معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 427
به مژده، جان به صبا داد شمع در نفسی
ز شمع روی تواَش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
#حافظ
ز شمع روی تواَش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
#حافظ
Gol Vajeh
Ebi
🎼❤️🎼
پکهای رفته یِ
سیگار را ، می شود
در بهت ابری ِ
فنجان خالی ِ قهوه؛
پشت باوری تلخ، از یاد برد
جا پای ِقدم های خیسِ
بارانی بدون چتر را ؛
در بغضِ خاطراتی غریب هرگز ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
پکهای رفته یِ
سیگار را ، می شود
در بهت ابری ِ
فنجان خالی ِ قهوه؛
پشت باوری تلخ، از یاد برد
جا پای ِقدم های خیسِ
بارانی بدون چتر را ؛
در بغضِ خاطراتی غریب هرگز ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
چه خطا هست، در اینکه برای چیدن یک دانه تمشک رسیده...
که در لا به لای شاخه های به هم تنیده جا خوش کرده است، آن همه تیغ را تحمل کنیم؟
✍#نادر_ابراهيمى چهل_نامه_کوتاه_به_همسرم
🍏🍎🍃
که در لا به لای شاخه های به هم تنیده جا خوش کرده است، آن همه تیغ را تحمل کنیم؟
✍#نادر_ابراهيمى چهل_نامه_کوتاه_به_همسرم
🍏🍎🍃
○
یک روز بعدازظهر، در کوره راه کوهستانی، به پیرمردی برخوردم. چروکیده بود، با موی سفید برفی ، لباس وصله وصله ، و پوتینهایی پر از سوراخ. به رسم چوپانی کرتی، عصایش را بر روی دوش انداخته بود. آهسته، از سنگی به سنگ دیگر، بالا می رفت. مرتب می ایستاد تا از روی تأمل به کوههای پیرامون ، جلگه ، و نوار دریا که آن دورها میان دیوارهای دره پدیدار بود، نگاهی بیندازد.
صدا زدم : " سلام ، پدربزرگ. تنهایی ، اینجا چه میکنی؟"
_ پسرم، دارم خداحافظی میکنم...
_ در این مکان خلوت؟ کسی را اینجا نمیبینم. با که خداحافظی میکنی؟
پیرمرد، از روی خشم ، سرش را حرکت داد. " کدام مکان خلوت؟ مگر کوهها و دریا را نمی بینی؟ پس خدا برای چه به ما چشم داد؟ مگر صدای پرندگان را بر بالای سرت نمیشنوی؟ پس خدا برای چه به ما گوش داد؟ اینجا را خلوت مینامی؟ اینها دوستان مناند. با هم حرف میزنیم. آنها را صدا میزنم و جوابم را میدهند. من چوپانم. عمرم را در مصاحبت آنها سرآوردهام . اما حالا زمان جدایی فرا رسیده است. غروب شده است."
_ ولی، پدربزرگ، هنوز اول بعدازظهر است. به غروب مانده است.
فکر کردم بر اثر پیری ، چشمانش کم نور شده است.
سرش را تکان داد و گفت : " میدانم که چه میگویم . دارم به تو میگویم که غروب است. غروب ...خداحافظ."
_ پدربزرگ ، تو حتی عزرائیل را قال میگذاری.
خندید و گفت: " از پیش این کار را کردهام. آری ، نگران مباش. همان کلک قدیمی را سوار کردهام. از راه نترسیدن از او. قالش گذاشته ام... خداحافظ. تو هم ، پسر خوبم ، او را قال بگذار تا دعای خیر من شامل حالت شود. "
✍ #نیکوس_کازانتزاکیس
📕 گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃
یک روز بعدازظهر، در کوره راه کوهستانی، به پیرمردی برخوردم. چروکیده بود، با موی سفید برفی ، لباس وصله وصله ، و پوتینهایی پر از سوراخ. به رسم چوپانی کرتی، عصایش را بر روی دوش انداخته بود. آهسته، از سنگی به سنگ دیگر، بالا می رفت. مرتب می ایستاد تا از روی تأمل به کوههای پیرامون ، جلگه ، و نوار دریا که آن دورها میان دیوارهای دره پدیدار بود، نگاهی بیندازد.
صدا زدم : " سلام ، پدربزرگ. تنهایی ، اینجا چه میکنی؟"
_ پسرم، دارم خداحافظی میکنم...
_ در این مکان خلوت؟ کسی را اینجا نمیبینم. با که خداحافظی میکنی؟
پیرمرد، از روی خشم ، سرش را حرکت داد. " کدام مکان خلوت؟ مگر کوهها و دریا را نمی بینی؟ پس خدا برای چه به ما چشم داد؟ مگر صدای پرندگان را بر بالای سرت نمیشنوی؟ پس خدا برای چه به ما گوش داد؟ اینجا را خلوت مینامی؟ اینها دوستان مناند. با هم حرف میزنیم. آنها را صدا میزنم و جوابم را میدهند. من چوپانم. عمرم را در مصاحبت آنها سرآوردهام . اما حالا زمان جدایی فرا رسیده است. غروب شده است."
_ ولی، پدربزرگ، هنوز اول بعدازظهر است. به غروب مانده است.
فکر کردم بر اثر پیری ، چشمانش کم نور شده است.
سرش را تکان داد و گفت : " میدانم که چه میگویم . دارم به تو میگویم که غروب است. غروب ...خداحافظ."
_ پدربزرگ ، تو حتی عزرائیل را قال میگذاری.
خندید و گفت: " از پیش این کار را کردهام. آری ، نگران مباش. همان کلک قدیمی را سوار کردهام. از راه نترسیدن از او. قالش گذاشته ام... خداحافظ. تو هم ، پسر خوبم ، او را قال بگذار تا دعای خیر من شامل حالت شود. "
✍ #نیکوس_کازانتزاکیس
📕 گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃
Biaban
Naser Masoudi
🎼❤️🎼
▫️استاد ناصر مسعودی
▫️آواز بیات ترک / گیلکی
▫️تار: زنده یاد فرهنگ شریف
▫️ضرب: جهانگیر ملک
▫️ شعر: تیمور گرگین
📝 متن آهنگ:
بیابان سر به سر تاریک و تاره
می لب تشنه می پا خونین جه خاره
فارسئن یار خانه ، خیلی سخته
ولی عاشق وأ ئه رایأ دَو اره
🍏🍎🍃
▫️استاد ناصر مسعودی
▫️آواز بیات ترک / گیلکی
▫️تار: زنده یاد فرهنگ شریف
▫️ضرب: جهانگیر ملک
▫️ شعر: تیمور گرگین
📝 متن آهنگ:
بیابان سر به سر تاریک و تاره
می لب تشنه می پا خونین جه خاره
فارسئن یار خانه ، خیلی سخته
ولی عاشق وأ ئه رایأ دَو اره
🍏🍎🍃
معمای عشق
باب اول - حکایت ۳۱ – حکایات گلستان سعدی
○
کلمات، تنها چیزی بودند که میتوانستند هم نجات بدهند و هم نابود کنند.
آنها میتوانستند جهانی بسازند یا آن را به آتش بکشند و این همان چیزی بود که انسانها را هم زیبا و هم خطرناک میکرد…
📕 #کتاب_دزد
✍ #مارکوس_زوساک
🍏🍎🍃
کلمات، تنها چیزی بودند که میتوانستند هم نجات بدهند و هم نابود کنند.
آنها میتوانستند جهانی بسازند یا آن را به آتش بکشند و این همان چیزی بود که انسانها را هم زیبا و هم خطرناک میکرد…
📕 #کتاب_دزد
✍ #مارکوس_زوساک
🍏🍎🍃
هایده - امیدم را مگیر از من خدایا
@bandari_music
🎼❤️🎼
کدام پرنده یِ زخمی؛
در من بال و پر می زند؟
که قفسِ تنگِ سینه ام
از درد میبارد؛
کدامین کوچِ خسته؛
کدام پنجره یِ بسته؛
تو را... از من گرفته؟
که ابری ام؛ بارانی ام؛ ویران ام!
در کدامین؟
کوچه یِ بن بست؛
ردِ پاهایِ تو گم شد
که خیابان ها؛
همه دورند... مه آلود اند
تمامِ عابران خسته؛
همه ابری... همه کورند...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
کدام پرنده یِ زخمی؛
در من بال و پر می زند؟
که قفسِ تنگِ سینه ام
از درد میبارد؛
کدامین کوچِ خسته؛
کدام پنجره یِ بسته؛
تو را... از من گرفته؟
که ابری ام؛ بارانی ام؛ ویران ام!
در کدامین؟
کوچه یِ بن بست؛
ردِ پاهایِ تو گم شد
که خیابان ها؛
همه دورند... مه آلود اند
تمامِ عابران خسته؛
همه ابری... همه کورند...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃