان نه. گفت شاید از نظر گرونی مث سوئیس باشه این شهر. دیگه نشد سوالات بیشتری بپرسم، اما آدم جالبی بود. یه گوشواره‌ی 🎵 شکلی هم داشت که خیلی کیوت بود، اما یادم رفت بپرسم از کجا گرفته. دفعه بعد ببینمش می‌خوام بپرسم ببینم منو به فرزندی قبول نمی‌کنه؟!
👍10😁53
داشتم رو مخ هم‌کلاسی درس‌خونم کار می‌کردم که باهم بریم یه جا تمرین حل کنیم. مثلا دانشگاه یا خونه‌شون. چون خونه‌ی خودمون کولر نداره و پنکه هم هنوز نخریدم، و گرمه، و تو گرما نمیشه خوب درس خوند.
گفت اگه بیای اینجا باید بریم تو حیاط درس بخونیم. دانشگاه هم که جا گیر نمیاد. یهو گفت اصن من میام. گفتم گرمه‌ها، منم پنکه ندارم! گفت اشکال نداره، من اوکی‌ام. یادم نبود برای بچه‌ی ناف آفریقا این گرماها شوخی محسوب میشه. ولی همین که تعارف ندارن واقعا خوبه، فقط ما عادت نداریم.
👍10🔥52
حجم زیبایی‌ای که امروز مشاهده کردم قابل توصیف نیست! همه در حال رقص و شادی، و برهنگی و آزادی. کاش می‌تونستم زودتر برم و بیشتر بمونم. کاش روزهای بیشتری راهپیمایی پراید داشتیم. بهرحال گفتم دو سه ساعت از درس‌خوندن مرخصی بگیرم، چون درس و امتحان همیشه هست، اما راهپیمایی نه.
و اینجوری که به نظر می‌رسه بیشتر مردم این شهر +LGBTQ هستن! خیییلی جمعیت بود آقا. کلی عکس و فیلم گرفتم، اما تا پایان امتحانا نمی‌تونم ادیت کنم و به اشتراک بذارم. البته بعضی‌هاشو فقط میشه تو کانال نود گذاشت! با ما باشید...
🤩6👍3