معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 363
دَردَم از یار است و درمان نیز هم
دل فدایِ او شد و جان نیز هم
این که میگویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
#حافظ
دل فدایِ او شد و جان نیز هم
این که میگویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
#حافظ
❤2
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 363
چون سر آمد دولتِ شبهایِ وصل
بگذرد ایامِ هِجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغِ رویِ اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
#حافظ
بگذرد ایامِ هِجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغِ رویِ اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
#حافظ
❤2
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 363
اعتمادی نیست بر کارِ جهان
بلکه بر گردونِ گَردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد مِی بیار
بلکه از یَرغویِ دیوان نیز هم
#حافظ
بلکه بر گردونِ گَردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد مِی بیار
بلکه از یَرغویِ دیوان نیز هم
#حافظ
❤2
Audio
🎼❤️🎼
تیک تاکِ قدم هایت
در چهار فصلی ابری
در خم کوچه ای بن بست؛
و در ازدحامِ گنگِ ناباوری
بی هنگام... گم شد
هرگز اما؛ ندانستم
وقتی بذر شدی و در
زهدانِ خاک روییدی
تا کجایِ جهانِ باور
سبز می شوی...
تا کدامين بهار؟
بال هایِ تردِ پروازت
شکوفه می زند...
که گندمزارِ دشتِ سینه ام
پر می شود، از پرهایِ زخمی ِ
قاصدک های بازیگوش؛
قاصدک هایِ بیقراری
که... در کوله بارِ
"ارواحِ سفرکرده یِ پریشان"
از پشتِ ابرهایِ
بهت الوده ی کبود
اسمِ تو را صدا می زنند!
و از چشمان ابری ِ باور
در فراق ات؛ اشک می بارد...🕊
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
یاد عزیزان سفرکرده سبز 🕊⚘️
🍏🍎🍃
تیک تاکِ قدم هایت
در چهار فصلی ابری
در خم کوچه ای بن بست؛
و در ازدحامِ گنگِ ناباوری
بی هنگام... گم شد
هرگز اما؛ ندانستم
وقتی بذر شدی و در
زهدانِ خاک روییدی
تا کجایِ جهانِ باور
سبز می شوی...
تا کدامين بهار؟
بال هایِ تردِ پروازت
شکوفه می زند...
که گندمزارِ دشتِ سینه ام
پر می شود، از پرهایِ زخمی ِ
قاصدک های بازیگوش؛
قاصدک هایِ بیقراری
که... در کوله بارِ
"ارواحِ سفرکرده یِ پریشان"
از پشتِ ابرهایِ
بهت الوده ی کبود
اسمِ تو را صدا می زنند!
و از چشمان ابری ِ باور
در فراق ات؛ اشک می بارد...🕊
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
یاد عزیزان سفرکرده سبز 🕊⚘️
🍏🍎🍃
🕊2
●
حاشیه ای پیرامون داستان شیخ صنعان؛
عشق چیست
محضِ عشق و عشقِ محض، چیزی نیست که در بیان و کلمه بگنجد و ماهیت و ذاتش قابل گنجایش در قال و مقال و تقریر و بیان نیست، به قول خواجه ی شیراز؛
ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن؛ خیر و سلامت
هرچند عارفان و شاعران و سخنوران زیادی بوده اند که سعی کرده اند به مدد تلمیح و اشاره و تمثیل، تفاسیری از عشق برای جویندگانی که هنوز درگیر ذهن خود هستند ارائه دهند ولی به تعبیر خواجه شیراز این تمثیل ها قطره ای است در برابر اقیانوس معنی اصیل عشق که ما توانسته ایم در کلمه و حکایت بگنجانیم؛
این شرح بی نهایت کز وصف عشق گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
سهروردی عشق را برگرفته از گیاهی به نام عشقه می داند که در باغ و در بن درخت می روید و آنچنان سخت در او می پیچد که در درخت نَم نماند و خشک گردد...کسان دیگری هم هستند که عشق را به دریایی ماننده کرده اند که عده ای از آن دورند، عده ای در آن شناورند و عده ای در آن غرق...
و تمثیل های گوناگون دیگری نیز بر شمرده اند...
اما زیباترین و دلنشین ترین تمثیلی که از عشق شنیده ام، تمثیل آتش است...آتش نیز دو گونه است؛ یا اهلی و مهار شده در اجاق های خانگیست و خانه را گرم کرده و در خدمت زنگیست؛ و یا وحشی و طغیانگر است و اگر شعله کشد، خانه و کاشانه و «هرچه در اوست» را خاکستر می کند...
با این تمثیل آخر، عشق دو گونه است؛
یک. «عشق در حضور» یا «عاشقانه های آرام»:
در این نوع نگاه که در ادبیات جدید مغرب زمین هم زیاد دیده می شود، عشق همانند شعله های آرام و رامی است که در اجاق یک رابطه(چه رابطه با انسان، چه رابطه با طبیعت، چه رابطه با خدا و...)مهار می شود تا گرمابخش آرام این رابطه باشد...در این بینش، اصالت با زندگی آدمی هست و عشق صرفا وسیله ای در اختیار زندگیست برای گرمابخشی و بهبود آن...
دو. «عشق در فنا» یا «سوختن در عشق»:
در این نوع تمثیل که در ادبیات عرفانی و عاشقانه ایران کهن موج می زند، عشق به مثابه آتشی وحشی و غیر قابل مهار تلقی می شود که در هیزمِ وجود عاشق می افتد و دار و ندارش را خاکستر می کند...در این نگاهِ معرفتی به عشق، معشوق یک بهانه است تا آتش را روشن کند و مابقی، ماجراهای بین عاشق و عشق است...در اینجا اصالت با آتش عشق است و انسانها صرفا هیزم هایی هستند که رسالتشان افتادن و سوختن در این آتش است تا این شعله ها ی ازلی و ابدی پایدار بمانند و هستی بچرخد...خودِ هیزم هم وقتی خاکستر شد و از «هیزم بودن» اش رهایی یافت، در دنیای آتش باقی می شود...مثل داستان ققنوس که از خاکسترش ققنوسی نو پدید می آید...
زیستن این عشق متعالی کار هرکس نیست و شیری چون شیخ صنعان را طلب می کند تا شوریده سر، هیزمِ تنش را در آتش عشق ترسا بیاندازد...
📕منطق_الطیر
🍏🍎🍃
حاشیه ای پیرامون داستان شیخ صنعان؛
عشق چیست
محضِ عشق و عشقِ محض، چیزی نیست که در بیان و کلمه بگنجد و ماهیت و ذاتش قابل گنجایش در قال و مقال و تقریر و بیان نیست، به قول خواجه ی شیراز؛
ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن؛ خیر و سلامت
هرچند عارفان و شاعران و سخنوران زیادی بوده اند که سعی کرده اند به مدد تلمیح و اشاره و تمثیل، تفاسیری از عشق برای جویندگانی که هنوز درگیر ذهن خود هستند ارائه دهند ولی به تعبیر خواجه شیراز این تمثیل ها قطره ای است در برابر اقیانوس معنی اصیل عشق که ما توانسته ایم در کلمه و حکایت بگنجانیم؛
این شرح بی نهایت کز وصف عشق گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
سهروردی عشق را برگرفته از گیاهی به نام عشقه می داند که در باغ و در بن درخت می روید و آنچنان سخت در او می پیچد که در درخت نَم نماند و خشک گردد...کسان دیگری هم هستند که عشق را به دریایی ماننده کرده اند که عده ای از آن دورند، عده ای در آن شناورند و عده ای در آن غرق...
و تمثیل های گوناگون دیگری نیز بر شمرده اند...
اما زیباترین و دلنشین ترین تمثیلی که از عشق شنیده ام، تمثیل آتش است...آتش نیز دو گونه است؛ یا اهلی و مهار شده در اجاق های خانگیست و خانه را گرم کرده و در خدمت زنگیست؛ و یا وحشی و طغیانگر است و اگر شعله کشد، خانه و کاشانه و «هرچه در اوست» را خاکستر می کند...
با این تمثیل آخر، عشق دو گونه است؛
یک. «عشق در حضور» یا «عاشقانه های آرام»:
در این نوع نگاه که در ادبیات جدید مغرب زمین هم زیاد دیده می شود، عشق همانند شعله های آرام و رامی است که در اجاق یک رابطه(چه رابطه با انسان، چه رابطه با طبیعت، چه رابطه با خدا و...)مهار می شود تا گرمابخش آرام این رابطه باشد...در این بینش، اصالت با زندگی آدمی هست و عشق صرفا وسیله ای در اختیار زندگیست برای گرمابخشی و بهبود آن...
دو. «عشق در فنا» یا «سوختن در عشق»:
در این نوع تمثیل که در ادبیات عرفانی و عاشقانه ایران کهن موج می زند، عشق به مثابه آتشی وحشی و غیر قابل مهار تلقی می شود که در هیزمِ وجود عاشق می افتد و دار و ندارش را خاکستر می کند...در این نگاهِ معرفتی به عشق، معشوق یک بهانه است تا آتش را روشن کند و مابقی، ماجراهای بین عاشق و عشق است...در اینجا اصالت با آتش عشق است و انسانها صرفا هیزم هایی هستند که رسالتشان افتادن و سوختن در این آتش است تا این شعله ها ی ازلی و ابدی پایدار بمانند و هستی بچرخد...خودِ هیزم هم وقتی خاکستر شد و از «هیزم بودن» اش رهایی یافت، در دنیای آتش باقی می شود...مثل داستان ققنوس که از خاکسترش ققنوسی نو پدید می آید...
زیستن این عشق متعالی کار هرکس نیست و شیری چون شیخ صنعان را طلب می کند تا شوریده سر، هیزمِ تنش را در آتش عشق ترسا بیاندازد...
📕منطق_الطیر
🍏🍎🍃
🙏1👌1
تا با خودم از هر دو جهان بیرونم
چون بی خودم از هر دو جهان افزونم
این حال که هست شرح نتوانم داد
دانم که خوشم ولی ندانم چونم
#اوحدی_کرمانی
🍏🍎🍃
چون بی خودم از هر دو جهان افزونم
این حال که هست شرح نتوانم داد
دانم که خوشم ولی ندانم چونم
#اوحدی_کرمانی
🍏🍎🍃
❤1🙏1
عاشق خودت باش 4
@audiobo0ok
📕✨📕
📕 عاشق خودت باش
✍ سارا_ماریا
قسمت/ ۴
کتاب عاشق خودت باش! نوشتۀ سارا ماریا، برای تمام کسانی است که دوست دارند به زندگی پربارتری دست یابند
🍏🍎🍃
📕 عاشق خودت باش
✍ سارا_ماریا
قسمت/ ۴
کتاب عاشق خودت باش! نوشتۀ سارا ماریا، برای تمام کسانی است که دوست دارند به زندگی پربارتری دست یابند
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
غمش در نهانخانهی دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه ام ناقه در گل نشیند
خلد گر به پا خاری، آسان برآرم
چه سازم به خاری که در دل نشیند؟
پی ناقهاش رفتم آهسته، ترسم
غباری به دامان محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست، مشکل نشیند
عجب نیست خندد اگر گل به سروی
که در این چمن پای در گل نشیند
بنازم به بزم محبت که آن جا
گدایی به شاهی مقابل نشیند
طبیب، از طلب در دو گیتی میاسا
کسی چون میان دو منزل، نشیند
✍#طبیب_اصفهانی
🍏🍎🍃
غمش در نهانخانهی دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه ام ناقه در گل نشیند
خلد گر به پا خاری، آسان برآرم
چه سازم به خاری که در دل نشیند؟
پی ناقهاش رفتم آهسته، ترسم
غباری به دامان محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست، مشکل نشیند
عجب نیست خندد اگر گل به سروی
که در این چمن پای در گل نشیند
بنازم به بزم محبت که آن جا
گدایی به شاهی مقابل نشیند
طبیب، از طلب در دو گیتی میاسا
کسی چون میان دو منزل، نشیند
✍#طبیب_اصفهانی
🍏🍎🍃
❤2🙏1
معمای عشق
○ غمش در نهانخانهی دل نشیند به نازی که لیلی به محمل نشیند به دنبال محمل چنان زار گریم که از گریه ام ناقه در گل نشیند خلد گر به پا خاری، آسان برآرم چه سازم به خاری که در دل نشیند؟ پی ناقهاش رفتم آهسته، ترسم غباری به دامان محمل نشیند مرنجان دلم را که…
عبدالباقی طبیب اصفهانی از شعرای سبک بازگشت ایران، حکیمباشی نادرشاه افشار، کلانتر اصفهان، فرزند میرزا محمد رحیم طبیب اصفهانی حکیمباشی شاه سلطان حسین صفوی و کریمخان زند و از اعضای خاندان حکیم سلمان بود
❤1🙏1👌1
○
می دانم اگر
قضاوت نادرستی در
مورد کسی بکنم،
دنیا تمام تلاشش را می کند تا
مرا در شرایط او قرار دهد تا
به من ثابت کند
در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم ...
✍#داستایفسکی
📕#تسخیرشدگان
🍏🍎🍃
می دانم اگر
قضاوت نادرستی در
مورد کسی بکنم،
دنیا تمام تلاشش را می کند تا
مرا در شرایط او قرار دهد تا
به من ثابت کند
در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم ...
✍#داستایفسکی
📕#تسخیرشدگان
🍏🍎🍃
👌2🙏1