معمای عشق
734 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
.

در خور پروانه ام بزم جهان شمعی نداشت

سوختم از گرمی پرواز، بال خویش را

صائب_تبریزی
🍏🍎🍃
زنى به شهر کوچکی رفته بود تا آنجا زندگی کند.
کمی بعد، زن از سرویس‌دهی ضعیف داروخانه‌ی شهر به همسایه‌ی خود اعتراض کرد. او امیدوار بود همسایه‌اش به خاطر آشنایی با صاحب داروخانه، این انتقاد را به گوش او برساند. وقتی که این زن دوباره به داروخانه رفت، صاحب آنجا با لبخند و گشاده‌رویی با او احوالپرسی کرد و گفت که چقدر از دیدنش خوشحال است و اینکه امیدوار ست از شهر آنان خوشش آمده باشد و سريع داروها راطبق نسخه به او تحویل داد.

زن بلافاصله رفتار عجیب و باورنکردنی او را با دوستش در میان گذاشت. زن گفت: "فکر می‌کنم تو به او بابت سرویس‌دهی ضعیفش تذکر داده‌ای"
همسایه گفت: "نه. اگر ناراحت نمی‌شوی، به او گفتم که تو چقدر از عملکرد مثبت او راضی هستی و معتقدی که چقدر خوب می‌تواند تنها داروخانه‌ی این شهر را اداره کند. به او گفتم که داروخانه‌ی او بهترین داروخانه‌ای هست که تو تا به حال دیده‌ای."

زن همسایه می‌دانست که افراد به احترام، پاسخی مثبت می دهند. در حقیقت اگر با دیگران محترمانه رفتار کنید، تقریباً هر کاری که از دستشان بربیاید، برایتان انجام خواهند داد. این رفتار به آنها نشان می‌دهد که احساساتشان مهم، علایق‌شان محترم و نظراتشان با ارزش است.

#چگونه_فردی_بانفوذ_باشیم
#جان_سی_مکسول
#مهسار_مشتاق
🍏🍎🍃
دلتنڪَم
ڪَفتنی‌هایم همینقدر ڪوتاه‌اند ،
و همینقدر عمیق .. !


#جمال‌_ثریا
🍏🍎🍃
‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌
پنجه در افکنده ایم با دست هایمان
بجای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
بجای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی ست
نه تصاحب
و در راه خویش ایثار باید
نه انجام وظیفه

#احمدشاملو

🍏🍎🍃
آشغال فروش_آلبرتو موراویا
@jarasmusic
داستان‌کوتاه‌: «آشغال فروش»
نویسنده: #آلبرتو_موراویا
ترجمه: #اعظم_رسولی
گوینده: #اميد_زندگانی
زمان: ۱۹ دقیقه

جمعه هفدهم بود ولی مهم نبود. لباس که پوشیدم پنجاه هزار لیره‌ای که به اتاویو بدهکار بودم و تمامش اسکناس پنج هزاری بود برداشتم و گذاشتم توی جیب شلوارم و از خانه خارج شدم. اون پنج هزار لیره سهم اتاویو بابت یک معامله‌ی جواهرات تقلبی بود که با هم انجام داده بودیم و من هم تازه با یک هفته تأخیر داشتم براش می‌بردم. همین طور که منتظر خط کمربندی تراموا بودم فکرم رفت به پولا و این که باید اون ها رو تحویل اتاویو می‌دادم. خیلی لجم گرفت. چون راستش بیشتر حق من بود. اون که ریسکی نکرده بود...



#آلبرتو_موراویا (۱۹۰۷-۱۹۹۰) داستان‌نویس، روزنامه‌نگار و یکی از نویسندگان برجسته قرن بیستم ایتالیاست.


۲۶ سپتامبر سالگرد وفات این نویسنده مشهور ایتالیایی است.

🍏🍎🍃
یادش گرامی
از زلزله و عشق خبر کس ندهد ،

آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای ...

"محمدرضا شفیعی کدکنی"

🍏🍎🍃
🍏

خیمه
بزن
به
قلب
من
صاحب این خانه تویی

#مولانا

🍏🍎🍃
من بودم و
دل بود و
کناری و
فراغی
این عشق کجا بود
که ناگه به میان جست؟!


#وحشی_بافقی

🍏🍎🍃
۰

درزندگی یک زن، هیچ چیز تحقیر آمیزتر از آن نیست که عشق خود را بی‌دریغ به مردی دهد که لیاقتش را ندارد ...

یک زن با شخصیت هرگز نه چنین اشتباهی را در مورد خود می‌بخشد و نه در موردی مردی که سزاوار آن عشق نبوده است. با این احوال چنین عشق پر التهابی نمی‌تواند به طور طبیعی جای خود را به بی تفاوتی و سردی دهد، این گونه احساسات زمانی که گداخته شد، همچنان می‌سوزاند، و فقط می‌تواند تغییر رنگ دهد و تبدیل به خاکستری از تحقیر و کینه شود.»

#اشتفان_تسوایک
📗: ماری استوارت
ترجمه: میترا معصومی

🍏🍎🍃
عمرمن در شب نشست و عشق من در مه شکست

قصه ام این است وجزاین نیست، تحریرش کنید



#حسین_منزوی

🍏🍎🍃
سلام و درود دوستان جان
صبح تان به خیر 💖🌷🌷
Autumn Leaves
Darya Dadvar
▪️Autumn Leaves
▪️Darya Dadvar

▪️برگهای پاییزی
و بازخوانی بخش‌هایی از ترانه‌ی
سلطان قلب‌ها

▪️دریا دادور
🍏🍎🍃
آنقدر دوستت دارم
و آنچنان دلتنگت هستم
كه جز این دو فعل،
اگر چیز ديگرى بگويم
بیهوده‌ست...

#ناظم_حكمت

🍏🍎🍃