در سراشیب بغض کدامین پنجره
فریاد در گلوی کوچه شکست؛
در کدامین فصلِ خشک؛
بذر های سبز محبت بر پرچینِ
همسایه خشکیدند
خاک باران را صدا نزد
و ابر سفره های بی کسی را
رنگین نکرد
در سکوت و بهتِ کدامین اندوه؛
قلبِ شاپرک در باد شکست
و پاکت خالی ِ نامه؛
بغض سرد قاصدک را
در ازدحام درد گریست؟
در سکون سرانگشتانِ
تا به تای کدامین دست
قلم بر دشت کین؛ پرسه زد
نخلستانِ باور مرد
و نخل ها، بی سر شدند
و بالِ پرواز یقین،
پشت نقاب های رنگ رنگِ
هزار چهره ی عبوس؛
در اندیشه ی گنگ و هزار توی
حسرتِ خیابان گم شد
بر قلّه ی فهم کدامین کوه
باید صعود کرد
بر قلّه ی فهمِ کدامین کوه؟
تا سقوط خصمانه ی خاک را
باور نکرد
بر سریر کدامینِ باور
به انتظار پر جادویی ِ سیمرغ؛
باید جان داد و
بال های سرخِ پرندگان این همه
قفس را... یکی یکی سوزاند
تا جادّه ی کدامین فصل؟
باید دشت های ناباورِ گندم های
سیاهِ مسموم را درو کرد؛
و آب به آسیابِ
آسیابان پیر ریخت؛
تا گندم هایش را... آرد کند
و نان های سوخته
در تنور شقاوت بپزد
تا کدامین ابر، باید بارید
تا کدامین بغض؛ باید فرو خفت
تا کدامین فصل، باید مرد ...؟!
✍🎙#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
فریاد در گلوی کوچه شکست؛
در کدامین فصلِ خشک؛
بذر های سبز محبت بر پرچینِ
همسایه خشکیدند
خاک باران را صدا نزد
و ابر سفره های بی کسی را
رنگین نکرد
در سکوت و بهتِ کدامین اندوه؛
قلبِ شاپرک در باد شکست
و پاکت خالی ِ نامه؛
بغض سرد قاصدک را
در ازدحام درد گریست؟
در سکون سرانگشتانِ
تا به تای کدامین دست
قلم بر دشت کین؛ پرسه زد
نخلستانِ باور مرد
و نخل ها، بی سر شدند
و بالِ پرواز یقین،
پشت نقاب های رنگ رنگِ
هزار چهره ی عبوس؛
در اندیشه ی گنگ و هزار توی
حسرتِ خیابان گم شد
بر قلّه ی فهم کدامین کوه
باید صعود کرد
بر قلّه ی فهمِ کدامین کوه؟
تا سقوط خصمانه ی خاک را
باور نکرد
بر سریر کدامینِ باور
به انتظار پر جادویی ِ سیمرغ؛
باید جان داد و
بال های سرخِ پرندگان این همه
قفس را... یکی یکی سوزاند
تا جادّه ی کدامین فصل؟
باید دشت های ناباورِ گندم های
سیاهِ مسموم را درو کرد؛
و آب به آسیابِ
آسیابان پیر ریخت؛
تا گندم هایش را... آرد کند
و نان های سوخته
در تنور شقاوت بپزد
تا کدامین ابر، باید بارید
تا کدامین بغض؛ باید فرو خفت
تا کدامین فصل، باید مرد ...؟!
✍🎙#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤2👏2
معمای عشق
Voice message
---
سلام فرح عزیز، وقت شما به خیر 👆
این شعر، فراتر از یک قطعهی ادبی، یک «مانیفستِ سوگ و پرسش» است. شما در این اثر، از مرزهای یک شعرِ شخصی فراتر رفته و به قلمرو «شعرِ هستیشناختی» و «انتقادی» قدم گذاشتهاید. این شعر، فریادِ روحی است که در میانهی تلاطمِ واقعیتهای تلخ، به دنبال معنا، حقیقت و رهایی میگردد.
اگر بخواهم، لایههای پنهان این اثرِ پرکشش را تفسیر کنم، میتوانم آن را در چند محور اصلی خلاصه کنم:
۱. فضای انجماد و انقطاع (دورانِ خشکی و سکوت)
شعر با تصویری از «شکستن فریاد در گلو» آغاز میشود؛ این یعنی رسیدن به مرحلهای از درد که کلمات دیگر توانِ بیان ندارند و حتی فضا (کوچه و پنجره) نیز در برابر این حجم از غم، سکوت کرده است.
شما با استفاده از استعارههایی مثل «فصل خشک»، «بذرهای خشکیده» و «خاک که باران را صدا نزد»، تصویری از یک جامعه یا یک دنیای بیروح ترسیم میکنید؛ دنیایی که در آن پیوندهای انسانی (محبت) خشکیده و شفقت (باران) از میان رفته است. این بخش، بیانگر نوعی «انزوای وجودی» و «بیتفاوتیِ جهان» نسبت به رنج انسان است.
۲. بحرانِ حقیقت و فروپاشیِ باورها (نقابها و نخلهای بیسر)
یکی از قدرتمندترین بخشهای شعر، تقابل میان «یقین» و «نقاب» است.
- «نقابهای رنگرنگِ چهرههای عبوس»: این نمادِ فریب، ریاکاری و از دست رفتنِ صمیمیت در دنیای مدرن است. وقتی حقیقت پشت نقاب پنهان میشود، «بالِ پروازِ یقین» از دست میرود و انسان در میانهی «حسرتِ خیابان» گم میشود.
- «نخلستانِ باورِ مرد و نخلهای بیسر»: نخل در ادبیات، نمادِ ایستادگی، پایداری و حیاست. «بیسر شدنِ نخلها» استعارهای تکاندهنده از فروپاشی ارزشها، از دست رفتنِ خرد و نابود شدنِ نمادهای اصیلِ انسانی است.
۳. جستوجوی معنا و صعودِ دشوار (سیمرغ و کوهِ فهم)
در میانهی این تاریکی، شما شعلهی امید (یا شاید تلاش برای رسیدن به آن) را روشن میکنید:
- «صعود بر قلّه فهم»: این یعنی انسان برای اینکه بتواند «سقوطِ خصمانهی خاک» (واقعیتهای بیرحم) را درک کند، باید به سطحی بالاتر از درکِ عادی برسد.
- «انتظارِ سیمرغ و سوزاندن قفسها»: شما از نمادهای عرفانی (سیمرغ) استفاده کردهاید تا بگویید رهایی، تنها با انتظار به دست نمیآید؛ بلکه باید «قفسها» (محدودیتها، ترسها و باورهای غلط) را یکییکی سوزاند. این یک فراخوان برای تحول و گذار از وضع موجود است.
۴. چرخه مسمومِ واقعیت (گندمهای سیاه و نانهای سوخته)
بخش پایانی شعر، بسیار تلخ و گزنده است. شما از یک چرخه (Cycle) صحبت میکنید که در آن حتی فرآیندهای طبیعی و حیاتی (آسیاب، گندم، نان) نیز دچار فساد شدهاند.
- «گندمهای سیاه و مسموم»: نمادِ محصولاتی است که از یک زمینِ ناباور و آسیبدیده به دست آمدهاند (ایدهها یا نتایجِ غلطِ زندگی).
- «نانهای سوخته در تنور شقاقت»: این تصویر، اوجِ تراژدی است. یعنی حتی تلاش برای گذران زندگی (نان)، در میانهی این رنج و شقاقت، به چیزی سوخته و تلخ تبدیل میشود.
### نتیجهگیری و پرسشِ نهایی
شعر شما با مجموعهای از پرسشهای «تا کدامین...؟» به پایان میرسد. این پرسشها، پاسخ نیستند؛ بلکه «درخواستِ پایان دادن به رنج» هستند.
شما از خواننده نمیخواهید که فقط شعر بخواند، بلکه از او میخواهید که با خود بپرسد: این وضعیتِ انجماد، این خشکی و این مسمومیت، تا کی ادامه خواهد داشت؟
خلاصه برای خواننده:
این شعر، مرثیهی دنیایی است که در آن حقیقت پشت نقاب پنهان شده، محبت خشکیده و باورها در حال فروپاشیاند؛ اما در عین حال، با یادآوریِ «سیمرغ» و «صعود بر کوه»، راهی برای شکستنِ قفسها و بازپسگیریِ معنا، پیش پای خواننده میگشاید.
فرح عزیز، این شعر بسیار سنگین و باوقار است. قدرتِ تصویرسازی شما در این اثر، مخاطب را وادار میکند که همزمان هم احساسِ غم کند و هم به فکر فرو رود.
🍏🍎🍃
سلام فرح عزیز، وقت شما به خیر 👆
این شعر، فراتر از یک قطعهی ادبی، یک «مانیفستِ سوگ و پرسش» است. شما در این اثر، از مرزهای یک شعرِ شخصی فراتر رفته و به قلمرو «شعرِ هستیشناختی» و «انتقادی» قدم گذاشتهاید. این شعر، فریادِ روحی است که در میانهی تلاطمِ واقعیتهای تلخ، به دنبال معنا، حقیقت و رهایی میگردد.
اگر بخواهم، لایههای پنهان این اثرِ پرکشش را تفسیر کنم، میتوانم آن را در چند محور اصلی خلاصه کنم:
۱. فضای انجماد و انقطاع (دورانِ خشکی و سکوت)
شعر با تصویری از «شکستن فریاد در گلو» آغاز میشود؛ این یعنی رسیدن به مرحلهای از درد که کلمات دیگر توانِ بیان ندارند و حتی فضا (کوچه و پنجره) نیز در برابر این حجم از غم، سکوت کرده است.
شما با استفاده از استعارههایی مثل «فصل خشک»، «بذرهای خشکیده» و «خاک که باران را صدا نزد»، تصویری از یک جامعه یا یک دنیای بیروح ترسیم میکنید؛ دنیایی که در آن پیوندهای انسانی (محبت) خشکیده و شفقت (باران) از میان رفته است. این بخش، بیانگر نوعی «انزوای وجودی» و «بیتفاوتیِ جهان» نسبت به رنج انسان است.
۲. بحرانِ حقیقت و فروپاشیِ باورها (نقابها و نخلهای بیسر)
یکی از قدرتمندترین بخشهای شعر، تقابل میان «یقین» و «نقاب» است.
- «نقابهای رنگرنگِ چهرههای عبوس»: این نمادِ فریب، ریاکاری و از دست رفتنِ صمیمیت در دنیای مدرن است. وقتی حقیقت پشت نقاب پنهان میشود، «بالِ پروازِ یقین» از دست میرود و انسان در میانهی «حسرتِ خیابان» گم میشود.
- «نخلستانِ باورِ مرد و نخلهای بیسر»: نخل در ادبیات، نمادِ ایستادگی، پایداری و حیاست. «بیسر شدنِ نخلها» استعارهای تکاندهنده از فروپاشی ارزشها، از دست رفتنِ خرد و نابود شدنِ نمادهای اصیلِ انسانی است.
۳. جستوجوی معنا و صعودِ دشوار (سیمرغ و کوهِ فهم)
در میانهی این تاریکی، شما شعلهی امید (یا شاید تلاش برای رسیدن به آن) را روشن میکنید:
- «صعود بر قلّه فهم»: این یعنی انسان برای اینکه بتواند «سقوطِ خصمانهی خاک» (واقعیتهای بیرحم) را درک کند، باید به سطحی بالاتر از درکِ عادی برسد.
- «انتظارِ سیمرغ و سوزاندن قفسها»: شما از نمادهای عرفانی (سیمرغ) استفاده کردهاید تا بگویید رهایی، تنها با انتظار به دست نمیآید؛ بلکه باید «قفسها» (محدودیتها، ترسها و باورهای غلط) را یکییکی سوزاند. این یک فراخوان برای تحول و گذار از وضع موجود است.
۴. چرخه مسمومِ واقعیت (گندمهای سیاه و نانهای سوخته)
بخش پایانی شعر، بسیار تلخ و گزنده است. شما از یک چرخه (Cycle) صحبت میکنید که در آن حتی فرآیندهای طبیعی و حیاتی (آسیاب، گندم، نان) نیز دچار فساد شدهاند.
- «گندمهای سیاه و مسموم»: نمادِ محصولاتی است که از یک زمینِ ناباور و آسیبدیده به دست آمدهاند (ایدهها یا نتایجِ غلطِ زندگی).
- «نانهای سوخته در تنور شقاقت»: این تصویر، اوجِ تراژدی است. یعنی حتی تلاش برای گذران زندگی (نان)، در میانهی این رنج و شقاقت، به چیزی سوخته و تلخ تبدیل میشود.
### نتیجهگیری و پرسشِ نهایی
شعر شما با مجموعهای از پرسشهای «تا کدامین...؟» به پایان میرسد. این پرسشها، پاسخ نیستند؛ بلکه «درخواستِ پایان دادن به رنج» هستند.
شما از خواننده نمیخواهید که فقط شعر بخواند، بلکه از او میخواهید که با خود بپرسد: این وضعیتِ انجماد، این خشکی و این مسمومیت، تا کی ادامه خواهد داشت؟
خلاصه برای خواننده:
این شعر، مرثیهی دنیایی است که در آن حقیقت پشت نقاب پنهان شده، محبت خشکیده و باورها در حال فروپاشیاند؛ اما در عین حال، با یادآوریِ «سیمرغ» و «صعود بر کوه»، راهی برای شکستنِ قفسها و بازپسگیریِ معنا، پیش پای خواننده میگشاید.
فرح عزیز، این شعر بسیار سنگین و باوقار است. قدرتِ تصویرسازی شما در این اثر، مخاطب را وادار میکند که همزمان هم احساسِ غم کند و هم به فکر فرو رود.
🍏🍎🍃
👌2👏1
Deltange Toam
Hojat Ashrafzadeh
🎼❤️🎼
دلم تنگ است!
دلم تنگ است!
چون نگاهِ پنجره؛
در دست های خالی ِ باد
چون صدای
بی صدای تیشه ی دلخونِ فرهاد
دلم تنگ است؛
چنان مرغ اسیرِ رفته از یاد
چنان آهوی زخمی؛
در سکوت بغضِ فریاد
دلم تنگ است، دلم تنگ است!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
دلم تنگ است!
دلم تنگ است!
چون نگاهِ پنجره؛
در دست های خالی ِ باد
چون صدای
بی صدای تیشه ی دلخونِ فرهاد
دلم تنگ است؛
چنان مرغ اسیرِ رفته از یاد
چنان آهوی زخمی؛
در سکوت بغضِ فریاد
دلم تنگ است، دلم تنگ است!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤3🙏1
غزلیات حافظ 376
@audiobo0ok
هر روز یک غزل با حافظ
----------------------
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد
چاره آن است که سجاده به مِی بفروشیم
خوش هواییست فرحبخش خدایا بفرست
نازنینی که به رویش مِی گلگون نوشیم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم؟
گل به جوش آمد و از مِی نزدیمش آبی
لاجرم زآتش حرمان و هوس میجوشیم
میکشیم از قدح لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بیمطرب و مِی مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در مُوسم گل خاموشیم
🍏🍎🍃
----------------------
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد
چاره آن است که سجاده به مِی بفروشیم
خوش هواییست فرحبخش خدایا بفرست
نازنینی که به رویش مِی گلگون نوشیم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم؟
گل به جوش آمد و از مِی نزدیمش آبی
لاجرم زآتش حرمان و هوس میجوشیم
میکشیم از قدح لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بیمطرب و مِی مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در مُوسم گل خاموشیم
🍏🍎🍃
❤1👏1
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 376
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد
چاره آن است که سجاده به مِی بفروشیم
#حافظ
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد
چاره آن است که سجاده به مِی بفروشیم
#حافظ
❤1👌1
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 376
خوش هواییست فرحبخش خدایا بفرست
نازنینی که به رویش مِی گلگون نوشیم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم؟
#حافظ
نازنینی که به رویش مِی گلگون نوشیم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم؟
#حافظ
❤1👌1
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 376
میکشیم از قدح لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بیمطرب و مِی مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در مُوسم گل خاموشیم
#حافظ
چشم بد دور که بیمطرب و مِی مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در مُوسم گل خاموشیم
#حافظ
❤1👌1
○
مردم نمیتوانند درک کنند که عشق نوعی فعالیت و نوعی توانایی روح است، خیال میکنند تنها چیز لازم پیدا کردن یک معشوق مناسب است و از آن پس همهچیز به خودی خود ادامه خواهد یافت.
این درست مثل آدمی است که میخواهد نقاشی کند، ولی به جای اینکه هنر و فن آن را یاد بگیرد، میگوید منتظر موضوع مناسبی برای نقاشی هستم و ادعا میکند که اگر موضوع را بیابد زیباترین نقاشیها را خواهد کرد.
اگر آدم واقعا و صمیمانه کسی را دوست داشته باشد، حتما همه مردم، دنیا و زندگی را دوست میدارد.
اگر من بتوانم به کسی بگویم «تو را دوست دارم» باید توانایی این را هم داشته باشم که بگویم «من در وجود تو همه کس را دوست دارم، با تو همه دنیا را دوست دارم، در تو حتی خودم را دوست دارم...!!»
✍️ #اریک_فروم
📕 هنر عشق ورزیدن
🍏🍎🍃
مردم نمیتوانند درک کنند که عشق نوعی فعالیت و نوعی توانایی روح است، خیال میکنند تنها چیز لازم پیدا کردن یک معشوق مناسب است و از آن پس همهچیز به خودی خود ادامه خواهد یافت.
این درست مثل آدمی است که میخواهد نقاشی کند، ولی به جای اینکه هنر و فن آن را یاد بگیرد، میگوید منتظر موضوع مناسبی برای نقاشی هستم و ادعا میکند که اگر موضوع را بیابد زیباترین نقاشیها را خواهد کرد.
اگر آدم واقعا و صمیمانه کسی را دوست داشته باشد، حتما همه مردم، دنیا و زندگی را دوست میدارد.
اگر من بتوانم به کسی بگویم «تو را دوست دارم» باید توانایی این را هم داشته باشم که بگویم «من در وجود تو همه کس را دوست دارم، با تو همه دنیا را دوست دارم، در تو حتی خودم را دوست دارم...!!»
✍️ #اریک_فروم
📕 هنر عشق ورزیدن
🍏🍎🍃
❤2👌1
○
دین به دنیای دنی ای دل نادان مفروش
آنچه درمصر عزیزست به کنعان مفروش
همتی را که به روشن گهری مشهورست
چون گدایان تنک مایه به یک نان مفروش
نبرد آب گهر تلخی منت ز مذاق
چون صدف آب رخ خویش به نیسان مفروش
میرزا محمدعلی صائب تبریزی اصفهانی؛
(زاده ۹۷۰ خورشیدی - درگذشته ۱۰۵۵ خورشیدی)
بزرگترین غزلسرای سده یازدهم و نامدارترین شاعر زمان صفویه بود. او در دربار صفوی بهعنوان ملکالشعرایی رسید و به او شاهشاعرِ سبک هندی میگویند.
آرامگاه صائب تبریزی در اصفهان، در محله عباسآباد و در خیابان صائب است که در زمان حیات او معروف به تکیه میرزا صائب بود.
این آرامگاه، مربوط به دوره پهلوی است و در تاریخ ۲۰ بهمن ۱۳۵۵، بهعنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
"روز بزرگداشت صائب تبریزی گرامی"
🍏🍎🍃
دین به دنیای دنی ای دل نادان مفروش
آنچه درمصر عزیزست به کنعان مفروش
همتی را که به روشن گهری مشهورست
چون گدایان تنک مایه به یک نان مفروش
نبرد آب گهر تلخی منت ز مذاق
چون صدف آب رخ خویش به نیسان مفروش
میرزا محمدعلی صائب تبریزی اصفهانی؛
(زاده ۹۷۰ خورشیدی - درگذشته ۱۰۵۵ خورشیدی)
بزرگترین غزلسرای سده یازدهم و نامدارترین شاعر زمان صفویه بود. او در دربار صفوی بهعنوان ملکالشعرایی رسید و به او شاهشاعرِ سبک هندی میگویند.
آرامگاه صائب تبریزی در اصفهان، در محله عباسآباد و در خیابان صائب است که در زمان حیات او معروف به تکیه میرزا صائب بود.
این آرامگاه، مربوط به دوره پهلوی است و در تاریخ ۲۰ بهمن ۱۳۵۵، بهعنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
"روز بزرگداشت صائب تبریزی گرامی"
🍏🍎🍃
👌2
○
دین به دنیای دنی ای دل نادان مفروش
آنچه درمصر عزیزست به کنعان مفروش
همتی را که به روشن گهری مشهورست
چون گدایان تنک مایه به یک نان مفروش
نبرد آب گهر تلخی منت ز مذاق
چون صدف آب رخ خویش به نیسان مفروش
دامن وصل، طلبکار تهیدستان است
فقر را ای دل آگاه به سامان مفروش
باد دستانه مکن عمر گرامی را صرف
آنچه ارزان به تو دادند تو ارزان مفروش
رشته عمر ابد بی گره منت نیست
جگر تشنه به سرچشمه حیوان مفروش
ساکنان حرم از قبله نما آزادند
رهنمایی به من ای خضر بیابان مفروش
گریه ساخته در انجمن عشق مکن
بیش ازین دانه پوسیده به دهقان مفروش
پیش من بحر ز گرداب بود حلقه بگوش
دیده تر به من ای ابربهاران مفروش
عارفان زهد لباسی به جوی نستانند
برو ای شیخ، به ما پاکی دامان مفروش
سطحیان غور معانی نتوانند نمود
بیش ازین جلوه به آیینه حیران مفروش
سخن از پردگیان حرم توفیق است
صائب او رابه زر و سیم لئیمان مفروش
#صائب_تبریزی
- غزل شمارهٔ ۴۹۸۴
۱۰ تیر روز بزرگداشت صائب تبریزی
🍏🍎🍃
دین به دنیای دنی ای دل نادان مفروش
آنچه درمصر عزیزست به کنعان مفروش
همتی را که به روشن گهری مشهورست
چون گدایان تنک مایه به یک نان مفروش
نبرد آب گهر تلخی منت ز مذاق
چون صدف آب رخ خویش به نیسان مفروش
دامن وصل، طلبکار تهیدستان است
فقر را ای دل آگاه به سامان مفروش
باد دستانه مکن عمر گرامی را صرف
آنچه ارزان به تو دادند تو ارزان مفروش
رشته عمر ابد بی گره منت نیست
جگر تشنه به سرچشمه حیوان مفروش
ساکنان حرم از قبله نما آزادند
رهنمایی به من ای خضر بیابان مفروش
گریه ساخته در انجمن عشق مکن
بیش ازین دانه پوسیده به دهقان مفروش
پیش من بحر ز گرداب بود حلقه بگوش
دیده تر به من ای ابربهاران مفروش
عارفان زهد لباسی به جوی نستانند
برو ای شیخ، به ما پاکی دامان مفروش
سطحیان غور معانی نتوانند نمود
بیش ازین جلوه به آیینه حیران مفروش
سخن از پردگیان حرم توفیق است
صائب او رابه زر و سیم لئیمان مفروش
#صائب_تبریزی
- غزل شمارهٔ ۴۹۸۴
۱۰ تیر روز بزرگداشت صائب تبریزی
🍏🍎🍃
🙏1👌1