○
در درازنایِ
کبود شب های تار
امید؛ کِرم کوچک شب تابی ست!
بر تارک بهت باورها؛
و تابنده، در ظلمات دلواپسی ها
که جنگلِ پیر را؛
نویدِ صبحی روشن می دهد
و خورشید را میهمانِ
دل هایِ خسته و
آغوشِ سبزِ پنجره هایِ
تا به تایِ باز و بسته می کند...!
📷✍#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
تیک تاک لحظه هایتان به خرد
و آگاهی شنبه تان به عشق و امید
🍏🍎🍃
در درازنایِ
کبود شب های تار
امید؛ کِرم کوچک شب تابی ست!
بر تارک بهت باورها؛
و تابنده، در ظلمات دلواپسی ها
که جنگلِ پیر را؛
نویدِ صبحی روشن می دهد
و خورشید را میهمانِ
دل هایِ خسته و
آغوشِ سبزِ پنجره هایِ
تا به تایِ باز و بسته می کند...!
📷✍#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
تیک تاک لحظه هایتان به خرد
و آگاهی شنبه تان به عشق و امید
🍏🍎🍃
❤3👍2👌2
○
آه ..
که چقدر .....
سرانگشتِ خسته ..
بر بُخار اين شيشه کشيدم ..
چقدر کوچه را ..
تا باورِ آسمان و کبوتر ..
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور ..
تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم ..
و تو نيامدی ..!
باز عابران ..
همان عابرانِ خستهی هميشگی بودند ...
باز خانه، همان خانه ..
و کوچه، همان کوچه ..
و شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!
من اما ..
از همان اولِ بارانِ بیقرار میدانستم ..
ديدار دوبارهی ما مُيَسّر است ... ریرا ..!
مرا نان و آبی ..
علاقهی عريانی ..
ترانهی خُردی، توشهی قناعتی ..
بس بود ..
تا برای هميشه ...
با اندکی شادمانی ..
و شبی از خوابِ تو سَر کُنم ...!
✍#سیدعلی_صالحی
🍏🍎🍃
آه ..
که چقدر .....
سرانگشتِ خسته ..
بر بُخار اين شيشه کشيدم ..
چقدر کوچه را ..
تا باورِ آسمان و کبوتر ..
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور ..
تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم ..
و تو نيامدی ..!
باز عابران ..
همان عابرانِ خستهی هميشگی بودند ...
باز خانه، همان خانه ..
و کوچه، همان کوچه ..
و شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!
من اما ..
از همان اولِ بارانِ بیقرار میدانستم ..
ديدار دوبارهی ما مُيَسّر است ... ریرا ..!
مرا نان و آبی ..
علاقهی عريانی ..
ترانهی خُردی، توشهی قناعتی ..
بس بود ..
تا برای هميشه ...
با اندکی شادمانی ..
و شبی از خوابِ تو سَر کُنم ...!
✍#سیدعلی_صالحی
🍏🍎🍃
❤3👍2👏2
نامه های عاشقانه ی یک پیامبر
جبران خلیل جبران
○
دوست دارم سینه ام را
بشکافم، قلبم را از آن بیرون بکشم
و در دستانم بگیرم
تا همه بتوانند آن را ببینند؛
"زیرا انسانی که خود را برای خویشتن آشکار می کند،
آرزویی شگرف تر از آن ندارد
که دیگران درکش کنند."
همه ما اشتیاق دیدن نوری را داریم که پشت در است، دوست داریم این نور به میان اتاق، به پیش روی همه بیاید ...
"اگر بتوانم در قلب یک انسان گوشه ا ی تازهای را به او بنمایانم بیهوده نزیسته ام..."
#جبران_خلیل_جبران
🍏🍎🍃
دوست دارم سینه ام را
بشکافم، قلبم را از آن بیرون بکشم
و در دستانم بگیرم
تا همه بتوانند آن را ببینند؛
"زیرا انسانی که خود را برای خویشتن آشکار می کند،
آرزویی شگرف تر از آن ندارد
که دیگران درکش کنند."
همه ما اشتیاق دیدن نوری را داریم که پشت در است، دوست داریم این نور به میان اتاق، به پیش روی همه بیاید ...
"اگر بتوانم در قلب یک انسان گوشه ا ی تازهای را به او بنمایانم بیهوده نزیسته ام..."
#جبران_خلیل_جبران
🍏🍎🍃
❤3👍2👌2
Gheire Ghamar Hich
Hazhir Mehrafrouz
🎼❤️🎼
من غلام قمرم
غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن
شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو
جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری
رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم
عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن
جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق
من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست
دگر هیچ مگو
من به گوش تو
سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی
جز که به سر هیچ مگو
حضرت_ #مولانا » دیوان شمس »
غزل شمارهٔ ۲۲۱۹
🍏🍎🍃
من غلام قمرم
غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن
شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو
جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری
رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم
عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن
جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق
من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست
دگر هیچ مگو
من به گوش تو
سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی
جز که به سر هیچ مگو
حضرت_ #مولانا » دیوان شمس »
غزل شمارهٔ ۲۲۱۹
🍏🍎🍃
❤3👍2🙏2
❤3👍2👏2
○
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست!
دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست!
حضرت#مولانا
🍏🍎🍃
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست!
دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست!
حضرت#مولانا
🍏🍎🍃
❤2👍1👏1
○
خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او میپرسی..
خانه دوست کجاست
✍#سهراب_سپهری
شنبه تان به حلاوت دوستی و مهر
🍏🍎🍃
خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او میپرسی..
خانه دوست کجاست
✍#سهراب_سپهری
شنبه تان به حلاوت دوستی و مهر
🍏🍎🍃
❤2👍1👌1
○
چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است
بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است
ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم
به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است
چنان ربوده این باغ و بوستان شده ام
که نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است
فسردگی و کدورت شده است عالمگیر
جوان و پیر درین روزگار هر دو یکی است
چنان گزیده دنیای بد گهر شده ام
که پیش دیده من گنج و مار هر دو یکی است
مکن به بدگهران مردمی که آتش را
چه گل به جیب فشانی چه خار هر دو یکی است
چه لازم است شب و روز خون دل خوردن؟
چو سنگ و لعل درین روزگار هر دو یکی است
توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز
وگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است
اگر دو بین ز دو رنگی نگشته ای صائب
شب جدایی و روز شمار هر دو یکی است
✍#صائب_تبریزی
- غزل شمارهٔ ۱۷۷۰
🍏🍎🍃
چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است
بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است
ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم
به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است
چنان ربوده این باغ و بوستان شده ام
که نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است
فسردگی و کدورت شده است عالمگیر
جوان و پیر درین روزگار هر دو یکی است
چنان گزیده دنیای بد گهر شده ام
که پیش دیده من گنج و مار هر دو یکی است
مکن به بدگهران مردمی که آتش را
چه گل به جیب فشانی چه خار هر دو یکی است
چه لازم است شب و روز خون دل خوردن؟
چو سنگ و لعل درین روزگار هر دو یکی است
توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز
وگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است
اگر دو بین ز دو رنگی نگشته ای صائب
شب جدایی و روز شمار هر دو یکی است
✍#صائب_تبریزی
- غزل شمارهٔ ۱۷۷۰
🍏🍎🍃
❤3👍1👌1