○
رفیق ِ اهلِ دل و یارِ آشنا بفرست
بساطِ باده ی عیشِ مرا جدا بفرست
زمانِ هجرتِ ما آمده و نزدیک است
از آن دیار مرا مستی و صفا بفرست
در امتداد تو گم کرده ام دیارم را
رفیقِ راه و نشانی زِ رهگشا بفرست
دو صد امیدِ پناهی مرا در این دنیا
مرا به اوج بزرگی و کبریا بفرست
مرا هوای تو باشد در این سحرگاهان
به خویش نفحهای آغشته کن ، به ما بفرست
ز حجم فاصله ها در عذاب و بیمارم
شرابِ ناب، مرا حکم کن ، دوا بفرست
ازاین جهانِ پر آشوب و درد بیزارم
درونِ سینه ی من دردِ آشنا بفرست
✍#داود_فخری
🍏🍎🍃
رفیق ِ اهلِ دل و یارِ آشنا بفرست
بساطِ باده ی عیشِ مرا جدا بفرست
زمانِ هجرتِ ما آمده و نزدیک است
از آن دیار مرا مستی و صفا بفرست
در امتداد تو گم کرده ام دیارم را
رفیقِ راه و نشانی زِ رهگشا بفرست
دو صد امیدِ پناهی مرا در این دنیا
مرا به اوج بزرگی و کبریا بفرست
مرا هوای تو باشد در این سحرگاهان
به خویش نفحهای آغشته کن ، به ما بفرست
ز حجم فاصله ها در عذاب و بیمارم
شرابِ ناب، مرا حکم کن ، دوا بفرست
ازاین جهانِ پر آشوب و درد بیزارم
درونِ سینه ی من دردِ آشنا بفرست
✍#داود_فخری
🍏🍎🍃
❤2👌1
○
ناامیدی،
ترسناکتر از پیری است
در پیری جسم ما مچاله میشود
و در ناامیدی روح ما
✍#جرجبرناردشاو
🍏🍎🍃
تیک تاک لحظه هایتان به عشق و امید
ناامیدی،
ترسناکتر از پیری است
در پیری جسم ما مچاله میشود
و در ناامیدی روح ما
✍#جرجبرناردشاو
🍏🍎🍃
تیک تاک لحظه هایتان به عشق و امید
❤1👍1👏1
NOSTALGIES
Dalida
🎼❤️🎼
بر گونه هایِ ابریِ صبح؛
مشت مشت نور پاشیده ام!
برای گنجشکانی که؛
در چشمِ نیلوفریِ آفتاب ...
از دریچه یِ شادِ زندگی؛
به عشق سلامی دوباره خواهند داد
و نویدِ آذرخشی تابان،
بر آسمانِ مه آلوده یِ بی فصل ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
صبح آدینه تان به عشق و لبخند
🍏🍎🍃
بر گونه هایِ ابریِ صبح؛
مشت مشت نور پاشیده ام!
برای گنجشکانی که؛
در چشمِ نیلوفریِ آفتاب ...
از دریچه یِ شادِ زندگی؛
به عشق سلامی دوباره خواهند داد
و نویدِ آذرخشی تابان،
بر آسمانِ مه آلوده یِ بی فصل ...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
صبح آدینه تان به عشق و لبخند
🍏🍎🍃
❤2🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
○
خسته از دردم و محکوم به
لالی بودن
شاهد زندگیِ رو به زوالی بودن
گریه و خنده، گواه است
نپرس از حالم
حال و روزی به از این
حال به حالی بودن؟
با خودت حرف زدن، مسخره یِ
عام شدن؛
خیره در نقشه یِ تکراریِ قالی بودن
خسته ام.. خسته از این
شکرِ دروغینِ مدام
این تظاهر به
سرحالی و عالی بودن.
✍#محسن_حسینی_طاها
[دوست شاعر، نویسنده، روزنامه نگار و اعجوبه یِ پرتلاشِ در نهایت معلولیت جسمی اما روحی سرکش و قدم هایی مطمئن و استوار در جاده ای سراسر خار با پاهایی خونین و قلبی زخمی...]
🎤#محسن_نیازی
🍏🍎🍃
خسته از دردم و محکوم به
لالی بودن
شاهد زندگیِ رو به زوالی بودن
گریه و خنده، گواه است
نپرس از حالم
حال و روزی به از این
حال به حالی بودن؟
با خودت حرف زدن، مسخره یِ
عام شدن؛
خیره در نقشه یِ تکراریِ قالی بودن
خسته ام.. خسته از این
شکرِ دروغینِ مدام
این تظاهر به
سرحالی و عالی بودن.
✍#محسن_حسینی_طاها
[دوست شاعر، نویسنده، روزنامه نگار و اعجوبه یِ پرتلاشِ در نهایت معلولیت جسمی اما روحی سرکش و قدم هایی مطمئن و استوار در جاده ای سراسر خار با پاهایی خونین و قلبی زخمی...]
🎤#محسن_نیازی
🍏🍎🍃
👏4❤2
معمای عشق
○ خسته از دردم و محکوم به لالی بودن شاهد زندگیِ رو به زوالی بودن گریه و خنده، گواه است نپرس از حالم حال و روزی به از این حال به حالی بودن؟ با خودت حرف زدن، مسخره یِ عام شدن؛ خیره در نقشه یِ تکراریِ قالی بودن خسته ام.. خسته از این شکرِ دروغینِ مدام…
قصّه های مکررِ فریاد را،
در زلال چشم های بارانی ات؛
پاشویه کن،
می شکند... گلدان تب آلوده ی درد
سرد می شود
لحظه های داغ زخمی ِ بی تاب؛
می شکفد،
فردایی در آخرین ایستگاه قطار
در چشم هایی بی خواب ...
می دانم؛ روزهایت، ابری و دلتنگ؛
دست هایت بی تاب... چشم هایت
اما... جهانی را در خود دارد ...
و روح ات؛ به گستره ی تمامی ِ
جهان هستی ست؛
پاهایت در بند؛
بلندای روح ات اما...
سی مرغ را به آشیانه ی سیمرغ؛
میهمان کرده است؛
دوست من:
هر چند بغض فروخفته ی این
جهان تنگاتنگ؛ دردی ...
"تا آخرین ایستگاهِ قطار... اما؛
تا آخرین... ایستگاهِ قطار ...
بالِ پرواز پرنده را، بدرقه کن...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
در زلال چشم های بارانی ات؛
پاشویه کن،
می شکند... گلدان تب آلوده ی درد
سرد می شود
لحظه های داغ زخمی ِ بی تاب؛
می شکفد،
فردایی در آخرین ایستگاه قطار
در چشم هایی بی خواب ...
می دانم؛ روزهایت، ابری و دلتنگ؛
دست هایت بی تاب... چشم هایت
اما... جهانی را در خود دارد ...
و روح ات؛ به گستره ی تمامی ِ
جهان هستی ست؛
پاهایت در بند؛
بلندای روح ات اما...
سی مرغ را به آشیانه ی سیمرغ؛
میهمان کرده است؛
دوست من:
هر چند بغض فروخفته ی این
جهان تنگاتنگ؛ دردی ...
"تا آخرین ایستگاهِ قطار... اما؛
تا آخرین... ایستگاهِ قطار ...
بالِ پرواز پرنده را، بدرقه کن...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👏1
Audio
🎼❤️🎼
دوستت دارم
بسان موج، ساحل را
بسان رود، دریا را
بسان خاک، باران را
بسان برکه ای، در حسرتِ ماه
بسان رهروی، در وادی ِ راه...
دوستت دارم
آن چنان که؛
هیچ کس تاکنون
دوست داشته نشده است!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
دوستت دارم
بسان موج، ساحل را
بسان رود، دریا را
بسان خاک، باران را
بسان برکه ای، در حسرتِ ماه
بسان رهروی، در وادی ِ راه...
دوستت دارم
آن چنان که؛
هیچ کس تاکنون
دوست داشته نشده است!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤2🙏1
غزلیات حافظ 364
@audiobo0ok
هر روز یک غزل با حافظ
--------------------'
ما بیغمانِ مست دل از دست دادهایم
همرازِ عشق و همنفسِ جامِ بادهایم
بر ما بسی کمانِ ملامت کشیدهاند
تا کارِ خود ز ابرویِ جانان گشادهایم
ای گُل تو دوش داغِ صَبوحی کشیدهای
ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم
پیرِ مُغان ز توبهٔ ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستادهایم
کار از تو میرود، مددی ای دلیلِ راه
کانصاف میدهیم و ز راه اوفتادهایم
چون لاله، مِی مبین و قَدَح در میانِ کار
این داغ بین که بر دلِ خونین نهادهایم
گفتی که «حافظ این همه رنگ و خیال چیست؟!»
نقشِ غلط مَبین که همان لوحِ سادهایم
🍏🍎🍃
--------------------'
ما بیغمانِ مست دل از دست دادهایم
همرازِ عشق و همنفسِ جامِ بادهایم
بر ما بسی کمانِ ملامت کشیدهاند
تا کارِ خود ز ابرویِ جانان گشادهایم
ای گُل تو دوش داغِ صَبوحی کشیدهای
ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم
پیرِ مُغان ز توبهٔ ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستادهایم
کار از تو میرود، مددی ای دلیلِ راه
کانصاف میدهیم و ز راه اوفتادهایم
چون لاله، مِی مبین و قَدَح در میانِ کار
این داغ بین که بر دلِ خونین نهادهایم
گفتی که «حافظ این همه رنگ و خیال چیست؟!»
نقشِ غلط مَبین که همان لوحِ سادهایم
🍏🍎🍃
❤3👏1
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 364
ما بیغمانِ مست دل از دست دادهایم
همرازِ عشق و همنفسِ جامِ بادهایم
بر ما بسی کمانِ ملامت کشیدهاند
تا کارِ خود ز ابرویِ جانان گشادهایم
#حافظ
همرازِ عشق و همنفسِ جامِ بادهایم
بر ما بسی کمانِ ملامت کشیدهاند
تا کارِ خود ز ابرویِ جانان گشادهایم
#حافظ
❤4