○
دنیا همه را در هم میشکند !
ولی پس از آن خیلیها ،
جای شکستگیشان قویتر میشود ...
📕 وداع با اسلحه
✍🏻 #ارنست_همینگوی
🍏🍎🍃
دنیا همه را در هم میشکند !
ولی پس از آن خیلیها ،
جای شکستگیشان قویتر میشود ...
📕 وداع با اسلحه
✍🏻 #ارنست_همینگوی
🍏🍎🍃
غزلیات حافظ 427
@audiobo0ok
هر روز یک غزل از حافظ
---------------------------
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خویش پروا، نه
خِرد که قید مجانین عشق میفرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت، چه شد؟
هزار جان گرامی فدای جانانه
منِ رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
چه نقشها که برانگیختیم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زیبای او به جای سپند
به غیر خال سیاهش که دید به دانه؟
به مژده، جان به صبا داد شمع در نفسی
ز شمع روی تواَش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز
فتاد در سر حافظ هوای میخانه
🍏🍎🍃
---------------------------
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خویش پروا، نه
خِرد که قید مجانین عشق میفرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت، چه شد؟
هزار جان گرامی فدای جانانه
منِ رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
چه نقشها که برانگیختیم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زیبای او به جای سپند
به غیر خال سیاهش که دید به دانه؟
به مژده، جان به صبا داد شمع در نفسی
ز شمع روی تواَش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز
فتاد در سر حافظ هوای میخانه
🍏🍎🍃
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 427
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خویش پروا، نه
خِرد که قید مجانین عشق میفرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
#حافظ
مرا ز حال تو با حال خویش پروا، نه
خِرد که قید مجانین عشق میفرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
#حافظ
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 427
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت، چه شد؟
هزار جان گرامی فدای جانانه
منِ رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
#حافظ
هزار جان گرامی فدای جانانه
منِ رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
#حافظ
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 427
چه نقشها که برانگیختیم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زیبای او به جای سپند
به غیر خال سیاهش که دید به دانه؟
#حافظ
فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زیبای او به جای سپند
به غیر خال سیاهش که دید به دانه؟
#حافظ
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 427
به مژده، جان به صبا داد شمع در نفسی
ز شمع روی تواَش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
#حافظ
ز شمع روی تواَش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
#حافظ
Gol Vajeh
Ebi
🎼❤️🎼
پکهای رفته یِ
سیگار را ، می شود
در بهت ابری ِ
فنجان خالی ِ قهوه؛
پشت باوری تلخ، از یاد برد
جا پای ِقدم های خیسِ
بارانی بدون چتر را ؛
در بغضِ خاطراتی غریب هرگز ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
پکهای رفته یِ
سیگار را ، می شود
در بهت ابری ِ
فنجان خالی ِ قهوه؛
پشت باوری تلخ، از یاد برد
جا پای ِقدم های خیسِ
بارانی بدون چتر را ؛
در بغضِ خاطراتی غریب هرگز ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
چه خطا هست، در اینکه برای چیدن یک دانه تمشک رسیده...
که در لا به لای شاخه های به هم تنیده جا خوش کرده است، آن همه تیغ را تحمل کنیم؟
✍#نادر_ابراهيمى چهل_نامه_کوتاه_به_همسرم
🍏🍎🍃
که در لا به لای شاخه های به هم تنیده جا خوش کرده است، آن همه تیغ را تحمل کنیم؟
✍#نادر_ابراهيمى چهل_نامه_کوتاه_به_همسرم
🍏🍎🍃
○
یک روز بعدازظهر، در کوره راه کوهستانی، به پیرمردی برخوردم. چروکیده بود، با موی سفید برفی ، لباس وصله وصله ، و پوتینهایی پر از سوراخ. به رسم چوپانی کرتی، عصایش را بر روی دوش انداخته بود. آهسته، از سنگی به سنگ دیگر، بالا می رفت. مرتب می ایستاد تا از روی تأمل به کوههای پیرامون ، جلگه ، و نوار دریا که آن دورها میان دیوارهای دره پدیدار بود، نگاهی بیندازد.
صدا زدم : " سلام ، پدربزرگ. تنهایی ، اینجا چه میکنی؟"
_ پسرم، دارم خداحافظی میکنم...
_ در این مکان خلوت؟ کسی را اینجا نمیبینم. با که خداحافظی میکنی؟
پیرمرد، از روی خشم ، سرش را حرکت داد. " کدام مکان خلوت؟ مگر کوهها و دریا را نمی بینی؟ پس خدا برای چه به ما چشم داد؟ مگر صدای پرندگان را بر بالای سرت نمیشنوی؟ پس خدا برای چه به ما گوش داد؟ اینجا را خلوت مینامی؟ اینها دوستان مناند. با هم حرف میزنیم. آنها را صدا میزنم و جوابم را میدهند. من چوپانم. عمرم را در مصاحبت آنها سرآوردهام . اما حالا زمان جدایی فرا رسیده است. غروب شده است."
_ ولی، پدربزرگ، هنوز اول بعدازظهر است. به غروب مانده است.
فکر کردم بر اثر پیری ، چشمانش کم نور شده است.
سرش را تکان داد و گفت : " میدانم که چه میگویم . دارم به تو میگویم که غروب است. غروب ...خداحافظ."
_ پدربزرگ ، تو حتی عزرائیل را قال میگذاری.
خندید و گفت: " از پیش این کار را کردهام. آری ، نگران مباش. همان کلک قدیمی را سوار کردهام. از راه نترسیدن از او. قالش گذاشته ام... خداحافظ. تو هم ، پسر خوبم ، او را قال بگذار تا دعای خیر من شامل حالت شود. "
✍ #نیکوس_کازانتزاکیس
📕 گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃
یک روز بعدازظهر، در کوره راه کوهستانی، به پیرمردی برخوردم. چروکیده بود، با موی سفید برفی ، لباس وصله وصله ، و پوتینهایی پر از سوراخ. به رسم چوپانی کرتی، عصایش را بر روی دوش انداخته بود. آهسته، از سنگی به سنگ دیگر، بالا می رفت. مرتب می ایستاد تا از روی تأمل به کوههای پیرامون ، جلگه ، و نوار دریا که آن دورها میان دیوارهای دره پدیدار بود، نگاهی بیندازد.
صدا زدم : " سلام ، پدربزرگ. تنهایی ، اینجا چه میکنی؟"
_ پسرم، دارم خداحافظی میکنم...
_ در این مکان خلوت؟ کسی را اینجا نمیبینم. با که خداحافظی میکنی؟
پیرمرد، از روی خشم ، سرش را حرکت داد. " کدام مکان خلوت؟ مگر کوهها و دریا را نمی بینی؟ پس خدا برای چه به ما چشم داد؟ مگر صدای پرندگان را بر بالای سرت نمیشنوی؟ پس خدا برای چه به ما گوش داد؟ اینجا را خلوت مینامی؟ اینها دوستان مناند. با هم حرف میزنیم. آنها را صدا میزنم و جوابم را میدهند. من چوپانم. عمرم را در مصاحبت آنها سرآوردهام . اما حالا زمان جدایی فرا رسیده است. غروب شده است."
_ ولی، پدربزرگ، هنوز اول بعدازظهر است. به غروب مانده است.
فکر کردم بر اثر پیری ، چشمانش کم نور شده است.
سرش را تکان داد و گفت : " میدانم که چه میگویم . دارم به تو میگویم که غروب است. غروب ...خداحافظ."
_ پدربزرگ ، تو حتی عزرائیل را قال میگذاری.
خندید و گفت: " از پیش این کار را کردهام. آری ، نگران مباش. همان کلک قدیمی را سوار کردهام. از راه نترسیدن از او. قالش گذاشته ام... خداحافظ. تو هم ، پسر خوبم ، او را قال بگذار تا دعای خیر من شامل حالت شود. "
✍ #نیکوس_کازانتزاکیس
📕 گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃