آرتالوژی
3 subscribers
2 photos
Download Telegram
مادر دختری سوار بر مترو شدند
صندلی های خالی زیاد بود
در اولین صندلی خالی نزدیک به در ورودی ولو شدند
دختر غرق در گوشی بود مادر به محض نشستن همچون کودکی خسته سرش را روی شانه دخترش گذاشت و چشم هایش را بست
انگار که مادر دکمه ای داشت که آن را زد و خوابید
دختر متعجب و آرام به مادرش که مست خواب بود می نگریست
لبخندی شیطنت آمیز زد و دوباره به گوشیش خیره شد
لذت بردم از این صحنه
همیشه عکس این منظره را دیده بودم ولی اینبار مادر بود که سر به شانه ی فرزند گذاشته بود
در دلم گفتم مگر چه می شود گاهی مجالی دهیم به والدینمان که کودک شوند و برای دختر و پسر درونشان والد شویم
آن ها هم خسته اند
آنها هم گاهی دلشان برای منِ قبل از شما تنگ می شود
اندکی برای استراحتشان ، برای کودک شدنشان فرصت دهیم.

#آرتادخت
#نونویس
#چهارشنبه۲۴آبان۱۴۰۲
ساعت ۱۵
👍2
قسمت اول : زندگی با افسردگی

افسردگی مهمان خودخوانده این روزهایم
دوستش دارم قبلترها از او متنفر بودم از بی جانی که برایم می آورد ساعتها ماندن دررختخواب ، پریشانی و بهم ریختگی اطرافم
حق دادن به خوده فراخم و بهانه های متعدد برای به تعویق انداختن کارهایم عوایدی است که این مهمان خودخوانده برایم می آورد
چند روزی است که کلافه ام کرده
از پریشب بختک افسردگی در جسم و روحم حکمرانی میکند دیروز به زور خودم را بلند کردم و به خرید رفتم باران بود هوای عالی افسردگی لبخند میزد و من متعجب از لبخندش همین کار کوچک برایم موفقیت بزرگی بود دوباره ولو شدم روی تخت و از ساعت خواهش میکردم که آرامتر حرکت کند
اما خیلی زود به ساعت رفتن به کار هر روزه ام نزدیک میشدم هرجور بود راه افتادم و مدام این شعر در ذهنم پلی میشد که
تورو نمیدونم ولی من دلم میخواد
برم یه ماه تعطیلات😁
با این ذکر خود را به محل کار رساندم سر و کله زدن با کودکان تازه به بلوغ رسیده گاهی مرا مجنون میکند اما انرژی وصف نشدنی هم به من میخشند و این عشق و انرژیست که مرا سرپا نگه میدارد .
از اردویشان ،  از قهر و آشتی ها، از اضطرابها و استرس های به جا و نا بجایشان میگویند و من با وجود اضطراب ها و افسردگی درونی خودم با لبخند و هیجان میگوشمشان
در آغوششان میگیرم
دستشان را میفشارم
و باهم به تعادل رفتاری ایده آل برای خود و جامعه میرسانمشان
گاهی خود را جای مادر آن نوجوان تصور میکنم و به او حق میدهم که جانش از دست این جانوره دوست داشتنی به لب رسیده باشد
سه شنبه است و من زودتر میروم از کارم
اما بخشی از قلبم با آخرین مراجعی که حس تنهایی داشت باقی ماند
درون خودم هم عمیق حس تنهایی و غم داشتم
بیرون آمدم پرسیدم چه میخواهی
گفت هرجا غیر از خانه
سوار اولین اتوبوسی که آمد شدم مقصدش را ندیدم به آدمها نگاه میکردم هر یک قصه ای در صورتش بود
یکی خوشحال
یکی غمگین
یکی خسته
و.....
به خیابان و حرکت ها خیره شدم
به مقصد رسیدم نمیشناختمش
پیاده شدم و خطِ جلوی اتوبوسی را که با آن آمده بودم را سوار شدم حداقلش این بود که منو به جای اولم میرساند سوار شدم و به نقطه ای آغاز این سفر رسیدم اما احساسم فرق داشت حالم بهتر بود نفسم راحتتر می آمد
خط خانه را سوار میشوم
نزدیک خانه پیام میدهد سالمی ؟
میخندم
ساعت خوابش بود و نگران زنده بودنم بود
شب بخیری نثارم کرد که میدانم فحشی دلچسب درونش نهفته بود
دلم حرف زدن میخواست اما میدانستم که جوابش دمپاییست😂
در تاریکی خانه نشستم و تماشایش کردم زیباست و درخواب معصومیتی دارد که دلت میخواهد به او حمله ور شوی و تا دلت میخواهد بچلانیش
چشمهایم سنگین می شود و خداروشکر میکنم که امروز هم تمام شد من عاشق شب و ولو شدن در رختخواب و خواب شیرین هستم.

#آرتادخت
#نونویس
#سهشنبه۷آذر۱۴۰۲
ساعت ۱۰ شب
1👏1
مود روزم بسیاااار بد بوووست
که حاصل ترکیب چندین اتفاق خارج از کنترل و برنامه ریزی نشده است
گاهی کلافه ام میکند این بالا و پایین های انسانی بعضی روزهایم
الان که در خانه گرم و نرم و امن خویش هستم تمامی احساساتم را در آغوش گرفته ام و شادمانم از به اتمام رساندن این روز نا ملایم


#مودروز
#آرتادخت
#نونویس
#مگه-تموم-عمر-چندتابهاره
#دوشنبه۱۸دی۱۴۰۲
👍2
روز با زنگ تلفن صاحب کارم برای شروع کار در تایمی زودتر از معمول آغاز شد و این زنگ خبر از بهم خوردن تمام برنامه ریزی های روزم دارد .
بعد تماسی از گذشته ی خاک شده مرا بهم میریزد و اضطرابم بالا می آید .
امروز انگار در لباسشویی پر از اتفاق افتاده بودم و هرچقدر خود را محکم تر میگرفتم انگار دردش بیشتر می شد .
از نیمه روز به بعد خود را به دست حوادث سپرده و شل کرده و دل به آشوب های روزانه ام سپردم .

#اتفاق_روز
#ترین_روز
#نونویس
#آرتادخت
#دوشنبه۱۸دی۱۴۰۲
👍2
اول صبحِ من زنگ میزند .

میگویم اول صبح من چون اول صبحم با اول صبح سایر انسان ها فرق میکند.

برایش از خوابم میگویم :

- خواب دیدم دارم میرم ترکیه

+ تنها ؟

- خب آره

+ خیلی جدی میگوید نه

- من در حالی که هیجاناتم غلیان کرده و میخواهم مثل سابق برای حقوقم جر و بحث کنم . اما این بار جلوی خودم را می گیرم با خنده میگویم من دیگه ۳۲ سالمه

+ باهمان ژست کنترل گرانه همیشگیش می گوید :

صد سالتم بشه بچه ی منی

+هرجا میخوایی بری برو ولی خارج از کشور نه

- گفتم یعنی من تو خوابمم اجازه ندارم یه توک پا برم و بیام

+ میخندد و میگوید خب تو خوابتم با هم بریم بیشتر خوش میگذره که

میخندم و مکالمه خواب را میبندم نمیخواهم بیشتر از این حرصی بشوم

مکالمه ادامه پیدا می کند .
لحنش به سرعت تغییر میکند همان لحن دختر بچه ی تخس دلربا را میگیرد .

+ راستی فلانیا و فلانیا دارن برای روز پدر میان مشهد
میشه با رئیست حرف بزنی یه روز مرخصی بگیری خودت رو برسونی
خودم کارهام رو انجام می دم ولی تو باشی بهتره بیشتر خوش میگذره یه کاریش بکن تو روخدا
+ نمیدانم چکارش کنم
اما تمام دلم فرو میریزد وقتی اینگونه کودک وار از من خواسته ای دارد .
1
در عوالم خودم بودم در متروی همیشه شلوغ

ناگهان فریاد می کشد
+ نه همه باید برن یه دکتر چون ممکنه یکی دکتر آشنا داشته باشه الکی نامه بیاره
بر می گردم نگاهش می کنم .
بی اعتنا و با همان تن صدای بلند حرفش را ادامه می دهد ....

_ خانمی به او گفت :

+ خانم صداتون به اندازه کلفی تیزه حداقل ولومت رو بیار پایین کر شدیم .

_طلبکارانه نگاه میکند

قطار به ایستگاه وارد می شود و او بدون ذره ای تغییر در تن صدایش از قطار خارج می شود .
این نگاهِ اینجا ملک بابامه و هرجور بخوام حرف می زنم و رفتار می کنم دقیقا از کجا میاد .
(می دانم از کجا نشات می گیرد اما مجال سخن نیست.)
با هوووفی در مغزم سرکار می روم .
1👍1
چند روزی است درگیر خانه تکانی خزعبلات خاک خورده دل و روحم هستم . می کاوم مثل کسی که جای جای زمین را می کند و زیر رو میکند تا گنج بیابد. اما من بدنبال گنج نیستم .
من بدنبال خویشم . مدتهاست که از خویش رها شدم و درگیر کارهایی غیر از خودم هستم .
از سطحیاتم شروع کردم از کارهای ساده مثلا شانه کردن هر روز و بافتن موهایم ، مثلا به جای دراز کشیدن ، نشسته کارهایم را انجام می دهم.
امروز آرتایم را چیتان پیتان کردم و به صبحانه دعوتش کردم .
ناگهان تلفنم زنگ خورد و باید به سرکار می رفتم .
می خواهم دیگر غر نزنم برای هیچ چیز .
سخت است می دانم اما باید برایم جا بیوفتد که غر رنجی به رنج هایم می افزاید و گنجی برایم ندارد .
پس با روی گشاده روزم را سپری می کنم.
👏1
حالم خوب است . انگار زنجیر هایی که خود به پاهایم بسته ام کم کم دارد از پاهایم در می آید یا دست کم شل شده است .
به دنبال مفهوم صلحم در درون و جهان اطرافم
نمیدانم چقدر زایشش طول می کشد اما عمیقا پی او میگردم.
👍1
امروز فقط گوش دادم
از صبح که بیدار شدم به صدای منحصر به فرد گربه هایمان ، به صدای باران که بر سقف پاسیو میکوبید ، بیرون که رفتم صدای باران در هیاهوی بیدار باش انسان ها و خیایان ها گم شد اما لطافتش همچنان باقی است به داستان های آدم ها گوش می دهم ، به کل کل هایشان ، به صدای خنده ها و لحن های منحصر به خودشان به روایت هایشان . جالب است هر کدام در دنیای شگفت انگیزی سیر می کردند .
1
نمایش بی قواره ای که گاهی در بطنش کودکی بیش فعال لگد میکوفت .
سبکش از نظرم بهاره رهنمایی بود و باد آن را با خود میبرد .
دردهایش را فریاد زد و گریست ‌. من نیز با گوشه ای از آن گریستم .
همچون روانشناسان و جامعه شناسان صرفا دانشگاه رفته بود که با نمایش مشارکتیش چفت و بست نداشت .
تنها شادیم این بود که توانستم بشکنم ترس تئاتر تکی رفتن را

#آرتادخت
#نونویس
#پنج شنبه۱۹بهمن۱۴۰۲
👏1
همیشه از عطرش مست می شوم .
مرا می برد به باغچه خانه ی پدربزرگ دستچینشان می کرد و برایمان می آورد . عطرش با بوی آبگوشت عزیزجون پز قاطی می شد و با نان تافتون داغ می شد بهشت .

#آرتادخت
#نونویس
#پنجشنبه۲۶بهمن۱۴۰۲
1
هفته اول درمان
اول بگویم هفته اول درمان به چه معناست‌؟
به هفته اول مداخلات درمانی در کودک اتیستیک (‌کودک خام‌)هفته اول درمان‌ می گویند‌.
البته اسماً هفته اول نام دارد رسماً ممکن است ماهها طول بکشد تا از این هفته اول بگذریم و به درمان اصلی یعنی روش ABA برسیم‌.
میخواهم از بلاهایی که ممکن است در این هفته سرمان بیاید برایتان بگویم‌.
تمام جانتان از کشتی و کشمکش و بشین پاشو ها درد میکند‌انگار از ورزش بدنسازی سخت به خانه می آیید‌‌،‌بدن گوشت پاره می کند استخوان هایتان گز گز می کند‌، بندبند بدنتان از هم گسیخته می شود این تازه بخش جسمانی ماجراست‌. برویم سراغ بخش روانی ماجرا آنجا که تو خود خسته ای و شاید در pms باید لبخند بزنی، باید بشاش باشی، باید در مقابل نافرمانی ها ، داد و بی داد ها ، چنگ زدن ها و ...... (‌گوشه ای از مسائل رفتاری کودک اتیسم)
باید صبوری کنی و صبوری کنی و صبوری کنی.

#تجربه-نگاری
#سه-شنبه-۱۴۰۳/۰۵/۰۲
2
+مادر‌:‌گفت‌بله؟؟
-من:‌آره!
+مادر:بیا‌ببینم‌پدرسوخته‌صداتو‌بشنوم.
-من:لبخند‌میزنم‌ویاد‌کودک‌یکی‌‌از‌دوستانم‌
میوفتم‌وتوی‌دلم‌میگم‌صبرکن‌جاهای‌خوب‌‌
خوبش‌مونده‌هنوز.😁😂
1😁1
+ مینای‌پدرسگ‌نمی‌خوام‌انجام‌بدم.

با‌خنده‌برایم‌تعریف‌می‌کند‌(مربی‌کودک‌اتیستیک) که‌بچم‌نخواد‌آیتمش‌رو‌اجرا‌کنه‌این‌جمله‌رو‌بهم‌میگه.
از‌مسئول‌فنی‌تامسئول‌پرونده‌کودک‌همه‌میخندن. نه‌برای‌فحش‌آبدارش‌بلکه‌برای‌اینکه‌کودکی‌‌که‌ روزی‌هیچ‌کلامی‌نداشت‌،درک‌وشناختش‌صفر‌ بوده،‌امروزمی داند‌کارکرد‌فحش‌چیست و‌آن‌را‌درجای‌مناسب‌با‌احساس‌مناسب‌وباتماس‌ چشمی‌تحویل‌مربی‌می‌دهد.
پ‌ن:‌همین‌کودک‌گاه‌گاهی‌در‌وسط‌اجرای‌ آیتم‌هاش‌مداح‌میشه‌وعلمدار‌نیامد‌می‌خواند.😂
😁1🤣1
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی
و بعد گل میدهی ، نو می شوی

شعرش درذهنم آمد‌
برایم‌تداعی‌های‌بسیار‌داشت
خزان‌وزمستان‌های‌مختلفی‌که‌پشت‌سرگذاشتم‌.فصل‌هایی‌که‌بعضیشان‌سه‌ماه‌نبودند‌وماهها‌ مهمان خانه‌دلم‌بودند. اما‌هیچ‌کدام‌ماندگار‌نبودند‌.زندگی‌یعنی‌همین
گاهی پاییزت‌ سرمیرسد
قدری‌زمستانی‌وبعد
گل‌می‌دهی‌نو‌می‌شوی


پ‌ن: البته‌که‌به‌همین‌راحتی‌ها‌هم‌نیست‌که‌فکر‌ می‌کنیم.🫠

#سه‌شنبه‌۸‌مرداد۱۴۰۳
امروز کمد تکانی داشتم
یک لحظه به رنگ‌ها نگاه کردم.
کمد منه؟
اینا لباس‌های منه؟
به کیسه‌ی لباس های دور ریختنی نگاه کردم بیشترشان مشکی بود.
جسارت رنگی پوش شدن را تو به من دادی.
من سر‌تا‌پا مشکی پوش بودم.
عزادار چیز‌های بسیار اما تو مرا از غم در آوردی و رخت رنگی به تن خسته‌ام پوشاندی و دنیا را برایم رنگی کردی.
❤‍🔥1🔥1