✨
اگه ۱۰۰ تا مورچهی قرمز رو با ۱۰۰ تا مورچهی سیاه بندازی تو یه شیشه ، هیچ کاری باهم ندارن تا وقتی که شیشه رو تکون بدی!
اونموقع شروع میکنن به کشتن همدیگه! قرمزها فکر میکنن سیاهها دشمنن و سیاهها هم فکر میکنن قرمزها دشمنن! اما دشمن واقعی اونا تویی که شیشه رو تکون دادی.
تو دنیای ماهم همین اتفاق میفته! دوستیها، رابطهها و حتی زندگیهای زیادی فقط بخاطر حرفهای اطرافیان خراب شده. قبل از اینکه به جون هم بیفتیم
باید از خودمون بپرسیم
کی داره شیشه رو تکون میده.
بیشتر مراقب زندگیمون باشیم...
🍏🍎🍃
اگه ۱۰۰ تا مورچهی قرمز رو با ۱۰۰ تا مورچهی سیاه بندازی تو یه شیشه ، هیچ کاری باهم ندارن تا وقتی که شیشه رو تکون بدی!
اونموقع شروع میکنن به کشتن همدیگه! قرمزها فکر میکنن سیاهها دشمنن و سیاهها هم فکر میکنن قرمزها دشمنن! اما دشمن واقعی اونا تویی که شیشه رو تکون دادی.
تو دنیای ماهم همین اتفاق میفته! دوستیها، رابطهها و حتی زندگیهای زیادی فقط بخاطر حرفهای اطرافیان خراب شده. قبل از اینکه به جون هم بیفتیم
باید از خودمون بپرسیم
کی داره شیشه رو تکون میده.
بیشتر مراقب زندگیمون باشیم...
🍏🍎🍃
○
در حلقه یِ اسرارِ ازل،
نورِ علی بس
در مردمکِ چشمِ فلک؛
نور علی بس
بر تارکِ هستی؛ غزل و
شورِ علی بس
بر هر دو جهان زورقِ
دریایِ علی بس
هم ساقی و هم ساغر و
هم مِی؛
بخدا؛ مهرِ علی بس
شوری به دلِ عالم و آدم
بخدا عشقِ علی بس ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
در حلقه یِ اسرارِ ازل،
نورِ علی بس
در مردمکِ چشمِ فلک؛
نور علی بس
بر تارکِ هستی؛ غزل و
شورِ علی بس
بر هر دو جهان زورقِ
دریایِ علی بس
هم ساقی و هم ساغر و
هم مِی؛
بخدا؛ مهرِ علی بس
شوری به دلِ عالم و آدم
بخدا عشقِ علی بس ...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
Audio
📕
#داستان_کوتاه
عنوان: چهل حکایت از گلستان سعدی
نویسنده: سعدی شیرازی
با دکلمۀ: خسرو شکیبایی
#داستان_صوتی
🍏🍎🍃
#داستان_کوتاه
عنوان: چهل حکایت از گلستان سعدی
نویسنده: سعدی شیرازی
با دکلمۀ: خسرو شکیبایی
#داستان_صوتی
🍏🍎🍃
✨
عزم آن دارم
که امشب نیم مست
پای کوبان
کوزه ی دردی به دست
سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک
ساعت
ببازم
هر چه هست
✍#عطار_نیشابوری
🍏🍎🍃
عزم آن دارم
که امشب نیم مست
پای کوبان
کوزه ی دردی به دست
سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک
ساعت
ببازم
هر چه هست
✍#عطار_نیشابوری
🍏🍎🍃
✨
خوشتر از دوران عشق ایام نیست.
بامداد عاشقان را شام نیست.
مطربان رفتند و صوفی در سماع.
عشق را آغاز هست انجام نیست...
✍#حضرت_سعدی
🍏🍎🍃
خوشتر از دوران عشق ایام نیست.
بامداد عاشقان را شام نیست.
مطربان رفتند و صوفی در سماع.
عشق را آغاز هست انجام نیست...
✍#حضرت_سعدی
🍏🍎🍃
✨
عشق معشوق را رهاتر و رهاتر خواهد كرد.
عشق بال میبخشد و آسمان پهناور را
به روی معشوق میگشايد.
عشق نمیتواند زندان بسازد.
امّا اين خاصيت عشق، زمانی متجلی
میشود كه دوست داشتن،
توام با آگاهی باشد.
همه سعی میكنند
فرد محبوب خود را به تصاحب درآورند،
امّا اين ديگر عشق نيست.
در حقيقت، وقتی شخصی را به تصاحب
در میآوريد، نفرت میورزيد،
نابود میكنيد، میكُشيد و يك قاتل
میشويد!
عشق بايد رهايی ببخشد.....
✍🏼#اشو
🍏🍎🍃
عشق معشوق را رهاتر و رهاتر خواهد كرد.
عشق بال میبخشد و آسمان پهناور را
به روی معشوق میگشايد.
عشق نمیتواند زندان بسازد.
امّا اين خاصيت عشق، زمانی متجلی
میشود كه دوست داشتن،
توام با آگاهی باشد.
همه سعی میكنند
فرد محبوب خود را به تصاحب درآورند،
امّا اين ديگر عشق نيست.
در حقيقت، وقتی شخصی را به تصاحب
در میآوريد، نفرت میورزيد،
نابود میكنيد، میكُشيد و يك قاتل
میشويد!
عشق بايد رهايی ببخشد.....
✍🏼#اشو
🍏🍎🍃
.✨
خوشا صحرای عشق و
وادی او
خوشا ایام وصل و شادی او
خوشا تاریکی شام جدایی
که بخشد صبح وصلش
روشنایی ...
✍#وحشی_بافقی
🍏🍎🍃
خوشا صحرای عشق و
وادی او
خوشا ایام وصل و شادی او
خوشا تاریکی شام جدایی
که بخشد صبح وصلش
روشنایی ...
✍#وحشی_بافقی
🍏🍎🍃
Waltz By The River
Eleni Karaindrou
🎼❤️🎼
نان را از من بگیر، اگر میخواهی
هوا را از من بگیر، اما
خندهات را نه...
نان را، هوا را
روشنی را، بهار را
از من بگیر
اما خندهات را هرگز!
تا چشم از دنیا نبندم
✍#پابلو_نرودا
🍏🍎🍃
نان را از من بگیر، اگر میخواهی
هوا را از من بگیر، اما
خندهات را نه...
نان را، هوا را
روشنی را، بهار را
از من بگیر
اما خندهات را هرگز!
تا چشم از دنیا نبندم
✍#پابلو_نرودا
🍏🍎🍃
عەتا ئەحمەد&سالار مەحمود(ئەم دونیا سەیرە)
mp3هەستی دڵ@hastidlll
🎶🤍🎶
🎼موسیقی زیبای کوردی
🎙عطا_احمد&سالار_محمود
🍏🍎🍃
🎼موسیقی زیبای کوردی
🎙عطا_احمد&سالار_محمود
🍏🍎🍃
✨
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
✍#استاد_شهریار
🍏🍎🍃
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
✍#استاد_شهریار
🍏🍎🍃
✨
من از خاک ام و بر خاک ام؛
زاده یِ بارانی بی فصل؛
باید پاهارا از آلودگی زدود
باید دست ها را؛ در تقدس خاک کاشت
و عاشقانه رویید
و در محراب آغوش هایِ خفته خاک را؛ سجده کرد و بر روحِ زخمی یِ متبرکِ قرن هایِ فسیل شده، نماز گذارد
بر هر آنچه که زاده می شود
بر هر آنچه می زید و بر هر آنچه که، هم بستر خاک می شود ؛
باید در دستانِ مطهرِ باد
تا تقدس جاودانه یِ قرن ها،
آمدن، بودن، رفتن در دایره دوار،
بر پرگار وجود، مکرر و مکرر، سبز شد،
و خاک را، پاس داشت؛
که از خاک ایم و بر خاک ایم و در آغوشِ گرمِ دانه هایِ خفته،
در خاک ایم.....
✍#فرح_فریماااا
به بهانه روز جهانی زمین💫🌳🌎🪵🐾
🍏🍎🍃
من از خاک ام و بر خاک ام؛
زاده یِ بارانی بی فصل؛
باید پاهارا از آلودگی زدود
باید دست ها را؛ در تقدس خاک کاشت
و عاشقانه رویید
و در محراب آغوش هایِ خفته خاک را؛ سجده کرد و بر روحِ زخمی یِ متبرکِ قرن هایِ فسیل شده، نماز گذارد
بر هر آنچه که زاده می شود
بر هر آنچه می زید و بر هر آنچه که، هم بستر خاک می شود ؛
باید در دستانِ مطهرِ باد
تا تقدس جاودانه یِ قرن ها،
آمدن، بودن، رفتن در دایره دوار،
بر پرگار وجود، مکرر و مکرر، سبز شد،
و خاک را، پاس داشت؛
که از خاک ایم و بر خاک ایم و در آغوشِ گرمِ دانه هایِ خفته،
در خاک ایم.....
✍#فرح_فریماااا
به بهانه روز جهانی زمین💫🌳🌎🪵🐾
🍏🍎🍃
✨
پس آنگاه زمین به سخن درآمد
و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش
و زمین به سخن درآمده با او چنین میگفت:
ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوانِ تو، و برگهای نازکِ ترّه که قاتقِ نان کنی.
انسان گفت: ــ چنین است.
پس زمین گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسیم و باد، و با جوشیدنِ چشمهها از سنگ،
و با ریزشِ آبشاران؛ و با فروغلتیدنِ بهمنان از کوه آنگاه که سخت بیخبرت مییافتم، و به کوسِ تُندر و ترقهی توفان.
انسان گفت: ــ میدانم میدانم، اما چگونه میتوانستم رازِ پیامت را دریابم؟
پس زمین با او، با انسان، چنین گفت:
ــ نه خود این سهل بود، که پیامگزاران نیز اندک نبودند.
تو میدانستی که منات به پرستندگی عاشقم… نیز نه به گونهی عاشقی بختیار، که زرخریدهوار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش.
که تو را چندان دوست میداشتم که چون دست بر من میگشودی تن و جانم به هزار نغمهی خوش جوابگوی تو میشد...
✍#احمد_شاملو
🍏🍎🍃
پس آنگاه زمین به سخن درآمد
و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش
و زمین به سخن درآمده با او چنین میگفت:
ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوانِ تو، و برگهای نازکِ ترّه که قاتقِ نان کنی.
انسان گفت: ــ چنین است.
پس زمین گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسیم و باد، و با جوشیدنِ چشمهها از سنگ،
و با ریزشِ آبشاران؛ و با فروغلتیدنِ بهمنان از کوه آنگاه که سخت بیخبرت مییافتم، و به کوسِ تُندر و ترقهی توفان.
انسان گفت: ــ میدانم میدانم، اما چگونه میتوانستم رازِ پیامت را دریابم؟
پس زمین با او، با انسان، چنین گفت:
ــ نه خود این سهل بود، که پیامگزاران نیز اندک نبودند.
تو میدانستی که منات به پرستندگی عاشقم… نیز نه به گونهی عاشقی بختیار، که زرخریدهوار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش.
که تو را چندان دوست میداشتم که چون دست بر من میگشودی تن و جانم به هزار نغمهی خوش جوابگوی تو میشد...
✍#احمد_شاملو
🍏🍎🍃