تواوج علاقه ام رهات كردم...
نه براى اينكه نشد
براى اينكه نخواستى
هرجى بيشتر بهت عشق دادم،
فقط توشكستن قلبم بيشتر سوپرايزم كردى
آره عزيزم تومنواز عشقى كه بهت داشتم خشك و يشيمون كردى...
نه براى اينكه نشد
براى اينكه نخواستى
هرجى بيشتر بهت عشق دادم،
فقط توشكستن قلبم بيشتر سوپرايزم كردى
آره عزيزم تومنواز عشقى كه بهت داشتم خشك و يشيمون كردى...
- You never ask for help
Maybe I don’t need it
- or nobody ever came when you did.
Maybe I don’t need it
- or nobody ever came when you did.
Real flex! :آرامشه، جمع دخترونهست، ورزش کردنه، چیزای جدید تجربه کردنه، کمک کردن به دیگرانه، مهربون بودنه، کتاب خوندنه،وفادار بودنه و ارزش خودتو دونستنه. 🩷✨
من يه مهر ماهى ام
بعد از مسواك شام ميخورم!
بعد ازقهوه ميخوابم!
بعداز گريه مير قصم
بعد از خنده گريه ميكنم!
خلاصه با من ازْ تعادل حرف نزن
بعد از مسواك شام ميخورم!
بعد ازقهوه ميخوابم!
بعداز گريه مير قصم
بعد از خنده گريه ميكنم!
خلاصه با من ازْ تعادل حرف نزن
رفيقم از دست دوست پسرش
روانى شده بود منم توصيه كردم كات كن امروز استورى گذاشته
کورشه ح...م زاده ايى نميتونه مارو از
هم جدا كنه
روانى شده بود منم توصيه كردم كات كن امروز استورى گذاشته
کورشه ح...م زاده ايى نميتونه مارو از
هم جدا كنه
💔7
بزرگی بهم گفت؛
تو وارد زندگی بعضى آدما ميشى تا عشقى رو بهشون نشون بدى كه هيچ وقت تجربه نكرده بودن...
بعد خودشون بهت نشون ميدن چرا
هیچ وقت لياقتشو نداشتن...
تو وارد زندگی بعضى آدما ميشى تا عشقى رو بهشون نشون بدى كه هيچ وقت تجربه نكرده بودن...
بعد خودشون بهت نشون ميدن چرا
هیچ وقت لياقتشو نداشتن...
🔥3
عاشقترین آدمی بود که تا به حال دیده بودم. نمیدانم بهترین بود یا نه، اما اگر از من بپرسند عاشقترین کسی که در زندگیات دیدی چه کسی بود، بیتردید میتوانم بگویم او بود.
بین ما «نشدن» زیاد بود؛ «نخواستن» زیاد بود و فاصلههایی که هر بار بیشتر از قبل، میانمان جا میگرفت. با این حال، من او را در قلبم باور کرده بودم؛ آنقدر عمیق و محکم که اگر کسی از او برایم چیزی میگفت، حتی اگر با چشم خودم میدیدم، باز هم دلم نمیخواست باورش کنم.
بین من و او ناامیدی بود، گلایه بود، ناراحتی بود و حرفهای ناگفتهای که هیچوقت فرصت شنیده شدن پیدا نکردند. بارها به این فکر کردم که هر کاری از دستم برمیآید برای این جدایی و این فاصله انجام بدهم؛ شاید دردِ هر دوی ما کمتر شود، شاید زخمهای هر دوی ما درمان شود، شاید بالاخره بتوانیم از چیزی که اینهمه درد داشت، عبور کنیم. اما راهی نبود.
ضربالمثلی هست که میگوید: «من درمانِ دردم، باعث و بانیِ دردم است.»
اگر سالها پیش این جمله را میشنیدم، شاید نیشخندی میزدم و از کنارش میگذشتم. نمیدانستم روزگار گاهی آدمی را درست مقابل همان حرفهایی مینشاند که روزی باورشان نداشت؛ تا جایی که دیگر فقط میتوانی به گذشته نگاه کنی و با خودت بگویی:
روزگار، چهها که با آدم نمیکند…
بین ما «نشدن» زیاد بود؛ «نخواستن» زیاد بود و فاصلههایی که هر بار بیشتر از قبل، میانمان جا میگرفت. با این حال، من او را در قلبم باور کرده بودم؛ آنقدر عمیق و محکم که اگر کسی از او برایم چیزی میگفت، حتی اگر با چشم خودم میدیدم، باز هم دلم نمیخواست باورش کنم.
بین من و او ناامیدی بود، گلایه بود، ناراحتی بود و حرفهای ناگفتهای که هیچوقت فرصت شنیده شدن پیدا نکردند. بارها به این فکر کردم که هر کاری از دستم برمیآید برای این جدایی و این فاصله انجام بدهم؛ شاید دردِ هر دوی ما کمتر شود، شاید زخمهای هر دوی ما درمان شود، شاید بالاخره بتوانیم از چیزی که اینهمه درد داشت، عبور کنیم. اما راهی نبود.
ضربالمثلی هست که میگوید: «من درمانِ دردم، باعث و بانیِ دردم است.»
اگر سالها پیش این جمله را میشنیدم، شاید نیشخندی میزدم و از کنارش میگذشتم. نمیدانستم روزگار گاهی آدمی را درست مقابل همان حرفهایی مینشاند که روزی باورشان نداشت؛ تا جایی که دیگر فقط میتوانی به گذشته نگاه کنی و با خودت بگویی:
روزگار، چهها که با آدم نمیکند…