This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✨ اگه این جمله رو لمس کردی، همین الان ذخیرهش کن… شاید یه روزی دوباره بهش نیاز داشتی.
ما بزرگ نمیشویم با عدد سن،
ما بزرگ میشویم با زخمهایی که بیصدا جنگیدیم
و نبردهایی که فقط خودمان خبر داریم…
☔️ @AlightRain
ما بزرگ نمیشویم با عدد سن،
ما بزرگ میشویم با زخمهایی که بیصدا جنگیدیم
و نبردهایی که فقط خودمان خبر داریم…
☔️ @AlightRain
بعضی روزها
آدم دلش یک معجزه می خواهد،
معجزهای شبیه به باران
معجزهای شبیه به یک خیابان
که از آنسویش یک نفر بیاید
و هوای خوب خیابان را به خانه ات بیاورد.
یا بگذارید اینطور بگویم؛
بعضی روزها
آدم دلش یک نفر را می خواهد
که از آنسوی خیابان با باران بیاید،
با باران بنشیند و چکه چکه حال تو را خوب کند...
☔️ @AlightRain
آدم دلش یک معجزه می خواهد،
معجزهای شبیه به باران
معجزهای شبیه به یک خیابان
که از آنسویش یک نفر بیاید
و هوای خوب خیابان را به خانه ات بیاورد.
یا بگذارید اینطور بگویم؛
بعضی روزها
آدم دلش یک نفر را می خواهد
که از آنسوی خیابان با باران بیاید،
با باران بنشیند و چکه چکه حال تو را خوب کند...
☔️ @AlightRain
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍂غمی نیست
پاییز است!
جای
برگ افتاده را
برگ میگیرد
جای
فصل زرد را
فصل سبز
تنها میماند
درخت و
قصهی آمدن و رفتنها ...🍁
☔️ @AlightRain
پاییز است!
جای
برگ افتاده را
برگ میگیرد
جای
فصل زرد را
فصل سبز
تنها میماند
درخت و
قصهی آمدن و رفتنها ...🍁
☔️ @AlightRain
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍂❤️🩹
من از خیلی چیز ها می ترسیدم :
از مادیان سپید پدر بزرگ
از مدیر مدرسه
از قیافه عبوس شنبه
چقدر از شنبه ها بیزار بودم
خوشبختی من از صبح پنجشنبه
آغاز می شد
عصر پنجشنبه تکه ای از بهشت بود
شب که می شد در دور ترین خواب هایم
طعم صبح جمعه را می چشیدم✨
☔️ @AlightRain
من از خیلی چیز ها می ترسیدم :
از مادیان سپید پدر بزرگ
از مدیر مدرسه
از قیافه عبوس شنبه
چقدر از شنبه ها بیزار بودم
خوشبختی من از صبح پنجشنبه
آغاز می شد
عصر پنجشنبه تکه ای از بهشت بود
شب که می شد در دور ترین خواب هایم
طعم صبح جمعه را می چشیدم✨
☔️ @AlightRain
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفت: پس زمان همه چیز را درست میکند
گفتم: زمان چیزی را درست نمیکند؛
تو بزرگ میشوی و مسائلِ جدید را ناخودآگاه جایگزینِ مسائلِ قدیمی میکنی.
طوری که ناگهان همهی آن دردهای پیشین برایت بی مفهوم و کوچک میشوند؛
با خودت میگویی چقدر غصهی چیزهای الکی را خوردم.
چقدر همه چیز را برای خودم سخت کردم،
در حالی که اینطور نیست؛
هرچیزی در هر زمانی، اگر قلبت را بخراشد واقعیست...
گفتم: زمان چیزی را درست نمیکند؛
تو بزرگ میشوی و مسائلِ جدید را ناخودآگاه جایگزینِ مسائلِ قدیمی میکنی.
طوری که ناگهان همهی آن دردهای پیشین برایت بی مفهوم و کوچک میشوند؛
با خودت میگویی چقدر غصهی چیزهای الکی را خوردم.
چقدر همه چیز را برای خودم سخت کردم،
در حالی که اینطور نیست؛
هرچیزی در هر زمانی، اگر قلبت را بخراشد واقعیست...
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جهان نخواهم و عصیان
و هیچگونه هیاهو
چنانکه خستهی دنیا
و در گریزم از انسان
و در امید رهایی...
و بیخیالِ جماعت...
خودم برای خودم بس
همین که دور بمانم
ز شور و خشم و هیاهو
همین برای خودم بس،
که در عبور بمانم...
☔️ @AlightRain
و هیچگونه هیاهو
چنانکه خستهی دنیا
و در گریزم از انسان
و در امید رهایی...
و بیخیالِ جماعت...
خودم برای خودم بس
همین که دور بمانم
ز شور و خشم و هیاهو
همین برای خودم بس،
که در عبور بمانم...
☔️ @AlightRain
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از دور به خودم نگاه کردم، و چقدر به خودم حق دادم،
که خسته و بی طاقت و غمگین باشم…
من چه خوب تا به امروز ادامه داده بودم،
و چه خوب تا اینجای مسیر را دوام آورده بودم.
و چه خوب حفظ ظاهر كرده بودم مقابل آدم ها.
و حالا حق داشتم، حتی اگر تمام مسیر را بازمیگشتم،
با این امید که فقط به شانه های کسی تکیه کنم،
و حس کنم که دیگر هیچ چیز جهان و آدم ها به من مربوط نیست.
من خسته بودم، از اینکه همیشه خودم حواسم به همه چیز بود.
و همیشه، خودم باید خودم را نجات میدادم.
گاهی دلت میخواهد کسی از راه برسد و خستگی و تلاش های فراتر از تحمل تو را درک کند و تو را نجات بدهد.
کسی که نگوید رو پای خودت بایست.
نگوید تحت هر شرایطی ادامه بده.
بگوید من حواسم به همه چیز هست،
تو خسته ای،
نگران هیچ چیز نباش،
و آرام بخواب…🍃
☔️ @AlightRain
که خسته و بی طاقت و غمگین باشم…
من چه خوب تا به امروز ادامه داده بودم،
و چه خوب تا اینجای مسیر را دوام آورده بودم.
و چه خوب حفظ ظاهر كرده بودم مقابل آدم ها.
و حالا حق داشتم، حتی اگر تمام مسیر را بازمیگشتم،
با این امید که فقط به شانه های کسی تکیه کنم،
و حس کنم که دیگر هیچ چیز جهان و آدم ها به من مربوط نیست.
من خسته بودم، از اینکه همیشه خودم حواسم به همه چیز بود.
و همیشه، خودم باید خودم را نجات میدادم.
گاهی دلت میخواهد کسی از راه برسد و خستگی و تلاش های فراتر از تحمل تو را درک کند و تو را نجات بدهد.
کسی که نگوید رو پای خودت بایست.
نگوید تحت هر شرایطی ادامه بده.
بگوید من حواسم به همه چیز هست،
تو خسته ای،
نگران هیچ چیز نباش،
و آرام بخواب…🍃
☔️ @AlightRain
😢1