○
راز وجود آدمی، نه فقط زیستن بلکه داشتن چیزیست که به خاطر آن زندگی کند.
بدون داشتن مفهومی استوار از هدف زندگی، انسان به ادامهی زندگی رضا نمیدهد، و اگر هم به وفور نان داشته باشد، تباه کردن خود را بر ماندن در این دنیا ترجیح میدهد.
✍ #فئودور_داستایوفسکی 📕 برادران_ کارامازوف
🍏🍎🍃
راز وجود آدمی، نه فقط زیستن بلکه داشتن چیزیست که به خاطر آن زندگی کند.
بدون داشتن مفهومی استوار از هدف زندگی، انسان به ادامهی زندگی رضا نمیدهد، و اگر هم به وفور نان داشته باشد، تباه کردن خود را بر ماندن در این دنیا ترجیح میدهد.
✍ #فئودور_داستایوفسکی 📕 برادران_ کارامازوف
🍏🍎🍃
👌2
○
هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
دلتان به چرخ پَرَّد چو بدن گران نماند
دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید
هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند
نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست
جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند
عدم تو همچو مشرق اجل تو همچو مغرب
سوی آسمان دیگر که به آسمان نماند
"ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند"
"تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیدهست
چو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند"
دل تو مثال بامست و حواس ناودانها
تو ز بام آب میخور که چو ناودان نماند
تو ز لوح دل فروخوان به تمامی این غزل را
منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند
تن آدمی کمان و نفس و سخن چو تیرش
چو برفت تیر و ترکش عمل کمان نماند
✍#حضرت_مولانا
🍏🍎🍃
هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
دلتان به چرخ پَرَّد چو بدن گران نماند
دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید
هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند
نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست
جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند
عدم تو همچو مشرق اجل تو همچو مغرب
سوی آسمان دیگر که به آسمان نماند
"ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند"
"تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیدهست
چو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند"
دل تو مثال بامست و حواس ناودانها
تو ز بام آب میخور که چو ناودان نماند
تو ز لوح دل فروخوان به تمامی این غزل را
منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند
تن آدمی کمان و نفس و سخن چو تیرش
چو برفت تیر و ترکش عمل کمان نماند
✍#حضرت_مولانا
🍏🍎🍃
❤1👏1
○
اعجاز همیشه در سادگی است ؛
برای رسیدن به حقیقت مطلق ،
برای انجام دادن کارها،
برای نوشتن،
نقاشی کشیدن.
زندگی در سادگی است که عمق پیدا میکند .
✍ #چارلز_بوکوفسکی
📕 هالیوود
🍏🍎🍃
اعجاز همیشه در سادگی است ؛
برای رسیدن به حقیقت مطلق ،
برای انجام دادن کارها،
برای نوشتن،
نقاشی کشیدن.
زندگی در سادگی است که عمق پیدا میکند .
✍ #چارلز_بوکوفسکی
📕 هالیوود
🍏🍎🍃
👌2
Mehraboon Bash
Farzin
🎼❤️🎼
در سکوت پرهیاهوی
این همه شب کورِ بی چراغ؛
به دنبال روشنایِ
ماه چشم های تو می گردم
با من بگو:
در آسمان کدامین
کهکشان بی عشق؛ گم شدی؟
که چراغ های رابطه
این همه... تاریک اند...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
در سکوت پرهیاهوی
این همه شب کورِ بی چراغ؛
به دنبال روشنایِ
ماه چشم های تو می گردم
با من بگو:
در آسمان کدامین
کهکشان بی عشق؛ گم شدی؟
که چراغ های رابطه
این همه... تاریک اند...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤3🙏1
معمای عشق
○ هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند دلتان به چرخ پَرَّد چو بدن گران نماند دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند عدم تو همچو مشرق اجل تو…
دل تو مثال بامست و حواس ناودانها
تو ز بام آب میخور که چو ناودان نماند
تو ز لوح دل فروخوان به تمامی این غزل را
منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند
#مولانا
تو ز بام آب میخور که چو ناودان نماند
تو ز لوح دل فروخوان به تمامی این غزل را
منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند
#مولانا
❤1🙏1👌1
می دانم!
در طلوع باور صبحی روشن؛
در مردمک چشمان
لاله های واژگون؛
بنفشه ها خواهند رویید؛
و بانگ خروسان از پرچینِ
کوچه باغ های شکفته یِ شاد
مردم خواب زده ی دیارِ
بی کسی را، بیدار خواهند کرد
و من و تو ..
در چشمان سبزِ آفتاب؛
ما خواهیم شد ...!
✍🎤#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
قدم های صبح تابستانی تان
به رویشی سبز و شکوفا☀️🌻
🍏🍎🍃
در طلوع باور صبحی روشن؛
در مردمک چشمان
لاله های واژگون؛
بنفشه ها خواهند رویید؛
و بانگ خروسان از پرچینِ
کوچه باغ های شکفته یِ شاد
مردم خواب زده ی دیارِ
بی کسی را، بیدار خواهند کرد
و من و تو ..
در چشمان سبزِ آفتاب؛
ما خواهیم شد ...!
✍🎤#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
قدم های صبح تابستانی تان
به رویشی سبز و شکوفا☀️🌻
🍏🍎🍃
❤3👏1
در سراشیب بغض کدامین پنجره
فریاد در گلوی کوچه شکست؛
در کدامین فصلِ خشک؛
بذر های سبز محبت بر پرچینِ
همسایه خشکیدند
خاک باران را صدا نزد
و ابر سفره های بی کسی را
رنگین نکرد
در سکوت و بهتِ کدامین اندوه؛
قلبِ شاپرک در باد شکست
و پاکت خالی ِ نامه؛
بغض سرد قاصدک را
در ازدحام درد گریست؟
در سکون سرانگشتانِ
تا به تای کدامین دست
قلم بر دشت کین؛ پرسه زد
نخلستانِ باور مرد
و نخل ها، بی سر شدند
و بالِ پرواز یقین،
پشت نقاب های رنگ رنگِ
هزار چهره ی عبوس؛
در اندیشه ی گنگ و هزار توی
حسرتِ خیابان گم شد
بر قلّه ی فهم کدامین کوه
باید صعود کرد
بر قلّه ی فهمِ کدامین کوه؟
تا سقوط خصمانه ی خاک را
باور نکرد
بر سریر کدامینِ باور
به انتظار پر جادویی ِ سیمرغ؛
باید جان داد و
بال های سرخِ پرندگان این همه
قفس را... یکی یکی سوزاند
تا جادّه ی کدامین فصل؟
باید دشت های ناباورِ گندم های
سیاهِ مسموم را درو کرد؛
و آب به آسیابِ
آسیابان پیر ریخت؛
تا گندم هایش را... آرد کند
و نان های سوخته
در تنور شقاوت بپزد
تا کدامین ابر، باید بارید
تا کدامین بغض؛ باید فرو خفت
تا کدامین فصل، باید مرد ...؟!
✍🎙#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
فریاد در گلوی کوچه شکست؛
در کدامین فصلِ خشک؛
بذر های سبز محبت بر پرچینِ
همسایه خشکیدند
خاک باران را صدا نزد
و ابر سفره های بی کسی را
رنگین نکرد
در سکوت و بهتِ کدامین اندوه؛
قلبِ شاپرک در باد شکست
و پاکت خالی ِ نامه؛
بغض سرد قاصدک را
در ازدحام درد گریست؟
در سکون سرانگشتانِ
تا به تای کدامین دست
قلم بر دشت کین؛ پرسه زد
نخلستانِ باور مرد
و نخل ها، بی سر شدند
و بالِ پرواز یقین،
پشت نقاب های رنگ رنگِ
هزار چهره ی عبوس؛
در اندیشه ی گنگ و هزار توی
حسرتِ خیابان گم شد
بر قلّه ی فهم کدامین کوه
باید صعود کرد
بر قلّه ی فهمِ کدامین کوه؟
تا سقوط خصمانه ی خاک را
باور نکرد
بر سریر کدامینِ باور
به انتظار پر جادویی ِ سیمرغ؛
باید جان داد و
بال های سرخِ پرندگان این همه
قفس را... یکی یکی سوزاند
تا جادّه ی کدامین فصل؟
باید دشت های ناباورِ گندم های
سیاهِ مسموم را درو کرد؛
و آب به آسیابِ
آسیابان پیر ریخت؛
تا گندم هایش را... آرد کند
و نان های سوخته
در تنور شقاوت بپزد
تا کدامین ابر، باید بارید
تا کدامین بغض؛ باید فرو خفت
تا کدامین فصل، باید مرد ...؟!
✍🎙#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤2👏2