مرثیه ای برای گربه ی مرده
نشسته بودم کنار فلفل عزیزم و قربان صدقه اش میرفتم در کشوی کمد لباس هایم جا خوش کرده بود و من نیز از خوشیه او خوش بودم.
گربه ای در محل است که بعضی روزها معترضانه در میزند و طلب غذا میکند و ما خانواده ی گربه دوست با عشق به او غذا میبخشیم.
خبری از او و در زدن هایش نبود چیزی از پشت در بالکن مرا فرا میخواند
صدا نداشت اما در دلم پر از حس بود به پشت در بالکن
ناخواسته در را نیمه باز کردم
و یکباره فرو ریخت دلم گربه ای دراز کشیده بود روی چمن های مصنوعیه بالکن
اما گربه ی معترض محله مان نبود
گربه ای ببری رنگ بود ، زیبا ، معصوم بسیار آرام خواب بود
در را بستم واکنشی به باز و بسته کردن در نداشت دوباره در را باز کردم به در زدم شاید بیدار شود اما نشد
بلافاصله به شکمش خیره شدم نفس نمیکشید
بغض کردم و گفتم حتما اشتباه میکنم چرا باید بیاید اینجا و بمیرد.
درونم آشوب بود
روی پاف جلوی آینه نشستم منتظر ماندم مریم بیاید او از من دل گنده تر است
نمیداستم چه بگویم به او
آمد
گفتم فکر کنم گربه ای توی بالکن هست که مرده
گفت تو بالکن چیکار میکردی
گفتم چک کردم اون گربه ی معترض نیومده
بلافاصله رفت و چک کرد
گفت آره چهرش معلومه مرده
مضطرب شدم
همیشه اولین احساسم در اکثر مواقع اضطراب و ترس است
من تا حالا حیوان مرده از نزدیک ندیده بودم غمگین شدم
در حالیکه دلم میلرزید
به او فکر میکردم
چرا اینجا امده ؟ چرا مرده؟
آخرین لحظه هاش به چی فکر میکرده ؟
حدودا ۶ ۷ ماهه میخورد که باشد جوان بود . دلم برایش میسوخت. نمیدانستم که چطور ببریمش بیرون
مریم گفت الان نمیتونم بذار فردا میام میبرمش بیرون.
من آرامبخش خوردم چون از فکر اون گربه ی بیچاره ی مرده در بالکن در نمی امدم.
تا صبح بیهوش شدم چشم باز کردم
و دوباره حس حضور گربه ی مرده در بالکن بهمم ریخت
سعی کردم حواسم را پرت کنم قربان صدقه ی بچه هایمان ( گربه ها )رفتم نوید را چلاندم ، نفس را نوازش کردم و به فلفل عزیزمان عرض ارادت کردم
آنتی بیوتیک دخترهای عقیم شده مان را دادم اضطراب با من بود .
خدا خدا میکردم که زنده شده باشد و رفته باشد
خدا خدا میکردم که گربه ی فربه ی معترضمان هم نوعش را برده باشد
از لای در نگاه کردم فلفل حساس شده بود بلند شد ببیند چخبر است
دیدم بله همچنان در خواب عمیق انجاست بغض کردمو اشک ریختم .
یعنی روحش آنجا بود ؟ یعنی جسم نیمه جانش را به خانه ما آورده بود تا او را تشییع کنیم ؟ یعنی میخواست بگوید شما مادران گربه ها مرا دریابید؟
سعی میکردم حواسم را پرت کنم تا زود شب شود و مریم بیاید
اما حالم بد و بدتر میشد آفتاب زده بود
فکر کردم ای وای
به تن نازکش افتاب میخورد و ...
هزاران افکار دیگر در ذهنم می آمدند و میرفتند و من ترس عجیبی از مواجهه با گربه ی مرده داشتم
خود را مشغول کردم اما نشد
با خود گفتم او به خانه ی گربه دار ما پناه آورده حق نیست که تا شب تن بی جانش اینجا باشد .
مدام با خود تکرار کردم
مواجه شو
مواجه شو
خود را در خانه تنها فرض کردم اضطرابم بیشتر و بیشتر میشد نوید به پروپایم میپیچید حالم را فهمیده بود
یک کیسه مشکی برداشتم
فلفل را بغل کردم و روی تخت گذاشتم در اتاق را بستم
روی صندلی چند لحظه نشستم چند دستکش دست کردم کارتنی برداشتم
در را باز کردم مورچه ها دورش بودند و روحش را احساس میکردم
میدانم روزی جایی که همه ی ارواح جمع می شوند اورا ملاقات خواهم کرد
دخترک زیبایی بود
به او گفتم سفرت سلامت مادر
از او عذرخواهی کردم بابت انزجاری که از بدن بی جانش داشتم
من به شدت فوبیای مواجه با بدن بی جان دارم
کارتن را زیر سرش بردم خشک و سفت بود گفتم مرا ببخش دختر زیبا کیسه را باز کردم و اورا داخل کیسه گذاشتم اشک هایم میریخت اما میدانم او خوشحال بود که کسی اورا جمع کند او به ما پناه اورده بود تا جمعش کنیم
یک دست را از دستکش رها کردم در اتاق را باز کردم نوید نگاهم میکرد
اورا بیرون در ورودی گذاشتم غم و ترس درونم را مثل آتشی افروخته می سوزاند
لباس پوشیدم فلفل سریع به کنج امنش در کمد رفت نوید پشت در بالکن خیره به در بود
دوباره دستکش تازه پوشیدم
و تن بی جانش را تا سطل زباله تشییع کردم و برایش شعر خواندم
درون سطل گذاشتمش از او معذرت خواستم که نمیشود کار دیگری کرد
گفتم سفرت سلامت جسم بی جان و روح آزاد
روزی همدیگر را ملاقات خواهیم کرد
به خانه بازگشتم
دلم آرام گرفته بود
#آرتادخت
#نونویس
#شنبه۲۰آبان۱۴۰۲
ساعت :۱۱:۱۱
نشسته بودم کنار فلفل عزیزم و قربان صدقه اش میرفتم در کشوی کمد لباس هایم جا خوش کرده بود و من نیز از خوشیه او خوش بودم.
گربه ای در محل است که بعضی روزها معترضانه در میزند و طلب غذا میکند و ما خانواده ی گربه دوست با عشق به او غذا میبخشیم.
خبری از او و در زدن هایش نبود چیزی از پشت در بالکن مرا فرا میخواند
صدا نداشت اما در دلم پر از حس بود به پشت در بالکن
ناخواسته در را نیمه باز کردم
و یکباره فرو ریخت دلم گربه ای دراز کشیده بود روی چمن های مصنوعیه بالکن
اما گربه ی معترض محله مان نبود
گربه ای ببری رنگ بود ، زیبا ، معصوم بسیار آرام خواب بود
در را بستم واکنشی به باز و بسته کردن در نداشت دوباره در را باز کردم به در زدم شاید بیدار شود اما نشد
بلافاصله به شکمش خیره شدم نفس نمیکشید
بغض کردم و گفتم حتما اشتباه میکنم چرا باید بیاید اینجا و بمیرد.
درونم آشوب بود
روی پاف جلوی آینه نشستم منتظر ماندم مریم بیاید او از من دل گنده تر است
نمیداستم چه بگویم به او
آمد
گفتم فکر کنم گربه ای توی بالکن هست که مرده
گفت تو بالکن چیکار میکردی
گفتم چک کردم اون گربه ی معترض نیومده
بلافاصله رفت و چک کرد
گفت آره چهرش معلومه مرده
مضطرب شدم
همیشه اولین احساسم در اکثر مواقع اضطراب و ترس است
من تا حالا حیوان مرده از نزدیک ندیده بودم غمگین شدم
در حالیکه دلم میلرزید
به او فکر میکردم
چرا اینجا امده ؟ چرا مرده؟
آخرین لحظه هاش به چی فکر میکرده ؟
حدودا ۶ ۷ ماهه میخورد که باشد جوان بود . دلم برایش میسوخت. نمیدانستم که چطور ببریمش بیرون
مریم گفت الان نمیتونم بذار فردا میام میبرمش بیرون.
من آرامبخش خوردم چون از فکر اون گربه ی بیچاره ی مرده در بالکن در نمی امدم.
تا صبح بیهوش شدم چشم باز کردم
و دوباره حس حضور گربه ی مرده در بالکن بهمم ریخت
سعی کردم حواسم را پرت کنم قربان صدقه ی بچه هایمان ( گربه ها )رفتم نوید را چلاندم ، نفس را نوازش کردم و به فلفل عزیزمان عرض ارادت کردم
آنتی بیوتیک دخترهای عقیم شده مان را دادم اضطراب با من بود .
خدا خدا میکردم که زنده شده باشد و رفته باشد
خدا خدا میکردم که گربه ی فربه ی معترضمان هم نوعش را برده باشد
از لای در نگاه کردم فلفل حساس شده بود بلند شد ببیند چخبر است
دیدم بله همچنان در خواب عمیق انجاست بغض کردمو اشک ریختم .
یعنی روحش آنجا بود ؟ یعنی جسم نیمه جانش را به خانه ما آورده بود تا او را تشییع کنیم ؟ یعنی میخواست بگوید شما مادران گربه ها مرا دریابید؟
سعی میکردم حواسم را پرت کنم تا زود شب شود و مریم بیاید
اما حالم بد و بدتر میشد آفتاب زده بود
فکر کردم ای وای
به تن نازکش افتاب میخورد و ...
هزاران افکار دیگر در ذهنم می آمدند و میرفتند و من ترس عجیبی از مواجهه با گربه ی مرده داشتم
خود را مشغول کردم اما نشد
با خود گفتم او به خانه ی گربه دار ما پناه آورده حق نیست که تا شب تن بی جانش اینجا باشد .
مدام با خود تکرار کردم
مواجه شو
مواجه شو
خود را در خانه تنها فرض کردم اضطرابم بیشتر و بیشتر میشد نوید به پروپایم میپیچید حالم را فهمیده بود
یک کیسه مشکی برداشتم
فلفل را بغل کردم و روی تخت گذاشتم در اتاق را بستم
روی صندلی چند لحظه نشستم چند دستکش دست کردم کارتنی برداشتم
در را باز کردم مورچه ها دورش بودند و روحش را احساس میکردم
میدانم روزی جایی که همه ی ارواح جمع می شوند اورا ملاقات خواهم کرد
دخترک زیبایی بود
به او گفتم سفرت سلامت مادر
از او عذرخواهی کردم بابت انزجاری که از بدن بی جانش داشتم
من به شدت فوبیای مواجه با بدن بی جان دارم
کارتن را زیر سرش بردم خشک و سفت بود گفتم مرا ببخش دختر زیبا کیسه را باز کردم و اورا داخل کیسه گذاشتم اشک هایم میریخت اما میدانم او خوشحال بود که کسی اورا جمع کند او به ما پناه اورده بود تا جمعش کنیم
یک دست را از دستکش رها کردم در اتاق را باز کردم نوید نگاهم میکرد
اورا بیرون در ورودی گذاشتم غم و ترس درونم را مثل آتشی افروخته می سوزاند
لباس پوشیدم فلفل سریع به کنج امنش در کمد رفت نوید پشت در بالکن خیره به در بود
دوباره دستکش تازه پوشیدم
و تن بی جانش را تا سطل زباله تشییع کردم و برایش شعر خواندم
درون سطل گذاشتمش از او معذرت خواستم که نمیشود کار دیگری کرد
گفتم سفرت سلامت جسم بی جان و روح آزاد
روزی همدیگر را ملاقات خواهیم کرد
به خانه بازگشتم
دلم آرام گرفته بود
#آرتادخت
#نونویس
#شنبه۲۰آبان۱۴۰۲
ساعت :۱۱:۱۱
❤1
مادر دختری سوار بر مترو شدند
صندلی های خالی زیاد بود
در اولین صندلی خالی نزدیک به در ورودی ولو شدند
دختر غرق در گوشی بود مادر به محض نشستن همچون کودکی خسته سرش را روی شانه دخترش گذاشت و چشم هایش را بست
انگار که مادر دکمه ای داشت که آن را زد و خوابید
دختر متعجب و آرام به مادرش که مست خواب بود می نگریست
لبخندی شیطنت آمیز زد و دوباره به گوشیش خیره شد
لذت بردم از این صحنه
همیشه عکس این منظره را دیده بودم ولی اینبار مادر بود که سر به شانه ی فرزند گذاشته بود
در دلم گفتم مگر چه می شود گاهی مجالی دهیم به والدینمان که کودک شوند و برای دختر و پسر درونشان والد شویم
آن ها هم خسته اند
آنها هم گاهی دلشان برای منِ قبل از شما تنگ می شود
اندکی برای استراحتشان ، برای کودک شدنشان فرصت دهیم.
#آرتادخت
#نونویس
#چهارشنبه۲۴آبان۱۴۰۲
ساعت ۱۵
صندلی های خالی زیاد بود
در اولین صندلی خالی نزدیک به در ورودی ولو شدند
دختر غرق در گوشی بود مادر به محض نشستن همچون کودکی خسته سرش را روی شانه دخترش گذاشت و چشم هایش را بست
انگار که مادر دکمه ای داشت که آن را زد و خوابید
دختر متعجب و آرام به مادرش که مست خواب بود می نگریست
لبخندی شیطنت آمیز زد و دوباره به گوشیش خیره شد
لذت بردم از این صحنه
همیشه عکس این منظره را دیده بودم ولی اینبار مادر بود که سر به شانه ی فرزند گذاشته بود
در دلم گفتم مگر چه می شود گاهی مجالی دهیم به والدینمان که کودک شوند و برای دختر و پسر درونشان والد شویم
آن ها هم خسته اند
آنها هم گاهی دلشان برای منِ قبل از شما تنگ می شود
اندکی برای استراحتشان ، برای کودک شدنشان فرصت دهیم.
#آرتادخت
#نونویس
#چهارشنبه۲۴آبان۱۴۰۲
ساعت ۱۵
👍2
قسمت اول : زندگی با افسردگی
افسردگی مهمان خودخوانده این روزهایم
دوستش دارم قبلترها از او متنفر بودم از بی جانی که برایم می آورد ساعتها ماندن دررختخواب ، پریشانی و بهم ریختگی اطرافم
حق دادن به خوده فراخم و بهانه های متعدد برای به تعویق انداختن کارهایم عوایدی است که این مهمان خودخوانده برایم می آورد
چند روزی است که کلافه ام کرده
از پریشب بختک افسردگی در جسم و روحم حکمرانی میکند دیروز به زور خودم را بلند کردم و به خرید رفتم باران بود هوای عالی افسردگی لبخند میزد و من متعجب از لبخندش همین کار کوچک برایم موفقیت بزرگی بود دوباره ولو شدم روی تخت و از ساعت خواهش میکردم که آرامتر حرکت کند
اما خیلی زود به ساعت رفتن به کار هر روزه ام نزدیک میشدم هرجور بود راه افتادم و مدام این شعر در ذهنم پلی میشد که
تورو نمیدونم ولی من دلم میخواد
برم یه ماه تعطیلات😁
با این ذکر خود را به محل کار رساندم سر و کله زدن با کودکان تازه به بلوغ رسیده گاهی مرا مجنون میکند اما انرژی وصف نشدنی هم به من میخشند و این عشق و انرژیست که مرا سرپا نگه میدارد .
از اردویشان ، از قهر و آشتی ها، از اضطرابها و استرس های به جا و نا بجایشان میگویند و من با وجود اضطراب ها و افسردگی درونی خودم با لبخند و هیجان میگوشمشان
در آغوششان میگیرم
دستشان را میفشارم
و باهم به تعادل رفتاری ایده آل برای خود و جامعه میرسانمشان
گاهی خود را جای مادر آن نوجوان تصور میکنم و به او حق میدهم که جانش از دست این جانوره دوست داشتنی به لب رسیده باشد
سه شنبه است و من زودتر میروم از کارم
اما بخشی از قلبم با آخرین مراجعی که حس تنهایی داشت باقی ماند
درون خودم هم عمیق حس تنهایی و غم داشتم
بیرون آمدم پرسیدم چه میخواهی
گفت هرجا غیر از خانه
سوار اولین اتوبوسی که آمد شدم مقصدش را ندیدم به آدمها نگاه میکردم هر یک قصه ای در صورتش بود
یکی خوشحال
یکی غمگین
یکی خسته
و.....
به خیابان و حرکت ها خیره شدم
به مقصد رسیدم نمیشناختمش
پیاده شدم و خطِ جلوی اتوبوسی را که با آن آمده بودم را سوار شدم حداقلش این بود که منو به جای اولم میرساند سوار شدم و به نقطه ای آغاز این سفر رسیدم اما احساسم فرق داشت حالم بهتر بود نفسم راحتتر می آمد
خط خانه را سوار میشوم
نزدیک خانه پیام میدهد سالمی ؟
میخندم
ساعت خوابش بود و نگران زنده بودنم بود
شب بخیری نثارم کرد که میدانم فحشی دلچسب درونش نهفته بود
دلم حرف زدن میخواست اما میدانستم که جوابش دمپاییست😂
در تاریکی خانه نشستم و تماشایش کردم زیباست و درخواب معصومیتی دارد که دلت میخواهد به او حمله ور شوی و تا دلت میخواهد بچلانیش
چشمهایم سنگین می شود و خداروشکر میکنم که امروز هم تمام شد من عاشق شب و ولو شدن در رختخواب و خواب شیرین هستم.
#آرتادخت
#نونویس
#سهشنبه۷آذر۱۴۰۲
ساعت ۱۰ شب
افسردگی مهمان خودخوانده این روزهایم
دوستش دارم قبلترها از او متنفر بودم از بی جانی که برایم می آورد ساعتها ماندن دررختخواب ، پریشانی و بهم ریختگی اطرافم
حق دادن به خوده فراخم و بهانه های متعدد برای به تعویق انداختن کارهایم عوایدی است که این مهمان خودخوانده برایم می آورد
چند روزی است که کلافه ام کرده
از پریشب بختک افسردگی در جسم و روحم حکمرانی میکند دیروز به زور خودم را بلند کردم و به خرید رفتم باران بود هوای عالی افسردگی لبخند میزد و من متعجب از لبخندش همین کار کوچک برایم موفقیت بزرگی بود دوباره ولو شدم روی تخت و از ساعت خواهش میکردم که آرامتر حرکت کند
اما خیلی زود به ساعت رفتن به کار هر روزه ام نزدیک میشدم هرجور بود راه افتادم و مدام این شعر در ذهنم پلی میشد که
تورو نمیدونم ولی من دلم میخواد
برم یه ماه تعطیلات😁
با این ذکر خود را به محل کار رساندم سر و کله زدن با کودکان تازه به بلوغ رسیده گاهی مرا مجنون میکند اما انرژی وصف نشدنی هم به من میخشند و این عشق و انرژیست که مرا سرپا نگه میدارد .
از اردویشان ، از قهر و آشتی ها، از اضطرابها و استرس های به جا و نا بجایشان میگویند و من با وجود اضطراب ها و افسردگی درونی خودم با لبخند و هیجان میگوشمشان
در آغوششان میگیرم
دستشان را میفشارم
و باهم به تعادل رفتاری ایده آل برای خود و جامعه میرسانمشان
گاهی خود را جای مادر آن نوجوان تصور میکنم و به او حق میدهم که جانش از دست این جانوره دوست داشتنی به لب رسیده باشد
سه شنبه است و من زودتر میروم از کارم
اما بخشی از قلبم با آخرین مراجعی که حس تنهایی داشت باقی ماند
درون خودم هم عمیق حس تنهایی و غم داشتم
بیرون آمدم پرسیدم چه میخواهی
گفت هرجا غیر از خانه
سوار اولین اتوبوسی که آمد شدم مقصدش را ندیدم به آدمها نگاه میکردم هر یک قصه ای در صورتش بود
یکی خوشحال
یکی غمگین
یکی خسته
و.....
به خیابان و حرکت ها خیره شدم
به مقصد رسیدم نمیشناختمش
پیاده شدم و خطِ جلوی اتوبوسی را که با آن آمده بودم را سوار شدم حداقلش این بود که منو به جای اولم میرساند سوار شدم و به نقطه ای آغاز این سفر رسیدم اما احساسم فرق داشت حالم بهتر بود نفسم راحتتر می آمد
خط خانه را سوار میشوم
نزدیک خانه پیام میدهد سالمی ؟
میخندم
ساعت خوابش بود و نگران زنده بودنم بود
شب بخیری نثارم کرد که میدانم فحشی دلچسب درونش نهفته بود
دلم حرف زدن میخواست اما میدانستم که جوابش دمپاییست😂
در تاریکی خانه نشستم و تماشایش کردم زیباست و درخواب معصومیتی دارد که دلت میخواهد به او حمله ور شوی و تا دلت میخواهد بچلانیش
چشمهایم سنگین می شود و خداروشکر میکنم که امروز هم تمام شد من عاشق شب و ولو شدن در رختخواب و خواب شیرین هستم.
#آرتادخت
#نونویس
#سهشنبه۷آذر۱۴۰۲
ساعت ۱۰ شب
❤1👏1
مود روزم بسیاااار بد بوووست
که حاصل ترکیب چندین اتفاق خارج از کنترل و برنامه ریزی نشده است
گاهی کلافه ام میکند این بالا و پایین های انسانی بعضی روزهایم
الان که در خانه گرم و نرم و امن خویش هستم تمامی احساساتم را در آغوش گرفته ام و شادمانم از به اتمام رساندن این روز نا ملایم
#مودروز
#آرتادخت
#نونویس
#مگه-تموم-عمر-چندتابهاره
#دوشنبه۱۸دی۱۴۰۲
که حاصل ترکیب چندین اتفاق خارج از کنترل و برنامه ریزی نشده است
گاهی کلافه ام میکند این بالا و پایین های انسانی بعضی روزهایم
الان که در خانه گرم و نرم و امن خویش هستم تمامی احساساتم را در آغوش گرفته ام و شادمانم از به اتمام رساندن این روز نا ملایم
#مودروز
#آرتادخت
#نونویس
#مگه-تموم-عمر-چندتابهاره
#دوشنبه۱۸دی۱۴۰۲
👍2
روز با زنگ تلفن صاحب کارم برای شروع کار در تایمی زودتر از معمول آغاز شد و این زنگ خبر از بهم خوردن تمام برنامه ریزی های روزم دارد .
بعد تماسی از گذشته ی خاک شده مرا بهم میریزد و اضطرابم بالا می آید .
امروز انگار در لباسشویی پر از اتفاق افتاده بودم و هرچقدر خود را محکم تر میگرفتم انگار دردش بیشتر می شد .
از نیمه روز به بعد خود را به دست حوادث سپرده و شل کرده و دل به آشوب های روزانه ام سپردم .
#اتفاق_روز
#ترین_روز
#نونویس
#آرتادخت
#دوشنبه۱۸دی۱۴۰۲
بعد تماسی از گذشته ی خاک شده مرا بهم میریزد و اضطرابم بالا می آید .
امروز انگار در لباسشویی پر از اتفاق افتاده بودم و هرچقدر خود را محکم تر میگرفتم انگار دردش بیشتر می شد .
از نیمه روز به بعد خود را به دست حوادث سپرده و شل کرده و دل به آشوب های روزانه ام سپردم .
#اتفاق_روز
#ترین_روز
#نونویس
#آرتادخت
#دوشنبه۱۸دی۱۴۰۲
👍2
اول صبحِ من زنگ میزند .
میگویم اول صبح من چون اول صبحم با اول صبح سایر انسان ها فرق میکند.
برایش از خوابم میگویم :
- خواب دیدم دارم میرم ترکیه
+ تنها ؟
- خب آره
+ خیلی جدی میگوید نه
- من در حالی که هیجاناتم غلیان کرده و میخواهم مثل سابق برای حقوقم جر و بحث کنم . اما این بار جلوی خودم را می گیرم با خنده میگویم من دیگه ۳۲ سالمه
+ باهمان ژست کنترل گرانه همیشگیش می گوید :
صد سالتم بشه بچه ی منی
+هرجا میخوایی بری برو ولی خارج از کشور نه
- گفتم یعنی من تو خوابمم اجازه ندارم یه توک پا برم و بیام
+ میخندد و میگوید خب تو خوابتم با هم بریم بیشتر خوش میگذره که
میخندم و مکالمه خواب را میبندم نمیخواهم بیشتر از این حرصی بشوم
مکالمه ادامه پیدا می کند .
لحنش به سرعت تغییر میکند همان لحن دختر بچه ی تخس دلربا را میگیرد .
+ راستی فلانیا و فلانیا دارن برای روز پدر میان مشهد
میشه با رئیست حرف بزنی یه روز مرخصی بگیری خودت رو برسونی
خودم کارهام رو انجام می دم ولی تو باشی بهتره بیشتر خوش میگذره یه کاریش بکن تو روخدا
+ نمیدانم چکارش کنم
اما تمام دلم فرو میریزد وقتی اینگونه کودک وار از من خواسته ای دارد .
میگویم اول صبح من چون اول صبحم با اول صبح سایر انسان ها فرق میکند.
برایش از خوابم میگویم :
- خواب دیدم دارم میرم ترکیه
+ تنها ؟
- خب آره
+ خیلی جدی میگوید نه
- من در حالی که هیجاناتم غلیان کرده و میخواهم مثل سابق برای حقوقم جر و بحث کنم . اما این بار جلوی خودم را می گیرم با خنده میگویم من دیگه ۳۲ سالمه
+ باهمان ژست کنترل گرانه همیشگیش می گوید :
صد سالتم بشه بچه ی منی
+هرجا میخوایی بری برو ولی خارج از کشور نه
- گفتم یعنی من تو خوابمم اجازه ندارم یه توک پا برم و بیام
+ میخندد و میگوید خب تو خوابتم با هم بریم بیشتر خوش میگذره که
میخندم و مکالمه خواب را میبندم نمیخواهم بیشتر از این حرصی بشوم
مکالمه ادامه پیدا می کند .
لحنش به سرعت تغییر میکند همان لحن دختر بچه ی تخس دلربا را میگیرد .
+ راستی فلانیا و فلانیا دارن برای روز پدر میان مشهد
میشه با رئیست حرف بزنی یه روز مرخصی بگیری خودت رو برسونی
خودم کارهام رو انجام می دم ولی تو باشی بهتره بیشتر خوش میگذره یه کاریش بکن تو روخدا
+ نمیدانم چکارش کنم
اما تمام دلم فرو میریزد وقتی اینگونه کودک وار از من خواسته ای دارد .
❤1
در عوالم خودم بودم در متروی همیشه شلوغ
ناگهان فریاد می کشد
+ نه همه باید برن یه دکتر چون ممکنه یکی دکتر آشنا داشته باشه الکی نامه بیاره
بر می گردم نگاهش می کنم .
بی اعتنا و با همان تن صدای بلند حرفش را ادامه می دهد ....
_ خانمی به او گفت :
+ خانم صداتون به اندازه کلفی تیزه حداقل ولومت رو بیار پایین کر شدیم .
_طلبکارانه نگاه میکند
قطار به ایستگاه وارد می شود و او بدون ذره ای تغییر در تن صدایش از قطار خارج می شود .
این نگاهِ اینجا ملک بابامه و هرجور بخوام حرف می زنم و رفتار می کنم دقیقا از کجا میاد .
(می دانم از کجا نشات می گیرد اما مجال سخن نیست.)
با هوووفی در مغزم سرکار می روم .
ناگهان فریاد می کشد
+ نه همه باید برن یه دکتر چون ممکنه یکی دکتر آشنا داشته باشه الکی نامه بیاره
بر می گردم نگاهش می کنم .
بی اعتنا و با همان تن صدای بلند حرفش را ادامه می دهد ....
_ خانمی به او گفت :
+ خانم صداتون به اندازه کلفی تیزه حداقل ولومت رو بیار پایین کر شدیم .
_طلبکارانه نگاه میکند
قطار به ایستگاه وارد می شود و او بدون ذره ای تغییر در تن صدایش از قطار خارج می شود .
این نگاهِ اینجا ملک بابامه و هرجور بخوام حرف می زنم و رفتار می کنم دقیقا از کجا میاد .
(می دانم از کجا نشات می گیرد اما مجال سخن نیست.)
با هوووفی در مغزم سرکار می روم .
❤1👍1
چند روزی است درگیر خانه تکانی خزعبلات خاک خورده دل و روحم هستم . می کاوم مثل کسی که جای جای زمین را می کند و زیر رو میکند تا گنج بیابد. اما من بدنبال گنج نیستم .
من بدنبال خویشم . مدتهاست که از خویش رها شدم و درگیر کارهایی غیر از خودم هستم .
از سطحیاتم شروع کردم از کارهای ساده مثلا شانه کردن هر روز و بافتن موهایم ، مثلا به جای دراز کشیدن ، نشسته کارهایم را انجام می دهم.
امروز آرتایم را چیتان پیتان کردم و به صبحانه دعوتش کردم .
ناگهان تلفنم زنگ خورد و باید به سرکار می رفتم .
می خواهم دیگر غر نزنم برای هیچ چیز .
سخت است می دانم اما باید برایم جا بیوفتد که غر رنجی به رنج هایم می افزاید و گنجی برایم ندارد .
پس با روی گشاده روزم را سپری می کنم.
من بدنبال خویشم . مدتهاست که از خویش رها شدم و درگیر کارهایی غیر از خودم هستم .
از سطحیاتم شروع کردم از کارهای ساده مثلا شانه کردن هر روز و بافتن موهایم ، مثلا به جای دراز کشیدن ، نشسته کارهایم را انجام می دهم.
امروز آرتایم را چیتان پیتان کردم و به صبحانه دعوتش کردم .
ناگهان تلفنم زنگ خورد و باید به سرکار می رفتم .
می خواهم دیگر غر نزنم برای هیچ چیز .
سخت است می دانم اما باید برایم جا بیوفتد که غر رنجی به رنج هایم می افزاید و گنجی برایم ندارد .
پس با روی گشاده روزم را سپری می کنم.
👏1
حالم خوب است . انگار زنجیر هایی که خود به پاهایم بسته ام کم کم دارد از پاهایم در می آید یا دست کم شل شده است .
به دنبال مفهوم صلحم در درون و جهان اطرافم
نمیدانم چقدر زایشش طول می کشد اما عمیقا پی او میگردم.
به دنبال مفهوم صلحم در درون و جهان اطرافم
نمیدانم چقدر زایشش طول می کشد اما عمیقا پی او میگردم.
👍1
امروز فقط گوش دادم
از صبح که بیدار شدم به صدای منحصر به فرد گربه هایمان ، به صدای باران که بر سقف پاسیو میکوبید ، بیرون که رفتم صدای باران در هیاهوی بیدار باش انسان ها و خیایان ها گم شد اما لطافتش همچنان باقی است به داستان های آدم ها گوش می دهم ، به کل کل هایشان ، به صدای خنده ها و لحن های منحصر به خودشان به روایت هایشان . جالب است هر کدام در دنیای شگفت انگیزی سیر می کردند .
از صبح که بیدار شدم به صدای منحصر به فرد گربه هایمان ، به صدای باران که بر سقف پاسیو میکوبید ، بیرون که رفتم صدای باران در هیاهوی بیدار باش انسان ها و خیایان ها گم شد اما لطافتش همچنان باقی است به داستان های آدم ها گوش می دهم ، به کل کل هایشان ، به صدای خنده ها و لحن های منحصر به خودشان به روایت هایشان . جالب است هر کدام در دنیای شگفت انگیزی سیر می کردند .
❤1
نمایش بی قواره ای که گاهی در بطنش کودکی بیش فعال لگد میکوفت .
سبکش از نظرم بهاره رهنمایی بود و باد آن را با خود میبرد .
دردهایش را فریاد زد و گریست . من نیز با گوشه ای از آن گریستم .
همچون روانشناسان و جامعه شناسان صرفا دانشگاه رفته بود که با نمایش مشارکتیش چفت و بست نداشت .
تنها شادیم این بود که توانستم بشکنم ترس تئاتر تکی رفتن را
#آرتادخت
#نونویس
#پنج شنبه۱۹بهمن۱۴۰۲
سبکش از نظرم بهاره رهنمایی بود و باد آن را با خود میبرد .
دردهایش را فریاد زد و گریست . من نیز با گوشه ای از آن گریستم .
همچون روانشناسان و جامعه شناسان صرفا دانشگاه رفته بود که با نمایش مشارکتیش چفت و بست نداشت .
تنها شادیم این بود که توانستم بشکنم ترس تئاتر تکی رفتن را
#آرتادخت
#نونویس
#پنج شنبه۱۹بهمن۱۴۰۲
👏1
همیشه از عطرش مست می شوم .
مرا می برد به باغچه خانه ی پدربزرگ دستچینشان می کرد و برایمان می آورد . عطرش با بوی آبگوشت عزیزجون پز قاطی می شد و با نان تافتون داغ می شد بهشت .
#آرتادخت
#نونویس
#پنجشنبه۲۶بهمن۱۴۰۲
مرا می برد به باغچه خانه ی پدربزرگ دستچینشان می کرد و برایمان می آورد . عطرش با بوی آبگوشت عزیزجون پز قاطی می شد و با نان تافتون داغ می شد بهشت .
#آرتادخت
#نونویس
#پنجشنبه۲۶بهمن۱۴۰۲
❤1
هفته اول درمان
اول بگویم هفته اول درمان به چه معناست؟
به هفته اول مداخلات درمانی در کودک اتیستیک (کودک خام)هفته اول درمان می گویند.
البته اسماً هفته اول نام دارد رسماً ممکن است ماهها طول بکشد تا از این هفته اول بگذریم و به درمان اصلی یعنی روش ABA برسیم.
میخواهم از بلاهایی که ممکن است در این هفته سرمان بیاید برایتان بگویم.
تمام جانتان از کشتی و کشمکش و بشین پاشو ها درد میکندانگار از ورزش بدنسازی سخت به خانه می آیید،بدن گوشت پاره می کند استخوان هایتان گز گز می کند، بندبند بدنتان از هم گسیخته می شود این تازه بخش جسمانی ماجراست. برویم سراغ بخش روانی ماجرا آنجا که تو خود خسته ای و شاید در pms باید لبخند بزنی، باید بشاش باشی، باید در مقابل نافرمانی ها ، داد و بی داد ها ، چنگ زدن ها و ...... (گوشه ای از مسائل رفتاری کودک اتیسم)
باید صبوری کنی و صبوری کنی و صبوری کنی.
#تجربه-نگاری
#سه-شنبه-۱۴۰۳/۰۵/۰۲
اول بگویم هفته اول درمان به چه معناست؟
به هفته اول مداخلات درمانی در کودک اتیستیک (کودک خام)هفته اول درمان می گویند.
البته اسماً هفته اول نام دارد رسماً ممکن است ماهها طول بکشد تا از این هفته اول بگذریم و به درمان اصلی یعنی روش ABA برسیم.
میخواهم از بلاهایی که ممکن است در این هفته سرمان بیاید برایتان بگویم.
تمام جانتان از کشتی و کشمکش و بشین پاشو ها درد میکندانگار از ورزش بدنسازی سخت به خانه می آیید،بدن گوشت پاره می کند استخوان هایتان گز گز می کند، بندبند بدنتان از هم گسیخته می شود این تازه بخش جسمانی ماجراست. برویم سراغ بخش روانی ماجرا آنجا که تو خود خسته ای و شاید در pms باید لبخند بزنی، باید بشاش باشی، باید در مقابل نافرمانی ها ، داد و بی داد ها ، چنگ زدن ها و ...... (گوشه ای از مسائل رفتاری کودک اتیسم)
باید صبوری کنی و صبوری کنی و صبوری کنی.
#تجربه-نگاری
#سه-شنبه-۱۴۰۳/۰۵/۰۲
❤2
+مادر:گفتبله؟؟
-من:آره!
+مادر:بیاببینمپدرسوختهصداتوبشنوم.
-من:لبخندمیزنمویادکودکیکیازدوستانم
میوفتموتویدلممیگمصبرکنجاهایخوب
خوبشموندههنوز.😁😂
-من:آره!
+مادر:بیاببینمپدرسوختهصداتوبشنوم.
-من:لبخندمیزنمویادکودکیکیازدوستانم
میوفتموتویدلممیگمصبرکنجاهایخوب
خوبشموندههنوز.😁😂
❤1😁1
+ مینایپدرسگنمیخوامانجامبدم.
باخندهبرایمتعریفمیکند(مربیکودکاتیستیک) کهبچمنخوادآیتمشرواجراکنهاینجملهروبهممیگه.
ازمسئولفنیتامسئولپروندهکودکهمهمیخندن. نهبرایفحشآبدارشبلکهبرایاینکهکودکیکه روزیهیچکلامینداشت،درکوشناختشصفر بوده،امروزمی داندکارکردفحشچیست وآنرادرجایمناسببااحساسمناسبوباتماس چشمیتحویلمربیمیدهد.
پن:همینکودکگاهگاهیدروسطاجرای آیتمهاشمداحمیشهوعلمدارنیامدمیخواند.😂
باخندهبرایمتعریفمیکند(مربیکودکاتیستیک) کهبچمنخوادآیتمشرواجراکنهاینجملهروبهممیگه.
ازمسئولفنیتامسئولپروندهکودکهمهمیخندن. نهبرایفحشآبدارشبلکهبرایاینکهکودکیکه روزیهیچکلامینداشت،درکوشناختشصفر بوده،امروزمی داندکارکردفحشچیست وآنرادرجایمناسببااحساسمناسبوباتماس چشمیتحویلمربیمیدهد.
پن:همینکودکگاهگاهیدروسطاجرای آیتمهاشمداحمیشهوعلمدارنیامدمیخواند.😂
😁1🤣1
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی
و بعد گل میدهی ، نو می شوی
شعرش درذهنم آمد
برایمتداعیهایبسیارداشت
خزانوزمستانهایمختلفیکهپشتسرگذاشتم.فصلهاییکهبعضیشانسهماهنبودندوماهها مهمان خانهدلمبودند. اماهیچکدامماندگارنبودند.زندگییعنیهمین
گاهی پاییزت سرمیرسد
قدریزمستانیوبعد
گلمیدهینومیشوی
پن: البتهکهبههمینراحتیهاهمنیستکهفکر میکنیم.🫠
#سهشنبه۸مرداد۱۴۰۳
و بعد گل میدهی ، نو می شوی
شعرش درذهنم آمد
برایمتداعیهایبسیارداشت
خزانوزمستانهایمختلفیکهپشتسرگذاشتم.فصلهاییکهبعضیشانسهماهنبودندوماهها مهمان خانهدلمبودند. اماهیچکدامماندگارنبودند.زندگییعنیهمین
گاهی پاییزت سرمیرسد
قدریزمستانیوبعد
گلمیدهینومیشوی
پن: البتهکهبههمینراحتیهاهمنیستکهفکر میکنیم.🫠
#سهشنبه۸مرداد۱۴۰۳
امروز کمد تکانی داشتم
یک لحظه به رنگها نگاه کردم.
کمد منه؟
اینا لباسهای منه؟
به کیسهی لباس های دور ریختنی نگاه کردم بیشترشان مشکی بود.
جسارت رنگی پوش شدن را تو به من دادی.
من سرتاپا مشکی پوش بودم.
عزادار چیزهای بسیار اما تو مرا از غم در آوردی و رخت رنگی به تن خستهام پوشاندی و دنیا را برایم رنگی کردی.
یک لحظه به رنگها نگاه کردم.
کمد منه؟
اینا لباسهای منه؟
به کیسهی لباس های دور ریختنی نگاه کردم بیشترشان مشکی بود.
جسارت رنگی پوش شدن را تو به من دادی.
من سرتاپا مشکی پوش بودم.
عزادار چیزهای بسیار اما تو مرا از غم در آوردی و رخت رنگی به تن خستهام پوشاندی و دنیا را برایم رنگی کردی.
❤🔥1🔥1