معمای عشق
758 subscribers
15.4K photos
2.87K videos
2 files
308 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
🕊
غزلیات حافظ 408
@audiobo0ok
هر روز یک غزل با توحافظ
----------------------
ای آفتاب آینه دار جمال تو
مشک سیاه مجمره گردان خال تو

صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود
کـ‌این گوشه نیست درخور خیل خیال تو

در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن
یا رب مباد تا به قیامت زوال تو

مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز
طغرانویس ابروی مشکین مثال تو

در چین زلفش ای دل مسکین چگونه‌ای
کآشفته گفت باد صبا شرح حال تو

برخاست بوی گل ز در آشتی درآی
ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو

تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود
کو عشوه‌ای ز ابروی همچون هلال تو

تا پیش بخت بازروم تهنیت کنان
کو مژده‌ای ز مقدم عید وصال تو

این نقطه سیاه که آمد مدار نور
عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو

در پیش شاه عرض کدامین جفا کنم
شرح نیازمندی خود یا ملال تو

حافظ در این کمند سر سرکشان بسیست
سودای کج مپز که نباشد مجال تو

🍏🍎🍃
1👏1
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 408
ای آفتاب آینه دار جمال تو
مشک سیاه مجمره گردان خال تو

صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود
کـ‌این گوشه نیست درخور خیل خیال تو

#حافظ
1👌1
☕️
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 408
در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن
یا رب مباد تا به قیامت زوال تو

مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز
طغرانویس ابروی مشکین مثال تو

#حافظ
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 408
در چین زلفش ای دل مسکین چگونه‌ای
کآشفته گفت باد صبا شرح حال تو

برخاست بوی گل ز در آشتی درآی
ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو

#حافظ
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود
کو عشوه‌ای ز ابروی همچون هلال تو

تا پیش بخت بازروم تهنیت کنان
کو مژده‌ای ز مقدم عید وصال تو

#حافظ
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 408
ه

این نقطه سیاه که آمد مدار نور
عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو

در پیش شاه عرض کدامین جفا کنم
شرح نیازمندی خود یا ملال تو

#حافظ
1👌1
🧁
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 408
حافظ در این کمند سر سرکشان بسیست
سودای کج مپز که نباشد مجال تو

#حافظ
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


چه اوقات سختی كه بر من گذشت!
گواه دل ريش من، ماه بود!
دمی شک نكرديم به شاه‌راه‌ها،
دريغا كه بی‌راهه‌ها، راه بود!

#حسين_پناهی
#به_وقت_گرینویچ
#راه_با_رفیق
۱۴ مرداد، سال‌روز درگذشت «حسین پناهی»
یادش گرامی🕊

🍏🍎🍃
🕊2
🕊
Ahmet Kaya _ dağlarda kar olsaydım
t.me/Turk1Ses 🇹🇷
🎼❤️🎼


روزهای مديدی
‏نه می‌نويسد
‏نه می‌پرسد
‏و نه سراغی می‌گيرد ...
‏امّا يک ‌روز می‌آيد 
‏و تنها با يک سلام 
‏باز هم اوست كه برنده می‌شود ...

#جمال_ثريا

🍏🍎🍃
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‍●

برای مردی که می توانست یک بلوط باشد ...

   در مورد حسین پناهی بیشتر مردم قضاوتی همدلانه دارند. چیزی شبیه همان لحن مظلومانه صدایش یا معصومیتی که در چشم ها و چروک های صورت روستایی اش پنهان بود.
چطور یک نفر می توانست این همه مظلوم باشد و بعد بمیرد؟

طبع لطیفی داشت. بیشتر شبیه شعری از نیما بود.
آدمی که نام مادرش «ماه کنیز» باشد احتمالاً می تواند مثل حسین پناهی تبدیل به یک لطافت محض و رازآلود شود.
چیزی شبیه بوی کنُده بلوطی در زاگرس - زادگاهش- که در آتش می سوزد، یا مه جنگل های شمال.

در شناسنامه اش  تولد او را ۱۳۳۵ در دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه در استان کهگیلویه و بویراحمد قید کرده بودند اما پس از مرگ و کالبدشکافی و آزمایش DNA مشخص شد چهارسال جوانتر بود. متولد ۱۳۳۹. پزشک های بیچاره چقدر تلاش کردند تا رازهای تو را کشف کنند؟
زیر آن پوست آفتاب سوخته، لای آن ابروهای پرپشت و در آن لبخندهای گُنگ دیگر چه پنهان داشتی که هیچوقت فاش مان نشد؟

نوشته اند که پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسهٔ آیت‌الله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت.
چند ماهی در کسوت روحانیت بود تا اینکه زنی برای پرسش مسئله‌ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟

حسین با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است (روغن محلی معمولاً در تابستان از حرارت دادن کره به دست می‌آید و در هوای آزاد و با توجه به گرم بودن هوا در تابستان روغن همیشه به صورت مایع است)، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده‌اش را باید تأمین کند، به زن گفت:
نه همان فضله و مقداری از اطراف آن را دربیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد.

بعد از این اتفاق بود که حسین علی‌رغم فشارهای اطرافیان نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند.
این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.

در تهران
بازیگری و نمایشنامه نویسی خواند
و سر از «محله بهداشت» در آورد.
وقتی نمایش «دو مرغابی در مه»
که خودش نوشت و کارگردانی کرد
از تلویزیون پخش شد ،
خیلی ها شیفته اش شدند.

کشور داشت پوست می انداخت.
دوران تلخ و سختی بود و
شاید در آن روزگار که همه در آرزوی
«بار دگر روزگار چون شکر آید» بودند مردم نیاز داشتند که
یک نفر با روحی کودکانه، اندامی ظریف و شکننده و طنزی که گرچه گزنده بود
اما تلخ نمی شد بیاید
و دل هایشان را فتح کند. فیلم بازی کند، تئاتر ببرد روی صحنه، شعر بگوید ...

بسیاری او را با شعرهایش می شناسند.
با کتاب های شعر لاغری که دهها بار تجدید چاپ شدند. هنوز هم آن صدای خش دار و زخمی اش یادمان مانده است وقتی که می خواند:

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم...

برای مردی که هیچکس آخرش نفهمید چرا این همه دوست داشت نقش آدم های پریشان احوال، سرگشته و دل زده از دنیا را بازی کند، مرگ در رختخواب کسالت بار بود انگار.
دخترش «آنا» ساعت ۱۰ شب شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۳ در خانه‌اش واقع در خیابان جهان‌آرا_جایی که به نظر تنها زندگی می کرد- پیکرش را پیدا کرد.

سه روز قبل تر با «سینا» پسرش تلفنی حرف زده بود. آخرین مکالمه...
پزشکی قانونی علت مرگ را «ایست قلبی» تشخیص داد اما هیچکس خبردار نشد که چرا قلب مردی که «بی آزاری» انگار آئین اش بود، باید «ایست» کند؟!

او را در سوق زادگاهش به خاک سپردند. خودش وصیت کرده بود کنار «ماه کنیز» او را در خاک بکارند.
شاید آنجا کنار بلوط ها، وقتی بختیاری ها آواز می خوانند دوباره جوانه بزند، سبز شود، سر از خاک بیرون بیاورد و با همان صدایش بخواند:

چه مهمانان بی دردسری هستند مُردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت...

روحت در آرامش حسین پناهی عزیز ...
مردی که می توانستی در قامت یک بلوط به دنیا بیایی، جوانه بزنی، تبر بخوری، ناله کنی، سایه ببخشی  و ...
آرام آرام در خودت بسوزی،
خاکستر شوی
و باد با خاکستر تو
عاشق شود ...
شاعر شود ...
احسان محمدی

🍏🍎🍃
👏1🕊1