معمای عشق
758 subscribers
15.5K photos
2.87K videos
2 files
308 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram


در کوچه های خالی ی مرداد
در پیِ ردِ قدم های تو می گردم؛

باده ی شهریور
افیون دستان ات کجاست؟
تاک تاکستان آغوش ات کو...؟

بگو در خَم کدامین؛
برگ تقویم... گم شدی؟
در سکوت و حسرتی نیلوفرانه!

که عقربه های
تا به تای ساعتِ
خُمخانه ی عشق؛ 

می گردند... به گردِ
شاپرک های خیال تو
مست و مدهوش و غریبانه...!


#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
قدم های شهریور به عشق و زندگی
🍏🍎🍃
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
غزلیات حافظ 426
@audiobo0ok
هر روز یک غزل از حافظ
------------------------

از خون دل نوشتم، نزدیک دوست نامه
«اِنّی رَأیتُ دَهراً، مِن هَجْرِکَ القیامه»

دارم من از فراقش، در دیده صد علامت
لَیسَت دُموعُ عَینی، هٰذا لَنا العلامه؟

هر چند کآزمودم، از وی نبود سودم
مَن جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّت به الندامه

پرسیدم از طبیبی، احوال دوست گفتا
«فی بُعدها عذابٌ، فی قُربها السلامه»

گفتم «ملامت آید، گر گِرد دوست گردم»
و اللهِ ما رَأینا، حُباً بِلا ملامه

حافظ چو طالب آمد، جامی به جان شیرین
حَتّیٰ یَذوقَ مِنهُ، کأساً مِن الکرامه

🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 426
از خون دل نوشتم، نزدیک دوست نامه
«اِنّی رَأیتُ دَهراً، مِن هَجْرِکَ القیامه»

دارم من از فراقش، در دیده صد علامت
لَیسَت دُموعُ عَینی، هٰذا لَنا العلامه؟

#حافظ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 426
هر چند کآزمودم، از وی نبود سودم
مَن جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّت به الندامه

پرسیدم از طبیبی، احوال دوست گفتا
«فی بُعدها عذابٌ، فی قُربها السلامه»

#حافظ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 426
گفتم «ملامت آید، گر گِرد دوست گردم»

و اللهِ ما رَأینا، حُباً بِلا ملامه

حافظ چو طالب آمد، جامی به جان شیرین

حَتّیٰ یَذوقَ مِنهُ، کأساً مِن الکرامه

#حافظ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمای عشق
🥀 Sticker


با پای شکسته ات راه برو
و هیچ نشانی از دستت
بر شانه‌ی هیچکس باقی مگذار.


#فئودور_داستایفسکی
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فَلَک
حسین علیزاده و گروه همخوانان
🎼❤️🎼

فَلَک را جُور بی‌اَندازه گشته است
جَهان را رَسم و آیین تازه گشته است

هَزار امروز هَم‌آواز زاغ است
گُل از بی‌رُونَقی‌ها خارِ باغ است

نَه خَندان غُنچه، نَه سَرو از غَم آزاد
نَه گُل خُرَّم ، نَه بُلبُل خاطِرَش شاد

غَم دیرینه گَر در سینه داری
چِه غَم گر باده ی دیرینه داری

دُو چیز اَندُه بَرَند از خاطِر تَنگ
نِی خُوش نَغمِه و مُرغِ خُوش‌آهنگ

فَلَک را عادَت دیرینه این است
که با آزادِگان دائم به کین است

میرزا نصیر اصفهانی ، قرن ۱۲
🎶آهنگساز : حسین علیزاده
🎼آلبوم: راز نو
🎙هم خوانان : محسن کرامتی ، افسانه رثایی ، هما نیکنام و علی صمدپور

🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حکایات گلستان سعدی
باب اول - حکایت ۲۸
📕📕

حکایات گلستان سعدی

🍏🍎🍃
📖


آدم‌هایی اندک وجود داشتند که می توانستم بی‌آنکه احساس دلزدگی کنم ، تا قیام قیامت با آنان زندگی کنم.
اما یک روز نور تابیدن گرفت ، آن روز  ، در کیفیسیا،  با مرد جوانی همسن و سال خودم دیدار کردم که او را دوست می داشتم و احترامش می نهادم. او در زمره آدمهای انگشت‌شماری بود که حضورشان را دلپذیرتر از غیبتشان می‌یافتم.
فوق العاده خوش‌سیما بود و این را می‌دانست. شاعر بزرگ غزلسرا بود و این را می دانست. شعری بلند و عالی سروده بود که بارها و بارها آن را می خواندم . از شیوه نظم ، گزینش واژه ، فضای شعری ، و هماهنگی جادویی آن لذتی سیری‌ناپذیر می بردم.
این شاعر از نژاد عقاب بود ؛ با اولین برهم زدن بال‌ها به اوج می رسید. بعدها که به نوشتن نثر نیز دست یازید ، دریافتم که به راستی عقاب بود .‌ زیرا هنگامی‌که دست از پرواز می‌کشید و می کوشید بر روی زمین راه برود ، به سنگینی و بی دست و پایی عقابی در حال راه رفتن می مانست. جایگاهش هوا بود. بال داشت ؛ ذهنی جامد و زمینی نداشت. او جاهای دور و تاریک را می‌دید .‌ با تصویر می اندیشید . برای او ، شکل‌های شاعرانه قضایای منطقی خلل ناپذیر بود. وقتی پایش در پوست گردوی استدلال می رفت و نمی‌توانست بیرون بیاید ، تصویری درخشان بر پهنه ذهنش می تابید ، والا از فرط خنده به خود می پیچید و از این راه گریز حاصل می کرد. اما وقاری شاهانه داشت.
وقتی او را می نگریستی که چگونه با خواندن اشعارش پنجره ها را به تپش می انداخت ، احوال شاعران دوره گرد یونان باستان به دستت می آمد، شاعرانی که مکلل به تاج‌های برگ مو یا بنفشه ، از کاخی به کاخ دیگر می رفتند و شنوندگان سرکش خویش را با شعر رام می ساختند . از همان لحظه ای که این مرد جوان را دیدم ، احساس کردم افتخار نژاد بشر بود.
در دم با هم دوست شدیم . آن‌چنان با هم متفاوت بودیم که دریافتیم به یکدیگر نیاز داریم و دوتایی انسان کامل می شویم. من خشن و کم حرف بودم . چنان ذهنم مالامال سؤال بود و درونم عرصه کشمکش‌های فلسفی ، که ظواهر مرا نمی فریفت؛ زیرا در ورای چهره زیبا جمجمه می دیدم. از ساده لوحی عاری بودم و اطمینانی به هیچ چیز نداشتم. شاهزاده به دنیا نیامده بودم ؛ در تلاش بودم که شاهزاده شوم. او شنگول و بلندپرواز و مطمئن به خویش بود. به جاودانگی اش ایمان داشت.  آسوده خاطر از اینکه شاهزاده به دنیا آمده است، نیازی نداشت برای شاهزاده شدن تلاش کند . آرزوی رسیدن به اوج را هم نداشت. از این بابت هم خیالش جمع بود. او از پیش به اوج رسیده بود .‌ گمان می کرد رودست ندارد. خودش را با هیچ‌یک از هنرمندان بزرگ دیگر،  اعم از زنده یا مرده قیاس نمی‌کرد. و همین ساده‌لوحی ، اعتماد به نفس و قدرتی عظیم به او می‌داد.

یک‌بار ماجرای زنبور ملکه را برایش نقل کردم که چگونه در روز عروسی‌اش پرواز می کند و فوجی از زنبوران نر سر به دنبال او می‌گذارند. یکی از آنان موفق می شود_داماد. با او جفت می‌شود و بقیه بر زمین می افتند و می میرند.
به او گفتم: " خواستگاران،  کام برگرفته می میرند. چون لذت شب زفاف را احساس می کنند، گویی همه یکی شده‌اند. "
اما دوستم غش‌غش خندید و گفت : " من نمی فهمم چه می‌گویی . داماد باید من باشم، من و نه کسی دیگر. "
با خنده پاسخ دادم : " روح " من " نامیده نمی شود، " ما " خوانده می شود. " و گفتار عارفی را به یادش آوردم : " گمان می کنم تاج بر سرم نهاده‌اند ، حال آنکه دیگران فاتح‌اند. "
بعدها که بهتر شناختمش ، به او گفتم : " آنجلوس،  بزرگترین فرق میان من و تو این است که تو تصور می کنی رستگاری را یافته ای و همین تصور نجاتت می دهد ؛ من گمان می کنم که رستگاری وجود ندارد و همین مایه نجاتم می شود. "

#نیکوس_کازانتزاکیس
📕# گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Audio

دلم گرفته است؛
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم که این ترنم موزون حُزن تا به ابد شنیده خواهد شد...

#سهراب_سپهری
🎤#احمد_رضا _احمدی
🍏🍎🍃
1