●
برای مردی که می توانست یک بلوط باشد ...
در مورد حسین پناهی بیشتر مردم قضاوتی همدلانه دارند. چیزی شبیه همان لحن مظلومانه صدایش یا معصومیتی که در چشم ها و چروک های صورت روستایی اش پنهان بود.
چطور یک نفر می توانست این همه مظلوم باشد و بعد بمیرد؟
طبع لطیفی داشت. بیشتر شبیه شعری از نیما بود.
آدمی که نام مادرش «ماه کنیز» باشد احتمالاً می تواند مثل حسین پناهی تبدیل به یک لطافت محض و رازآلود شود.
چیزی شبیه بوی کنُده بلوطی در زاگرس - زادگاهش- که در آتش می سوزد، یا مه جنگل های شمال.
در شناسنامه اش تولد او را ۱۳۳۵ در دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه در استان کهگیلویه و بویراحمد قید کرده بودند اما پس از مرگ و کالبدشکافی و آزمایش DNA مشخص شد چهارسال جوانتر بود. متولد ۱۳۳۹. پزشک های بیچاره چقدر تلاش کردند تا رازهای تو را کشف کنند؟
زیر آن پوست آفتاب سوخته، لای آن ابروهای پرپشت و در آن لبخندهای گُنگ دیگر چه پنهان داشتی که هیچوقت فاش مان نشد؟
نوشته اند که پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسهٔ آیتالله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگیاش بازگشت.
چند ماهی در کسوت روحانیت بود تا اینکه زنی برای پرسش مسئلهای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟
حسین با وجود اینکه میدانست روغن نجس است (روغن محلی معمولاً در تابستان از حرارت دادن کره به دست میآید و در هوای آزاد و با توجه به گرم بودن هوا در تابستان روغن همیشه به صورت مایع است)، ولی این را هم میدانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانوادهاش را باید تأمین کند، به زن گفت:
نه همان فضله و مقداری از اطراف آن را دربیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد.
بعد از این اتفاق بود که حسین علیرغم فشارهای اطرافیان نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند.
این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.
در تهران
بازیگری و نمایشنامه نویسی خواند
و سر از «محله بهداشت» در آورد.
وقتی نمایش «دو مرغابی در مه»
که خودش نوشت و کارگردانی کرد
از تلویزیون پخش شد ،
خیلی ها شیفته اش شدند.
کشور داشت پوست می انداخت.
دوران تلخ و سختی بود و
شاید در آن روزگار که همه در آرزوی
«بار دگر روزگار چون شکر آید» بودند مردم نیاز داشتند که
یک نفر با روحی کودکانه، اندامی ظریف و شکننده و طنزی که گرچه گزنده بود
اما تلخ نمی شد بیاید
و دل هایشان را فتح کند. فیلم بازی کند، تئاتر ببرد روی صحنه، شعر بگوید ...
بسیاری او را با شعرهایش می شناسند.
با کتاب های شعر لاغری که دهها بار تجدید چاپ شدند. هنوز هم آن صدای خش دار و زخمی اش یادمان مانده است وقتی که می خواند:
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم...
برای مردی که هیچکس آخرش نفهمید چرا این همه دوست داشت نقش آدم های پریشان احوال، سرگشته و دل زده از دنیا را بازی کند، مرگ در رختخواب کسالت بار بود انگار.
دخترش «آنا» ساعت ۱۰ شب شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۳ در خانهاش واقع در خیابان جهانآرا_جایی که به نظر تنها زندگی می کرد- پیکرش را پیدا کرد.
سه روز قبل تر با «سینا» پسرش تلفنی حرف زده بود. آخرین مکالمه...
پزشکی قانونی علت مرگ را «ایست قلبی» تشخیص داد اما هیچکس خبردار نشد که چرا قلب مردی که «بی آزاری» انگار آئین اش بود، باید «ایست» کند؟!
او را در سوق زادگاهش به خاک سپردند. خودش وصیت کرده بود کنار «ماه کنیز» او را در خاک بکارند.
شاید آنجا کنار بلوط ها، وقتی بختیاری ها آواز می خوانند دوباره جوانه بزند، سبز شود، سر از خاک بیرون بیاورد و با همان صدایش بخواند:
چه مهمانان بی دردسری هستند مُردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت...
روحت در آرامش حسین پناهی عزیز ...
مردی که می توانستی در قامت یک بلوط به دنیا بیایی، جوانه بزنی، تبر بخوری، ناله کنی، سایه ببخشی و ...
آرام آرام در خودت بسوزی،
خاکستر شوی
و باد با خاکستر تو
عاشق شود ...
شاعر شود ...
✍احسان محمدی
🍏🍎🍃
برای مردی که می توانست یک بلوط باشد ...
در مورد حسین پناهی بیشتر مردم قضاوتی همدلانه دارند. چیزی شبیه همان لحن مظلومانه صدایش یا معصومیتی که در چشم ها و چروک های صورت روستایی اش پنهان بود.
چطور یک نفر می توانست این همه مظلوم باشد و بعد بمیرد؟
طبع لطیفی داشت. بیشتر شبیه شعری از نیما بود.
آدمی که نام مادرش «ماه کنیز» باشد احتمالاً می تواند مثل حسین پناهی تبدیل به یک لطافت محض و رازآلود شود.
چیزی شبیه بوی کنُده بلوطی در زاگرس - زادگاهش- که در آتش می سوزد، یا مه جنگل های شمال.
در شناسنامه اش تولد او را ۱۳۳۵ در دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه در استان کهگیلویه و بویراحمد قید کرده بودند اما پس از مرگ و کالبدشکافی و آزمایش DNA مشخص شد چهارسال جوانتر بود. متولد ۱۳۳۹. پزشک های بیچاره چقدر تلاش کردند تا رازهای تو را کشف کنند؟
زیر آن پوست آفتاب سوخته، لای آن ابروهای پرپشت و در آن لبخندهای گُنگ دیگر چه پنهان داشتی که هیچوقت فاش مان نشد؟
نوشته اند که پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسهٔ آیتالله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگیاش بازگشت.
چند ماهی در کسوت روحانیت بود تا اینکه زنی برای پرسش مسئلهای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟
حسین با وجود اینکه میدانست روغن نجس است (روغن محلی معمولاً در تابستان از حرارت دادن کره به دست میآید و در هوای آزاد و با توجه به گرم بودن هوا در تابستان روغن همیشه به صورت مایع است)، ولی این را هم میدانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانوادهاش را باید تأمین کند، به زن گفت:
نه همان فضله و مقداری از اطراف آن را دربیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد.
بعد از این اتفاق بود که حسین علیرغم فشارهای اطرافیان نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند.
این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.
در تهران
بازیگری و نمایشنامه نویسی خواند
و سر از «محله بهداشت» در آورد.
وقتی نمایش «دو مرغابی در مه»
که خودش نوشت و کارگردانی کرد
از تلویزیون پخش شد ،
خیلی ها شیفته اش شدند.
کشور داشت پوست می انداخت.
دوران تلخ و سختی بود و
شاید در آن روزگار که همه در آرزوی
«بار دگر روزگار چون شکر آید» بودند مردم نیاز داشتند که
یک نفر با روحی کودکانه، اندامی ظریف و شکننده و طنزی که گرچه گزنده بود
اما تلخ نمی شد بیاید
و دل هایشان را فتح کند. فیلم بازی کند، تئاتر ببرد روی صحنه، شعر بگوید ...
بسیاری او را با شعرهایش می شناسند.
با کتاب های شعر لاغری که دهها بار تجدید چاپ شدند. هنوز هم آن صدای خش دار و زخمی اش یادمان مانده است وقتی که می خواند:
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم...
برای مردی که هیچکس آخرش نفهمید چرا این همه دوست داشت نقش آدم های پریشان احوال، سرگشته و دل زده از دنیا را بازی کند، مرگ در رختخواب کسالت بار بود انگار.
دخترش «آنا» ساعت ۱۰ شب شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۳ در خانهاش واقع در خیابان جهانآرا_جایی که به نظر تنها زندگی می کرد- پیکرش را پیدا کرد.
سه روز قبل تر با «سینا» پسرش تلفنی حرف زده بود. آخرین مکالمه...
پزشکی قانونی علت مرگ را «ایست قلبی» تشخیص داد اما هیچکس خبردار نشد که چرا قلب مردی که «بی آزاری» انگار آئین اش بود، باید «ایست» کند؟!
او را در سوق زادگاهش به خاک سپردند. خودش وصیت کرده بود کنار «ماه کنیز» او را در خاک بکارند.
شاید آنجا کنار بلوط ها، وقتی بختیاری ها آواز می خوانند دوباره جوانه بزند، سبز شود، سر از خاک بیرون بیاورد و با همان صدایش بخواند:
چه مهمانان بی دردسری هستند مُردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت...
روحت در آرامش حسین پناهی عزیز ...
مردی که می توانستی در قامت یک بلوط به دنیا بیایی، جوانه بزنی، تبر بخوری، ناله کنی، سایه ببخشی و ...
آرام آرام در خودت بسوزی،
خاکستر شوی
و باد با خاکستر تو
عاشق شود ...
شاعر شود ...
✍احسان محمدی
🍏🍎🍃
Telegram
attach 📎
👏1🕊1
معمای عشق
● برای مردی که می توانست یک بلوط باشد ... در مورد حسین پناهی بیشتر مردم قضاوتی همدلانه دارند. چیزی شبیه همان لحن مظلومانه صدایش یا معصومیتی که در چشم ها و چروک های صورت روستایی اش پنهان بود. چطور یک نفر می توانست این همه مظلوم باشد و بعد بمیرد؟ …
●
ما بدهكاريم
به كسانی كه صميمانه از ما پرسيدند:
«معذرت میخواهم، چندم مرداد است؟!»
و نگفتيم
چون كه مرداد
گورِ عشقِ
گلِ خونرنگِ
دل ما بوده است.
👤#حسین_پناهی
🍏🍎🍃
ما بدهكاريم
به كسانی كه صميمانه از ما پرسيدند:
«معذرت میخواهم، چندم مرداد است؟!»
و نگفتيم
چون كه مرداد
گورِ عشقِ
گلِ خونرنگِ
دل ما بوده است.
👤#حسین_پناهی
🍏🍎🍃
❤1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و نگفتيم...
بنده حسین پناهی،
شاعر دیوانهای ننوشته،
به نمایندگی از همه کسانی که تلیت تماته میخورند
و یا شبها سر بیشام به زمین میگذارند
و به کهکشانهای دور فکر میکنند
و در حسرت بیعدالتیها و بی فکریهای اجتماعی شبانهروز
دو بسته سیگار غلیظ تیرمیکشند
و ناشیانه به آیندهی فرهنگی بشر امیدوارند،
از همه کسانی که کامو را از کاموا تشخیص نمیدهند
[و] درآمدشان از کل بودجهی مصرفی سالانهی استان کهگیلویه و بویراحمد بالاتر است،
معذرت میخواهم.
✍ #حسین_پناهی_دژکوه
📖 #جهان_زیر_سیگاری_من_است
🍏🍎🍃
بنده حسین پناهی،
شاعر دیوانهای ننوشته،
به نمایندگی از همه کسانی که تلیت تماته میخورند
و یا شبها سر بیشام به زمین میگذارند
و به کهکشانهای دور فکر میکنند
و در حسرت بیعدالتیها و بی فکریهای اجتماعی شبانهروز
دو بسته سیگار غلیظ تیرمیکشند
و ناشیانه به آیندهی فرهنگی بشر امیدوارند،
از همه کسانی که کامو را از کاموا تشخیص نمیدهند
[و] درآمدشان از کل بودجهی مصرفی سالانهی استان کهگیلویه و بویراحمد بالاتر است،
معذرت میخواهم.
✍ #حسین_پناهی_دژکوه
📖 #جهان_زیر_سیگاری_من_است
🍏🍎🍃
👌2
●
در جهان همه چیز تغییر خواهد کرد غیر از حماقت نوع بشر و تا دنیا باقی است، از حماقت مردم استفاده خواهند نمود !
📕سینوهه_پزشک مخصوص فرعون
✍#میکا_والتری
🍏🍎🍃
در جهان همه چیز تغییر خواهد کرد غیر از حماقت نوع بشر و تا دنیا باقی است، از حماقت مردم استفاده خواهند نمود !
📕سینوهه_پزشک مخصوص فرعون
✍#میکا_والتری
🍏🍎🍃
👌2
معمای عشق
@naghmegi Telegram – پرویز پرستویی و حسین پناهی - سلام خداحافظ
●
حسین پناهی مدتی بود که رفته بود. و نبود که با ما نمایش بزرگ زندگی را با هم بخندیم و گریه کنیم. هنوز بودنش در آنجایی که باید باشد، در پستوی غبار گرفته ی ذهن درگیر روزمره گی و کار و نان... سینما ! هنوز با او، با شعرهایش، با آن لهجهی گرم و وحشی جنوباش، با زلال آیینهی چشمهایش... هنوز با نگاه و مرامش دمخورم.
وقتی از سوی «دارینوش» پیشنهاد شد که در کاستی با صدا و شعر حسین پناهی شعری از حسین را دکلمه کنم ـ برای آنکه بار دیگر با او حرف بزنم ـ پذیرفتم و شعر «سیاه» از مجموعهی «من و نازی» را خواندم.
«خُب آره که خیابونا و بارونا و مَیدونا و آسمونا ارث بابامه...»
آگاهانه به سمت و سوی گنبد نیلی شعرش رفتم. هم ذات را با او یکی کردم و هم لهجه و گویش و نفس را. شعر را خواندم و تا موسمی بیحد، گیج و گُم آن شدم. در لابهلای واژه واژهی آن در عالم خیال و زندگی میگشتم و میگردیدم، سرم گیج میخورد از آن همه طنازی کلام و چفت و بست و خیال و رؤیایِ شعرش... شعری از جنس خود حسین.
چقدر نزدیک بود با همهی انسانهایی که عاطفه را شرط اول زندگی میدانستند و چقدر دور از ریا و خودورزی عدهای ناشریف و ناارجمند که با نقاب، روز را شب میکنند و نه من و نه حسین نمیدانم و نمیدانستیم که چه کابوسهایی خفتشان را میگیرد.
✍ #پرویز_پرستویی
از کتاب 📖#خداحافظ_روزهای_اناری
#حسین_پناهی_دژکوه
🍏🍎🍃
حسین پناهی مدتی بود که رفته بود. و نبود که با ما نمایش بزرگ زندگی را با هم بخندیم و گریه کنیم. هنوز بودنش در آنجایی که باید باشد، در پستوی غبار گرفته ی ذهن درگیر روزمره گی و کار و نان... سینما ! هنوز با او، با شعرهایش، با آن لهجهی گرم و وحشی جنوباش، با زلال آیینهی چشمهایش... هنوز با نگاه و مرامش دمخورم.
وقتی از سوی «دارینوش» پیشنهاد شد که در کاستی با صدا و شعر حسین پناهی شعری از حسین را دکلمه کنم ـ برای آنکه بار دیگر با او حرف بزنم ـ پذیرفتم و شعر «سیاه» از مجموعهی «من و نازی» را خواندم.
«خُب آره که خیابونا و بارونا و مَیدونا و آسمونا ارث بابامه...»
آگاهانه به سمت و سوی گنبد نیلی شعرش رفتم. هم ذات را با او یکی کردم و هم لهجه و گویش و نفس را. شعر را خواندم و تا موسمی بیحد، گیج و گُم آن شدم. در لابهلای واژه واژهی آن در عالم خیال و زندگی میگشتم و میگردیدم، سرم گیج میخورد از آن همه طنازی کلام و چفت و بست و خیال و رؤیایِ شعرش... شعری از جنس خود حسین.
چقدر نزدیک بود با همهی انسانهایی که عاطفه را شرط اول زندگی میدانستند و چقدر دور از ریا و خودورزی عدهای ناشریف و ناارجمند که با نقاب، روز را شب میکنند و نه من و نه حسین نمیدانم و نمیدانستیم که چه کابوسهایی خفتشان را میگیرد.
✍ #پرویز_پرستویی
از کتاب 📖#خداحافظ_روزهای_اناری
#حسین_پناهی_دژکوه
🍏🍎🍃
👌1🕊1
شیرین بی فرهاد
امید نصری
🎼❤️🎼
بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که زعشق ،
ناله میزد " شیرین" ،
تیشه میزد "فرهاد"
نه توان گفت به جانبازی فرهاد ، افسوس،
نه توان کرد ز بی جانی "شیرین" ، فریاد.
کار "شیرین" به جهان
عشق برانگیختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است.
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین،
بینهایت زیباست
آنکه آموخت به ما درس محبت میخواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
به وصالش برسی یا نرسی
"سینه بی عشق مباد یک نفسی"
🍏🍎🍃
بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که زعشق ،
ناله میزد " شیرین" ،
تیشه میزد "فرهاد"
نه توان گفت به جانبازی فرهاد ، افسوس،
نه توان کرد ز بی جانی "شیرین" ، فریاد.
کار "شیرین" به جهان
عشق برانگیختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است.
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین،
بینهایت زیباست
آنکه آموخت به ما درس محبت میخواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
به وصالش برسی یا نرسی
"سینه بی عشق مباد یک نفسی"
🍏🍎🍃
❤1🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📆
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز پنجشنبه ☀️🐓
۱۵ امرداد ماه ۱۴۰۵ شمسی 6 اوت 2026 میلادی ۲۲صفر ۱۴۴۸ قمری
--------🪴--------🪴------
نبض زندگی تپنده به عشق و امید
💛❤️💛
-------------------------
☀️🌱🌻
--------------------------
---------------------
ای نسخه اسرار الهی که تویی
وای آینه جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست
هر چه در عالم هست
از خود بطلب؛
هر آن چه خواهی که تویی!
#مولانای_جان
-----------------
به امید طلوع صبحی روشن 🌤
پایان هفته تان به شادی و آرامش
-----------
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز پنجشنبه ☀️🐓
۱۵ امرداد ماه ۱۴۰۵ شمسی 6 اوت 2026 میلادی ۲۲صفر ۱۴۴۸ قمری
--------🪴--------🪴------
نبض زندگی تپنده به عشق و امید
💛❤️💛
-------------------------
☀️🌱🌻
--------------------------
---------------------
ای نسخه اسرار الهی که تویی
وای آینه جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست
هر چه در عالم هست
از خود بطلب؛
هر آن چه خواهی که تویی!
#مولانای_جان
-----------------
به امید طلوع صبحی روشن 🌤
پایان هفته تان به شادی و آرامش
-----------
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1🥰1