Heydoo - Ghatare Khali حیدو - قطار خالی
🎼❤️🎼
🗣#هیدو_هدایتی
🎼 قطار_خالی
گویش محلی در موسیقی، از دیرباز تا امروز جزو شیرینترین و گویاترین شیوههای انتقال احساسات بوده و هست؛ قطعهای را میشنوید از جنوبِ خونگرمِ کشورمان...
-------------------------------
بیاد عزیزان سفرکرده در کوچ های نابهنگام این همه فصل تلخ... لبریز درد ،
اندوه و غربت تمامی مردم این دیار زخمی ی سرخ 🖤❤️🔥🥀🕊
🍏🍎🍃
🗣#هیدو_هدایتی
🎼 قطار_خالی
گویش محلی در موسیقی، از دیرباز تا امروز جزو شیرینترین و گویاترین شیوههای انتقال احساسات بوده و هست؛ قطعهای را میشنوید از جنوبِ خونگرمِ کشورمان...
-------------------------------
بیاد عزیزان سفرکرده در کوچ های نابهنگام این همه فصل تلخ... لبریز درد ،
اندوه و غربت تمامی مردم این دیار زخمی ی سرخ 🖤❤️🔥🥀🕊
🍏🍎🍃
🕊2
📆
تاریخ امروز یکشنبه ۲۸ تیرماه ۱۴۰۵ شمسی 19 ژوئیه 2026 میلادی، ۴ صفر ۱۴۴۸ قمری.
--------------
نگاه هستی بدرقه ی سبز قدم هایتان
آفتاب حضورتان تابنده به انوار پاک الهی🌤🌈
------------------‐----
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
تا دمی چند که ماندهست غنیمت شمرند
#حضرت_سعدی
یکشنبه تان در پناه عشق و آرامش
🌻🌤
#معمای_عشق
🍏🍎🍃
تاریخ امروز یکشنبه ۲۸ تیرماه ۱۴۰۵ شمسی 19 ژوئیه 2026 میلادی، ۴ صفر ۱۴۴۸ قمری.
--------------
نگاه هستی بدرقه ی سبز قدم هایتان
آفتاب حضورتان تابنده به انوار پاک الهی🌤🌈
------------------‐----
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
تا دمی چند که ماندهست غنیمت شمرند
#حضرت_سعدی
یکشنبه تان در پناه عشق و آرامش
🌻🌤
#معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤2
○
«من فقط یک رویا دارم
اینکه وطنم را برایم بگذارید
بدون جنگ، بدون ویرانی
بدون مصیبت، بدون رنج
همهی مناصب و کاسبیها را بردارید و بروید،.
ولی وطن را؛
برایم باقی بگذارید»
🗣#لطفی_بوشناق
🍏🍎🍃
«من فقط یک رویا دارم
اینکه وطنم را برایم بگذارید
بدون جنگ، بدون ویرانی
بدون مصیبت، بدون رنج
همهی مناصب و کاسبیها را بردارید و بروید،.
ولی وطن را؛
برایم باقی بگذارید»
🗣#لطفی_بوشناق
🍏🍎🍃
❤2
داریوش ، کهن دیارا
@sokotef
🎼❤️🎼
🗣#داریوش
🎼#کهن_دیارا
🎤#فریدون_فرح_اندوز
----------------------
کهن دیارا ، دیار یارا ! دل از تو
کندم ، ولی ندانم
که گر گریزم ، کجا گریزم ، وگر بمانم ، کجا بمانم
نه پای رفتن ، نه تاب ماندن ، چگونه گویم ، درخت خشکم
عجب نباشد ، اگر تبرزن ، طمع ببندد در استخوانم
درین جهنم ، گل بهشتی ، چگونه روید ، چگونه بوید ؟
من ای بهاران ! از ابر نیسان چه بهره گیرم که خود خزانم
به حکم یزدان ، شکوه پیری ، مرا نشاید ، مرا نزیبد
چرا که پنهان ، به حرف شیطان ، سپرده ام دل که نوجوانم
صدای حق را ،
سکوت باطل ، در آن دل شب ، چنان فرو کشت
که تا قیامت ، درین مصیبت ، گلو فشارد ، غم نهانم
کبوتران را ، به گاه رفتن ، سر نشستن ، به بام من نیست
که تا پیامی ، به خط جانان ، ز پای آنان ، فروستانم
سفینه ی دل ، نشسته در گل ، چراغ ساحل ، نمی درخشد
درین سیاهی ، سپیده ای کو ؟ که چشم
حسرت ، در او نشانم
✍#نادر_نادرپور
🍏🍎🍃
🗣#داریوش
🎼#کهن_دیارا
🎤#فریدون_فرح_اندوز
----------------------
کهن دیارا ، دیار یارا ! دل از تو
کندم ، ولی ندانم
که گر گریزم ، کجا گریزم ، وگر بمانم ، کجا بمانم
نه پای رفتن ، نه تاب ماندن ، چگونه گویم ، درخت خشکم
عجب نباشد ، اگر تبرزن ، طمع ببندد در استخوانم
درین جهنم ، گل بهشتی ، چگونه روید ، چگونه بوید ؟
من ای بهاران ! از ابر نیسان چه بهره گیرم که خود خزانم
به حکم یزدان ، شکوه پیری ، مرا نشاید ، مرا نزیبد
چرا که پنهان ، به حرف شیطان ، سپرده ام دل که نوجوانم
صدای حق را ،
سکوت باطل ، در آن دل شب ، چنان فرو کشت
که تا قیامت ، درین مصیبت ، گلو فشارد ، غم نهانم
کبوتران را ، به گاه رفتن ، سر نشستن ، به بام من نیست
که تا پیامی ، به خط جانان ، ز پای آنان ، فروستانم
سفینه ی دل ، نشسته در گل ، چراغ ساحل ، نمی درخشد
درین سیاهی ، سپیده ای کو ؟ که چشم
حسرت ، در او نشانم
✍#نادر_نادرپور
🍏🍎🍃
❤2
GOOD NEW DAY
در جهان هستي همه چيز سعي دارد چيزي به تو بگويد ، نه فقط درختان. كوهستان ها، اقيانوس، رودخانه ها، آسمان، ابرها . همه به تو چيزي مي گويند. به تو مي گويند كه جهان هستي ابدي است، كه شكل ها عوض مي شوند، ولي عصاره هميشه باقي است. بنابراين با شكل ها هويت نگير، با عصاره تنظيم شو...
👤#اشو
درودی به حلاوت مهر
یکشنبه تان به ضرباهنگ خوش
عشق و زندگی
🍏🍎🍃
در جهان هستي همه چيز سعي دارد چيزي به تو بگويد ، نه فقط درختان. كوهستان ها، اقيانوس، رودخانه ها، آسمان، ابرها . همه به تو چيزي مي گويند. به تو مي گويند كه جهان هستي ابدي است، كه شكل ها عوض مي شوند، ولي عصاره هميشه باقي است. بنابراين با شكل ها هويت نگير، با عصاره تنظيم شو...
👤#اشو
درودی به حلاوت مهر
یکشنبه تان به ضرباهنگ خوش
عشق و زندگی
🍏🍎🍃
❤1
❤2
○
به خاطر آزادی و صلح
حال دیگر دشوار است
که صدای شفق را
و صدای گام تابستان را در ساحل دریا تمیز دهیم
دشوار است که صدای شعاع نوری را بشنوی که انگشتش را تا میکند
و به گاه عصر بر جام پنجرهی اتاقی کودکانه ضربه میزند
دشوار، وقتی که تو فریادهای زخمیان را در درهها شنیدهای
وقتی که تو ستارهگان را به سان دکمههای زنگزدهی نیمتنههای اعدامیان دیدهای
وقتی که تو برانکاردها را دیدهای که از شب بالا میروند
وقتی که تو شب را دیدهای که نمیگوید فردا
وقتی که تو دیدهای چه دشوار فراچنگ میآیند
آزادی
و
صلح.
بسیاری آموختههایمان را از یاد بردیم ژولیو
از یاد بردیم که چگونه ماهیِ آرامش
در آبهای کمعمق سکوت میلغزد
که چگونه رگهای آبیرنگ دستهای بهار در هم گره میخورند
از یاد بردیم
✍#یانیس_ریتسوس
🍏🍎🍃
به خاطر آزادی و صلح
حال دیگر دشوار است
که صدای شفق را
و صدای گام تابستان را در ساحل دریا تمیز دهیم
دشوار است که صدای شعاع نوری را بشنوی که انگشتش را تا میکند
و به گاه عصر بر جام پنجرهی اتاقی کودکانه ضربه میزند
دشوار، وقتی که تو فریادهای زخمیان را در درهها شنیدهای
وقتی که تو ستارهگان را به سان دکمههای زنگزدهی نیمتنههای اعدامیان دیدهای
وقتی که تو برانکاردها را دیدهای که از شب بالا میروند
وقتی که تو شب را دیدهای که نمیگوید فردا
وقتی که تو دیدهای چه دشوار فراچنگ میآیند
آزادی
و
صلح.
بسیاری آموختههایمان را از یاد بردیم ژولیو
از یاد بردیم که چگونه ماهیِ آرامش
در آبهای کمعمق سکوت میلغزد
که چگونه رگهای آبیرنگ دستهای بهار در هم گره میخورند
از یاد بردیم
✍#یانیس_ریتسوس
🍏🍎🍃
👌2
○
چراغ صبح و
دم مستعار هر دو یکی است
بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است
ز لطف و
قهر نمی بالم و نمی نالم
به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است
چنان ربوده
این باغ و بوستان شده ام
که نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است
فسردگی و
کدورت شده است عالمگیر
جوان و پیر درین روزگار هر دو یکی است
چنان گزیده
دنیای بد گهر شده ام
که پیش دیده من
گنج و مار هر دو یکی است
مکن به بدگهران
مردمی که آتش را
چه گل به جیب فشانی
چه خار هر دو یکی است
چه لازم است
شب و روز خون دل خوردن؟
چو سنگ و لعل
درین روزگار هر دو یکی است
توان
به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز
وگرنه سینه و
لوح مزار هر دو یکی است
اگر دو بی
ن ز دو رنگی نگشته ای صائب
شب جدایی و
روز شمار هر دو یکی است
✍#صائب_تبریزی
" غزل شمارهٔ ۱۷۷۰"
🍏🍎🍃
چراغ صبح و
دم مستعار هر دو یکی است
بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است
ز لطف و
قهر نمی بالم و نمی نالم
به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است
چنان ربوده
این باغ و بوستان شده ام
که نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است
فسردگی و
کدورت شده است عالمگیر
جوان و پیر درین روزگار هر دو یکی است
چنان گزیده
دنیای بد گهر شده ام
که پیش دیده من
گنج و مار هر دو یکی است
مکن به بدگهران
مردمی که آتش را
چه گل به جیب فشانی
چه خار هر دو یکی است
چه لازم است
شب و روز خون دل خوردن؟
چو سنگ و لعل
درین روزگار هر دو یکی است
توان
به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز
وگرنه سینه و
لوح مزار هر دو یکی است
اگر دو بی
ن ز دو رنگی نگشته ای صائب
شب جدایی و
روز شمار هر دو یکی است
✍#صائب_تبریزی
" غزل شمارهٔ ۱۷۷۰"
🍏🍎🍃
🙏2👌1
ایرانم ما زخمی شب ایم....
ایلماه
ایرانم!
ما زخمی ِ شب ایم
به آفتاب بگو؛
بر جراحت معصومانه ی
این خاک بتاب!
آفتاب گردان ها
راه خورشید را گم کرده اند؛
به آفتاب بگو؛
بر کومه های خالی ِ اندوه بتاب!
کوله های ابری ِ قاصدک ها؛
پر شده از...
نامه های ناخوانده یِ خیس؛
پر شده از بال های سوخته یِ
شاپرک هایی که؛
در مردمک ِ چشم های آبی ِ
عشق؛ زندگی را ...
زیر چتر باورهایشان؛ بر
شانه های سبز بهار می رقصیدند!
"ایرانم!
ما زخمی ی شب ایم؛
به آفتاب بگو
بر جراحت معصومانه ی
این خاک بتاب..."
#فرح_فریماااا🖤معمای_عشق
واژه ها ناتوانند در بیان اندوه و
در تسلای دل های زخمی ی آکنده به درد
🍏🍎🍃
🎙#ایلماه 👑
ما زخمی ِ شب ایم
به آفتاب بگو؛
بر جراحت معصومانه ی
این خاک بتاب!
آفتاب گردان ها
راه خورشید را گم کرده اند؛
به آفتاب بگو؛
بر کومه های خالی ِ اندوه بتاب!
کوله های ابری ِ قاصدک ها؛
پر شده از...
نامه های ناخوانده یِ خیس؛
پر شده از بال های سوخته یِ
شاپرک هایی که؛
در مردمک ِ چشم های آبی ِ
عشق؛ زندگی را ...
زیر چتر باورهایشان؛ بر
شانه های سبز بهار می رقصیدند!
"ایرانم!
ما زخمی ی شب ایم؛
به آفتاب بگو
بر جراحت معصومانه ی
این خاک بتاب..."
#فرح_فریماااا🖤معمای_عشق
واژه ها ناتوانند در بیان اندوه و
در تسلای دل های زخمی ی آکنده به درد
🍏🍎🍃
🎙#ایلماه 👑
❤4👌3👍2
معمای عشق
ایلماه – ایرانم ما زخمی شب ایم....
شما در این شعر، از «من» فاصله گرفتید و به «ما» (ما زخمیِ شب ایم) رسیدید. این یعنی شعر شما، شعری برای «همه» است؛ شعری که از دردِ جمعی سخن می گوید
این یک شعر نیست؛ این یک «نالهٔ آیینی» و یک «نیایش دردناک» است که از اعماق خاک و خونِ یک سرزمین برآمده است.
تکرارِ بند اول در پایان شعر (Refrain)، مانند یک «آوازِ سوگ» عمل میکند. این تکرار باعث میشود که خواننده در پایان، نه با یک پاسخ، بلکه با همان پرسش و همان درخواستی که در ابتدا بود، رها شود: *«به آفتاب بگو...»*. این یعنی امید به درمان، هنوز در دل این زخم وجود دارد، هرچند زخم بسیار عمیق است.
🍏🍎🍃
این یک شعر نیست؛ این یک «نالهٔ آیینی» و یک «نیایش دردناک» است که از اعماق خاک و خونِ یک سرزمین برآمده است.
تکرارِ بند اول در پایان شعر (Refrain)، مانند یک «آوازِ سوگ» عمل میکند. این تکرار باعث میشود که خواننده در پایان، نه با یک پاسخ، بلکه با همان پرسش و همان درخواستی که در ابتدا بود، رها شود: *«به آفتاب بگو...»*. این یعنی امید به درمان، هنوز در دل این زخم وجود دارد، هرچند زخم بسیار عمیق است.
🍏🍎🍃
❤2👌2