Audio
❤3
○
شازده کوچولو گفت: «صبح بخیر.»
سوزن بان راه آهن گفت: «صبح بخیر.»
شازده کوچولو پرسید: «این جا چه کار می کنی؟»
سوزن بان گفت: «من مسافرها را به دسته های هزار نفری تقسیم می کنم و هر قطار هر دسته از آن ها را گاهی به سمت راست و گاهی به سمت چپ می فرستد.»
و همان موقع یک قطار سریع السیر که مثل رعد، غرش می کرد با چراغ های روشن از آن جا عبور کرد و اتاقک سوزن بان را به لرزه در آورد.
شازده کوچولو گفت: «این ها چقدر عجله دارند. دنبال چی می گردند؟»
سوزن بان گفت: « خود راننده ی قطار هم نمی داند.»
دومین قطار طریع السیر هم با چراغ های روشن، غرشی کرد و به جهت مخالف قطار قبلی رفت.
شازده کوچولو پرسید: «آن ها این قدر زود برگشتند؟»
سوزن بان گفت: «این ها همان قبلی ها نبودند، این یک قطار دیگر بود.»
شازده کوچولو پرسید: «از جایی که رفته بودند راضی نبودند؟»
و دوباره صدای غریدن قطار سریع السیر و درخشان دیگری را شنیدند.
شازده کوچولو پرسید: «این ها مسافران قطار اولی را دنبال می کنند؟»
سوزن بان گفت: «آن ها چیزی را دنبال نمی کنند. آن ها توی قطار خوابند و یا دارند خمیازه می کشند. فقط بچه ها هستند که بینی شان را به شیشه چسبانده اند و تماشا می کنند.»
شازده کوچولو گفت: «فقط بچه ها می دانند که دنبال چه چیزی هستند. آن ها دلشان را به یک عروسک پارچه ای خوش می کنند و این قدر برایشان مهم می شود که اگر کسی آن را از آن ها بگیرد، گریه می کنند . . . . . »
سوزن بان گفت: «خوش به حالشان.»
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری شازده_کوچولو
🍏🍎🍃
شازده کوچولو گفت: «صبح بخیر.»
سوزن بان راه آهن گفت: «صبح بخیر.»
شازده کوچولو پرسید: «این جا چه کار می کنی؟»
سوزن بان گفت: «من مسافرها را به دسته های هزار نفری تقسیم می کنم و هر قطار هر دسته از آن ها را گاهی به سمت راست و گاهی به سمت چپ می فرستد.»
و همان موقع یک قطار سریع السیر که مثل رعد، غرش می کرد با چراغ های روشن از آن جا عبور کرد و اتاقک سوزن بان را به لرزه در آورد.
شازده کوچولو گفت: «این ها چقدر عجله دارند. دنبال چی می گردند؟»
سوزن بان گفت: « خود راننده ی قطار هم نمی داند.»
دومین قطار طریع السیر هم با چراغ های روشن، غرشی کرد و به جهت مخالف قطار قبلی رفت.
شازده کوچولو پرسید: «آن ها این قدر زود برگشتند؟»
سوزن بان گفت: «این ها همان قبلی ها نبودند، این یک قطار دیگر بود.»
شازده کوچولو پرسید: «از جایی که رفته بودند راضی نبودند؟»
و دوباره صدای غریدن قطار سریع السیر و درخشان دیگری را شنیدند.
شازده کوچولو پرسید: «این ها مسافران قطار اولی را دنبال می کنند؟»
سوزن بان گفت: «آن ها چیزی را دنبال نمی کنند. آن ها توی قطار خوابند و یا دارند خمیازه می کشند. فقط بچه ها هستند که بینی شان را به شیشه چسبانده اند و تماشا می کنند.»
شازده کوچولو گفت: «فقط بچه ها می دانند که دنبال چه چیزی هستند. آن ها دلشان را به یک عروسک پارچه ای خوش می کنند و این قدر برایشان مهم می شود که اگر کسی آن را از آن ها بگیرد، گریه می کنند . . . . . »
سوزن بان گفت: «خوش به حالشان.»
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری شازده_کوچولو
🍏🍎🍃
❤1
معمای عشق
○ شازده کوچولو گفت: «صبح بخیر.» سوزن بان راه آهن گفت: «صبح بخیر.» شازده کوچولو پرسید: «این جا چه کار می کنی؟» سوزن بان گفت: «من مسافرها را به دسته های هزار نفری تقسیم می کنم و هر قطار هر دسته از آن ها را گاهی به سمت راست و گاهی به سمت چپ می فرستد.» و همان…
"فقط بچه ها... می دانند که دنبال چه چیزی هستند.....
سوزن بان گفت:
خوش به حالشان"
سوزن بان گفت:
خوش به حالشان"
❤2
Forwarded from Shahin
○
کاش دست هایِ باد
نیشگونی باشد
بر گونه هایِ کبودِ ابرها؛
تا ببارد باران
بر کویر دل ها
و بر خاکِ ترک خورده یِ بی عشق؛
در برهوت سالیانِ
ابری ِ بی باران...
فرح_فریماااا📕معمای_عشق
شاهین شاهدوست
https://t.me/nedaaye_aramesh
کاش دست هایِ باد
نیشگونی باشد
بر گونه هایِ کبودِ ابرها؛
تا ببارد باران
بر کویر دل ها
و بر خاکِ ترک خورده یِ بی عشق؛
در برهوت سالیانِ
ابری ِ بی باران...
فرح_فریماااا📕معمای_عشق
شاهین شاهدوست
https://t.me/nedaaye_aramesh
Telegram
attach 📎
❤1
Forwarded from AT
Audio
🍂🍂🍁🍁🍁🌷🌷
وقتی قدم های خیابان ها
همه تاریک و بن بست است؛
وقتی بر تنِ
دیوارهای کوچه و برزن؛
پر از عریانی ِ تن پوش مرگ است!
وقتی تمام فصل ها... سرد است
چراغ کومه ها،
خاموش... پر از درد است؛
نگاه پنجره خسته ست؛
به روی چشم های
آفتاب... بسته است...
وقتی تمام واژه ها، زخمی ست؛
تمام جمعه ها... ابری ست!
"نباید چشم های شاپرک ها را
به روی آفتاب زندگی بست..."
باید ؛ که باران شد
تن سبز خیابان شد
"خواب صبح شنبه ها را دید"
و نایِ نی لبک؛
در باد و بوران شد
و از سبوی رنگ...
رنگِ زندگی؛ باید که نوشید
و عطر عشق را...
بر گونه های
سرخ گل... مستانه بویید...!!
#فرح_فریمااا
اوا اکرم 🌹🌹🍃
وقتی قدم های خیابان ها
همه تاریک و بن بست است؛
وقتی بر تنِ
دیوارهای کوچه و برزن؛
پر از عریانی ِ تن پوش مرگ است!
وقتی تمام فصل ها... سرد است
چراغ کومه ها،
خاموش... پر از درد است؛
نگاه پنجره خسته ست؛
به روی چشم های
آفتاب... بسته است...
وقتی تمام واژه ها، زخمی ست؛
تمام جمعه ها... ابری ست!
"نباید چشم های شاپرک ها را
به روی آفتاب زندگی بست..."
باید ؛ که باران شد
تن سبز خیابان شد
"خواب صبح شنبه ها را دید"
و نایِ نی لبک؛
در باد و بوران شد
و از سبوی رنگ...
رنگِ زندگی؛ باید که نوشید
و عطر عشق را...
بر گونه های
سرخ گل... مستانه بویید...!!
#فرح_فریمااا
اوا اکرم 🌹🌹🍃
❤1
H.godini
Voice message
●
مرا از پریشانی
و بغضِ شب
به عمقِ تنِ
خیسِ باران ببر
مرا تا طلوعِ ستاره
مرا تا تبِ عشق؛
به سر مستیِ
شادِ رویا ببر
مرا... تا به موجِ نگاهت
مرا تا به آغوشِ فردا ببر
مرا تا به چشمانِ مهتاب
مرا تا نسیمِ خیال ات ببر
مرا تابه رویا مرا تا به فردا
مرا تا شبِ خوابِ یلدا ببر!!
#فرح_فریماااا_ معمای_عشق
🍏🍎🍃
مرا از پریشانی
و بغضِ شب
به عمقِ تنِ
خیسِ باران ببر
مرا تا طلوعِ ستاره
مرا تا تبِ عشق؛
به سر مستیِ
شادِ رویا ببر
مرا... تا به موجِ نگاهت
مرا تا به آغوشِ فردا ببر
مرا تا به چشمانِ مهتاب
مرا تا نسیمِ خیال ات ببر
مرا تابه رویا مرا تا به فردا
مرا تا شبِ خوابِ یلدا ببر!!
#فرح_فریماااا_ معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1
Forwarded from مهناز مکتبی
○
بهار من تویی؛
سبز شو
در واژه واژه های احساسم
و جوانه بزن؛ بر
شاخه شاخه های
عریان پیچک تن ام
من با تو سبز می شوم
در تو...نفس می کشم
تو؛ در من زاده می شوی
من بی تو؛
در بهاری بی باران؛
خشک می شوم...
بی تو؛ من می میرم...!
✍#فرح_فریماااا
📕 معمای_عشق
جان و دل تان سبز و بهاری
🎤#مهناز_مکتبی_فرد
@Mmaktabifard
🍏🍎🍃
بهار من تویی؛
سبز شو
در واژه واژه های احساسم
و جوانه بزن؛ بر
شاخه شاخه های
عریان پیچک تن ام
من با تو سبز می شوم
در تو...نفس می کشم
تو؛ در من زاده می شوی
من بی تو؛
در بهاری بی باران؛
خشک می شوم...
بی تو؛ من می میرم...!
✍#فرح_فریماااا
📕 معمای_عشق
جان و دل تان سبز و بهاری
🎤#مهناز_مکتبی_فرد
@Mmaktabifard
🍏🍎🍃
❤1
Forwarded from .........طوفان
🍁
نارنج ها رسیدهاند ...
و عطر پرتقالها؛ ذائقه شمعدانی ها را معطر می کند
خاک خیس اما...
آغوش بال پروازِ پرنده است!
و روح عریان یک شاپرک ؛
از پنجره ی بسته ی ِ
کومه ای دور ...
قاب خالی ِ خاطره ها را ...
سبز می کند
و گونه های برفی ِ افق؛
از عطر گس ِ
"یاسمن های خفته در خاک"
خیس می شود ؛
و قلب من، در سوگِ
چکاوک های رفته در کوچ ؛
چکه چکه ...
از ناودان ابری ِ سینه ام
سرخ ... میبارد ...!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
بیاد عزیزان رفته در کوچ🕊
🍏🍎🍃
آوا طوفان
نارنج ها رسیدهاند ...
و عطر پرتقالها؛ ذائقه شمعدانی ها را معطر می کند
خاک خیس اما...
آغوش بال پروازِ پرنده است!
و روح عریان یک شاپرک ؛
از پنجره ی بسته ی ِ
کومه ای دور ...
قاب خالی ِ خاطره ها را ...
سبز می کند
و گونه های برفی ِ افق؛
از عطر گس ِ
"یاسمن های خفته در خاک"
خیس می شود ؛
و قلب من، در سوگِ
چکاوک های رفته در کوچ ؛
چکه چکه ...
از ناودان ابری ِ سینه ام
سرخ ... میبارد ...!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
بیاد عزیزان رفته در کوچ🕊
🍏🍎🍃
آوا طوفان
👍1🕊1