This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📆
تاریخ امروز شنبه ۶ تیرماه ۱۴۰۵ شمسی 27ژوئن 2026 میلادی،۱۲ محرم ۱۴۴۸ قمری.
--------------
نگاه هستی بدرقه ی سبز قدم هایتان
آفتاب حضورتان تابنده به انوار پاک الهی🌤🌈 اولین روز هفته تان به عشق، رویش و پویشی سبز و شکوفا
-----------------------
عشق از ایمان می زاید و ایمان از عشق... و این هر دو از شادی ...
و شادی از آرامش.....
الهی عشق، شادی و آرامش عطایمان فرما.....
و ما را زیر چترِ آغوشِ پرمهرت،
پناه باش.....
#فرح_فریماااا _معمای_عشق
🍏🍎🍃
تاریخ امروز شنبه ۶ تیرماه ۱۴۰۵ شمسی 27ژوئن 2026 میلادی،۱۲ محرم ۱۴۴۸ قمری.
--------------
نگاه هستی بدرقه ی سبز قدم هایتان
آفتاب حضورتان تابنده به انوار پاک الهی🌤🌈 اولین روز هفته تان به عشق، رویش و پویشی سبز و شکوفا
-----------------------
عشق از ایمان می زاید و ایمان از عشق... و این هر دو از شادی ...
و شادی از آرامش.....
الهی عشق، شادی و آرامش عطایمان فرما.....
و ما را زیر چترِ آغوشِ پرمهرت،
پناه باش.....
#فرح_فریماااا _معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1
تا زمانی که شناخت شما
از خودتان ، بر اساس
گفته ها و حرفهای دیگران باشد
شما درباره دیگران شناخت پیدا
میکنید ؛ نه خودتان ...
👤#کريشنا_مورتی
🍏🍎🍃
از خودتان ، بر اساس
گفته ها و حرفهای دیگران باشد
شما درباره دیگران شناخت پیدا
میکنید ؛ نه خودتان ...
👤#کريشنا_مورتی
🍏🍎🍃
👌1
○
زندگی چیزی نیست که بتوان آن را تعریف کرد. و یک چیز هم نیست، به تعداد مردمان زنده زندگی وجود دارد.
زندگی یک پدیده منفرد نیست.
زندگی من طعم خود مرا دارد،
زندگی تو فردیت خودش را دارد.
زندگی یک درخت،زندگی تو نیست،
و زندگی یک رودخانه،زندگی یک درخت نیست.
زندگی یک تکثر است، زندگی میلیون ها شکل دارد.
چگونه می توانی آن را تعریف کنی؟ هیچ تعریفی حق مطلب را ادا نخواهد کرد.
آری،
زندگی را می توان زندگی کرد،
می توان آن را چشید،
ولی نمی تواند تعریف شود.
و تعریف تو فقط تجربه تو را نشان خواهد داد. چیزی در مورد زندگی نخواهد گفت، فقط نشان خواهد داد که تو زندگی خودت را چگونه درک کرده ای.
تعریف تو از زندگی هیچ ربطی به زندگی هیچکس دیگر ندارد.
این را به یاد داشته باش و آنگاه زندگی همچون یک راز عظیم احساس خواهد شد.
تعریف زندگی بستگی به تو دارد که چگونه زندگی را تصور کرده باشی، تعریف تو تعریف مطلق زندگی نخواهد بود.
برای کسی که جنون پول دارد زندگی صدای پول دارد، جرینگ جرینگ طلا.
برای کسی که جنون قدرت دارد زندگی طعمی متفاوت دارد.
برای یک شاعر البته زندگی چیزی از شعر در خود دارد.
از فرد به فرد تغییر می کند، بستگی به فرد دارد. ولی یک چیز مرکزی و اساسی وجود دارد که مایلم به تو بگویم.
در زندگی یک چیز اساسی است: هرکسی که واقعاٌ زنده باشد، دراینک-اینجا herenow قرار دارد.
زندگی فردی او هرشکل و هربیانی که داشته باشد، یک چیز اساسی در آن هست: کیفیت_بودن_در_اینک_اینجا.
گذشته دیگر نیست، آینده هنوز نیست.
بنابراین آنان که در گذشته زندگی می کنند، زندگی نمی کنند و فقط فکر می کنند که زندگی می کنند و آنان که در آینده زندگی می کنند نمی توانند زندگی کنند، زیرا چگونه می توانی چیزی از آینده ای بسازی که هنوز نیامده است؟
میلیون ها نفر در گذشته زندگی می کنند و میلیون ها نفر در آینده. و یافتن کسی که در اینک_اینجا زندگی کند بسیار نادر است. ولی او انسان واقعی است، او کسی است که واقعاٌ زنده است.
زندگی فقط به یک چیز نیاز دارد.
ریشه_داشتن_در_زمان_حال.
جای دیگری برای ریشه گرفتن زندگی وجود ندارد.
گذشته خاطره است و آینده تصورات،
هر دو غیرواقعی هستند.
واقعی همین لحظه است.
این بودن است.
می پرسی "زندگی چیست؟"
همین است! باید بیاموزی که چگونه خودت را از گذشته و آینده سبکبار کنی، آنگاه قادر خواهی بود مانند یک گل سرخ یا یک پرنده یا یک حیوان زندگی کنی، مانند یک درخت. آنگاه همان سبزینگی را خواهی داشت، آنگاه همان عصاره زندگی در تو نیز جاری خواهد بود.
چنان که من می بینم، میلیون ها انسان که در جاده حرکت می کنند،
زنده نیستند، بلکه موجودات ماشینی هستند در حال راه رفتن، مردمانی بیجان هستند. در چشمانشان زندگی را نمی بینی که جاری باشد، عصاره حیات در آنان جریان ندارد. زندگی آنان تماماٌ بی معنی است .
زندگی چیزی از پیش ساخته شده و در دسترس نیست.
تو همان زندگی را که خلق می کنی، دریافت می کنی.تو هرآنچه را که در زندگی می گذاری، همان را برمی داری.
نخست باید معنی در آن بریزی.
این تویی که باید به آن رنگ و موسیقی و شعر بدهی، تو باید خلاق باشی.
تنها آنوقت است که زنده خواهی بود.
دومین نکته ی اساسی این است:
فقط مردمانی که خلاق هستند می دانند که زندگی چیست. انسان غیرخلاق نمی داند، زیرا زندگی در آفرینندگی است.
زندگی خلاقیت است.
آیا نمی بینی زندگی چگونه به آفریدن ادامه می دهد؟
زندگی پیوستاری از آفرینش است:
خلق مدام، خلقت هر لحظه .
هرگاه خلق می کنی، مزهای از زندگی را می چشی، و بستگی به شدت تو دارد، به تمامیت تو،
زندگی یک مشکل فلسفی نیست،
یک راز مذهبی است.
آنگاه هرچیزی می تواند یک دریچه شود.
پس سوال نکن که زندگی چیست،
بپرس که چگونه وارد زندگی شوی!
آن دروازه، اینک-اینجاستhere-now
و تو باید خلاق باشی،
فقط آنوقت است که می توانی وارد آن دروازه شوی؛ وگرنه در همان چهارچوب در خواهی ایستاد؛ بدون واردشدن به آن کاخ.
اگر این دو مورد برآورده شوند،
خواهی دانست که زندگی چیست!
و اگر غیر از این باشد، تمامی زندگی طولانی چندین سالهات، فقط در سطح زندگی خواهی کرد.
این همان ناامیدی است که ما در اطراف خود آفریدهایم.
"زندگی کردن و ابدا زندگی نکردن"
انجام کارهایی که ابداً منظورمان از زندگی انجام آن کارها نبوده، بودن در روابطی که هرگز نخواستهایم در آنها باشیم، داشتن حرفهای که هرگز یک فراخوان قلبی برایمان نبوده است
به هزار و یک روش کاذب بودن و انتظار اینکه یک زندگی اصیل از دل اینهمه کذب بیرون بیاید
لایههایی از کذب روی لایههای دیگر...
آیا اینگونه میخواهی بدانی که زندگی چیست؟ سرور چیست؟ آرامش چیست؟
به سبب این کذب بودن است که زندگی و تمامی سرورش را از کف دادهای
به سبب همین کذبها و نقابهاست که نمیتوانی باجریان زنده زندگی در تماس باشی.
✍#اشو
📕 کتاب_خرد
🍏🍎🍃
زندگی چیزی نیست که بتوان آن را تعریف کرد. و یک چیز هم نیست، به تعداد مردمان زنده زندگی وجود دارد.
زندگی یک پدیده منفرد نیست.
زندگی من طعم خود مرا دارد،
زندگی تو فردیت خودش را دارد.
زندگی یک درخت،زندگی تو نیست،
و زندگی یک رودخانه،زندگی یک درخت نیست.
زندگی یک تکثر است، زندگی میلیون ها شکل دارد.
چگونه می توانی آن را تعریف کنی؟ هیچ تعریفی حق مطلب را ادا نخواهد کرد.
آری،
زندگی را می توان زندگی کرد،
می توان آن را چشید،
ولی نمی تواند تعریف شود.
و تعریف تو فقط تجربه تو را نشان خواهد داد. چیزی در مورد زندگی نخواهد گفت، فقط نشان خواهد داد که تو زندگی خودت را چگونه درک کرده ای.
تعریف تو از زندگی هیچ ربطی به زندگی هیچکس دیگر ندارد.
این را به یاد داشته باش و آنگاه زندگی همچون یک راز عظیم احساس خواهد شد.
تعریف زندگی بستگی به تو دارد که چگونه زندگی را تصور کرده باشی، تعریف تو تعریف مطلق زندگی نخواهد بود.
برای کسی که جنون پول دارد زندگی صدای پول دارد، جرینگ جرینگ طلا.
برای کسی که جنون قدرت دارد زندگی طعمی متفاوت دارد.
برای یک شاعر البته زندگی چیزی از شعر در خود دارد.
از فرد به فرد تغییر می کند، بستگی به فرد دارد. ولی یک چیز مرکزی و اساسی وجود دارد که مایلم به تو بگویم.
در زندگی یک چیز اساسی است: هرکسی که واقعاٌ زنده باشد، دراینک-اینجا herenow قرار دارد.
زندگی فردی او هرشکل و هربیانی که داشته باشد، یک چیز اساسی در آن هست: کیفیت_بودن_در_اینک_اینجا.
گذشته دیگر نیست، آینده هنوز نیست.
بنابراین آنان که در گذشته زندگی می کنند، زندگی نمی کنند و فقط فکر می کنند که زندگی می کنند و آنان که در آینده زندگی می کنند نمی توانند زندگی کنند، زیرا چگونه می توانی چیزی از آینده ای بسازی که هنوز نیامده است؟
میلیون ها نفر در گذشته زندگی می کنند و میلیون ها نفر در آینده. و یافتن کسی که در اینک_اینجا زندگی کند بسیار نادر است. ولی او انسان واقعی است، او کسی است که واقعاٌ زنده است.
زندگی فقط به یک چیز نیاز دارد.
ریشه_داشتن_در_زمان_حال.
جای دیگری برای ریشه گرفتن زندگی وجود ندارد.
گذشته خاطره است و آینده تصورات،
هر دو غیرواقعی هستند.
واقعی همین لحظه است.
این بودن است.
می پرسی "زندگی چیست؟"
همین است! باید بیاموزی که چگونه خودت را از گذشته و آینده سبکبار کنی، آنگاه قادر خواهی بود مانند یک گل سرخ یا یک پرنده یا یک حیوان زندگی کنی، مانند یک درخت. آنگاه همان سبزینگی را خواهی داشت، آنگاه همان عصاره زندگی در تو نیز جاری خواهد بود.
چنان که من می بینم، میلیون ها انسان که در جاده حرکت می کنند،
زنده نیستند، بلکه موجودات ماشینی هستند در حال راه رفتن، مردمانی بیجان هستند. در چشمانشان زندگی را نمی بینی که جاری باشد، عصاره حیات در آنان جریان ندارد. زندگی آنان تماماٌ بی معنی است .
زندگی چیزی از پیش ساخته شده و در دسترس نیست.
تو همان زندگی را که خلق می کنی، دریافت می کنی.تو هرآنچه را که در زندگی می گذاری، همان را برمی داری.
نخست باید معنی در آن بریزی.
این تویی که باید به آن رنگ و موسیقی و شعر بدهی، تو باید خلاق باشی.
تنها آنوقت است که زنده خواهی بود.
دومین نکته ی اساسی این است:
فقط مردمانی که خلاق هستند می دانند که زندگی چیست. انسان غیرخلاق نمی داند، زیرا زندگی در آفرینندگی است.
زندگی خلاقیت است.
آیا نمی بینی زندگی چگونه به آفریدن ادامه می دهد؟
زندگی پیوستاری از آفرینش است:
خلق مدام، خلقت هر لحظه .
هرگاه خلق می کنی، مزهای از زندگی را می چشی، و بستگی به شدت تو دارد، به تمامیت تو،
زندگی یک مشکل فلسفی نیست،
یک راز مذهبی است.
آنگاه هرچیزی می تواند یک دریچه شود.
پس سوال نکن که زندگی چیست،
بپرس که چگونه وارد زندگی شوی!
آن دروازه، اینک-اینجاستhere-now
و تو باید خلاق باشی،
فقط آنوقت است که می توانی وارد آن دروازه شوی؛ وگرنه در همان چهارچوب در خواهی ایستاد؛ بدون واردشدن به آن کاخ.
اگر این دو مورد برآورده شوند،
خواهی دانست که زندگی چیست!
و اگر غیر از این باشد، تمامی زندگی طولانی چندین سالهات، فقط در سطح زندگی خواهی کرد.
این همان ناامیدی است که ما در اطراف خود آفریدهایم.
"زندگی کردن و ابدا زندگی نکردن"
انجام کارهایی که ابداً منظورمان از زندگی انجام آن کارها نبوده، بودن در روابطی که هرگز نخواستهایم در آنها باشیم، داشتن حرفهای که هرگز یک فراخوان قلبی برایمان نبوده است
به هزار و یک روش کاذب بودن و انتظار اینکه یک زندگی اصیل از دل اینهمه کذب بیرون بیاید
لایههایی از کذب روی لایههای دیگر...
آیا اینگونه میخواهی بدانی که زندگی چیست؟ سرور چیست؟ آرامش چیست؟
به سبب این کذب بودن است که زندگی و تمامی سرورش را از کف دادهای
به سبب همین کذبها و نقابهاست که نمیتوانی باجریان زنده زندگی در تماس باشی.
✍#اشو
📕 کتاب_خرد
🍏🍎🍃
👌1
○
من شاید
گلِ نیلوفری باشم
از دیارانی دور
در آغوشِ قله هایِ
رفیع و بلندِ آلپ
و شاید
مردابی خسته و دل شکسته؛
که سالیانی بسیار به انتظارِ
شکفتنِ نیلوفرهایِ آبی؛
ستاره ها را، شمرده است.
و شاید هم؛
قاصدکی رها در باد
پشتِ نرده هایِ چوبیِ پنجره ای
رو به کوچه یِ بن بستِ انتظار
گم شده در،
خاطراتِ گُنگِ ناباور
و شاید هم؛ گلی
از لامکان هایِ دورِ دورِ دور
که هیچ دستی عاشقانه،نبوییدش
و روحِ بلند و عارفانه اش را
در زورقی سپید به دریایِ فهم
و باور نبرد
بر جای جایِ زخم هایِ تنهایی ام
و بر برگ برگِ زلال و آفتابی ام
گلبوسه هایِ آفرینش؛
و اکسیرِ نامیرایِ عشق؛
حکشده است!
باورم کن!
نیلوفرانِ
بلندای پر صلابت آلپ
و نیلوفران
برکه ی ماهِ چشمانِ تو
و نیلوفرانِ
باغچه ی رویاهایِ سبز مادرم
فقط چند بهار دیگر
فقط چند بهارِ دیگر
آفتاب را... در آغوش می گیرند
نیلوفران عاشق؛
اما؛ همیشه آفتابی اند
و مرگ برایِ شان؛
تنها یک غروبِ بی فردا نیست!
طلوعِ یک باورِ خوش است!!!
مرا به خاطر بسپار
مرا به خاطر بسپار
در مردمکِ چشمانِ با نجابت و
پر شکوهِ و با صلابتِ عشق...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
من شاید
گلِ نیلوفری باشم
از دیارانی دور
در آغوشِ قله هایِ
رفیع و بلندِ آلپ
و شاید
مردابی خسته و دل شکسته؛
که سالیانی بسیار به انتظارِ
شکفتنِ نیلوفرهایِ آبی؛
ستاره ها را، شمرده است.
و شاید هم؛
قاصدکی رها در باد
پشتِ نرده هایِ چوبیِ پنجره ای
رو به کوچه یِ بن بستِ انتظار
گم شده در،
خاطراتِ گُنگِ ناباور
و شاید هم؛ گلی
از لامکان هایِ دورِ دورِ دور
که هیچ دستی عاشقانه،نبوییدش
و روحِ بلند و عارفانه اش را
در زورقی سپید به دریایِ فهم
و باور نبرد
بر جای جایِ زخم هایِ تنهایی ام
و بر برگ برگِ زلال و آفتابی ام
گلبوسه هایِ آفرینش؛
و اکسیرِ نامیرایِ عشق؛
حکشده است!
باورم کن!
نیلوفرانِ
بلندای پر صلابت آلپ
و نیلوفران
برکه ی ماهِ چشمانِ تو
و نیلوفرانِ
باغچه ی رویاهایِ سبز مادرم
فقط چند بهار دیگر
فقط چند بهارِ دیگر
آفتاب را... در آغوش می گیرند
نیلوفران عاشق؛
اما؛ همیشه آفتابی اند
و مرگ برایِ شان؛
تنها یک غروبِ بی فردا نیست!
طلوعِ یک باورِ خوش است!!!
مرا به خاطر بسپار
مرا به خاطر بسپار
در مردمکِ چشمانِ با نجابت و
پر شکوهِ و با صلابتِ عشق...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤2
○
_نیلوفران عاشق؛
اما... همیشه آفتابی اند
و مرگ برایِ شان؛
تنها یک غروبِ بی فردا نیست
طلوع یک باور خوش است!!!
مرا به خاطر بسپار
مرا به خاطر بسپار
در مردمکِ چشمانِ با نجابت و
پر شکوهِ و با صلابت عشق...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
_نیلوفران عاشق؛
اما... همیشه آفتابی اند
و مرگ برایِ شان؛
تنها یک غروبِ بی فردا نیست
طلوع یک باور خوش است!!!
مرا به خاطر بسپار
مرا به خاطر بسپار
در مردمکِ چشمانِ با نجابت و
پر شکوهِ و با صلابت عشق...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1